
|
|
یه دونه تبریک! الهام جون مامان غزل خوشگله ما بالاخره نی نی خوشگلش. به دنیا آورد و یه فرشته کوچولوی دیگه قدم به این دنیا گذاشت ایشالله که قدمش پر از خیر و برکت باشه براشون!
گلی جون تو پستش از خاطرات کودکی گفته بود که منو کلی برد به کودکی! از طرفی هم به خاطر فوت پسر خاله ام چند روزیه رفتم به خاطرات اون دوران و دارم دنبال گمشده هام میگردم! یادش بخیر! اون روزا خیلی خوب بود! ولی همه اش در فکر این بودیم که کی میشه بزرگ بشم! کی میشه همه به چشم بزرگ به من نگاه کنن! دریغ از این که بهترین لحظات عمر ئر گذر هستند و من خبر ندارم! ما کلا یه گروه بودیم! یه عالمه پسرخاله و دختر خاله و دختر دائی و پسر دائی! چقدر خوب بلد بودیم با اون امکانات جزئی بهترین بازیها رو بکنیم! پنجشنبه ها میرفتیم شب خونه مادربزرگم میموندیم! حیاط خونه اونا یه درخت توت بزرگ بود که عاشق بالا رفتن از اون بودیم! ولی مادربزرگم اجازه نمیداد ازش بالا بریم! بیچاره تا میخواست نمازشو بخونه الله اکبر و نگفته ما همه مون بالای درخت توت بودیم! وسط دو تا نماز میومد ما رو پائین میاورد و حلقه بالای در رو میانداخت تا ما نتونیم بریم بیرون و تا الله اکبر رو میگفت ما رو کول هم سوار میشدیم و در رو باز میکردیم و باز بالای درخت توت بودیم!دختر خاله ام یه کم توپولی بود و تا میخواست از درخت بالا بره پاش تو شکافی که رو تنه درخت بود گیر میکرد و بیچاره همیشه تو تیر رس بود! تا تابستون نیرسید از اول تا آخر خونه اونا بودیم! چقدر بازی بلد بودیم !کش کش ! شیطون شیطون! خالگی! لی لی ! گرگم بهوا! استوب آزاد! یه قول دو قول!وسطی! اسم و شهرت! نقطه نقطه! خاله بازی! البته خاله بازیمون دخترونه نبود! خانوادگی بود! اول تابستون کلی اسکناس چاپ میکردیم(خودمون درست میکردیم) بعد همه کتابامونو یه جا جمع میکردیم و کتاب فروشی را میانداختیم! کنارشم چلو کبابی بود! بعد میرفتیم با پولهامون کتاب میخریدیم! تو چلو کبابی چلو کباب( اسم نون پنیر چلو کباب بود) چلو مرغ(نون و ماست) سالاد(میوه های ریز شده) ماهی پلو(سبزی و نون) میخوردیم و کلی پول رد و بدل میکردیم! جالبش اینجا بود که هر سال یه بازی مد میشد و از صبح تا عصر اون بازی رو انجام میدادیم! چقدر تو خونه مامان بزرگم با نی و کاغذ الگو و سیریش باد بادک درست میکردیم و هوا میکردیم! مادر بزرگم تو اون حیاط با صفاشون زیر درختها یه زیر انداز باز میکرد و یه عالمه کاغذ با قیچی و یه پیاله سیریش بهمون میداد تا هر چی دوست داریم درست کنیم! چقدر دلم هوای اون خونه رو کرده! خونه ما یه خیابون فصله داشت با خونه مامان بزرگم! یه روز مامانم منو فرستاد خونه اونا تا یه چیزی بهش بگم! و گفت زود زود برگرد! منم حدود ۷-۸ سالم بود رفتم در رو زدم اومد با چادر نمازش وسط دو تا نماز اومد در رو باز کرد! تا من حرفمو گفتم به زبان خودمون گفت گیز دییر قیقاناخ دی(یعنی دختر که نیست مثل خاگینه است)این مثل رو ما در مواقعی که بخواهیم به یکی بگیم چقدر شیرینه بکار میبریم! منم زودی گفتم برام خاگینه درست میکنی! اونم چادرشو باز کرد و رفت برام خاگینه درست کنه! که یهو دیدم مامانم نگران شده اومده دنبالم! مثلا گفته بود زود بیا! منو یکی از دختر خاله هام و دختر دائیم همسن بودیم و خواهرم با اون یکی دختر دائیم و دختر خاله ام همسن بودند! اونها ۲-۳ سال از ما کوچکتر بودند! ولی ما همیشه اونا رو خیلی کوچیک میدونستیم و اصلا تو خلوت خودمون راه نمیدادیم! الان همیشه شاکیند که چرا اینکار رو باهاشون میکردیم! یه بار مامانم به من و خاهرم متین پول داد که بریم یه سطل ماست بخریم ما هم رفتیم خریدیم و کنیر در خونمون نشستیم ! نمیدونم با چه عقلی نشسته بودیم زود زود با انگشت ماست رو میخوردیم! تا اینکه ماسته رسید به نصف! بعد یادمون افتاد که باید ماست رو به مامان میبردیم! خلاصه تا بردیم مامانم ماسته رو دید یه چک حسابی نوش جان کردیم! الان همه اش میگیم و کلی به این قضیه میخندیم! یا وقتی مامانم با خاله ام میرفتند بیرون ما و دختر خاله ها پیش هم بودیم! زود جعبه آرایش رو میاوردیم وسط و زود زود آرایش میکردیم ! بعد لباس عروس مامانم رو میاوردیم و میپوشیدیم! حالا یه پسر خاله هم داشتیم کوچولو که پیش ما میذاشتنش! به اون بیچاره هم رحم نمیکردیم و اون رو هم آرایش میکردیم! الان اون پسر خاله ام کلی واسه خودش آقا شده و اون روز پیش شو شو میگه اینا منو ایقدر آرایش کرده بودند که نگو! یه بار که کلی بارون داشت می اومد رفتیم یه صابون کش رفتیم و زیر بارون حموم کردیم! (حالا فکر کنید ارتا اینکار رو بکنه من چکار میکنم خلاصه کلی آتیش میسوزوندیم! ولی وقتی به بچه های الان فکر میکنم دلم بحالشون میسوزه! نه حیاطی هست که برن توش انرژیشونو خالی کنن! نه گروهی هستند که بازی کنند! مدرسه ها هم که ماشالله هزار ماشالله روز بروز فسقلی تر میشن! دیگه کجا باید بازی کنند! حتما پشت کامپیوتر دیگه! من خودم با بازی کامپیوتری مخالفم! و انشالله سعی خواهم کرد زیاد جنب و جوش داشته باشه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:20 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|