
|
|
سلام! من حسابی خوابم میاد و خمیازه پشت خمیازه! آخه چی میشد آدم هر وقت میخواست میومد سر کار هر وقت هم نمیخواست نمیومد! دیشب کلی خوشبحالمون شده بود! با یه دوستی که از طریق وبلاگ آشنا شدم و در دبی زندگی میکنن و همشهری هم هستند قرار داشتیم ! اصولا هر وقت یه همچین قراری داشته باشیم شوهر جان خان ما یه عالمه کار میریزه سرش و منو آی حرص میده آی حرص میده! طوری که مثل مرغ پرکنده دور خودم میچرخم! خلاصه که قرار بود عصری با پریسا اینا قرار داشته باشیم که شوهر خان جان ما تا اومد خونه رفت دنبال یه کاری ساعت ۶ هم با بنگاه قرار داشت خلاصه که ساعت ۷ رسید خونه و گفت که کار بنگاه موند واسه ۷.۵ و منم گفته بودم ۷ زنگ میزنم! اصولا من تو همچین مواقعی خیلی حساسم! چون اولین برخورد خیلی مهمه! بعدشم آرتا از روی مبل با سر خورد روی سرامیک و شروع کرد به گریه ! من بدو بدو دارم آرومش میکنم که نگو صدا رفته طبقه پائین و مادر شوهر عزیز تر از جان یهو پدیدار شد و که چی شد و اینا و وقتی شنید چی شده شروع کرد به نصیحت و توبیخ بنده!
چند روز پیش وقتی آرتا بیقراری میکرد از یخچال بسته پشمک پیدا کردم و گرفتم جلوش تا بخوره! از اونجائی که این عسل ما عشق مزه ترشه و با شیرین کاری نداره فکر نمیکردم دوست داشته باشه! ولی چنان خوشش اومده بود که وقتی خواستم ازش بگیرم کلی دعوا و مرافعه داشتیم! اینقدر با مزه با دو تا انگشتاش پشمک بر میداشت و میخورد و تمام صورتش پشمکی شده بود! بستنی رو هم حسابی دوست داره و گاز بزرگ بر میداره و وقتی دهنش یخ میکنه فرتی بستنی رو میده بیرون! من تازگیها دارم تمرین میکنم احساسات قلبیم رو بیان کنم! یعنی همیشه یه ترسی تو وجودم بود که نمیتونستم اونچیزی رو که تو قلبم بود رو بیان کنم و این خیلی اذیتم میکرد! همیشه فکر میکردم اگه بگم یکی دعوام میکنه! ولی یکی دو هفته ای میشه که دارم بیانشون میکنم! ولی احساسم خیلی بهتر شده! ارتباطاتم هم بهتر شده! مثلا یه جائی دعوت میشدیم فکر میکردم اگه به شوشو بگم مخالفت میکنه بعد من ناراحت میشم پس اصلا نگم! یا مثلا از اینکه آرتا فلان چیزو خورده نگرانم ولی چون اگه به شوشو بگم ممکنه دعوام کنه و تقصیر رو گردن من بیاندازه نمیگم! ولی الان میگم میگم من خیلی نگرانم! اونم احساس خودشو میگه! پس نه احساس من سرکوب میشه نه احساس اون! وقتی فکر میکنم این کار من ریشه در بچگیم داره! اون زمونهائی که مامانم و بابام تمام بی تجربگیهاشونو سر من در میاوردند! زمانی پر از دیسیپلین! و من بچه ای که کار خودمو میکردم و از ترسون نمیگفتم! دروغ تو کارم نبود ها ولی نمیگفتم! زمانهائی که با وجود بچه بودنم حسابهای بزرگی روی من باز شده بود! بچه ای ۳ ساله که براش یه هوو اومده بود و تمامی محبتهائی رو که از آنش بود رو یکی دیگه تصاحب کرده بود! و من بودمو دنیائی از نباید ها! ولی از وقتی کتاب کودک خانواده انسان رو خوندم تصمیم گرفتم تمام مطالب کتاب رو اول روی خودم اجرا کنم! خودمو تربیت کنم! خودمو عوض کنم! من میتونم مگه نه؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|