
|
|
تو رو خدا اينقده منو نزنيد!ايييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي بابا گناه دارم!اين دفعه حتما عكس ميذارم!(اخه اگه كامنت ها رو بخونيد متوجه ميشين چقدر درخواست عكس بالاست) و هم اكنون شما رو به اتفاقات ديروز بالاخص ديشب جلب مينمايم! پريشب به خاطر تب آرتا تا صبح بيدار بودم! (خواب و بيدار) صبح هم از ساعت 6 بيدار بيدم!بعد اداره رفته بيدم!بعد آمده بيدم!بعد آرتا رو از مادر بزرگش گرفته بيدم!بعد نماز خونده بيدم!بعد نهار درست كرده و خورده بيدم(نصفه) بعد از آنجائي كه از زلزله به اينور تو حال پذيرائي ميخوابيم پتو ها رو از وسط خونه جمع كرده بيدم!بعد آرتا رو شسته بيدم بعد زود زود آرتا و خودم رو حاضر كرده بيدم بعد مادر شوور و پدر شوور رو برداشته بيدم رفته بيديم دم اداره شوشو!بعد از اونجا رفته بيديم مسجد بعد شب اومده بيديم خواهر شوورم آمده بيد خونه ما !بعد سر ساعت 9 آرتا خوابيده بيد و من خوشحال كه آرتا ديگه ميخوابه! زود زود شام درست كرده بيدم كه زود بخوابم! آخه ديگه آخر شب چشمام همه جا رو ده ديده بيد !دو تا شوشو داشته بيدم!دو تا بچه داشته بيدم!از همه چيز دو تا!خلاصه ساعت 10.5 بيد كه شوشو فرمود تو بگير بخواب!ولي يهو ديدم آرتا بيدار شد!نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه !تو رو جون هر كي دوس داري بگير بخواب! نههههههههههه من خوابم نمياد من بازي بازي ميخوام! شوشو گفت تو آسوده بخواب ما بيداريم! منم وسط خونه گرفتم خوابيدم و آرتا رو سپردم به مهربان پدر!تازه داشت چشام گرم ميشد كه ديدم يكي با قدرت هر چه تمام داره پوست كله ام رو ميكنه!چي شده هيچي آرتا رو كله ام نشسته! و داره موهای عزیزم رو میکشه! يه داد جان سوزي كشيدم و گفتم بابا مثلا من خوابيدم ها!ديدم ايشون دارن 90 رو نگاه ميكنن! آرتا رو كشيد اون ور!من بازم كوتا نيومدم و بازم خوابيدم!يه بار ديگه اين اتفاق تكرار شد!بازم آه از نهاد من بيچاره بلند شد!اينبار نوبت چشمم بود كه از جاش در بياد!( حالا خوبه اينقدر پوست كلفتم كه كوتاه نميومدم!و بازم ميخوابيدم!) يه چشم باز و يه چشم بسته بلند شدم نشستم!بعله!آقا نشستن 90 تماشا ميكنن!يه كم شير دادم بهش اصلا خيال خواب نداشت كه!خلاصه بلند شدم خودم بخوابونمش!نشد !به زمين و زمان بد و بيراه ميگفتم!حالا يه بار بهش بچه سپردم يه كمي استراحت كنم! خلاصه ساعت 12.5 1 بود كه بالاخره خوابيد و من هم خوابيدم!ببينيد چقدر اين شو شو ها لطف دارن نسبت به ما!
بعدا نوشت: از تمامی دوستانی که فوت پسر خاله ام رو تسلیت گفتند ممنونم! ایشالله که هیچ خانواده ای هیچ عزیزی رو از دست نده! من کلی سعی کردم که روحیه ام رو از دست ندم! چرا که فوت یک عزیز خیلی سخته ولی دیگه تموم شده و هیچ کاری نمیشه کرد ولی ناراحتی بیش از اندازه تاثیر مستقیم در روحیه ما داره! و این خیلی بده! یعنی زندگی تعطیل! دیروز رفته بودیم یه مجلس عزا یه خانومی بود که قرار بوده مجلس گریه رو گرم نگه داره! یه حرفهائی میگفت که همه اونهائی که اونجا نشستند تا ته جگرشون بسوزه! یکی بیاد بگه بابا اینا غم خودشون واسشون کافیه دیگه این حرفا چیه مگه آخه با گریه کاری درست میشه! چرا تو این آتیش هیزم میریزی! قران بخون! یه کاری کن تسلی پیدا کنند! موقع رفتن میخواستم یکی بزنم تو سر اون خانومه! نمیدونم چرا ناف ما رو با گریه بریدند! ماشالله هزار ماشالله همه سریالهای تلویزیون همشون یه مرگ عزیز یا یه بیماری لا علاج توشون دارن! هیچی دیگه همه زندگیمون شده گریه و گریوندن! زندگیمون شده فیلم هندی! واسه همین هم شادی کردن بلد نیستیم که! میخواهیم شادی کنیم یا ترقه میترکونیم! یا میزنیم ماشین مردم رو له میکنیم! یا همدیگه رو میزنیم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:11 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|