
|
|
سلام به همه! خوب بیدین ! خوش بیدین؟ ما ای ی ی یی ی ی ی ی بدک نیستیم! تازگیها نتوجه یه چیزی شدم و اون این که کارهای خونه ما رو یه سری موجوداتی که قابل دید نیستن انجام میدن! کارهای خونه شما رو هم این موجودات انجام میدین؟
آخه از صبح تا شب فقط بدو بدو میکنم آخر سر هم شوشو میفرمایند چرا این شکلی شدی مگه چیکار کردی از صبح تو خونه ما جناب شوشو از صبح تا شب ۱۰ دست لباس عوض میکنن و همه رو پرتاب میکنن این ور و اون ور! برای سر کار یه دست! بخواهیم بریم بیرون یه دست! بره تو پیلوت کار کنه یه دست ! برای آشغال دم در گذاشتن یه دست! بخواد بره پیش مامانیش یه دست ! تو خونه هم یه دست! بخواد بره از سوپر سر کوچه ماست بگیره یه دست! و همه این موارد یا روی مبلها پخشند! یا روی تخت! یا یه چیزی مثل اینها! من بیچاره هم که شب تا صبح یه ۳-۴ باری آرتا رو شیر میدم ! صبح زود بیدار میشم صبحونه رو میخورم جای آرتا رو تعویض میکنم! شیرش میدم! لباسهاشو میپوشونم و شوشو رو بیدار میکنم! خلاصه میبرم میرسونمش و بعد هم آرتا رو میرسونم و بعدشم میرم اون سر شهر اداره همیشه هم ۱۵- ۲۰ دقیقه ای تاخیر دارم! تو اداره هم که قربونش برم فقط باید کیسهای خراب مدارس رو تعمیر کنم! اونروزی با همکارا میگفتیم که ورودی اتاقمون در هر دقیقه ۱۰ نفره هر نفر هم یک تا دو تا کیس دستشه! خلاصه تا ساعت ۱۲ نیم ساعت بیشتر رو صندلی نمیشینم اونشم میام زود وبلاگمو نگاه میکنم و زود زود برای پستهام چند خطی تایپ میکنم! بعد ساعت ۱۲ د بدو خونه مامان اینا ! اللهی قربون پشل خوشگلم برم! چه مامان بدیم من؟ تا میرسم خونشون چه ذوقی میکنه بچم! خودشو هلاک میکنه که بغلم بیاد! مامانم میگه موقع برگشتنت که میشه مثل اینکه ساعت بیولوژیکش خبرش میکنه و شروع به بیتابی میکنه بعد که زنگ آیفونو میزنه همش به در نگاه میکنه و دست و پتشو تکون میده! بعد یه کمکی استراحت میکنم میرم دنبال شوشو! اونو از ادارش برمیدارم و د بدو خونه! خونه هم تا میرسم نوبت افطاری باشه باید تا افطار افطاری درست کنم نوبت سحری باشه باید سحری درست کنم(آخه من یک در میون غذا درست میکنم!) خونمون هم که شبیه بازار شامه! تا یه کم مرتب کنم و کارهای دیگه شب شده اصلا انرژی برام نمیمونه که به آرتا برسم باهاش بازی کنم! میترسم نی نی کوشولوی من بزرگ بشه و آرزو بدل بمونم که حسابی بهش نرسیدم! حالا وللش! تکم انرژیک تر بنویسم! همش شد بیان مصیبت! دیشب تا صبح تو خواب گریه میکردم و وقتی بیدار شدم میدونستم که یه خبر خوشحال کننده بهم میرسه! رفتم اداره و از اونجا به اداره کل! رفتم پیش رئیس کارگزینی و قضیه خودمو گفتم و اونم گفت مشکل شما حل شدنی نیست و میتونید استعفا بدید! حالا یه چند وقتی هم اینجوری سر کنم بعد ببینم چه فکری به سرم میزنه دوشنبه شب با علی چهار تائی رفتیم نمایشگاه خودرو! البته ولی عصر اینجا نمایشگاه بهتریه!اینم عکس آرتا با عمو علی جونش!
این جوجه طلائی من خیلی شیطون بلا شده تازگیها! کلا به وسئی که به خودش مربوط نیست خیلی علاقه نشون میده! اون روزی تو نمایشگاه کاتالوگ مربوط به یکی از کاشینها رو گذاشتیم تو کالسکه یه لحظه سرمون گرم صحبت شد که دیدم گوشه کاتالوگه نیست چی شده آرتا خان میل فرمودند از شروع کردن غذای کمکی بگم که خوب داره پیش میره و سرلاک برنج رو هم اضافه کردم! سوپشم مخلوطی از هویج و برنج و مرغ و سیب زمینیه!
(الان که دارم تایپ میکنم تو بغلمه و همش میکوبه به کیبورد اصلا نمیدونم چی مینویسم) تازگیها کف میزنه (دزدی نه ها از اون یکی دست زدنها یه بازی جالبی هم میکنه که خیلی هم دوست داره! هر چیزی که از جنس پارچه باشه میکشه روی صورتش و دستهاشو کنار نگه میداره و همش تکون تکون میده و ما بهش میگی آرتا زود باش ! و دست میزنیم! یعد اون پارچه رو میکشه کنار و نگاه میکنه و میخنده و بعد باز هم از اول اینکار رو میکنه! وقتی هم میخواد بخوابه ملافه یا پتوشو میکشه سرش و میخوابه خیلی جالبه نه!؟ اصلا آدم احساس نمکنه بچه ۶ ماهه از اینکارها بلد باشه تازگیها عاشق پریز برق شده! دیروز رو تخت دراز کشیدم و ارتا رو روی سینم خولبوندم میبینم سمت منو نگاه میکنه ولی منو نگاه نمیکنه و داره به زبون خودش حرف میزنه و مبخونده و ذوق میکنه! نگاه کردم دیدم ای بابا داره به پریز برق نگاه میکنه! باید یه فکری بحالشون بکنیم! وقتی دراز میکشم و دستم رو باز میکنم هر جائی باشه سینه خیز کنان خودشو به من مبرسونه و روی آرنجم دراز میکشه و مثل یه بچه گربه شروع به بازی میکنه! و بلوزمو میکشه بالا و شیر میخواد! خیلی بامزه است این کارهاش! میره تو آینه خودشو نگاه میکنه و ذوق میکنه
هر چیزی ببینه تازه است خودشو زود به اون میرسونه و میخواد چندتا ضربه بهش بزنه
عاشق لیوان منه و نیم ساعتی باهاش مشغول میشه
پاهاشو زیرش جمع میکنه که چهار دست و پا راه بره که بهو میوفته
سینه خیز میره و یهو این شکلی میشه و سعی میکنه تعادلشو حفظ کنه
ببینین میخواد چه پروفسوری بشه
و یکی دو تا عکس همینجوری
قربون همتون! به همه سر میزنم ها! ولی بعضی وقتها نمیشه کامنت بذارم! بزودی به صورت کاملی خواهم بود! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:49 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|