
|
|
سلام! مبارکه مبارکه ! جناب آرتادرست در ماهگرد ۵ ماهگیش شروع به سینه خیز رفتن کرد! قبل از اون تا میرفتم آشپزخونه یا یه جای دیگه میاومدم و از زیر مبلی! زیر میزی! و....... جمعش میکردم ولی از عصر جمعه ۲۳ شهریور دیدیم حرکتش عوض شده و اول دستهاشو میاره جلو بعد خودشو میکشه جلو ! قبلا این کارو با پاهاش انجام میداد و کله اش رو میچسبوند زمین و با پاهاش جلو نیاومد ولی وسط راه میافتاد! ولی بالاخره روش صحیح تر رو تجربه کرد! و لی شنبه پیشرفت کرده بود! با تمرین یاد گرفته بود که از پاهاش هم استفاده کنه ! من و بابائی تصمیم گرفتیم که کوچ کنیم به یکی از اتاقها! چون واقعا خیلی سخته نگه داشتنش! دیروز یه بار از زیر میز تلویزیون برش داشتم که داشت سیم میخورد(حسن خطرناکه حسن!) یه بار دیدم خودشو رسونده به دمپائی من! دیگه هر چی پیدا میکنه خودشو زود زود بهش میرسونه و میبره به دهنش! زود زود هم تمرین میکنه که یهوئی از یادش نره( نمیدونین چقدر قربون صدقش میرم) دیشب هم افصاری خونه مامانم اینا بودیم! بعدشم رفتیم برای من مانتو بخریم که خدا رو شکر قیمتها وحشتناک بالا و هیچی هم پیدا نمیشه کرد !آرتا تو راه خوابید و تا رسیدیم خونه بیدار شد و بی زحمت ساعت ۱ لالا فرمودند و تا اون موقع مامان و بابا رو سر کار گذاشته بود ! این مهر مادری که میگن همینه ها! تا نصف شب نی نی اجازه نمیده بخوابی !آخر سر هم بوس بوسیش میکنی و میخوابونیش! هر کس دیگه باشه محاله این کارو بکنی!
خانومهای حامله از این به بعد و نخونن بیزحمت! و اما زلزله امروز صبح یه سکته حسابی زدم! هنوز تو رختخواب بودم خوابم میومد ولی آرتا بیدار شده بود و من میخواستم با شیر دادن بخوابونمش! بابائی هم خواب مونده بود و ادارش دیر شده بود و تو دستشوئی بود! یه هو دیدم اتاق لرزید فکر کردم کامیونی چیزی از کنار خونمون رد شد! ولی کامیون نبود لرزیدن بیشتر و بیشتر شد از دیوار ها صدای ترک خوردن میومد! آرتا رو برداشتم و رفتم زیر چهار چوبه در ! زانو هام میلرزید! ولی خدا رو شکر ایستاد! خیلی وحشتناک بود! تمام بدنم داشت میلرزید! فقط زیر لبم یا ابوالفضل صدا میزدم! پاهام نای راه رفتن نداشت! و آرتا همچین با تعجب منو نگاه میکرد که نگو! بابائی از دستشوئی بیرون اومد گفت زلزله بود؟ گفتم آره (همیشه وقتی میبینه من ترسیدم میخواد یه چیز خنده دار بگه) گفت دیدم دستشوئی یهو تبدیل شد به دستشوئی قطار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:23 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|