
|
|
سلامون علیکم ای دوستان عزیز! من اینجا یه عالمه همکار ف و ق م ذ ه ب ی دارم که یا الهیات خوندن یا منطق یا یه چیزی تو این مایه ها! وقتی یه چیزی میگم که خوششون میاد یکیشون میگه عظّم الله جورکم! اون یکی میگه طیب الله! منم تو جواب میخوام بگم اشهد ان لا اله الا لله
دیروز بالاخره من پیروز شدم و رفتیم یه صندلی غذای گوگولی برای آرتا خوشگله گرفتیم! حالا قرار بود هزینه صندلی توسط اینجانب یعنی مامانی پرداخت بشه! بابائی اینهمه افه می اومد! خلاصه رفتیم فروشگاه نی نی سالن! همه صندلی غذا ها رو سایز کردیم و آخر سر صندلی غذای شرکت ماما لاو رو خردیدیم که هم اسباب بازی داره و هم ارتفاعش قابل تنظیمه و هم سینیش عقب جلو میشه - هم صندلیش به چند حالت در میاد! اونجا هم آرتا رو که نشوندیم توش کلی خوشبحالش شد و کلی با اسباب بازیش بازی کرد! یه ظرف غذای چسبونک دار هم خریدیم که بچسبه به سینی ! بعد اومدیم خونه زود صندلی رو درستش کردیم آرتا رو گذاشتیم توش! کلی خوشش اومده بود! ظرف غذا رو هم گذاشتم ببینم عکس العملش چیه و چیزی که اصلا فکرشو نمیکردم رو انجام داد! با تمام نیرو ظرفه رو از سینی کند! آخه من از دست این وروجک چیکار کنم! ها این آقا شیطون ما عاشق یکی از اتاقهاست و تنهائی میره اونجا مشغول میشه! تازه عاشق هر چیزی که ال ای دی داشته باشه! هست! هودمون رو که روشن میکنیم و این کانتر تایمرش شروع بع شمارش میکنه خودشو هلاک میکنه که به اون برسه! دیشب تو ماشین خوابش برد و دیگه تو خونه از خواب خبری نبود! منم پریشب از لطف ایشون ۵ ساعت کمتر خوابیده بودم دیشب شوشوی مهربون گفت تو برو بخواب ما هستیم! اگه نتونستم بخوابونمش بیدارت میکنم! ساعت ۱۲.۵ با صداش بیدار شدم! حالا تصور کنین با یه چشم بسته موهای پریشون آرتا رو گرفتم تو بغلم مثل معاد ها تلو تلو خوان دارم براش لالائی میخونم! که یهو دیدم شوشو داره فیلم میگره! این خوشگلک ما دیگه کمتر چهار دست و پا میره و فقط دوست داره راه بره! کلی و راه رفتنش پیشرفت کرده! تازه وسائل بزرگتر از خودش رو هم حمل میکنه دقیقا مثل مورچه! بازی امروز: براش تو بغلم اهنگ میخونم بعد یه جای آهنگ از پشت دستمو شل میکم که یه حالتی مثل افتادن باشه بعد بازم میگیرمشو بغلش میکنم! اینطوری احساس امنیت در بغل اطرافیان بیشتر میشه!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 8:54 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|