
|
|
اینروزها احساس گناه بد جوری احاطه ام کرده! احساس اینکه دارم به یه موجود کوچولو ظلم میکنم! میدونم که این بد خوابیدنهای شبانه هم از استرسه! اینکه نکنه بازم مامانیم از پیشم بره! چند دقیقه پیش به مامانم زنگ زدم ببینم صبح که آرتا رو تحویل دادم راحت خوابیده یا نه که بابام گوشی رو برداشت و گفت که حسابی گریه کرده! قربونت برم مامانی که اینقدر مامانی بدی داری! با تمام وجودت میخواهی که پیشم بمونی و من تمام احساساتت رو زیر پا میزارم! به خدا مامانی خوبم دلم نمیخواد ! تمام تلاشم رو میکنم که کارهای اداره ام راست و ریست بشه تا بتونم کنارت باشم! ولی مثل اینکه کارم طلسم شده و نمیخواد درست بشه! از طرف دیگه میترسم بی گدار به آب بزنم و بعدا پشیمون بشم! خوشگل مامان اگه بدونی بعضی وقتها از فرط خستگی میخوام بشینم و زار بزنم ولی با اینهمه اصلا به روی خودم نمیارم و با انرژی کامل باهات بازی میکنم و نمیزارم تو متوجه بشی! آخه تو که نمیتونی این چیزا رو بفهمی! تو فقط یه مامانی خوب میخواهی!
تمام تلاشم اینه که تمام استعداد هات خوب خوب خوب شکوفا بشن! حتی اگه خونه بهم ریخته باشه همه ظرفها مونده باشه و غذا نداشته باشیم بازم تو در اولویتی! غذای تو باید مرتب باشه! اگه بخواهی که پیشت باشم باید که از همه چیز بزنم تا پیشت باشم! همسر عزیزم ازت خیلی ممنونم! واقعا اگه تو رو نداشتم نمیدونم باید چکار میکردم! از اینهمه کمکی که به من در اداره امور میکنی ممنونم! تمام سعی من اینه که آرتا رو با همه چیز آشنا بکنم! هیچ محدودیتی در کارهاش نداشته باشه! تا تمام حس کنجکاویش ارضا بشه! وقتی میخواد دست به چیزی بزنه براش توضیح میدم (میدونم که هنوز زیاد متوجه نمیشه) ولی خوب من کارم رو کامل انجام میدم! چند روز پیش مامان بابائی اومده بود خونه ما! ایشون معتقده که بچه رو باید در یک محیط کاملا امن بدون هیچ اداواتی بزرگ کرد و آنقدر باید حواسشو پرت کرد که به هیچ جائی نره! آرتا تا میخواست از مبلها بگیره و بلند بشه میگفت نذار میافته! این افکار به من نیروی مضاعف در انجام کارم به من میدن ! با این حرفها به ذهنیت افراد میشه آگاهی یافت! من معتقدم بچه ها باید خودشون همه چیز رو تجربه کنن! مثلا وقتی از آرتا یه چیزی رو دور نگهداریم همه اش در وسوسه است که اونو به دست بیاره! ولی وقتی کاری به کارش نداریم یه چند لحظه بازی میکنه و دیگه ول میکنه!من خودم جز اون بچه هائی بودم که تا خودم یه چیزی رو تجربه نمیکردم ول کن معامله نبودم !خوب با این پشتوانه نباید به کوچولو مجال تجربه بدم؟ ولی خانواده شوشو کلا محافظه کار هستند! مثلا دیروز میخواستم برم حموم بابائی نذاشت که وانشو ببرم ! چون معتقد بود ممکنه سرما بخوره! یا وقتی میخواهیم تو راه پله بریم کلی باید لباس بپوشونیم! اونروزی رفتیم از خونه مامانم اینا یه پشتی آوردیم و جلوی تلویزیون گذاشتیم! چون دیگه تلویزیونمون داشت خراب میشد دیگه از تجربه گذشته بود! از این به بعد میخوام هر سری یه بازی برای سن آرتا رو معرفی کنم! بازی ما قائم کردن یه اسباب بازی موزیکال در زیر لحاف یا ملافه است! آرتا خیلی با مزه لحاف رو بالا میزنه و دنبال وسیله اش میگرده! خیلی با مزه این کار رو میکنه! بعضی وقتها خودم لحاف رو میکشم روی صورتم و صداش میکنم! اونم با چه ذوقی لحاف رو به اندازه سرش بالا میزنه و میاد زیرش و لبهای قشنگشو به صورتم میچسیونه! چقدر حس قشنگی به دوتامون هم دست میده! عاشق آشپزخونه است! اول میره سر وقت کشوی دستمال ها! همه دستمالها رو میریزه بیرون! بعد نوبت حوله آویزونه که اونو بکنه و بیاندازه زمین! بعد میره سر وقت کابینتی که دربش داشبوردی! همه اش اونو باز و بسته میکنه!(البته بگم که همه زنجیر هاشو پاره کرده) بهش توضیح میدم که دستت میمونه لای در ! ولی گوشش بدهکار نیست و انگشت کوچولوش میمونه لای در! و داد مبزنه! بهش یاد آوری میکنم که ببین دستت موند و درد گرفت! بعد نوبت اجاق گازه! دستشو دراز میکنه و کلید هاشو لمس میکنه! آخر سر هم میره سروقت ست دوم کشو ها و نی ها رو میکشه بیرون! دددددددددد با فتحه به دو معنی براش مصداق داره! یکی اینکه دستشو به نشانه بیا تکون میده و میگه ددددددد (به ترکی یعنی بیا) و یکی هم ددر! بابای هم یه کم یاد گرفته ۳ بار یه دفعه بابای میکنه! یه کار خطرناکش هم بیرون اومدن از روروئکشه! من شدیدا علاقمند مطالب خانم شین شده ام! خانم شین دارن یه سری کلاسههای روانشناسی کودک رو میگذرونن که خلاصه مطالبشون رو اونجا مینوسن! کلی کمکم میکنه این مطالب! این هم یه جمله از ایشون بچه با هر چیزی که براش "کشف " داشته باشد بازی می کند. وقتی به بچه نحوه بازی کردن با یک اسباب بازی را یاد می دهیم فرصت کشف را از او می گیریم. ( این نکته خیلی مهمی برای شخص من بود. اشتباه تقریبا بارز و شاخص اکثریت پدر و مادرها. اسباب بازی مناسب و فرصت کشف رو باید در اختیار بچه بگذاریم و ناظرش باشیم همین. نه اینکه بهش یاد بدیم چطور با اون اسباب بازی بازی کنه.) |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 10:44 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|