<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نی نی هفته به هفته</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/</link>
<description>تجربه ها و خاطرات  مامان آرتا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Jul 2008 09:00:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چی بگم واله</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>سلام! بعضی وقتها میخوام یه کشیده حسابی بکشم زیر گوشم! یا همون بخوابونم! میدونین بعضی وقتها تا سر حد مرگ از خودم بدم میاد! اصلا حالم از خودم بهم میخوره! میدونین واسه چی؟ واسه حرفی یا حرکتی که کردم و نباید میکردم! وهیییییییییییییی به خودم بد و بیراه میگم! هی به خودم قول میدم که دیگه همچین اشتباهی نکنم ولی بازم زود از یادم میره! دچار دو گانگی شدم کلا! خیلی زود با همه پسر خاله میشم! مثلا تو اداره همه اش میگم دیگه سرمو میاندازم کارمو میکنم و دیگه اصلا با هیشکی حرف نمیزنم! بعدش چی میشه ؟ هیچی دو نفر دارن باهم سر یه چیزی بحث میکنن! وارد بحث میشم و بحث میکنم ! بعد عذاب وجدان که چرا فلان چیزو گفتم! هی خودمو سرزنش میکنم! یا مثلا وقتی با یکی از افراد فامیل شوشو همراه میشم خیلی باهاش پسر خاله میشم خیلی راحت باهاش صحبت میکنم بعدش میام خونه و مغزم شروع میکنه به تحلیل اون چرا فلان چیز رو گفت؟ چون تو فلان چیزو گفتی ! تو چرا فلان چیزو گفتی چون خیلی احمقی! خاک تو سرت! بی جنبه ! مگه بهت نگفتم اونا دختر خاله و پسر خاله خودت نیستن! بابا اینو تو مغزت فرو بکن! اونا خ ا ن و ا د ه شوهرتن! بابا مگه مغزت از جنس چیه چرا توش حرف۵ حساب وارد نمیشه! یا مثلا وقتی بخواد این زبون نیش بزنه! میزنه ها! مثلا چند روز پیش به صورت کاملا اجباری رفته بودم دیدن بچه تازه به دنیا اومده دختر دختر خاله ام! الهام دختر دختر خاله امه! دختر خاله ای که خودش متولد ۴۹ هستش و الان نوه دار شده! وای که چقدر از این خانواده بدم میاد !یادمه وقتی الهام آذر ۶۷ متولد شد چقدر زور زدن که شناسنامه شو برای نیمه اول بگیرن که احتمالا یه سال زودتر ازدواج بکنه! و کلا به خاطر اینکه به هیچ کدوم از مراسم عروسی الهام نرفته بودم گفتم ایندفعه رو برم و دیگه فینیش !حالا دارم قبل رفتن به مامانم میگم خوشم نمیاد ها بگن آرتا دومادمونه و این حرفا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;!حالا یکی بگه خوب بگن مگه چی میشه! واه واه واه دیگه فقط این بچه داره(با خودم بودم) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسم بچه رو هم گذاشتن اسما ! یعنی اسم خواهر کوچیکه من ! آخه بابا اینهمه اسم خوشگل مگه مجبورین اسم تکراری بزارین! خلاصه با یه دماغ باد کرده رفتم نشستم! بقیه گفتن اسم بچه چیه ؟ گفتن اسما! همه گفتن به به اسم قشنگیه ! خدا اسم و رسم دارش کنه! حالا قیافه من ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;با صدای بلند به بغل دستیم : اسم قحط بود؟ بعدش آرتا رو داشته باشین که همه بچه ها مثل بچه آدم نشسته بودن بغل ماماناشون و این بچه ما رفته وایستاده بالا سر بچه و به هیچ وجه هم ول کن معامله نیست! جون من بیا این طرف! رفته با خنده دل مامان نی نی رو به دست آورده و یواشکی رفته بالای تخت تا دیگه بچسبه به نی نی ! و من همه اش با اون قیافه زهرمار هی میرم این بچه رو میارم پیش خودم! اینقدر این کار رو ادامه داد که نتیجه این شد که برگشتن به من گفتن پسرتون عاشق بچه مون شده! حالا مجلس پر بچه پسر بود ! ولی خدائیش بعد از برگشتن یه عالمه عذاب وجدان داشتم که چرا اینطوری رفتار کردم! مگه چی میشه مثل بچه آدم ۱ ساعت دندون رو جگر بزارم و نیش نزنم! من تو لحظه احساسی میشم و دهن و زبونم از عقلم جدا میشن و هر اراجیفی رو که دلشون میخواد به زبون میارن! هی با خودم کلنجار میرم ولی نمیشه! بعضی وقتها میگم بابا دیگه تو یه زن ۳۰ ساله ای! یادته وقتی ۱۸ ساله بودی بهت میگفتن فلانی ۳۰ ساله است به نظرت یه غول بیابونی میاومد؟! حالا چرا همه اش فک میکنی بچه ای! مسخره بازی رو دیگه بزار کنار ! همیشه و همه جا جای شوخی نیست! (البته فک نکنین یه موقع من همیشه در حال مسخره بازیم! ولی خوب خوشم نمیاد از این اخلاقم که زود از حالت رسمی در میام خوشم نمیاد! میخوام پیش یه مشاور برم بگم منو  از نو بسازه! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پست قبل یه چیزی یادم رفت بگم ! اونروزی که رفته بودیم نمایشگاه این بچه ما عاشق یه دخمل خوشگل تپل دو ساله شده بود! همچین میرفت از پشت ب غ ل ش میکرد و ماچش میکرد که همه دورمون جمع شده بودن! هر کاری میکردیم با ما نمیومد و اونا هر جائی بودن وقتی بر میگشتن ما رو میدیدن! خلاصه که کلی دل دادیم و قلوه گرفتیم و خونواده دخمل خانوم هم راضب به وصلت شدن ولی ما قراره فکر کنیم ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دیروز رفتم پارچه خریدم و زن دائی شوشو از دیروز دست به کار شده دیروز عصری رفتیم خونشون تا اندازه ها رو بگیره مدل لباس ۱۸۰ تومنی که دیده بودم! پارچه ۲۷ تومن شد! حالا ایشالله مدلشو خوب در بیاره! البته مدلی که دیده بودم مشکی کامل بود و از آنجائی که من با مشکی مشکل دارم یه رنگ سبز که مد روز هم هست رو بهش اضافه کردم! دیروز عصر جالب این بود که آرتا با دائی شوشو کلی دوست شده بود و با ما نمیومد و تا میگفتی بیا بریم میچسبید به بغل دائی و یه داد سر من میکشید و با دستش اشاره میکرد که برو! مکافاتی داشتیم تا آین آقا رو از دائی جداش کردیم! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان با یکی از ارباب رجوع ها از اون دعواها کردم! خاک بر سر رفته چه اراجیفی پشت سر من گفته! منم دمشو قیچی کردم! فکر میکنه من چیزی نمیگم زبون ندارم! زبون ۲ متری منو ندیده! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی از بخشنامه قانون خ دمات ک شوری خبر نداره؟ میگن اومده! حقوقها  هوارتا فرق کرده خبری چیزی ندارین؟ 
&lt;HR&gt;

&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/584.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;استفاده های جدید از صندلی غذا! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن از تمام دوستانی که از کله پا شدن اینجانب کلی ابراز خوشحالی کرده بودن تشکر میکنیم ایشالله شاهد کله پا شدن هر چه سریعتر خودشون باشم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 09:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اصلا نگران نباشید من اومدم</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>سلام ! و اینگونه شد که مامان آرتا پدیدار گردید! بعله من خیلی سرم مشغول بود ! عزیزان دل برادر این فصل فصل بیسیار بیسیار شلوغ کاری میباشد و من کلی پول حلال در میآورم! در ضمن این دوره بدو استخدامی هم که رفته بیدیم یه گزارش کار داشته بید که از اون کارهای قمیش بید و هفته پیش تصمیم بر این نهادم که تا این گزارشه رو از ذهن فعالم بیرونش نکردم آپ نفرمایم! نه اینکه مقاله خونده بودم که کارهای نیمه تمام رو هرچه زودتر از ذهن  فعالتون بیرونش کنید تا ذهنتون نفس بکشه و بتونه به چیزهای دیگه هم فکر کنه منم انجامش دادم و کلی همراه ذهن فعالم نفس کشیدیم ! حتی تو اون مقاله گفته بود که هفته ای یه بار بشینید یه برنامه هفتگی غذائی بنویسید بعدش یه هفته بزارین ذهنتون نفس بکشه ! کل برنامه زندگی رو میشه همچین برنامه ریزی کرد که هی تو مغزتون به چکنم چه کنم نیافتین و مغزتون کلی نو آوری بکنه ! وایییییییییییییییییی کل هفته گذشته هفته پر مشغله ای بود ولی هیچی یادم نمیاد ! از بس مغزم به نفس کشیدن عادت نداره آلزایمر گرفته! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش رفتیم نمایشگاه دکوراسیون داخلی تا یه کم حرص بخوریم و برگردیم ! اخه یکی به من بگه با این بچه وروجک که یه جا شمعی فسقلی رو نمیزاره رو اپن بمونه و میز شیشه ای هاتو جمعش کردی و مبلهای نوت مثل کهنه چند ساله به نظر میرسن تو رو چه به نمایشگاه دکوراسیون ! فقط رفتیم به جنسهای مردم یه کم به به و چه چه بکنیم و برگردیم همین! ولی خدائیش چند تا ادرس تجهیزات کابینت جمع کردیم که ایشالله بیاریم نصب بکنیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی رنگ نمای ساختمونمون تموم شد رنگش شده سفید و لیموئی بزارین داربستهاشو باز کنن عکسشو میزارم ! میدونین رنگها تو زندگی من نقش مهمی دارن ! و اصولا خونه ما رنگ و با رنگه مونده بود نمای ساختمونمون که از اونسر شهر به چشم میزنه! وقتی از پشت پنجره نگاه میکنیم هر ره گذری نگاهی به رنگ خونمون میاندازه نه اینکه خیلی خوشگل باشه ها نه ! فقط یه جورائی به چشم میزنه! دل باز کنه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مژده مژده کنترلمون توسط خود آرتا پیدا شد ! از کجا؟ از زیر بالشتکس که نقش دسته مبل رو بازی میکنه و با چسب پارچه ای به مبل وصله! خدائیش کسی به مغزش میرسید که کنترل از اونجا پیدا بشه؟! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی به تعبیر خواب ایمان داره یا نه ! من که شدید ایمان دارم ! علی الخصوص تعبیر دندان و گوشت و حمام و آب و خون و مو و صد البته و صد البته گلاب به روتون! ما دندون و گوشت رو شدید بد میدونیم و بلافاصله بعد از دیدن خواب حتما صدقه میدیم ! چون شاهد نتایج بدش به صورت شدید بوده ام! حمام رو معمولا به صدا تعبیر میکنیم یعنی کسی رو که اونو تو حموم دیدیم حتما یه خبری سراغی صدائی ازش به گوشمون میرسه . آب رو هم خیلی خیلی خوب میدونیم و به روشنائی تعبیر میکنیم خون به معنی فامیل جدید و مو به معنی سفر هست و برسیم به تعبیر بس زیبای گلاب به روتون ! ما تعبیر اونو مال و ثروت میدونیم و صد البته ایمان قوی به آن دارم و هر وقت شبی نصف شبی در خواب موالی مستراحی دیدم زودی شوشو رو بیدار میکنم و ازش مژدگانی میخوام اونم دیگه به خواب من ایمان آورده ! بعضا که بی پول میشه میگه بخواب ببینی چیزی  نمیبینی؟ و اگه ببینم همون روز حتما تا عصر یه خبرائی میشه! حالا قضیه چیه هفته پیش آرتا ۷ شب رو تو خواب من پی پی فرمودن و من مدام در حال شستشوی ایشان بودم ! حالا نه اینکه روزا خیلی کم میشورمش! شبها هم بهش اضافه شده! ولی این شستن ها کار و خراب میکرد ! آخه هر روز خدا یه پولی به دستمون می اومد ولی همون روز هم خرج میشد و آخر سر هیچی نمیموند ولی خدائیش هفته باحال و پر پولی بود! یه شب هم تو خواب تا صبح در حال پرواز بودم من اکثرا تو خواب پرواز میکنم و این روحیه ام رو خیلی خوب میکنه! یه شب هم دیدم دوتا مرغ یا کریم اومدن خونمون لونه گذاشتن و دو تا جوجه دارن این خواب هم خیلی برام شیرین بود و میدونستم خیلی خوبه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا داش آبجی هر کی خواب دید بنده آماده تعبیر هستم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه پسر خاله(اونور آبی) و خانواده خاله و دختر خاله بابائی رو بردیم رستوران سنتی برای نهار ! آخه من دیگه مهمون دعوت کردن رو تعطیلش کردم به خدا نمیرسم! اگه بدونین این بچه چه به روز ما اورد ! یه گربه گدا گشنه مردنی اونجا اومده بود و تمام تلاش ما برای نهار خوراندن به آرتا رو هدر میداد! خدا میدونه بعد نهار چه انرژی از من به هدر رفته بود! جمعه رو هم که قربونش برم شوشو خان رو از صبح زود کشیدن به اداره و عصر ساعت ۸ اومد خونه!هی من بهش میگم بابا موبایلتو جمعه ها خاموش کن ولی کو گوش شنوا!  بعدش رفتیم ببینیم نتیجه ای از لباس پیدا کردن میگیریم یا نه که با مشاهده قیمتهای فضائی لباس تصمیم بر دادن لباس به خیاطی گرفتم ! خدائیش دلم نمیاد ۲۰۰ تومن به یه وجب پیراهن بدم! امروز صبح به زندائی شوشو زنگ زدم که فردا بریم بازار و پارچه بخریم و تا آخر هفته بدوزه آخه آخر هفته میریم ارومیه عروسی! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این همسایه ما که نه میدونم از چه جنس و چه رنگ و چه سنیه فقط اتاقش چسبیده به اتاق دنج خواب ما هر وقت میخوام بخوابم شروع میکنه به تمرین ویولون ! دیگه کم میمونم موهامو بکنیم بریزم زمین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به چند تا بازی دعوت شدم یکی کارت عروسیه که این از عکس کارت عروسی ما که یه سال مشغول جمع آوری گل براش بودیم و از نوشته گرفته تا درست کردنش و خردید تمام تجهیزاتش کار خودمون بود(البته بیشتر خودم) اونموقع نو آوری کامل بود بعدها دیدم بقیه هم دارن تقلید میکننالبته مقواها از هر رنگی بودن یاسمنیش رو واسه خودم نگه داشتم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/572.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/573.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/574.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;منم از دوستان خوبم دعوت میکنم که تو این بازی شرکت کنن! البته باید عکس دسته گل رو هم بزاریم که هنوز نتونستم بیارمش دیسته گل من یه دسته لیلیوم زرد بود&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بازی بعدی بهترین پسته که از اونجائی که همه پستهای من خیلی خیلی خوبن نمیتونم انتخاب کنم ولی &lt;A href=&quot;http://ninivaman.blogfa.com/post-21.aspx&quot;&gt;یکی رو &lt;/A&gt;میذارم چه کنم شمائید دیگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه بازی دیگه هم خط خطی منه که ایشالله در پست بعدی بازی میکنم! 
&lt;HR&gt;
اینم یه عالمه عکس 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/576.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;جمعه هفته پیش روستای کرد آباد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/577.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مامان آرتای کله پا شده در آب &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/578.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و نیز در حال خشکاندن کفش و جورابهای خیس شده&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/579.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اینم از هنر عکاسی بنده&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/580.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نمائی از بوته های گل سرخ&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/581.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;جاده کرد آباد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/582.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;همینجوری&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/583.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;منتظ بر درب مستراح&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 07:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با حال</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>انرژی اکسیژن اکس! واییییییییییییییییییییییییییییییییی چقدر زور میزنم پستم باحال بشه! ولی چشام باز نمیشه و خمیازه پشت خمیازه! کاشششششششش اصلا تو خونه میخوابیدم! عرق کردن و بعدش بادی بودن هوای تبریز یه هفته ایه که برام سر درد به ارمغان آورده! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جونم براتون بگه که جمعه رو مامانم اینا قرار بود برن به روستای کرد آباد که یه جای بسیار زیبا و خوش آب و هوا و بکره و بساط کله پاچه رو برای صبحانه پهن کنن! و به ما هم گفتن بریم ! راستشو بخواهین من زیاد رو مود پیک نیک و نیک نیک و نیک پیک و هر چیزی تو این رده نبودم و زیاد دوست داشتم جمعه رو بخوابم ولی از آنجائی که مامان من قلبش از شیشه نازک تره و تا پوف کنی ترک برمیداره و دو تا پوف کنی میشکنه و من هم نقطه ضعفم همین جاست که نمیتونم برای هیچ کسی نه بیارم و اگه بدونم یکی از دستم ناراحت میشه وجدان درد میگیرم گفتم حالا شما برین ما بعدا میائیم! شوشو جون هم بدتر از من تو مود خواب زمستانی بود! خونه رو هم که نگو که به قول شوشو اگه عهد قدیم بود مادر شوهر با اوردنگی از خونه میانداختم بیرون از بس این خونه تمیز بود! خلاصه که جمعه صبح ساعت ۸ بیدار شدم و تا آرتا بخواد بیدار شه مقادیر زیادی کوزت شدم و کلی کار کردمو صبحونه رو خوردیمو تا حاضر بشیم و را بیافتیم ساعت ۱۲ شد و خلاصه که بعد گذراندن راه های پیچ در پیچی که شبیه کویر لوته ساعت ۲ رسیدیم اونجا! به نظر من این روستا یه تیکه از بهشته که رو زمین جا مونده! گنبرف و کرد آباد کنار همن و تو دامنه های کوه سهند ! خیلی خوش آب و هواست ! یه چیز جالبی که امسال شاهدش بودیم پر رو شدن شدید اهالی این روستا بود پارسال و پیارسال که رفته بودیم اهالی به زور میگفتن بیائین تو باغ ما بشینین برامون سیب میاوردن ! آلو وحشی میاوردن ولی امسال تا مامانم اینا اومده بودن پائین یارو اومده بود گفته بود ببخشید نشستن اینجا پولیه اولا بگین چند نفرین ! بابام گفته بود آقا مگه میخوای تخت یا اتاق بدی ؟! عجب کاریه! که خلاصه سر ۵ تومن به توافق رسیده بودند ! از همه کسائی که اومده بودن هم پول گرفته بودند ولی جالبش اینجاست که این یارو رفت و یکی دیگه سر و کله اش پیدا شد و گفت یالله پاشین! حالا با هزاران مصیبت بهش حالی کردیم که پول دادیم بعدش بعد از نهر اون یارو قبلیه اومده میگه عهههههههههههه نهار رو تنهائی خوردین به ما تعارف نکردین (رو رو برم) ! بابام میگفت قیافه شو حفظ کنین تو شهر دیدیمش ازش پول بگیریم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;! همه روستاهای اطراف این شکلی شدن! هفته پیش که برای نهار با دوستامون رفته بودیم بیرون بعد از نهار هوس کردیم یه هندونه بخریم و همون دور اطراف بخوریم و خلاص که ۱۰ بار جا عوض کردیم هر جای مینشستیم یکی زودی پیداش میشد میگفت میخواهیم یونجه بچینیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; حالا جالبه ما بیرون باغ رو یه جای کچل مینشستیم! خلاصه که یه هندونه زهرمارمون شد و آخر سر هم اومدیم پارک جنگلی نزدیک خونمون! حالا خلاصه اونشب شوشو جان هم برای شام مهمان بود و قرار بود زود برگردیم!کمی گشت و گذار کردیم و من بیچاره وقتی از روی سنگهای وسط رودخانه رد میشدم در یک آن کله پا گشته و همه جام خیس شد! ساعت ۶.۵ تصمیم بر برگشت گرفتیم که راهی شدیم و ساعت ۸.۱۵ رسیدیم خونه! شوشو روانه حمام شد و بعدشم اصلاح و اینا که دوستش ۵ دقیقه به ۹ زنگ زد که حاضرین؟ گفت چی؟ حاضریم ؟ گفت آره دیگه تو و خانومتو آرتا؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; بعله قضیه بر این منوال بوده که من هم دعوت بوده ام ولی از بس سر دعوت با دوستش مسخره بازی در آورده بودن که دوستش یادش رفته بگه رو کارت اسم همتون نوشته شده! حتما فکر کردین منم نرفتم ها؟ نخیرم زهی خیال باطل ! از گشنگی داشتم هلاک میشدم و خدا یه شام آماده رو از اون بالا برام فرستاده بود! سر ۱۵ دقیقه ببینین چیکار ها کردم! ابرو ها مرتب شد! بزک دوزک کامل! آرتا تعویض! خودم آماده! لکه های دستان مبارک ارتا از روی شلوار مبارک پاک - بعد با کفشهائی با پاشنه های اینقدی (یک وجب ) روانه خانه مادر شوهر گردیدم تا آرتا رو اونجا بزارم که دیدم چیییییییییییی؟ هیچی دماغ مبارک به در ایشون برخورد فرمود! یعنی ایشان تشریف نداشتند! با همان کفشها بدو بدو روانه خانه شدیم و بدو بدو لباسهای آرتا را تعویض نموده و باز غرق در آب روانه اتولمان شدیم ! وقتی به موبایل مادر شوهر زنگولیدیم متوجه حضور انها در پارک نزدیک خونه شدیم و شکر گویان راهی آنجا شدیم و آرتا تحویل نموده و راهی رستوران شدیم و ساعت ۹.۲۵ دقیقه کارت زدیم! همه این احوالات در نیم ساعت انجام شد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارن برای خونمون رنگ نما میزنن و پنجره هامون رو روزنامه گرفتند خونمون خیلی خفه شده و حوصله ام حسابی سر میره! 
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وایییییییییییییییی اگه بدونین این کوشول موشول ما چقدر عاشق حمومه! وای به روزی که یکی بدون اجازه ایشون یا بهتر بگم بدون حضور ایشون حموم بره! دیگه خون بپا میشه! بعد هم که رفت حموم مگه میشه بیرونش آورد! منی که کل حموم رفتنم ۱۰ دقیقه نمیکشید الان مثل خانومهای قدیمی یه ساعت بیشتر میشینم تو حموم! دیگه آب رو سرش هم میریزی جیکش هم در نمیاد! از دیروز ترسش از دوش هم ریخته تازه باهاش رو من آب هم میپاشید! خلاصه که با کلی دعوا و مرافعه از حموم در میائیم بیرون! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمککککککککککککککککککککک کنترل تلویزیونمون بیشتر از ۲ ماهه که مفقود الاثر شده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه معنی اکثر وسایل خونه رو میدونه و تازگیها دارم بهش قسطنتنیه رو یاد میدم! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هر چقدر فشار میارم به این مغز مبارک چیزی یادم نمیاد اگه اومد میام مینویسم ! راستی عکس هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم نشد بیارم ایشالله تو پست بعدی! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 06:48:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز زن مبارک</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>سلام خانومهای محترمی که تا حالا کلی تبریکات و اینا شنیدین ! و همچنین سلام به خانومهای محترمی که مثل من هیچ تبریکی نشنیدین! ولی همچنان امیدوارین! که شاید که شاید یه لحظه دل شوی گرام به رحم بیاد و یه تبریکی شاخه گلی هدیه جالب انگیز ناکی! تقدیمتون کنه! که چی ؟ که هیچی یه چند ماه دیگه ...... بشین و گوشاتون خیابونو جارو بزنه که چی؟ خوب معلومه مثل یه کد بانو خوب ( به معنی با کلاسش ) و مثل یه خدمتکار خوب به معنی واقعیش خونه رو تمیز کنین و غذا درست کنین و بچه داری کنید و خلاصه که جیکتونم در نیاد! وایییییییییییییییییی که چقدر من عقده ای شدم ها! صبح اول صبحی اولش یه کم خودمو تحویل گرفتم و یه شاخه گل رز خوشگل از حیاط اداره واسه خودم چیدم تا عطرش تا ظهر مستم کنه! دیشب شوشر جانمان تو کشو دنبال تراول ۵۰۰ تومنیش میگشت ! میگم دنبال چی میگردی!؟ میگه دنبال تراول پونصدیه! برگشتم میگم نه بابا زیاد میشه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt; راضی به زحمت نیستم به خدا! حتما پیش خودتون فکر کردین تراوله رو داد به اینجانب ها؟ نه خیرم ! داد به باباجونش که فردا سیمان بخره ! بعدش بعد ساعت ۱۲ گفتم ببین ساعت ۱۲ رو گذشت الان از ۳ شنبه محسوب میشه ها ! اون موقع خیلی خیلی به زور گفت خوب مبارکه اه اه اه اه! حالا اس ام اسش رو بخونین : &lt;FONT color=#ff0000&gt;با خرید یک هدیه یک سال خودتان را بیمه بدنه و اعصاب نمائید!&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اداره هم که هر سال یه جنس بنجول تقلبی بهمون میداد امسال هم خبری نیست ! مردیم از بس تحویلمون گرفتن! والله راس میگم! ( تازه ازم خواستن که یه چیزی تو وبسایت اداره به عنوان تبریک بزارم که به همکارم گفتم اولش نقدی حساب کنین بعدا که یهو رئیس بهش زنگ زد که یه تبریکی تو وبسایت بذارین که اونم گفت خانوم ب میگه اولش خودتون به ما تبریک بگین بعدش ببینیم چی میشه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز تصمیم بر آن شد که واسه مامان شوشو یه دسته گل مصنوعی بخریم واسه گلدون خالیش! دیروز رفتم بخرم که گفتم بذار یه دسته هم از طرف آرتا واسه مامان خودم بخرم!خلاصه یه دسته گل بزرگ به یه دسته زنبق و چهار پنج تا غنچه رز و شقایق و مارگارت و یه گلی که اسمش رو نمیدونستم واسه ایشون و یه دسته زنبق و چهار شاخه غنچه رز واسه اوشون خریداری نمودیم!  خلاصه که نصف قضیه حل شد! حالا مونده نصف بقیه! یعنی مامان خودم! امروز حتما میخرم شاید هم یه هدیه نقدی بدم چون میدونم که قسط ماشینش نزدیکه! شاید لازمش بشه! امروز صبح هم وقتی آرتا رو میبردم خونشون دسته گل رو دادم دستش و اونم خیلی جالب داد به مامانم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc6666&gt;&lt;STRONG&gt;روز زن و روز مادر مبارک باد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم ها عجب شانسی آوردیم که عزیز دلمون رو ندزدیدن! 
&lt;HR&gt;
وزیر ما گند زده به کل زحمات چندین ساله وزرای قبلی که کلی مطالعه کرده بودند و برنامه ریزی کرده بودند! خلاصه که همه ناراضین ! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید به اطلاع همه عزیزانی که با دیدن لباس قرمز رنگی که به تن آرتا بود کلی شاخ رو کله مبارکشون سبز شد برسونم که بابا این لباس رو به عنواد کادو واسه یکی از دوستان خریده بودیم که یه لحظه هوس کردیم ببینیم آرتا دخمل بشه چجوری میشه! که این باس رو تنش کردیم البته خیلی براش بلند بود ولی خوب بهش میومد! بابا جون من غیرتی نشین خوب! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونروزی داشتیم میرفتیم بیرون ! وقتی آرتا رو حاضرش کردم تا اومدم کفشاشو بپوشونم دیدم یه لنگه اش نیست! بعد کلی گشتن و مایوس شدن گفتم آرتا پس کفشت کو برو بیارش! (اصلا باورم نمیشد که بفهمه من چی ازش خواستم) دیدم بدو بدو رفت تو اتاقش از پشت کمدش خم شد و لنگه کفش رو داد بهم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز خونه مامانم اینا بودیم که  مامانم برای چیدن سفره از آرتا کمک میگرفت! دونه دونه وسائل رو میاورد ! برام خیلی جالب بود که قاشق ها رو آورد و بدون خم شدن ریخت تو سفره ولی بشقابهای چینی رو خم شد و آروم و با دقت گذاشت تو سفره! دیگه کاملا بزرگ شدنش برام مشهوده! ولی بگم که ما داریم یه خردادیان تو خونه تربیت میکنیم! والله راست میگم! اونروزی رفتیم نمایشگاه تو محوطه آهنگ شاد اذری پخش میشد که دو قدم جلوتر میدوئید و بعدش یهو وایمیستاد دستاشو میبرد بالا و شروع میکرد به نانای کردن! مرده بودیم از خنده! به شوشو میگم بیا یه کاسه هم بدیم دستش کلی کاسبی میکنیم ها! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دستش به آبسرد کن یخچال میرسه و میره آبشو میریزه و دائما در حال جنگیم که یه لیوا بده پرش کنم ! ولی کاش به یه لیوان راضی میشد! دیروز دیدم خودش با اجازه خودش رفته لیوانشو گذاشته و آب ریخته و داره میخوره ! ببینین چقدر خود کفا شده؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چند روزیه که بابا رو با هدف میگه ! خیلی با مزه میگه ! یه چیزی تو مایه های بوا! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم یه مدتیه چم شده! اصلا حوصله خرید ندارم! مثلا برم اساسی بگردم و یه لباس جینگولی واسه خودم بخرم! یا کفش! فکر میکنم یه علتش هم این شوشو باشه که انرژی منفی القا میکنه به آدم! مثلا وقتی میخوام بگم امروز میخوام برم فلان جا ! میگه نه امروز نه! بابا به خدا یه روز با خودم جنگیدم تا خودمو راضی کردم برم یه جائی! حالا چند روزیه رفتم تو نخ یه پیراهن مجلسی یا کت دامن! حالا ببینم باهام راه میاد یا نه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد روز زن نوشت! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای وای من چه بدم! پاک آبروی شوهرمو بردم ها! بابا دیشب بیچاره کلی سورپرایزم کرد! دستش درد نکنه! من از همین جا ازش معذرت خواهی فوکولم! عزیزم تو همیشه در نا امید کننده ترین لحظه امیدوارم میکینی! دوستت دارم !اداره هم سورپرایزمون کرد میگن ۳۰ تومن ریختن به حساب و یه چادری هم دادند مگه انشالله هدایت بشم من! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 05:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام سلام ما اومدیممممممممممممممممممممممممممممممممممممم! </title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>سلام بچه ها سلام ما اومدیم ما اومدیم ما اومدیمممممممممممممممممممممممممممممم! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم که خیلی خیلی دلتون واسه ما تنگیده بود ! آخیییییییییییییییییییییییی بگردم! جونم براتون بگه که دوره هه تمون شد! ولی کاش یه ماه بود میدونین چرا! خوب واسه اینکه از ساعت ۸.۵ تا ۱.۵ بود ! نزدیک خونمون بود ! محلش جائی بود که مرکز فروشگاههای مارک داره! صبح تا ۸ میخوابیدم! صبحونه میخوردم و سلانه سلانه حاضر میشدم و آرتا رو که به اندازه کافی خوابیده بود رو بر میداشتم و میرفتم خونه مامان! اونجا هم یه چائی میخوردمو میرفتم سر کلاس! تو زنگهای تفریح هم یه ویندو شاپینگ حسابی! البته خرید مرید خبری نبید! چون از حقوق خبری نبید ولی خوب انتخاب که کردم! خلاصه که خوش گذشت! و تنها دردمان همانا بی اینترنتی بود و بس! بعد از ظهر ها هم که یه لحظه آرتا رو میخوابوندمو تا میرفتم یه لحظه وصل بشم صداش میومد و n بار میرفتم دوباره میخوابوندمش تا اینکه بیدار میشد و خودشو هلاک میکرد که باید منو بنشوونی روی میز و بعدش هی لب تاپو انگولک میکرد ! دستشو به تاچ پد میکشید  و بعدشم هایبر نیتش میکرد و خلاصه که تا یه کامنت چک کنم از نفس میافتادم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جونم براتون بگه که دوره ها خوب بیدن و کلی چیز یاد بگرفتیم! این قانون جدید خدمات کشوری رو هم برامون کامل گفتن که اگه انشا الله رحمان اگه زلزله ای چیزی نشه و اجرا بشه حقوقمون یه کم تغییر میکنه! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; وایییییییییییییییییییییییییییییییی چی بگم از این عشق کوشولوم که خیلی شیرین شده! اونروزی سرم درد میکرد رفتم تو اتاق خواب و ملافه رو کشیدم رو سرم و در رو هم بستم آرتا اومده بود پشت در و خودشو داشت هلاک میکرد که در رو باز کنم و یهو چنان گریه ای کرد که دلم تاب نیاورد و تا بخوام حرکت کنم دیدم بابائی در رو باز کرد و آرتا دبدو به طرف من! اومده ملافه رو کشیده بالا و سرشو کج کرده اومده نزدیک چشمام و با یه ملوسی خاصی میگه هانی (با تشدید ن ) واییییییییییییییییی اگه بدونین چقدر حالم خوب شد و زدم زیر خنده و ماچ ماچیش کردن! تازگیها یاد گرفته تا منو ناراحت میبنه  این کار رو میکنه! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز مادر هم که نزدیکه! یه تقلبی چیزی بدین دیگه ! چی میخواهین واسه ماماناتون و صد البته مادر شوورتون بخرین! من هنگولیدم 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این دوره ها شدید عذاب وجدان گرفتم که چرا از مسائل و علم روز عقب موندم! واقعانش هم تو اداره وقتمو زیاد تلف میکنم و مطالعم خیلی کم شده! از امروز کارهای عقب افتاده رو انجامش میدم از فردا میرم دنبال کتاب! میخوام رو فوق هم یه کم سرمایه گذاری کنم! البته تو این کلاسها فهمیدم که شدید تنبل شده هستم و سر کلاس فقط خمیازه بود و لوک ات واچ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه گربه ها رو دیدین چطور از سر و کول ماماناشون بالا و پائین میرن؟ آرتای ماهم همچین چیزی شده! چنان سواری از من میگیره که بیا و ببین! از پشت سر گردنمو بغل میکنه و من پا میشم میگردن ! بدون اینکه دستاشو بگیرم! یا وقتی من سر پا هستم دستامو میگیره و از پاهام میاد بالا تا بغلم! و ........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم عکسائی که قولشو داده بودم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible&quot; align=center&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 460px; HEIGHT: 350px&quot; name=lens align=middle src=http://flash.picturetrail.com/pflicks/3/spflick.swf width=460 height=350 type=application/x-shockwave-flash allowScriptAccess=&quot;sameDomain&quot; bgcolor=&quot;#000000&quot; wmode=&quot;transparent&quot; FlashVars=&quot;ql=2&amp;src1=http://pic90.picturetrail.com/VOL2278/11191026/flicks/1/5033712&amp;src2=http://widgetize.picturetrail.com/flicks/5033712&quot; quality=&quot;high&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/EMBED&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 10px; HEIGHT: 24px; whitespace: no-wrap&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks.shtml&amp;cID=924&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks.shtml&amp;cID=925&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=http%3A%2F%2Fwww.picturetrail.com%2Fmanage%2Fflicks&amp;cID=995&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 07:40:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند روز دوره</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>امروز چهاردهمین ماهگرد تولد پسرکم میباشد! واییییییییییییییییییییییییییییییییی چقدر بوزورگ شودی ماشالله! پسرکمون ۶ دندونی شد به سلامتی! و ۴ تا بالا و ۲ تا پائین داره! ۱۹ خرداد نیز تولد وبلاگمان بید! زود باشین تبریک بگین که یه سال بیشتره دارم اینجا اراجیف میبافم و شما هم میخونین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ! البته در و گهر است بیشتر تا اراجیف به هر حال شما از زائیده های ذهن یک خانوم با هوش و باستعداد و یک مادر نمونه به تمام معنی به صورت رایگان بهره مند میشوید! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سومین سالیه که من تو اداره هستم اونوقت الان دارن منو میفرستن دوره بدو استخدام! از روز اولی که اومدم سر کار یه سیستمی رو گذاشتن زیر دستم گفتن آش کشک خاله ته بخوری پاته نخوری پاته! هی رفتم اینطرف هی رفتم اونطرف گفتم آقا منو بفرستین آموزش ببینم من حتی مراحل نوشتن نامه اداری رو هم بلد نیستم گفتن یاد میگیری! بعدش سال دوم سازمان مدیریت قرار داد منو تمدید نکرد گفت باید دوره میدیده! و اینا افتادند به ت ت پ ت ! خوبه حالا قبلش به سفارش یکی از همکارام یه نامه اعتراض نوشته بودم! خلاصه که حالا بعد ۲ سال میرم آموزش بدو استخدام و ۶۰ تومن هم ازمون گرفتن! خلاصه که از شنیبه ما کم پیدا میشویم! 
&lt;HR&gt;
یه جا مطلب در مورد دیر زبون باز کردن بچه ها میخوندم یاد یه چیزی افتادم! یه فامیل داریم که میگن ۶ سالش بوده حرف نمیزده! آخر سر هم باباش میره مشهد براش شفا بگیره! بهش میگن مهدی بابات رفته برات از امام رضا شفا بگیره بر میگرده میگه بابا ...... خورده !(جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید) به همین سادگی به همین خوشمزگی این بچه زبون باز میکنه اونم با چه کلمه دل انگیزی! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی بیاد به این بچه ما بوس کردن یاد بده! آخه تا میگی مامانو بوس کن میاد با نوک دندوناش یه گازی از لپم میگیره که کم میمونه کبود بشه! دیروز کلی زحمت کشیدم و بهش با لبهای خودم روش بوس رو یاد دادم و اونم با باز و بسته کردن لبهاش این کار رو میکرد بعد میگفتم بوس کن اول گاز میگرفت بعد که از صورتم کنده میشد لبهاشو اون شکلی میکرد! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نماز خوندن یه مکافات خاصی شده برامون! یا چادر میکشه یا مهر میدزده! یا موقع سجده سواری میگیره یا روی کله آدم میشینه! یا میاد تو بغلم میشینه! خلاصه که خدا رو شرمنده خودم میکنم با این نماز خوندنم! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز رفتیم نمایشگاه صنایع دستی! شوشو جانمان هم امدند به سلامتی و کلی ما رو شرمنده کرد چون خدائیش خیلی خسته بود ولی نه نیاورد! نمیدونم چرا تو اینگونه نمایشگاهها یا موارد مشابه ما در بی مایگی شدید به سر میبریم ! قرار بود اگه نمایشگاه باشه گلیم بخریم که بازم نشد! آخه ما داریم یه سری کارهای ساختمانی از قبیل نما و موزائیک حیاط و این کارها رو میکنیم! واسه همین شیپیش ته جیبمون پشتک وارو میزنه! ولی یه جا شمعی سفال با یه و ان یکاد خوشگل خریدم! یه سری مانتو های سنتی هم بود که خدائیش خیلی خوشگل بودند! ولی من سر اینکه میتونم اونو بیرون بپوشم یا نه به نتیجه خاصی نرسیدم و نخریدم! شاید هم تا پایان نمایشگاه خریدم خدا چه میداند!یه سری هم هموطنان لری رقص لری اجرا میکردن که با سورنا و طبل و اینا بود ولی آهنگش خیلی ملایم بود! و زیاد نچسبید! آرتا هم که کلی با دیدن جینگیل پینگیلهای رنگا رنگ خوشبحالش شده بود و میخواست همه رو بکنه!  ما ان ساله که هر نمایشگاهی باشه میریم! ۵۰۰ تومن هم برای پارکینگ پرداخت میکنیم! به قول شوشو اگه جمعشون میکردیم یه تیکه زمین میتونستیم اونجا بخریم ولی هنوز جای پارک رو آسفالت نکردن با این در آمد فضائیشون! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیاط خونمون تموم بشه حداقل یه چند تا گل میتونیم بکاریم و خوش باشیم! البته چون حیاط مشترکه فکر کنم با مادر شوهرم آبم تو یه جوب نره آخه اون عشق شمعدانی و گلهای یکساله که تخم دارن هست و از رز به خاط تیغش بدش میاد! و من هم عشق گلهای پیازی و اوناع رز هستم و عشق اینکه رو یه بوته چند تا پیوند بزنی و از هر قسمت یه رنگ گل بزنه بیرون! عشق گلهای رونده هم هستم! ولی مادر شوهرم میگه آشغال تولید میکنن! خلاصه اگه یه روز دیدین که پای چشمم کبود شده بدونین کار کیه! قراره یه کباب پز هم کار بزاریم و عشق بکنیم! (امیدوارم) در نظر داریم یه حوض هم کار بزاریم البته من میگم درست کنسم و بدیم توشو آبی و سفید از اون موزائیکهای ریز بزنن مثل استخر! شوشو میگنه نه یه حاضریشو بخریم که اگه لازم شد برش داریم! ولی اصولا حاضریهاش خیلی بی کلاسن ! میگم اونموقع بگو یه فواره مدل فرشته هم وسطش بزارن دیگه! الان داریم رنگ واسه نما انتخاب میکنیم! از این رنگهای کنیتکس ! هر کس چیزی بلده بیزحمت بگه! اگه نمای خاصی تازه به بازار اومده لطفا بگین ! من از نمای سنگی زیاد خوشم نمیاد! آخه چرا باید اینهمه سنگ رو به نمای ساختمون بچسبونیم! مگه یکی کنده شد افتاد روی کله یکی ! یا مثلا زلزله ای چیزی شد همه اش آدم میکشن! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بابا به خدا ما شاکریم که هر روز روده های مبارک دردانه مان کار میفرمایند! آنهم ۵-۶ بار! به خدا تمام فکر و ذکر مامانها مونده پیش خوردن و پیپی کردن بچه شون! ای وای خاک عالم بچم امروز کم خورد! ولی زیاد پی پی کرد ! فردا ای وایییییییییییییییییییی امروز زیاد خورده ولی ما رو مزین به پی پی نکرده ! واقعا هم وقتی یه روز بچم ۲ بار پی پی میکنه من همه اش حواسم پیش اونه! الهی شکر به خاطر همه چیز !  فقط خواستم ببینم همه مثل منن یا نه! واییییییییییییی که این دو تا پست بو گرفتن! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; حالا بیائین اینو بو کنین دلتون وا شه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرتا باباشو از یاد برده! باباش که از مسافرت برگشتن فرمودن با چه شوق و ذوقی اومد طرف آرتا و آرتا با یه جیغ بنفش مایل به صورتی خودشو چسبوند به من و به من با زبان بی زبانی فهموند که این مرتیکه کیه آوردی خونه! زود بندازش بیرون! (بچم غیرتی شده بود)حالا از بابائی اصرار و از ایشون انکار که من شما رو به جا نمیارم ! خوب البته منم همینطوری میشدم وقتی بعد ۳ روز بابائی محترم رو دست خالی میدیدم! خدائیش بابائی خودم تا حالا نشده بره مسافرت و واسه ما سوغاتی نیاره و ما رو حسابی لوس کرده! ولی بابائی آرتا واسش هیچی نیاورده! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دماغ سوخته میخریم! چرا؟ چون بازم عکسارو یادم رفت! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز بالاخره جواب نهائی آزمایش ها رو گرفتیم و مامان عزیزم پرکاری تیروئیدید داره! و برای همین هم باید کورتون بخوره! و دکتره گفت خطر پوکی استخوان و چاقی! بیچاره زهره ترک شده بود! از طرف دیگه هم خورده به زمان یائسگی و کل سیستم بدنش ریخته به هم! به نظر من یائسه شدن از بدترین دوران زندگی یه زنه! خدا اینجا هم واسه زنها فرق گذاشته! چقدر دل مامانی گلم گرفته بود! و تو ماشین زد زیر گریه! میگفت من دیگه پیر شدم و پوکی استخوان هم میگیرم و اینا !کلی دلداریش دادم! ولی منم کلی دلم گرفت! باید با خواهر هام و بابام حسابی صحبت کنم که نزاریم زیاد ناراحت بشه و بگردونیمش و اینا تا دلش باز بشه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;من در این لحظه بسی متحول شدم و شدیدا به کار اداری علاقمند شدم و اون با دیدن نامه مبنی بر اینکه پرداخت هر گونه اضافه کاری ممنوع است رخ داد! به به با حقوق ماهی ۲۵۰ تومن چیکار میشه کرد به نظر شما! آهان یه جفت کفش و یه مانتو! ماه دیگه یه دست کت و شلوار ما دیگه گوشت و پوشک و شیر خشک و ........ </description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 05:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد عرشیا</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>سلام خاله های مهربون! نی نی های خوشگل و شیطون! ما چند روزیه که در خانه مادر جان جانمان تلپ هستیم آخه شوشر جانمان تشریفشان را برده اند تهران! دلمان هم اندازه یه سر سوزن شده برایش! آخییییییییییییییییییی حالا میفهمم چقدر کمک حالم بوده و نمیدونستم! پنجشنبه شب تولد ارشیا همون داداش آرتا بید!(پسر دختر خاله بابائی) آخه نه اینکه  ارشیا شیر آرتا رو خورده شده داداشش! اگه بدونین چقدر نانای نانای کرد این پسر من ! خدائیش همه کم آورده بودن! تازه فکر میکردن من دوره آموزشی واسش گذاشتم! همه اش میگفتن چجوری بهش آموزش دادی! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ! کلی تریپ مردونه و اینا زده بودیم و خلاصه که کلی خوش گذشت! البته خود ارشیا حال درست حسابی نداشت! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible&quot; align=center&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 460px; HEIGHT: 350px&quot; name=acrobat_cube align=middle src=http://flash.picturetrail.com/pflicks/3/spflick.swf width=460 height=350 type=application/x-shockwave-flash quality=&quot;high&quot; FlashVars=&quot;ql=2&amp;src1=http://pic90.picturetrail.com/VOL2278/11191026/flicks/1/4936704&amp;src2=http://widgetize.picturetrail.com/flicks/4936704&quot; wmode=&quot;transparent&quot; bgcolor=&quot;#000000&quot; allowScriptAccess=&quot;sameDomain&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 10px; HEIGHT: 24px; whitespace: no-wrap&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks.shtml&amp;cID=924&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks.shtml&amp;cID=925&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=http%3A%2F%2Fwww.picturetrail.com%2Fmanage%2Fflicks&amp;cID=995&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این نی نی خان ما دیگه ملق رو کامل میزنه! دیگه باید از فردا پشتک وارو رو تمرین بدم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا من فکر میکنم این بچه هیچی جذب بدنش نمیشه و هر چی میخوره تبدیل به پی پی میشه! آخه من هر روز باید ۵-۶ بار براش شستشو انجام بدم! وای تو مسافرت هم یکی از دغدغه های بزرگ ما همین بود! آخه از اونجائی که ما شدید به بهداشت محیط اهمیت میدیم اصلا دوست ندارین بچه رو تو حموم یا رو شوئی بشوریم ! من که حالم بهم میخوره! و راه حل ما استفاده از یک عدد آفتابه تو توالت هست که شلنگ رو میاندازیم توش و آب از لوله اش میاد و ما بچه شوری میکنیم! ولی تو مهمانسرا مشکل داشتیم چون شیر آب پشت در توالت بود و نمیشد کاری کرد و تا میخواستیم به صورت دو نفره آرتا رو بشوریم خودمون باید میرفتیم حموم میکردیم از بس آب میپرید رو سر و کله مون! و شوهرخان ما شروع کرده بود به جبهه گرفتن که تا بچه رو از پوشک نگیریم دیگه مسافرت بی مسافرت! تا اینکه روشش رو پیدا کردم و اول با دستمال مرطوب تمیز میکردم (البته من همیشه یه بسته دستکش یکبار مصرف همراهم دارم و همه کارم رو با دستکش میکنم! ) بعد میبردم تو حموم میشستم! ولی تو انزلی مشکل آفتابه حل شد و اونجا مثل خونه خودمون رفتار میکردم ! پس یادم باشه که هر وقت خواستیم خائی رو برای موندن بگیریم چک کنیم ببینیم مستراحش آفتابه لگن داره یا نه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا بچه های شما نیز در روز ۵-۶ بار پی پی میفرمایند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پریروز هم رفتیم پارک بانوان ! آرتا کلی گشت و گذار کرد و ما نیز همینطور! جای خوبیه! آدم راح میتونه بدو بدو کنه! تو محیط باز بدون روسری بدوه و با دستگاهای بدن سازی کار کنه! زمین فوتبال و والیبال و بدمینتون هم داره! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو کتاب نوشته بچه ها تو این سن ۲-۳ کلمه معنی دار میگن کلمات معنی دار بچه ما هم به این شرح است! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- ده ده (با فتح دال) به معنی در در &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- دیسسسس به معنی جیز به همراه انگشت اشاره که همراه با کلمه به کار میافتد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- می می به هر کونه شیشه و میمی گفته میشود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- ده با فتحه دال به معنی بیا با همراهی انگشتان دو دست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- نه نه نه نه ( باز به همراهی انگشت اشاره که میگه نه) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- یت دو ده دا (یک دو سه چهار به همراهی پای مبارک برای رژه رفتن) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷- دا دا (دای دای  دائی مجتبی) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸- هانی (هانیه) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹- نا نا (نای نای ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰ - به به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۱- به (آب) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; البته بعضی وقتها یه سری کلمات رو به زبون میاره ولی بعدها یادش میره! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکسهای سفرمون با لب تاپ بابائی تشریف بردن تهران به محض رسیدن میذاریمشون! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر شوهرم اینا برای طبقه بالامون مستاجر آوردن! یه کم حالم گرفته شده از بس عادت کرده بودم به آرامش! یه حس هوو مانند دارم نسبت بهشون! از اینکه بخوان سر و صدا بکنن دلم میگیره چون من به شدت از سر و صدا فراریم! و باید در تاریکی و سکوت بخوابم! اتاق خوابمون رو بی نورترین اتاق انتخاب کردم که هم صدا نیاد از بیرون هم نور! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داریم آزمایشهای مامانم رو یکی پس از دیگری انجام میدیم! ایشالله که مشکل فقط همون باشه! و مامانم بازم به حال اول خودش برگرده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه بازی اسمایلها بود که ما بازی میکنم! البته دوستان محترم یادشون باشه که بیشتر شوخیه و همه رو دعوت میکنم و کسائی که از یاد رفتن به بزرگی خودشون ببخشن ما رو ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گلی:&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویدا مامان راستین:&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/girl_sigh.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرجان مامان شهراد:&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/288.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/connie_1.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پریسا جون&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/music.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2gwb921.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/cowboypistol.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/connie_1.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مریم مامان آرین &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صابره مامان آئین &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Laie_7.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسیه مامان نیوشا&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ریحانه مامان سپهر&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Laie_7.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پریسا مامان کامیار&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/music.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الهه :&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/chase.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Vishenka_04.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیلا مامان نیما &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/music.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/reading.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/290.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوده مامان ایلیا&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Laie_7.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هدیه مامان ایلیا&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/19.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/89.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/159.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر مامان امیر رضا&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/291.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/273.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الهام مامان غزل کوچولو&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/263.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنفشه جون مامان یاسمن&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4u2ap3b.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/280.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مستانه جون&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/352nmsp.gif&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/tissue.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/19.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/za4.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیلوفر مامان نازنین فاطمه&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Laie_7.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان کوشا&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2chw5mg.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/301.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مژگان مامان آندیا جون&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Laie_7.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تی تی  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Vishenka_09.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2lxe53l.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منصوره مامان نورا&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/girl_sigh.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/kaffeetrinker_2.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فلور مامان مزدا شیطون بلا&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/121.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Ghelyon.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان پویان &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/girl_sigh.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نونوش &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/63izs7n.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هستی جون&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/girl_sigh.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشین مامان هستی&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/girl_sigh.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگار مامان محمد مهدی&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/girl_sigh.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لیلی مامان یونا&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/connie_26.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مامان ستاره : &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Banane21.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم خودمم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/photosmile.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 08:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بقیه اش! </title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;من یه دوست خیلی خیلی صمیمی دارم که تو ورامین زندگی میکنه! و یکی دیگه تو شهریار ! میبینید تو رو خدا من هر دوست صمیمی که داشته باشم فرار میکنن! تو این چند وقتی که تو تهران بودم یک در میان اینا زنگ میزدن ! و شوشو خان ما هم یه روز میگفت میریم یه روز میگفت نمیریم! روز چهارشنبه قرار شد بریم ورامین شب رو بمونیم اونجا و صبح&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;زود بریم شهریار و دوستمو ببینیم و از اونجا بریم شمال و برگردیم! ولی خدائیش چهار شنبه عصر خیلی بیحوصله شده بودیم و میخواستیم نریم که تلفنهای مکرر اونها باعث شد بریم! و تو راه این شوشو خان ما آی غر زد آی غر زد! و بالاخره بعد چند ساعت رسیدیم اونجا! اونا تو یه باغ خیلی قشنگ که شبیه جنگله زندگی میکنن! درختهای قدیمی بلند که آسمون دیده نمیشه و اون وسط یه خونه کوچولو! البته مال خودشون نیست سازمانیه ولی خیلی قشنگه ! ولی فکر اینکه بخواهی چند سال اونجا با صدای غار غار کلاغها سر کنی و برای رفتن به تهران اینهمه راه رو بری! جالبه که نازی کلاغها رو با صداهاشون میشناسه! میگفت اونجا&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;طوطی و جغد هم زندگی میکنن! خلاصه که اونشب رو اونجا موندیم و آرتا هم کلی آتیش سوزوند! چقدر با نازی یاد ایام کردیم و با اسباب بازیهائی که خودمون یه زمان بازی کرده بودیم آرتا بازی کرد! چقدر با سلیقه است این دختر! &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;خلاصه صبح رفتنوم نمیومد! آخه بارون هم باریده بود ! حدود ۹.۵ راه افتادیم و توی ری گم شدیم و هی میخواهیم به آزادگان برسیم ولی نمیشد خلاصه بعد کلی علافی رسیدیم و بعد کلی ترافیک حدود ساعت ۱۲.۵ بود که رسیدیم کرج که شوشو گفت منو بکشی نمیرم شهریار! زنگ بزن به مریم بگو نمیائیم ! حالا فکرشو بکنین دوستم تدارک هم دیده! زنگ زدم با هزار جور شرمندگی گفتم که این نمیاد ! و بعدش حالا گفت شمال هم نمیریم ! که بعد یه ذره (فقط یه ذره) بحث تصمیم بر آن شد که از قزوین بریم شمال! عصری رسیدیم انزلی و یه هتل خیلی قشنگ کنار دریا گرفتیم و آرتا رو بردم ساحل کلی عشق کرد! اگه بدونین چه عشقی میکرد! بازی با ماسه ها کلی حالشو جا آورده بود! چقدر شیطونی کرد! شب رو موندیم و صبح حوالی ۱۱ حرکت کردیم و سر راهمون یه سر هم به آستارا زدیم و چند قلم جنس خریدیم و شب هم رسیدیم خونمون! به من که همون یه شب رو خیلی خوش گذشت! نگین تو رو خدا دو روز رفته مسافرت همه رو نوشته! آخه این مسافرت برام خیلی مهم بود! یکی به خاطر اینکه اولین مسافرت آرتا بود و من تجربه نداشتم! اولین مسافرت خودمون تنهائی با ماشین خودمون بود! یعنی شوشو اولین بار بود که اینهمه رانندگی میکرد! کلی امتحان پس دادیم! اخلاق در سفر! غذای آرتا در سفر! رفتارمون با آرتا در سفر ! یه بچه چقدر تو ماشین میتونه دووم بیاره! اینا سوالاتی بود که جوابشو گرفتم! بزرگترین مشکلم غذای آرتا بود که خدا رو شکر همه مون از بس جوجه کباب خوردیم داریم قد قد قد میکنیم ! آخه من به غیر از مرغ و جوجه هیچی به آرتا ندادم !عکسا رو تو پست بعدی میزارم!&lt;/FONT&gt; 
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بچه خیلی شیرین شده! آخ اگه بدونین چه دلی از من میبره! کاملا برام مشهوده که داره میفهمه! البته همه اش یادم میره بنویسم ولی تا اونجائی که یادم باشه مینویسم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پریشب نصف شب اومده کنارم چنان گردنمو بغل کرده و خوابیده که داشتم از عشقولانگی بال بال میزدم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بچم عشق تی کشیدنه هر جا یه تی میبینه چنان مشغول میشه که دنیا از یادش میره! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- وقتی کار اشتباهی میکنه انگشت اشارمو میگیرم جلوی صورتش و میگم نه نه نه نه ! اونم در جواب انگشتشو تکون میده و پشت سر هم میگه نه نه نه نه نه نه ! اینقدر با مزه اینکار رو میکنه که آدم غش میکنه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اونشبی میخواهیم بخوابیم این آقا هم وسط قراره بخوابه تا میگیم بهش شب بخیر سرشو از باش بر میداره و بلند میشه دو دستشو میگیره بالا و چنان نانائی میکنه که دیگه میرده بودیم از خنده! این ورژن جدید نانایشو اگه ببینید! دوتا دستاشو میاره بالا و دستاشو از مچ میچرخونه و بدنشو با ریتم تکون میده و میچرخه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از بس این بچه من سر بهواست من فکر میکردم هیچی یاد نمیگیره ! ولی نگو یاد میگیره ولی به روی مبارک نمیاره! اونروزی تو خوابه میگم پاتو بیار کفشو جورابتو در بیارم یه پاشو آوره! بعد گفتم حالا اونیکی پات دیدم اونیکی رو آورده! تا میگی دستات کو دستاشو میاره بالا و شروع میکنه به نانای! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-  گوشی رو میگیره به گوشش و به شونه اش نگه میداره ! ابروهاشو گره میزنه و شروع میکنه به حرف زدن در حالی که راه هم میره و وسطهاش یه خنده ای هم میکنه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از دیروز آقا ملق زدن یاد گرفته! و وقتی میگی دالی کن سرشو میزاره رو زمین و باسن مبارک رو هوا بعد دیروز دیدیم بعله یه نیمچه ملق! بعد تمرین و تمرین ولی هنوز کامل کامل نمیتونه بزنه ولی ملق زنی شروع شده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی اومدیم همه اش سرمون مشغوله قبل از رفتنمون مامانم مریض شده بود! عصر ها تب و لرز داشت! گوشو گلوش درد میکرد و بعد کلی رفت و آمد و آزمایش به این نتیجه رسیدیم که قضیه خیلی جدی تره! بعله پرکاری تیروئید! عجب مریضیه بدیه ! من تا حالا شاهدش نبودم! بهترین دکترش هم برای ۶ ماه بعد وقت میده! آزمایش هم خورد به تعطیلی و موند واسه بعد از تعطیلی! 
&lt;HR&gt;
من از نظر روحی و روانی در وضعیت بدی هستم! خیلی خرابم! میترسم یه مشکلی واسه خودم درست کنم! میخوام پیش یه متخصص مغز و اعصاب برم! یه قضیه که اخیرا درگیرش بودم شده ملکه ذهنم و دائما دارم تکرارش میکنم!و با خودم حرف میزنم!  قضیه اعصاب خورد کن بوده و هست ولی سعی من در از یاد بردنش بی نتیجه است! خدایا حکمتت چی بوده که من اومدم کارمند شدم خودشم تو همچین اداره ای! فقط خدایا یه کاری یه راهی پیش روم بذار تا بتونم این اداره رو بیخیال بشم ! اگه اوضاع مملکت ثبات داشت تا حالا صد بار استعفا داده بودم! ولی خدائیش مائی که جزو طبقه متوسط یه کم به بالا تر بودیم حالا داریم به شدت به سوی زیر خط فقر سقوط میکنیم! حقوق شوشو شش روز بیشتر دوام نیاورد و مال منم همینطور حقوقمون هم که اضافه نشده هیچ اضافه کاریهامو رو هم قطع کردن! افتضاح از این بالاتر نمیشه! داشتیم بعد از جنگ روی زندگی خوش رو کم کم میدیدم که افتادیم تو این منجلاب! فقط دعا میکنم که خدا هر چی صلاحش هست برام پیش بیاره! که خیلی کلافه ام! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدا نوشت: بازی دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی ها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست داشتنی ها:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- پسر و همسر گلم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- مهمون بازی بدون تشریفات البته با دوستان! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-کادو دادن و کادو گرفتن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- سوررایز شدن و سوررایز کردن! این یه قلمم همدردم باهات پریسا جون! چون هیچ وقت سروپرایز نوشم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- مسافرت به هر جائی بدون مراسم پخت و پز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶-خرید و پول خرج کردن و ویندو شاپینگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷-شنا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸- شادی و نشاط&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹-هلو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰ - آدمهای خوشگل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۱-تعطیلی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۲ لوس شدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست نداشتنی ها:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- اداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- آدمهائی که خودشونو خیلی بالا میدونن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-همکارهای اداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- کارهای خونه از همه قبیل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- مهمونبازی با خانومهای بیکار خانه دار و خاله زنک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- آرایشگاه رفتن و تو انتظار نشستن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷- دکتر رفتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸- نصیحت شنیدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹- حرف زور شنیدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰ بر خلاف عقیده عمل کردن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 05:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما رفتیم و برگشتیم! </title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>سلام سلام سلام! این یک مامان شارژ است که مینویسد! صدای ما را از اداره میشنوید! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما رفتیم و برگشتیم! کلی شارژ شده و برگشتیم البته نصف مسافرتمون خوش گذشت نصفش نه! ولی خوب چون قسمت آخرش خوب بود قسمت بدش تا حدی از یادمان برفت! ما یشکنبه صبح زود قبل از طلو ساعت ۱۰ از خونمون حرکت کردیم ! من کلی ذوق زده شده بودم چون بالاخره موفق شده بودم تو ماشین خودمون تنهائی میرفتیم مسافرت! و احساس خیلی خوبی داشتم! مسافرتی که شاید از چند بعد که تنها بودیم خوب نبود ولی خوب من مسافرت با دوستان رو بیشتر میپسندم و صد البته با خانواده خودم چون خوب بیشتر حرف حرف منه و کسی کاری به کارم نداره و در درجه آخر مسافرت با خانواده شوشر جان که بیشتر به خاطر شوشو میباشد نه خودم! و زیاد بهم خوش نمیگذره! بیشترین علتش هم اینه که تو ماشینمون باید صندلی عقب بشینم و کنار مادر شوهر جان به صحبتها  و نصایح اون گوش کنم! بگذریم که آرتا همون دم در خونمون خوابش برد و قزوین بیدار شد! اونهائی که بچه دارن میفهمن من چی میگم! بعدشم که بیدار شد من رفتم صندلی عقب که حوصله اش سر نره! عصر حدود ساعت ۶ رسیدیم تهران و از تبریز هماهنگ کرده بودم برم مهمانسرای ادارمون! حالا فکر کنین این مهمانسرا تو میدان انقلاب! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; ماشین ما زوج شماره و روز هم فرد! همون اول سر یه برگ جریمه چسبید به پیشونیمون! بعد رفتیم مهمانسرا که نزدیک هم باشه برای کار اداری که داشتم! حالا زهی خیال خام که فکر میکردم مجانیه! تا رفتیم تو گفتمن شبی بیست تومن! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt;! حالا یه جای دولتی تو مرکز ترافیک و طرح ترافیک و طرح زوج و فرد و دود و دم به به ! بعد چون فردا صبح باید یر یاع میرسیدم سر کارم مونیم گفتیم فردا میریم! که اینهمه وسائل رو بردیم بالا و تنبل شدیم واسه برگردوندنشون! و سه روزی رو اونجا تلپ شدیم! همسر محترم هم که باید میرفت ماموریتش رو انجام میداد هر روز صبح میرفت تا ونک و بر میگشت از طرف دیگه هم تلفن پشت تلفن بود که باید جواب میدادم! که بیائین خونه ما! روز اولی رو که خونه بودم با آرتا پیاده رفتیم تا امیر اکرم! الهی که این بچم چقدر پیاده روی کرد و جیکش در نیومد! و بعضی وقتها خودم بغلش میکردم تا خسته نشه!برگشتنی هم با اتوبوس برگشتیم! فقط تو امین اکرم یه مغازه هست که تی شرت و لباس راحتی خوبی داره و من هر وقت میام از اونجا یه چند تائی میخرم! که بازم خریدم! و برگشتنی واسه آرتا بستنی خریدم! اسم بستنی رو که شنید همه اش دستشو میکرد تو کیسه و دستشو میکشید به روکش بستنی ها و میبرد به دهنش و به به میگفت! عصر هم خواستیم بریم بهار! و ۷ تیر ! بهر رو گشتیم و خدا یه خطر جانی رو از بیخ گوشمون گذروند! قضیه از این قرار بود که تو بهار یهو یه باد شدیدی وزید و یه تابلوی فلزی رو از روی مجتمع بزرگ کند و انداخت پائین درست ۳ قدم عقب تر از ما! خیلی وقت بود عشق اسباب بازی مارک دار واسه آرتا بودم که تازه اونجا پیداش کرده بودم و شوشر جان اجازه نداد بخرم و گفت تا اطلاع ثانوی خرید هر گونه لباس و اسباب بازی ممنوع استه! چون قبل از اومدنمون آمار گرفته بود و فهمیده بود که اسباب بازی آرتا خیلی خیلی زیاده و دیگه بسه! و دنبال سندل واسش گشتیم که چیز خوبی گیرم نیومد! و از اونجا خواستیم بریم ۷ تیر که کلی ترک بازی در آوردیم! شنیدین میگن ترکها هر جا برن تو تهخران از میدون آزادی میرن ! ما هم همین کار رو کردیم! از بهر به هفت تیر که میرفتیم یه کوچه رو اشتب  رفتیم و خوردیم به بزرگراه مدرس از اونجا به همت و .......... که یهو از آزادی سر در آوردیم! بعد دوباره برگشتیم اومدیم هفت تیر! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ! یه مانتو خریدم و رفتیم غذا گرفتیم و ختم قائله! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداش تو خونه بودم تا عصر و شب هم با دوستم لیلا که با شوهر جان ما همکاره تو پارک گفتگو قرار گذاشتیم و رفتیم و از اونجا هم به اسرارشون رفتیم خونشون و یه پیتزای مشتی هم خوردیم! اگه بدونین آرتا چه اداهائی در آورد ! این بچه از بس ریلکسه همیشه منو شرمنده میکنه! تو پارک که کلی تو چمنها گشت و تا پارسا پسر دوستمو دید به طرفش رفت و باهاش گرم گرفت ! بعد هم تو خونشون کلی راحت به اینور و اونور رفت و حسابی آتیش سوسوزند ۱ به طوریکه تو اون چند ساعت من و همسر جا به نوبت سر پا آرتا داری میکردیم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه رو بعدا مینویسم فقط از همه دوستانی که شمارشونو برام گذاشته بودن ممنونم با مستانه جون که کلی حرفیدیم و شرمنده که نتونستیم ببینیمشون! به تی تی جون هم باید بگم که آخر شمارشو پس و پیش نوشته بودم!(البته امروز فهمیدم) یه اس ام اس براش زدم و چند دقیقه بعد دیدم موبایلم زنگ زد دیدم شماره تی تیه خودمو آماده کرده بودم که باهاش صحبت کنم که دیدم یکی اونطرف با عشوه (مذکر) میگه هانی خانوم ! برام اس ام اس زده بودین؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;! حالا خوبه همسری تو ماشین نبود و منم گفتم آقا اشتباه شده بود و زودی قطع کردم! و دیگه ترسیدم تماس بگیرم ! شماره شیلا جو رو هم الان دیدم نه اینکه به اینترنت دسترسی نداشتم واسه همین نتونستم چک کنم !خلاصه شرمنده! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 06:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما احتمالا راهی هستیم! </title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>سلام سلام صد تا سلام! ما خوب و خوش و سر حال هستیم صد البته! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- ما هفته بعد تشریفمون رو میبریم پایتخت! بعدشم احتمالا شمالی جائی! کلا هیچ کس رو برای همراهیمون نیافتیم! و حالا تهنای تهنا داریم میریم! اولش میخواستیم با طیاره بریم و از اونجا هم بریم مشهد بعد از مشهد هم به تبریز ولی دریغ از یه عدد بلیط و اینگونه شد که تصمیم گرفتیم با سیاره بریم! اصولا ما تا بحال با سیاره خودمون مسافرت چندانی نداشته ایم! از آنجائیکه مادر شوی مهربانمان همیشه نگران است اصلا دوست ندارد ما با سیاره خودمون بریم سفر ! اگه هم بگیم اونقدر نفوس بد میزنه که آدم ته دلش میترسه ولی ایندفعه احتمالا بیائیم! )یعنی برویم( اگه کسی پایه است بگه باهم بریم! شوشو خان هم ماموریت گرفته که کار اداری داره و خلاصه که من یه چند روزی تلپم تو هتل و باید برنامه ریزی کنم خوش وگذره! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- امروز بالاخره حج عمره ثبت نامیدیم! )ما آدمهای دقیقه نودی هستیم( چه معنی داره ۲ ماه بیشتر پولمون تو حساب اینا باشه! ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-برای آرتا جینگولکی دیروز آبنبات چوبی خریدم وای چقدر حرفه ای میخورد مرده بودم از خنده! میذاشت تو دهنش در حال خوردن کارهای دیگه اش رو انجام میداد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴ تا تو دست یکی بستنی میبینه اول دور میزنه و بعد دنده عقب و در حالی که عقب رو نگاه میکنه میاد میشینه تو بغل کسی که بستنی دستشه! بعد با ظرافت تمام خم میشه بستنی بخوره! دیروز بابائیش سر پا بود بچم بغل پیدا نکرد رو زمین نشست اینم آداب بستنی خوردنمون! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- شیر یارانه ای رو جمع کردند و فقط شیر آزاد موجود میباشد بدون هیچگونه اطلاع قبلی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- پریروز برای اولین بار رفتیم پارک و آرتا کلی بازی کرد البته هوا خیلی سرد بود و زودی برگشتیم ولی تو همون وقت کم کلی از سرسره بازی و تاب بازی کیف کرد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷ - تازه داشت یاد میگرفت که شبها رو بدون شیر خوردن بخوابه که خورد به مریضیش و من مجبور بودم تا صبح بهش سرم بدم بخوره که الان دو بار تو شب بیدار میشه و شیر میخواد و چنان گریه ای میکنه که هر کی ندونه فکر میکنه این بچه از گرسنگی طلف شد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸- از وقتی مریضیش تموم شده خیلی ضعف میکنه و زیاد گرسنه میشه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹- تو ماشین یه ساعت و اندی اگه نخوابه تو صندلیش میشینه بعد میبینم دسته صندلی رو بلند کرده و از زیر کمربند اومده بیرون بعد چند لحظه سر پا وایستاده و بعد چند لحظه جیغ و داد  که میام جلو! بعد اومدن به بغل مامانی یه ربع بازی میکنه بعد کش و قوس و دعوا که میرم تو بغل بابائی! بعدش تو چراغ قرمزها میره بغل بابائی بعد هی برف پاک کنها رو انگولک میکنه و اینقدر اب مبپاشه که آبش تموم بشه! با این اوصاف فکر میکنید من چطوری تو ماشین ۷۸ ساعت بشینم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰-چند روزی بود که چند تیکه لباس انداخته بودم تو ماشین لباسشوئی هنوز نشسته بودم دیروز یه چند تا دیگه انداختم و وقتی ماشین شروع به کار کرد صداهای ترق توروق به گوشم خورد بعله اومدم دیدم آقا پسری حلقع هوش محترم رو اونجا اندان و خلاصه حلقه هوش الان استرلیزه شده استه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۱-اگه کسی جای خوبی برای تفریح بچه سراغ داره بهم بگه تا تو تهران بیکار نمونم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۲- برام دعا کنید! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 08:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
