تبليغاتX
تجربه های مامان آرتا
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
من از دیروز کلی ذوق کردم! اومدم اینجا زودی بنویسم! پزشک متخصصی که من در حاملگی و زایمان پیشش میرفتم دکتر صمیمی فر بود! هر چقدر از نازنینی این آقای دکتر بگم بازم کمه! منکه خیلی دوستش دارم! اینقدر با شخصیت اینقدر آقا! اینقدر مهربون! من هر وقت میرفتم پیش این آقای دکتر کلی از نظر روانی هم حالم خوب میشد! از بس ریلکس و خوش برخورده! یه مشخصه ای که برای من خیلی مهمه اینه که مریضها یکی یکی برن پیش دکتر! دکتره اگه بهترین دکتر دنیا هم باشه بازم اگه بیشتر از یک نفر بره پیشش من عصبانی میشم! و پیش این اقای دکتر ما هم مریضها تک تک میرن و هم اینکه من همیشه با شوشو رفتم پیشش! اکثر دکتر زنان شوشو ها رو راه نمیدن تو مطب! خلاصه که من خیلی احساس آرامش دارم پیش این آقای دکتر و بعضی وقتها شوشو هم حسودیش میشه! خلاصه که بعد از ۹ ماه ما دیروز رفتیم پیش این آقای دکتر خودمون! ارتا رو هم بردیم! وقتی از در وارد شدیم و ما رو دید پا شد و یه سلام بسیار گرم و بعد گفت به به به چه پسری بیارش اینجا ببینم! و آرتا رو از دست بابائی گرفت و حسابی بغلش کرد و نازش کرد و کلی ذوق کرد و کلی هم خندید! بعد که آرتا تو بغل بابائی نشسته بود همه اش باهاش حرف میزد و کلی خوش و بش کرد و تحویلمون گرفت دقیقا احساس پدری داشت نسبت بهش! مثل اینکه نتیجه دسترنجشو دیده باشه! به نظر من اینطور طرز برخورد خیلی خوبه و برخورد دیروز ممکن نیست از ذهن من پاک بشه!

یاد اونروزائی که ماه به ماه میرفتیم پیش دکتر صمیمی فر و من همه اش استرس داشتم و برخورد بسیار آرام و ریلکس دکتر منو به حال خودم میاورد! به غیر از قصهای آهن و اسید فولیک و کلسیم چیز دیگه ای به من نداد! همیشه منو تشویق میکرد که از مواد طبیعی استفاده کنم! هیچ ویتامینی به من نداد ! و من سلامتی آرتا رو مدیون ایشون هم هستم! وقتی بعد از ۱۳ بدر با استرس رفتم پیشش که وقت بده خیلی راحت گفت که برو خوش باش هنوز خیلی مونده! چند روز قبل از اونروزی که قرار بود عمل بشم رفتیم پیشش و گفتیم هزینه چقدره شماره حساب بدین! گفت اصلا صحبتشو نکنید! هنوز که من کاری نکردم! حالا صبر کنید! بعد روزی که آرتا قرار بود به دنیا بیاد گفته بود ساعت ۷ بیمارستان باشین! ما هم رفتیم ولی پذیرش یه کم طول کشید! تا برم لباسامو عوض کنم و سرم و .... رو وصل بکنن طول کشید و وقتی من سوار بر ویلچر داشتم میرفتم دیدم دکتر با قد بلندش ایستاده تو راهرو و گفت پس شما کجائین! کفتم که پذیرش طول کشید! حالا یه مریض پیشم بود دکترش گفته بود ساعت ۶ اونجا باشه ولی دکترش ساعت ۱۱ اومده بود! بعد که رفتیم تو اتاق عمل گفت من تصمیم گرفت به صورت موضعی عمل بشی تا اولین کسی باشی که بچه رو میبینی! این چیزی بود که تا حالا بهش توجه نکرده بودم! ولی خودم به خاطر این که ممکنه از هوش بیدار نشم میخواستم بهش بگم موضعی عملم کنه! بعد که دکتر بیهوشی اومد و آمپول رو از کمرم زد و من دراز کشیدم و یه پرده روی سینه ام کشیدند دکتر صمیمی فر شروع کرد به صحبت کردن با من! میخواهی اسمشو چی بزاری: گفتم آرتا! گفت معنیش چیه؟ گفتم مقدس! گفت اسم قشنگیه! گفت فکر میکنی پسرت چه شکلیه شبیه تو یا باباش؟ و با این حرفها روحیه منو آماده کرد! من همه اش میگفتم من پاهام حس دارن ها! ببینین میتونم تکونش بدم! نگو این کارشونو شروع کردن! من هنوز فکر میکنم که دارن آماده میکنن! به خانومی که بالا سرم وایساده بود گفتم چه خبر شروع کردن؟ گفتش که دارن بچه رو در میارن

بعد یهو دیدم صدای گریه اومد! منم همراه اون شروع کردم به گریه! وایییییییییییییییییییی چه لحظه نابی بود! لحظه ای که فقط من دیدم! هیچ کس دیگه ندید! ولی این صحنه همیشه مثل دیدن یه صحنه از پشت پنجره بارون زده است! چون داشتم اشک میریختم! دکتر بیهوشیم گفت چرا گریه میکنی؟ دکتر صمیمی فر گفت اشک شوقه! چه لحظاتی بود! ناب ناب! یه پسر توپل! خوشگل !با وزن ۳۸۰۰ گرم . قد ۵۲ سانت !٬البته بهم دیاز پام دادن و صحنه از نزدیک دیدن آرتا کاملا برام تاره! چون داشت خوابم میبرد! وقتی بیدار شدم تو اتاق ریکاوری بود! نمیتونستم اب دهنمو قورت بدم! نفسم بالا نمیاومد! و آه و ناله کارم بود! یکی هم بالا سرم که چرا اینطوری میکنی؟ منم فقط میگفتم دارم میمیرم! تمام بدنم پر از درد بود! فقط یادمه همه دور و برم بودن! مامانم داشت اشک میریخت! به بیمارستان فقط مامانم و شوشو اومده بودن! شوشو جونم اتاق ویژه برام گرفته بود که مثل هتل بود خیلی عالی بود! یه کاری که دکترم کرده بود این بود که مسکن بهم نزنن! آخه این دکتر نه اینکه ایران درس نخونده مخالف هر جور دارو هست! یه اخلاقهای خاصی داره! یه شب اونجا بودم و فردا صبح دمترم اومد گفت چی خوردی منم کاچی خورده بودم! کلی دعوام کرد(تنها خاطره بد اخلاقی دکتر) که چرا خوردم! و گفت مرخصت نمیکنم! که بعد از ظهر مرخصم کرد! (ولی خودمونیم ها این کاچی های مادر شوهرم آی مزه میداد تو بیمارستان) بعد از مرخص شدن هم یه بار برای برداشتن بخیه رفتیم با یه قوطی باقلوای استامبولی و بازم هر چی گفتیم دکتر زیر بار هزینه نرفت و گفت هر جور راحتین! ما هم از طریق دوستم مریم(دکتر شوهر دختر عمه مریمه-البته دکتر اینو نمیدونست) فهمیدیم و یه روز شوش رفت حضورا تقدیم کنه که بازم قبول نمیکرد و گفه بود که زیاده و اینا! خلاصه که هر چی از شخصیت این آقای دکتر بگم بازم کمه!

آقای دکتر  صمیمی فر اگه روز روزگاری اسمتونو سرچ کردین و به اینجا رسیدین باید بهتون بگم که بابت همه چیز ازتون ممنونم!

دیروز پیش دکتر خود آرتا هم رفتیم! کلی ذوقید وقتی فهمید آرتا راه میره! اسمشو گذاشته رستم افراسیاب! میگه این از اون بچه های قدیمه ! یه بار که سر غذا با شوشو اختلاف پیدا کرده بودیم و رفته بودیم پیش خانوم دکتر ! شوشو به دکتر گفته بود خانوم دکتر تازه این چیزا رو میره تو وبلاگش هم مینویسه! حالا دکتره از اون موقع به من گیر داده ! از یادش هم نمیره! میگه  اینارو برو تو وبلاگت بنویس!  ! وزن آرتا ۱۰ کیلو بود با قد ۷۴ ! براش شربت کلسیم نوشت و ویتامین دی ۳ ! میگه زود بزنین! چون زود راه افتاده ممکنه پاهاش پارانتز باز کنن!

بازی امروز: از دیروز شروع کردم غذاشو بدم خودش بخوره! به این شکل که کته که یه کم شفته و چسبناکه با قاشق بر میداشتم و قاشق رو میدادم دستش و خودش میخورد! چقدر خندید و ذوق کرد!

پ.ن۱: امسال تبریز رفته جزء مناطق سرد وخشک! آخه گرم و خشک داشتیم ولی سر و خشک نداشتیم! قبلا ها هر چی ابر بود از طرف شمال غرب میاومد! از وقتی عراق صدام ندارم! ده ابرا با خیال آسوده از روی عراق میان و دیگه با ما کاری ندارن! دیروز بعد از کلی زحمت و باد و شرمندگی حدود ۲-۳ میلیمتر برف اومد! البته خوب دور و بر و کوههای اطراف حسابی برف دارن! احتمالا خدا به فکر منه و میدونه اگه برف بیاد من باید چجوری ارتا ببرم و بیارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:23  توسط مامان آرتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی
اموزش آشپزی
کلیپ های فلش!
ترانه های کودکان
مادرنمونه
روند رشد کودک!
مركز لرزه‌نگاري كشوري
6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
شيطونك خاله = برديا
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
دفتر خاطرات خانواده ما(کامیار)
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
ملوسکم
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
ستایش کوچولو
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
مهدیار ثمانه جون
زهرا جون و نی نی
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
شایگان کوچولو
مزدا و پیشی
هستی جون
تی تی خانوم و روزگار
سودی جون مامان آروین کوچولو
پت و مت
نی نی دینا
من و زندگی
ترلان پروانه!
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
بهاره جون
زهرا جون
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
شیوا جون
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین

  RSS