تبليغاتX
تجربه های مامان آرتا
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
سلام! من حسابی خوابم میاد و خمیازه پشت خمیازه! آخه چی میشد آدم هر وقت میخواست میومد سر کار هر وقت هم نمیخواست نمیومد! دیشب کلی خوشبحالمون شده بود! با یه دوستی که از طریق وبلاگ آشنا شدم و در دبی زندگی میکنن و همشهری هم هستند قرار داشتیم ! اصولا هر وقت یه همچین قراری داشته باشیم شوهر جان خان ما یه عالمه کار میریزه سرش و منو آی حرص میده آی حرص میده! طوری که مثل مرغ پرکنده دور خودم میچرخم! خلاصه که قرار بود عصری با پریسا اینا قرار داشته باشیم که شوهر خان جان ما تا اومد خونه رفت دنبال یه کاری ساعت ۶ هم با بنگاه قرار داشت خلاصه که ساعت ۷ رسید خونه و گفت که کار بنگاه موند واسه ۷.۵ و منم گفته بودم ۷ زنگ میزنم! اصولا من تو همچین مواقعی خیلی حساسم! چون اولین برخورد خیلی مهمه! بعدشم آرتا از روی مبل با سر خورد روی سرامیک و شروع کرد به گریه ! من بدو بدو دارم آرومش میکنم که نگو صدا رفته طبقه پائین و مادر شوهر عزیز تر از جان یهو پدیدار شد و که چی شد و اینا و وقتی شنید چی شده شروع کرد به نصیحت و توبیخ بنده!  مثل اینکه من خودم رفته باشم سر بچمو کوبیده باشم به سرامیک! چقدر حالم از نصیحت به هم میخوره! نه اینکه خیلی تو مواقعی که به کمکشون احتیاج داشتم اومدن به کمکم حالا داره به من میگه چیکار کنم چیکار نکنم! چند وقتی بود که میخواست غر نزنم! ولی وقتی میبینم نمیتونم به کسی بگم میام دلمو اینجا خالی میکنم! بعد شوهر خان جان رفت حموم و دوش گرفت و ۷.۵ راهی شد بعد ۱۰ دقیقه زنگ زد که طرفمون دیر میرسه واسه همین منم کنسلش کردم! و دارم میام! با هزاران مصیبت و بدو بدو آرتا و خودمو حاضر کردم! فلاسک و سوپ آرتا رو هم برداشتیم و راهی شدیم و مهمونامونو از محل قرار برداشتیم و با برنامه ریزی قبلی خودمون بردیمشون کافی شاپ وحید! نگو این دوست جونیهامون اهل پیتزا و اینا نیستن و خجالت کشیدن و به ما نگفتن! یه عالمه شلمنده شدیم و آرتا کلی وروجک بازی در آورد و آتیش سوزوند که آخر سریها فکر کنم یه کم دیگه میموندیم اونجا صاحب کافی شاپ مارو بیرون میانداخت! ولی خدائیش اوایل کار خیلی همکاری کرد! خاله جئنی و عمون جون هم واسه ارتا یه استخر خوشگل آوردند ! دستشون درد نکنه! خیلی قشنگه! بعد بردیم مهمونامونو رسوندیم و برگشتیم خونمون! ولی همه اش با خودم میگم کاش میرفتیم رستوران!


چند روز پیش وقتی آرتا بیقراری میکرد از یخچال بسته پشمک پیدا کردم و گرفتم جلوش تا بخوره! از اونجائی که این عسل ما عشق مزه ترشه و با شیرین کاری نداره فکر نمیکردم دوست داشته باشه! ولی چنان خوشش اومده بود که وقتی خواستم ازش بگیرم کلی دعوا و مرافعه داشتیم! اینقدر با مزه با دو تا انگشتاش پشمک بر میداشت و میخورد و تمام صورتش پشمکی شده بود! بستنی رو هم حسابی دوست داره و گاز بزرگ بر میداره و وقتی دهنش یخ میکنه فرتی بستنی رو میده بیرون!


 من تازگیها دارم تمرین میکنم احساسات قلبیم رو بیان کنم! یعنی همیشه یه ترسی تو وجودم بود که نمیتونستم اونچیزی رو که تو قلبم بود رو بیان کنم و این خیلی اذیتم میکرد! همیشه فکر میکردم اگه بگم یکی دعوام میکنه! ولی یکی دو هفته ای میشه که دارم بیانشون میکنم! ولی احساسم خیلی بهتر شده! ارتباطاتم هم بهتر شده! مثلا یه جائی دعوت میشدیم فکر میکردم اگه به شوشو بگم مخالفت میکنه بعد من ناراحت میشم پس اصلا نگم! یا مثلا از اینکه آرتا فلان چیزو خورده نگرانم ولی چون اگه به شوشو بگم ممکنه دعوام کنه و تقصیر رو گردن من بیاندازه نمیگم! ولی الان میگم میگم من خیلی نگرانم! اونم احساس خودشو میگه! پس نه احساس من سرکوب میشه نه احساس اون! وقتی فکر میکنم این کار من ریشه در بچگیم داره! اون زمونهائی که مامانم و بابام تمام بی تجربگیهاشونو سر من در میاوردند! زمانی پر از دیسیپلین! و من بچه ای که کار خودمو میکردم و از ترسون نمیگفتم! دروغ تو کارم نبود ها ولی نمیگفتم! زمانهائی که با وجود بچه بودنم حسابهای بزرگی روی من باز شده بود! بچه ای ۳ ساله که براش یه هوو اومده بود و تمامی محبتهائی رو که از آنش بود رو یکی دیگه تصاحب کرده بود! و من بودمو دنیائی از نباید ها! ولی از وقتی کتاب کودک خانواده انسان رو خوندم تصمیم گرفتم تمام مطالب کتاب رو اول روی خودم اجرا کنم! خودمو تربیت کنم! خودمو عوض کنم! من میتونم مگه نه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط مامان آرتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی
اموزش آشپزی
کلیپ های فلش!
ترانه های کودکان
مادرنمونه
روند رشد کودک!
مركز لرزه‌نگاري كشوري
6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
شيطونك خاله = برديا
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
دفتر خاطرات خانواده ما(کامیار)
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
ملوسکم
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
ستایش کوچولو
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
مهدیار ثمانه جون
زهرا جون و نی نی
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
شایگان کوچولو
مزدا و پیشی
هستی جون
تی تی خانوم و روزگار
سودی جون مامان آروین کوچولو
پت و مت
نی نی دینا
من و زندگی
ترلان پروانه!
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
بهاره جون
زهرا جون
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
شیوا جون
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین

  RSS