
|
|
سلامی به گرمی یک خواب صبحگاهی در یک صبح پائیزی که بخوای بلند شی و بیائی اداره
من کلا تو مهمون دعوت کردن خیلی زرنگ تشریف دارم باور نمیکنید؟ مامانم اینا رو اخرین بار تیر ماه ۸۵ خونمون واسه شام دعوت کرده بودم! اونم چون میخواستند برن مکه دعوتشون کردم! بعدشم که حامله بودم و بعدشم که بچه دار شده بودم مامانم غذا درست کرده بود اومده بودند ! خلاصه دیشب مامانم اینا به اضافه خواهرم متین اینا و مامانی شوشو و عمه نسرین اینا اومده بودند شام خونمون! دیگه از بس کار کرده بودم شب داشتم بیهوش میشدم پریروز هم از یکی از مامانها یه غذا یاد گرفته بودم یا رسیدم خونه شروع کردم به درست کردنش و سبزی پاک کردن! اونهم همش سر پا چون با وجود جناب أرتا کی جرات داره بشینه! آرتا هم با روروکش همش از شلوارم گرفته بود که بغلش کنم! دیروز هم بابائی کلی کمک حالم بود و کلی تا شب کار کردیم ! تا تونستیم غذا درست کنیم ! خونه رو مرتب کنیم و آرتا داری کنیم! همچین غذای زیادی هم درست نکرده بودم! سوپ + سالاد + ته چین غالبی! ولی با بچه نمیشه ! مامانم اینا هم کلی لطف کرده بودند برای خونمون( یه کم تازه است) و هم کادوی تولدم که همه شرکت کرده بودند یه دست پایه نقره برام خریده بودن و کلی سورپرایز شدم مامانی - بابائی - اسما جون مجتبی جون دستتون درد نکنه! خیلی چسبید! دیروز آرتا رو روی تخت خودش میذاشتم تا اونجا بازی کنه و من به کارها برسم! دیدم داره گریه میکنه رفتم پیشش دیشب تا صبح هم خوب نخوابیده و من الان دارم از بیخوابی و خستگی میمیرم! تازه ظهر هم باید برم دوش بگیرم و د بدو خونه مامان اینا تولد خاله اسما! پریروز رفته بودیم واسه آرتا صندلی ماشین بخریم! هر کدوم رو که امتحان میکردیم اول لم میداد بعد شروع میکرد به خندیدن! آقای مغازه دار هم کلی خوشش اومده بود و همش میگفتند چقدر خوش اخلاقه! بچه ها معمولا اینجا گریه میکنن! تازه میخواستند ازش عکس هم بگیرند برای مغازشون که اجازه ندادیم راستی آرتا یه پسر عمه داره به اسم احسان که آرتا یه جورائی نقش هوو رو براش بازی میکنه! احسان آرتا رو خیلی دوست داره ولی تا میبینه تمام دو رو اطرافیان به آرتا توجه میکنند چشم چشم میکنه تو یه لحظه به آرتا یه حمله ای میکنه! من هم چند روز پیش رفتم این کتابهای می می نی رو گرفتم و دیشب یکیشونو دادم به احسان گفتم آرتا واست خریده! یه سی دی هم واسش خریدیم و گفتیم اینم آرتا واست خریده! اونم کلی ذوق کرده بود و همش آرتا رو میبوسید! امروز هم تولد خاله اسماست خاله اسما تولدت مبارک! البته عصری میام حضورا هم عرض میکنم خدمتتون! دوستای خاله اسما امروز قراره بیان خونشون و آرتا رو سفارشی دعوت کردند! البته همه دوستهای خاله آرتا رو میشناسن و همه عکساشو دارن! ما هم گفتیم که باید برای دیدن آرتا کادو بیارن و الا آرتا بی آرتا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:28 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|