
|
|
بعضی وقتها واقعا آدم هنگ میکنه!
همه نازشو میکشیدند! همه به فکرش بودند و اون از همه مشکلات رها بود ! وقتی کسی از من انتظاری داره فکر میکنم باید همون انتظار چند سال پیش رو از من داشته باشند! بعد سنمو در نظر میگیرم و اینکه وقتی مامانم هم سن من بود چه کار هائی انجام میداد! ولی زمونه عوض شده! مامانم ۱۶ ساله ازدواج کرده بود و با همون حس زنونه عجین شده و بزرگ شده بود و من ۲۴ ساله ازدواج کرده بودم و همسرم بر خلاف بابام که از مامانم انتظارات بالائی داشت از من انتظارات آنچنانی نداشت ! اونهم منو کوچیک میدید! اون همیشه منو تشویق میکرد که به بیکران پرواز کنم! همیشه به من القا میکرد که خیلی بیشتر از بقیه در توان دارم و میتونم! همیشه با من بود و من با اون! و حالا بعد از ۵ سال زندگی مشترک خدا یه نی نی ناز بهمون داده و همه منو به چشم بزرگ میبینن الا خودم! از صبح تا شب مثل یه کلاف سر در گم هستم! صبحم کی به شب میرسه نمیفهمم! آخرشم همه از من ناراضین! به هیچ کاری نمیرسم! نه به کارهام! نه به خودم ! از لباسهای تکراری حالم بهم میخوره! ولی وقت ندارم برم خرید! بعضی وقتها با خودم فکر میکنم قدیمیها هم یه چیزی میدونستند ها که میگفتند بین پسر و دختر(زن و شوهر) باید تفاوت سنی باشه! من شوشو ۲ سال تفاوت داریم حالا بعد ۲۰ سال من میشم ۵۰ ساله و اون ۵۲ ساله! وایییییییییییییییییییییییییییییییی! یعنی یه زن ۵۰ ساله با یه مرد ۵۲ ساله یکیند؟ من که فکر نمیکنم!شوشو یه هو مثال حاج آقا فتوحی نشه!!!!!! از طرف دیگه! دلم میخواد یه تغییر اساسی تو زندگیم بدم! قیافمو عوضش کنم! نوع لباسهامو عوض کنم! مدل خونه رو عوض کنم ! یکم شاد و شنگولتر بشم مثل قبلا ها که همیشه شاد و شنگول بودم و حس پسرهای ۱۲-۱۳ ساله رو داشتم! ولی نمیشه! چون یه چیزی همیشه کمه و اون وقته! برای بیرون رفتن باید دست به دامان بابائی شد و اون هفته ای دو روز ورزش میره و یه روز هم جمعه موند ۴ روز این چهار روز هم اگه بلائی به سرمون نازل نشه یه روزشو بریم بیرون کلی باید خوشبحالم بشه! اونم با لیست بلند بالائی از خریدها ! که به بیشترشون هم نمیرسم! بابائی برام کارت استخر هم گرفته! که اعتبارش تا ۶ آذره و من تا حالا فقط ۲ جلسه رفتم !اینم شد زندگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شوشو جونم هم که قربونش برم! دریغ از یک کلمه عشقولانه! نه نه نه یهو براشون بد میاره! نباید بگن! نباید عشقشونو ابراز کنند! -آخه اگه من تو رو دوست نداشتم باهات زندگی نمیکردم که! حتما دوستت دارم دیگه! حالا باید اینو هر روز بهت بگم که یادم بمونه؟؟؟؟؟ -بابا عزیز من زن جماعت هر چی از عشق شوهرشون بشنون بازم سیر نمیشن !اینو تو کله ات فرو کن! -حالا خوب بعدا میگم! -پس چرا اون اوایل زود زود میگفتی! -خوب میخواستم تو مال من بشی! حالا دیگه شدی! -بابا جون من وقتی به خانوم میگی دوستت دارم و براش گل و از این چیزهای رمانتیک میخری زندگی شیرین و بی دغدغه رو برای خودت بیمه میکنی! -اه اه چرا گیر دادی حالا ول کن! ولی وقتی میرسه به غر زدن! و نمیگه چرا دیگه شنگول نیستی ! چقدر خوب به بچه میرسی! تو واقعا اذیت میشی با این همه کار! یه کمم به خودت برس! واقعا این همون شوشوی خودمه ! چرا اینهمه عوض شده! شاید اونهم از من توقعاتی داره که نمیتونم بهشون برسم! (البته خدائیش کلی کمک حالمه ها! هوامو حسابی داره! ولی کلا غرغرو شده) قبلا میخواستم به آرتا بیسکوئیت بدم نمیذاشت و اونروزی دختر خاله گرامشو دیده اومده میگه فهیمه میگفت من به عرشیا بیسکوئیت میدم ما هم بدیم!فهیمه میگفت به آرتا غذائی بدید که دوست داشته باشه! مامانم میگه فلان چیز بدید ! فلان چیز ندید! (دیروز اومده میگه مامانم میگه سیب زمینی رو آب پز نکنید ! بزارید بدون آب بپزه! نکنه بهش آب پزشو بدی) آخه مرد هم تو کار زنها اینقدر دخالت میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این حرفا دیگه داره دیوونم میکنه! نتیجه اخلاقی: دیروز عصر رفتم بیرون و کلی ولخرجی کردم! یه دست لباس شیک و لیکن گرون برای آرتا خریدم! حالا باید دنبال کفش و کلاه ست بگردم واسش! یه ست شمع هم وایه خودم خریدم! تصمیم گرفتم شنا رو مرتب برم! خرید هامو بدون بابائی برم و حسابی ولخرجی کنم! یکم شیک و پیک بشم! تصمیم گرفتم دیگه مرغم یه پا داشته باشه! باید کمی دیسیپلین داشته باشم ! غذائی که خودم صلاح میدونم به آرتا بدم و هر کی هر چی بگه بگم نه اصلا واسش خوب نیست! پ.ن : دیروز آرتا از تخت خاله اسما بالا رفت ! بیچاره مادرم! دیگه به هیچ کاریش نمیرسه! دیگه پله نوردی پروژه جدیده! ایندفعه با کلی عکس خدمت میرسم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:15 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|