
|
|
سلام! امروز وبلاگمون یه کم سرده چون اینجا اولین برف بارید ! و این اولین تجریه برف آرتا بود فقط هنوز وقت نکردم ببرمش به برف دست بزنه! خلاصه ابرها رو فرستادیم اون طرف! منتظر باشید!
دیروز کلی کار انجام دادیم !دیروز بابائی با باباش رفتند شیر ماهی بگیرن از اونجا هم رفتند میدان تره بار میوه بگیرند! منم داشتم آروم آرم کار میکرم که تلفن زدنگ زد ! گوشی برداشتم گفتم کیسته! دیدم شوشو استه! هیچی خبر داد شب برای شام دوستش حمید اینا برای شام میان خونمون! دیگه بدو بدو ها شروع شد! خونه که شده بود مثل بازار شام! زود سوپ رو بار گذاشتم! غذای مرغ توپی که از همین وبلاگها یاد گرفته بودم درست کردم به اضافه سالاد و ماهی رو هم که آورد یه مقدار هم ماهی سرخ کردم! خلاصه کلی بدو بدو کردم تا عصر! (آخه اولین بارشون بود میومدن خونمون) عصر هم با آرتا رفتیم حموم! بابائی هم تمام خونه رو مثل یه دسته گل کرد تا اینکه شب اومدن! اونا یه پسر کوچولو (۲.۵ ساله) به اسم مانی دارند که آرتا رو همیشه تو تصوراتش دیده! همش از آرتا حرف میزنه بدون اینکه دیده باشدش! خلاصه دیروز مانی آرتا رو دید! یه خرس خوشگل با یه جفت جوراب هم واسش آورده بود آرتا هم براش از کتابهای می می نی داد! بگم از پسر عزیزم که کلی آقا شده! کلا میفهمه که بچه ها باهاش همسنن و تشخیص میده! دیگه آرتا همه رو ول کرده بود و با روروئکش افتاده بود دنبال مانی! و با زبان خودش باهاش حرف میزد! مانی هم همش میگفت این چی میگه! کلی باهم بازی بازی کرده بودند! خلاصه بچم کلی اجتماعیه و قاطی بازی میشه! ولی آخر سر مانی رو گریوند و خداحافظی کرد! مانی خم شد آرتا رو ببوسه آرتا هم دست کرد تو موهاش و تا میتونست موهاشو کشید! بیچاره مانی ! سر شام هم با روروئکش اومده بود کنار میز ایستاده بود و من شامشو میدادم! خلاصه همش میگفتند چه بچه آرومی! چقدر اجتماعیه! ولی بعد از اینکه اونا رفتند آرتا خوابید من تا یه کم اینور اونورو مرتب کنم تا رفتم بالا سرش دیدم بیدار شد! نمیدونم چرا نمیتونست بخوابه! آوردیمش پیش خودمون بخوابه من و بابائی چشمامونو بستیم ببینیم چکار میکنه! کلی ورجه وورجه کرد ! و همش از سرو صورت من میرفت بالا و موهامو میکشید! صورتمو میخورد! و داد منو در میاورد خلاصه با اینهمه خستگی کلی زحمت کشیدم تا بخوابه! اوایل اولین خوابش ۴-۵ ساعت طول میکشید ولی تازگیها هر وقت که بخوابه ساعت ۴- ۳.۵ برای شیر بیدار میشه ! نمیدونم این عادتو چه جوری از سرش در بیارم! خللاصه تا صبح هم نذاشت بخوابم و صبح هم با یه عالمه لباس بردیمش خونه مامانم اینا! بعدا نوشت۱: دیشب اینجا کلی برف اومد ! صبح با کلی زحمت تونستم بیام سر کار! خلاصه منتظر برف باشید فوتش کردیم به طرف پایتخت! بعدا نوشت ۲: روز بروز بیشتر متوجه میشم که آرتا بزرگتر شده! دیگه معنی ترس رو میفهمه! از صداهای ناهنجار میترسه و تا صدائی مثل صدای جارو شارژی - سشوار و ... میشنوه لبهای خوشملشو جمع میکنه و میخواد که گریه کنه! معنی جیز رو هم میفهمه و تا میگی جیزه دستشو میکشه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 8:59 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|