
|
|
دیشب که خوابیدیم خبری نبود ولی امروز صبح که بیدار شدیم برف اومده بود! پس میشه امیدوار بود که تبریز هم برف میاد! کلی کار برای عید داریم یه عالمه خرید داریم! یادش بخیر اونزمونهای کودکی! میدونید اینجا رسمه که روز چهارشنبه سوری میرفتن بازار و یه چیزی میخریدن! البته آینه و اسپند یکی از مهمترینهاش بود! بچه که بودیم خاله ام و مامانم همه ما رو جمع میکردن با خودشون میبردن بازار! و برای هر کدوممون یه اسباب بازی میخریدن! مثل الان نبود که مامانا اسباب بازی رو بیشتر از بچه ها دوست دارن و هر بار میرن بیرون واسه بچه ها اسباب بازی میخرن! اونوقتها به غیر از چند تا مناسبت موقع دیگه ای وسائل و اسباب بازی برامون نمیخریدن که! ما هم با دختر خاله ها یه عالمه طراحی میکردیم که هر کدوم چی بخریم که ست خاله بازیمون جور باشه! مثلا یکی یه سرویس استکان و نعلبکی و چیزای دور و برشو میخرید اون یکی قابلمه ! یکی یه ست مبل و ..... کلی لسباب بازیهامون ست میشد! چقدر هم خوشبحالمون میشد! یه عالمه لباس تازه ! کفش نو! چیزای دیگه ! من خاونه تکونی عید رو خیلی دوست دارم! وقتی از همه جا بوی تمیزی میاد! و اونروزاست که از صبح تا شب آدم خسته خسته است ولی این خستگی شیرینه! بوی سبزه با بوی تمیزی مواد شوینده قاطی میشه! و وقتی خسته از خرید میائی خونه این بوها خستگی رو از تنت بیرون میاره! چقدر قشنگه! به نظر من تک تک ما باید سعی کنیم این رسوم رو حفظ کنیم و دست نخورده به نسل بعدی تحویل بدیم! بچه های ما باید بدانند که عید یعنی چی! باید اونو دوست داشته باشن! خیلی ها اعیاد مسیحی رو بیشتر یادشونه تا عید خودمون! این همون چیزیه که من بیشتر ازش میترسم! میبینی شب ژانویه رو تا صبح جشن میگیرن! ولی عید خودمونو ا میشن میرن مسافرت! و بچه کوچک خونه نه خرید عید نه خونه تکونی ! نه عیدی گرفتن ! نه ۷ سین ! نه تحویل سال ! نه دید و بازدید عید هیچکدوم رو نمیدونه! به نظر من اگر هم بخواهیم مسافرت بریم یا یک در میان بریم یا یه چند روز دیر تر بریم! من خودم مسافرت رو خیلی دوست دارم! ولی خوب خیلی هم اسرار دارم که رسومات عید رو کاملا به جا بیارم!
امسال کلی برنامه برای عید داریم که ایشالله بتونیم همه رو درست و حسابی انجام بدیم! اولا که یه عالمه خرت و پرت واسه خونه باید بگیریم! ست کامل دستشوئی! فرش ! یه میله برای آویزون کردن وسائل برای آشپزخونه! جا کفشی! عیدی واسه همه بچه های فامیل! عیدی واسه بقیه! لباس و کفش و کیف واسه خودم و کت و شلوار و کفش و ... واسه بابائی ! لباس خوشگل واسه آرتا! چند روز پیش هم رفته بودیم اطلس پود پرده واسه اتاق کامپیوتر سفارش دادیم! خلاصه کلی کار داریم که ایشالله زود زود زود باید انجامشون بدیم! یههفت سین خوشگل هم یاد گرفتم که میخوام درستش کنم! یه عالمه هم میخوام گل بخرم! اگه خدا بخواد یه عید رنگی رو با هم شروع کنیم! این شیرین عسل ما هم شده صا ایران! هر روز شیطون تر از دیروز دینگ دینگ! کلی دارم تمرین میکنم که بزارمش تو تختش و بخوابه! بدون گردوندن و چرخوندن! بدون شیر خوردن! ولی کلی گریه و زاری داریم! عاشق اینه که غذا رو خودش بخوره! دیروز یه مقدار سیب زمینی رو به صورت مربع خورد کردم و گذاشتم بپزه! بعد ریختم توی ظرف و گذاشتم روی صندلیش! کلی خورد و کلی کیف کرد!دیروز برای نهار هم ماکارونی داشتیم! یه رشته ماکارونی بهش میدادم! کلی باهاش بازی میکرد بعد میخورد! کلی هم میکیفید!وقتی میشینم رو زمین میاد از پاهام بالا میره و دستاشو حلقه میکنه دور کردنم! این یعنی پاشو بگردیم! کانالهای تلویزیونو عوض میکنه! توی کتابهای قصه اش پیشی رو میشناسه و با انگشتش نشون میده! براش یه بسته عروسک انگشتی خریدم که خیلی دوستشون داره! دستش به بالای میز توالت میرسه و همه چیز رو از روش برمیداره! اتو جزء اسباب بازیهای محبوبشه! تازگیها زبونشو کشفیده و زبونشو دو متر میاره بیرون! خیلی با مزه میشه!
از همه دوستان عزیزم که حال منو پرسیده بودند ممنونم ! خدا رو شکر حالم بهتره! خدا رو شکر آرتا هم نگرفت! اگه کسی از فریبا و رایان عزیز خبری داره خواهشا به من بگه۱ من خیلی نگران اونا هستم! حتی وبلاگشون هم پاک شده! فریبا جون اگه اینجا میائی تو رو خدا یه خبری از خودت بده!
بازی امروز: این بازی رو از پدر شوهرم یاد گرفتم! البته خوب همه ما اونو بلدیم! ولی وقتی اونروز دیدم آرتا کلی مشغول شده بود و خودشم میخواست که این کار رو بکنه خوشم اومد! و حالا هر روز یکی از بازیهای ماست! این بازی خیلی ساده است! هر چیزی که قابلیت چرخیدن داره رو روی کف اتاقی که سرامیکه میچرخونیم! ما این کا رو با بشقاب ملامین! لیوان پلاستیکی! در قابلمه و ..... رو روی زمین روی محورش میچرخونیم! کلی برای خودش فرفره بازیه! البته عکس هم دارم! دفعه بعد میزارم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 9:16 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|