
|
|
سرما
سلام! دیشب از پریشب سرد تر بود! و من حسابی لباسهای بافتنی ام رو که سالها بود نپوشیده بودم رو میپوشم و کیف میکنم! دیروز رفتیم یه بخاری برقی هم خریدیم!تا یه دور با شوشو جونم ولی عصر رو بگردیم پاهام کلا کرخ شده بود ! و اصلا حس نداشتند! ولی همه اش فکر میکنم اگه برقمون قطع بشه کل زندگیمون فلج میشه! چون سیستم گرمایش خونه ما پکیجه و اگه برق نباشه نه آب گرم داریم نه شوفاژ ! شومینه مون هم هنوز راه اندازی نشده! تصمیم گرفتیم هیزم جمع کنیم و تو شومینه بسوزونیم!صبح یه کم دیرتر اومدم سر کار ! میخواستم یه کم از سردی هوا کاسته بشه تا آرتا سردش نشه! دیشب سرهمی ضخیمی رو که در ایام بارداری براش بافته بودم و در ایام زلزله گذاشته بودمش تو ساک و تو ماشین بود رو در آوردم و امروز صبح برای اولین بار تنش کردم چقدر به تنش خوب بود وکلی کیفور شدم! دیروز هم شوشو جونم مونده بود خونه تا آرتا مجبور نشه تو این هوای سرد از خونه بیرون بره! چقدر میچسبه که هوا سرد باشه و آدم بره زیر لحاف گرم!
امروز صبح که از خواب بیدار شده بودم و داشتم فکر میکردم یه سری مسائل رو توی ذهنم مرور کردم! به شوشو به خانواده اش به مامان و باباش! به روابطم با اونا! به روابطم با خانواده خودم !محک زدن این که من چجور عروسیم ! خوبم ؟ بدم؟ اونا خوبن؟ اونا بدن؟ دیم بعضی وقتها من دیگه دارم زیادی به بعضی چیزا گیر میدم! یه حساب سر انگشتی کردم دیدم پدر شوهرم سال دیگه هفتاد ساله میشه! وای که چقدر من پدر شوهرم رو دوست دارم ! هر جیزی بهش بگم نه نمیاره! تا میریم خونشون زودی برامون چایی میریزه!زود میوه میشوره! همه اش آرتا رو تو بغلش داره! همه اش به من میگه چی میخوری بیارم برات!چقدر عاشق گردشو مسافرته! تا میخواهیم بریم بالا خونه خودمون وسایلمونو زودی میبره بالا! اصلا از اون مردهای قدیمی نیست که عارش بشه که به خانومش کمک کنه! مادر شوهرم چی؟ زن خوبیه ! با سلیقه! مهربون! ولی یه سری باید ها و نباید ها تو زندگیش داره که حاضر نیست کوتاه بیاد! مثلا غذای هر کسی رو نمیخوره و باید از نظر تمیز درست شدن اون اطمینان داشته باشه! من باید پیش پدر شوهرم کاملا پوشیده باشم! اوایل به بولیز و شلوار رضایت میداد ولی الان میگه باید مانتو تنم باشه! اوایل این قضیه خیلی ناراحتم میکرد ولی الان دیگه باهاش کنار اومدم! ولی با این همه هیچ وقت دوست نداره من اذیت بشم! هیچ وقت سر زده نمیاد خونه ما با اینکه طبقه بالای خونشون هستیم! اگه هم بیاد از در تو نمیاد! میگه شاید خونه ات مرتب نباشه ناراحت بشی! همیشه برای اومدن به خونه مون دعوتشون کردیم! نمیذاره وسایل سنگین رو بردارم! میگه کمرت درد میگیره! خلاصه روی هم رفته من ازشون راضیم! به خودم فکر کردم که چقدر براشون دل سوزوندم! اوایل خیلی سعی میکردم بهشون نزدیک باشم! و این نزدیکی باعث میشد که وقتی انتظاراتم بر آورده نشه دلخور بشم! یه روز که حسابی دلخور بودم به شوشو جونم گفتم که من اونا رو با چشم پدر و مادرم میبینم اون موقع اونا فلان کارو کردنن فلان چیزو گفتند! که شوشو یه جمله تاریخی به من گفت ! اون گفت که تو کاملا در اشتباهی! تو نباید اونا رو به چشم پدر و مادرت ببینی! جون اونا پدر مادرت نیستند اونا مادر شوهر و پدر شوهرتند! پس باید حریم ها رو کاملا حفظ کنی! و از اون وقت من یه کم رسمی تر شدم! زود زود خونه اونا نمیرفتم و وقتی هم میرفتم مثل سابق راحت نبودم! ولی یه مسئله رو هیچ کس نباید فراموش کنه و اون اینکه ما ها نباید مانع روابط یک فرزند و پدر و مادرش بشیم چه این منع از طرف خانوم باشه یا آقا! خلاصه بعد از کلی اندیشه اینطوری جمع بندی کردم که به شوشو پیشنهاد کنم که از لحظه ها نهایت استفاده رو بکنیم! وقتی پدر شوهر من اینقدر عاشق گشت و گذاره ! چرا لذت این گشتن رو ازشون بگیریم! (شوشوی ما تک فرزنده و یه خواهر فقط داره) چرا باهم نریم مسافرت! مگه ماها عمر نوح داریم چرا در آینده حسرت کارهائی رو که باید میکردیم و نکردیم رو بخوریم! چرا از باهم بودن لذت نبریم! چرا همه اش میخواهیم تنها باشیم! مگر چقدر میتوان تنها بود! من که چند بار با اونها رفتم مسافرت و حسابی خوش گذشته! البته از آنجائی که شوشو علاقه چندانی به مسافرت رفتن با خانواده منو نداره منم از سر لج همه اش میگفتم باید تنهائی بریم مسافرت! اگه یه بار باهاش صحبت کنم اون متقاعد میشه که با همه میشه رفت! بعد تو ماشین این فکرم رو به شوشو گفتم! گفتم بریم کیش اونم با مامان و بابای تو! اونم اول اینجوری شد
مقاله: به پیشنهاد یکی از همکارام دارم برای یه همایش یه مقاله در مورد تربیت بدنی مینویسم!
یه جمله نغز از یک مدیر مدرسه : نامه یکی از مدیران یکی از روستا ها به رئیس آموزش پرورش چند سال پیش: به اطلاع میرساند که این مدرسه دو نفر معلم و ۲ عدد آفتابه نیاز دارد! و اما آرتا: عاشق یخچال شده و تا در یخچالو باز میکنم زودی میاد و اولین کاری که میکنه اینه که سس ها رو از در یخچال بر میداره! خلاصه کلی کیف میکنه! چند روزه شبها دیگه خوب میخوابه! البته خواب روزهاش بهتر شده! دو تا مبل تک نفری رو چسبوندیم بهم که نتونه بیاد آشپز خونه ! اونم خودشو بزور از زیرش میخواد رد کنه که وسط کار گیر مینه ! یهو میبینی دادش رفت هوا!
بازی امروز: یکی از اسباب بازیهای محبوبش رو پشتم قائم میکنم و اون میاد و پیداش میکنه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:58 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|