
|
|
یه عالمه بازی در پیش داریم اولیش معرفی ۵ تا کتابی که خوندم و تاثیر گذار بوده که توسط آسمان عزیز دعوت شدم! و از همینجا همه دوستهام که لیستشون او بغله رو به این بازی ها دعوت میکنم! !
۱- از هبوط تا کویر دکتر شریعتی ! (این کتاب منو از بچگی به بزرگی سوق داد! با خوندن هبوط چقدر دست به نوشتنم خوب شد! ) ۲- یه سری از کتابهای لئو بوسکالیا که تو دبیرستان مال یکی از دوستهام بود و من هم میخوندم! ۳- رمان دالان بهشت ۴-من و کودک من ۵-در حال حاضر هم کودک خانواده انسان و کلید رفتار با کودک یکساله (خیلی فشار آوردم به مغزم اسم کتابها به یادم نیومد و اونهائی که اسمشون یادم بود رو نوشتم! بازی بعد ۱۰ سال پیش در چنین روزی! من ترم ۶ بودم! تازه شروع به کار کرده بودم! یکی از همدانشکده ای ها عاشقم شده بود که من ازش حالم بهم میخورد! یکی دیگه بود که فقط منو نگاه میکرد و هر جا میرفتم چشاش دنبالم بود! این پائیدن ها از سال ۷۶ از مسافرتمون به شیراز شروع شده بود! مسافرتی که میتونم بگم بهترین مسافرت عمرم بود! دو تا اتوبوس یکی پسرا یکی دخترا به شیراز و اصفهان! یادش بخیر که خیلی خوش گذشت! و این آقا از اون مسافرت چشاش دنبالم بود! همه جا دو تا چشم ! منم یه جورائی ازش خوشم اومده بود و وقتی نگام میکرد قند تو دلم آب میشد ولی خوب اصلا به روی خودم نمیاوردم! ۲ سال در سکوت نگاه کرد و پائید و تموم شد! آخرشم نفهمیدم چش بود ! سال ۷۷ سال روی پا ایستادن من بود! سالی که توی کیس کامپیوتر رو کشف کردم! سالی که کامپیوتر دیگه برام ترسی نداشت! فقط عشق این بودم که بفهمم اینترنت چیه! یادمه یه بار تو شرکت که دو سه روزی بود اومده بودم یکی به یکی گفت برو تو شبکه ! من با خودم گفتم وایییییییییییییی اینا یعنی اینترنت دارن؟ البته کار با اینترنت رو اولین بار سال ۷۸ شروع کردم! کلا ۷۷ سال پر از فراز و نشیبی بود برام! سالی که ایران به جام جهانی رفت! سالی که ........(شرمنده این قسمتش رو نمیتونم بگم سکرت بید)
بازی بعدی اولین کاری که بعد از بالا اومدن کامپیوترم میکنم : خوب اینکه معلوم میباشد اینترنت اکسپلورر بلاگفا - نظراتت تائید نشده- وبلاگهای دوستان - مشاهده وبلاگ - دوستانی که دارن آبنبات میخورن
حامله ها نخونن این قسمت رو هله هوله های دلخواه: واضح و مبرهن و تابلو میباشد که مامان آرتا شیفته هله هوله های ترش و شور میباد! از قبیل آلبالو خشکه - لواشک های ترشی که هیچکس حاضر نیست به زبونش بزنه(وایییییییییییی دهنم آب افتاد)
و اما داستان شیرین آرتا و اندر حکایت این چند روزه:اولا که آرتا ۵ دندونی شد بعدش چهار شنبه خونه مامانم اینا بودم و آرتا تو اتاق خوابیده بود که با صدای گریه اش فهمیدم بیدار شده رفتم دیدم استفراغ شدیدی کرده و هر چی از صبح خورده بوده رو بالا آورده! بیچاره بچم چقدر ترسیده بود! نازی! مامانم گفت که از صبح بیحال بوده و چندان اشتهائی نداشته! بعدش هم اسهال شدید ! یعنی ایندفعه خیلی بدتر بود! فقط آب دفع میکرد! زنگ زدم به شوشو و گفتم که زودی خودتو برسون! اونم وقت دندانپزشکی داشت کنسلش کرد و اومد و زودی بردیمش کلنیک کودکان فارابی! دکتر تا دیدش گفت زودی برین سرم بزنین! اسهالشم که بند نمیومد! رفتیم با چه عذابی سرم رو از پاش وصل کردند ! آرتای خوشگلم چقدر ضجه زد چقدر گریه کرد و مامانش هم از اون بدتر! بعد اومدیم خونه و خوابید ! شوشو رفت پائین که آرتا دوباره بیرون روی داشت و از خواب بیدار شد و شلوارش کثیف شد سرم و آرتا رو گرفتم بغلم و رفتم شوشو رو صدا کنم که سطح سرم اومد پائین و شلنگ پر خون شد! شوشو اومد و آرتا رو بردیم بشوریم شلوارشو با قیچی بریدیمو خلاصه با چه مکافاتی شستیمش و ایندفعه سر همی تنش کردیم که شستنش راحت باشه! هر کاری کردیم سرم دیکه چیکه نکرد ! به خاله متین زنگ زدیم به عمو عارف زنگ زیدیم و تلاشمون نتیجه نداد خلاصه رفتیم پیش خاله متین تو کلینیک و با آقای دکتر اونجا هر زحمتی کشیدیم نتیجه نداد نگو خون لخته شده! و سرم رو در آوردیم البته یک چهرمش مونده بود! اونجا هم آرتا با گریه هاش دل همه رو خون کرد! از فرداش یه کم حالش بهتر شد و جعه رو دیگ خوب خوب شده بود! وقتی میدیدم بچم داره شیطونی میکنه چقدر خوشحال میشدم و این نشانه خوبی برامون بود! دیروز رو حسابی اتیش سوزوند و از چهارپایه میز آرایش بالا میره و روش وایمیسته و از اونجا لوازمات مامانی رو انگولک میکنه! تو دوران مریضیش کلی بغلی شده و چند روزیه داریم ترکش میدیم! میره روی مبل و با یه صدای خنده ای میپر تو بغلم! دقیقا مثل شیرجه زدن و اصلا هم نمیترسه! خدا به خیر بگزرونه که از اون بالا رو زمین نپره! دیروز عروسی پسر دائیم بود ! جمعه هم برادرش از مکه اومده بود اصولا دائیم اینا از جنس ما نیستن و خیلی مومن هستن و عروسیهاشون بدون موسیقی هستش ! پسر دائیمم هم همونیه که خبرشو تو عید شنیدیم و کل فامیل شاخ دار شدن! داماد ۱۹ ساله با عروس چند سال بزرگتر از خودش! عروس خانوم هم دختر برادر زن داداش بزرگشه! یعنی الان داداشش شوهر عمه زنشه! خونواده عروس هم از جنس خودشونن! ولی جالبش اینجاست که تو خانواده ممنوعه ها این دو تا نوگل باغ زندگی دوست بودن و به وصال هم در اومدن ! دیروز هم عروسی بود و من چچند روزی بود عزا گرفته بودم ! چون اصلا عروسی های اینا رو دوست ندارم از طرفی اگه نرم هم مامانم باها قهر میکنه! چون داداشش جزو خاندان عصمت و طهارت هستند! اصلا خرج کردنم نمیومد ! نه لباس خریدم نه آرایشگاه رفتم! فقط رفتم موهامو سشوار کشیدم! خلاصه که دیروز عصری یه مراسم عروسی رفتم(عقد رو که ۲ ساعت جلوتر بود نرفتم) و اینقدر خمیازه کشیدم که خدا میدونه! آخه یکی بگه مجبورین عروسی بگیرین! عروسیشون میشه تالار مد! و مثل حمام عمومی همه دارن باهم حرف میزنن! و میخورن! نه اینکه تو خونمون چیزی واسه خوردن پیدا نمیشه ! واسه همین! چه خرجهائی هم واسه لباسهاشون و آرایششون میکنن! آخه کی گفته شادی تو عروسی حرومه! حالا پیامبر خودش گفته که از خونه ای که توش عروسیه از توش صدا بیرون بیاد تا همه بفهمن که اینجا عروسیه! واقعا که ملت ........ هستیم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:11 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|