
|
|
سلام دوستان! سلام عزیزان !سلام ای آنانکه در این چند روز نبود ما کلی دلنگران اینجانبان شدی بیدید! و کلی ما خوشبحالمان شد که خدا یا شکر مثل اینکه نبود ما یک کمی در دیگران اثر سوء گذاشته است و در نتیجه یه کمی (اینقده) برای دیگران مهم هسته بیدیم! خدایا تو را هزاران مرتبت شکر میگوئیم! و یه کمی خودمان را تحویل میگیریم! حالا فکر میکنید این چند روزه ما کجا بیدیم؟
خونمون؟ خونتون؟ خونشون؟ تو حیاط؟ اتاق تماسحها؟ اگر از احوالات اینجانبان پرسیده باشید هی باید به عرض مبارک برسانم که ملالی نیست به جز دوری شما عزیزان و مریضی این دردانه فرزندمان که چند روزی ما را در خانه نشاند و در گوشتان بگویم این چند روز بدک هم نبود و کلی من و قند عسل جانم خوش گذراندیم! قضیه از این قرار بود که روز شنبه حال کاکل زریمان زیاد خوب نبود و عصر وقتی برای مراسم افتتاحیه رستوران جدیدالتاسیس پسر خاله اینجانب رفتیم اعصاب این تکدانه ما تعطیل بود و چند دانه جوش کوچک روی صورت و دست آن تک پسر مشاهده نمودیم! و بنا به سفرشات مابقی فامیل او را به خسته خانه بردیم! دکتر پس از مشاهده احوالات و تب ایشان گفتابه کردند که پسر ما آبله طیور گرفته اند! و برایش دوا نوشتند ! آن شب تا صبح عزیز دلمان تب شدید داشت که من و ابوی گرامشان تا دم صبح کشیک میدادیم و او را پا شویه میکردیم و در دمادم سپیدار بود که تب ایشان فرو نشست ولی این عسل مادرجان تصمیم بر آن داشت که لب به طعام نزند و کلی حال مادرش را بگیرد ! خلاصه که ما بودیم و پسرک و ظرف غذا! از دانه های قرمز بگویم که اصلا تصمیم به کم شدن نداشتند ولی شبیه دانه های آبله طیور نیز نبود! آنروز با شوی خواهر جانم ارتباطی برقرار نمودم و بدیشان گفتم مرا یک برگه ناقابل استعلاجی عنایت فرمایند و وقتی عصر برای گرفتن آن برگه مراجعت کردیم ایشان گفتند که علائم اصلا و ابدا به آبله طیور نمیخورد و احتمالا قضیه به سرخک یا سرخچه ربط پیدا میکند! ولی از آنجائی که این یکدانه ما تب نداشت فکر کردیم سرخک نباشد و از انجائیکه غدد لنفاوی نیز متورم نشده بودند فکر کردیم سرخچه هم نباشد و در آخر چه بوده الله اعلم! خلاصه که ما سه روزی مهمان تک فرزندمان اند چهار دیواریمان بودیم و کلی حال فرمودیم! و امروز قرار است باز به طبیب مراجعت کنیم تا ببینیم بالاخره این خال خالی شدن پسرمان از چه بابت بوده است! (اییییییییییییییییی وایییییییییییییییییییییی مردم از اینجوری نوشتن برگردیم به مدل قبلی)
اگه گفتین امروز چه خبره! الان میگم امروز تولد شوی عزیزمان میباشد! کف و سوت مرتب ! آهان آهان خوبه! حالا بیائین وسط! همه باهم! امروز گرامی شوی ما رفت تو ۳۴ سالگی! وایییییی چقدده بزرگ شده! مبارک باشه عزیزم! من هم کادو نخریدم که امروز ببرم مکه ثبت نام کنم همه موارد درست بود که صبح بعد جدا شدن از اون یادم افتاد کار بانکم مونده تو جیب شوشو ! خلاصه که قرار بود کلی سورپرایز بازی داشته باشیم که صبح اول صبحی ضد حال خوردیم! فردا هم یه خبرائیه! فردا هم تولد یکی از خوشگل پسرای وبلاگیه! هوررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااا تولد راستین کوشولوی عسلیه! جیگرتو برم خاله چه زود بزرگ شدی ماشالله! ایشالله تولد ۲۰۰ سالگیت! ننه دیگه اونموقع ما نیستیم! مامان ویدا جون تولد گل پسرت مبارک! ایشالله مدرسه رفتنش ! دانشگاه رفتنش ! دوماد شدنش! نوه دار شدنت! نوه دار شدنش! واییییییییییییییییییی چه حالی میده! مبارکه مبارک!
دیروز کلی ضد حال خوردم! صبح رفتم با خاله اسما و آنی جون آرتا ولیعصر بگردیم ! یه ست لباس تابستونی خوشگل برا آرتا دیدم ولی چون شتاب قطع بود نشد پول بگیریم و موند واسه عصر عصر با شوشو رفتیم بگیریم چون آرتا کنارم بود گفتم تنش بکنم! که تی شرتش تنگ بود ولی خدائیش خیلی خوشگل و تک بود! و خلاصه که نگرفتیم و اومدیم! بیرون یه ساعت اسپیریت دیدم که خوشم اومد و رفتیم بگیرمش که بازم شتاب قطع بود چک هم نداشتم و بازم موند! و نحصی آخر این قطعی شتاب امروز صبح نصیبمان شد که مارته موند تو جیب حضرت آقا! اصولا رنگها تو زندگی من نقش اساسی رو بازی میکنن! من همیشه با رنگها بازی میکنم! تقریبا اصلا لباس تیره رنگ و مشکی نمیپوشم! کلا لباس مشکیم دو تا بلوزه که برا ی عزا و محرم میپوشم! و یکی دو تا مانتو! و از رنگهای خاکستری و خاکی خوشم نمیاد چون بی روحترین رنگها هستن و اگه یه لباس خوش رنگ برای هر کدوممون ببینم حتما میخرمش! و لباسهائی که واسه آرتا دیده بودم همونجوری بودن! دارم دو تا کتاب کودک خانواده انسان و کلیدهای رفتار با کودکان یکساله رو همزمان میخونم به همه پیشنهاد میکنم که این کتابها رو حتما بخونن! آموخته هایم رو به اختصار مینویسم! ۱- سیر از وابستگی به استقلال! یکی از مهمترین تغییراتی که در یکساله ها دیده میشه سیر از وابستگی به استقلاله و این تغییر به وفور در خوردن غذا دیده میشه! به این صورت که بچه یکساله نمیذاره مامانش قاشق رو تو دهنش بذاره و همه اش میخواد که خودش غذا بخوره (این حالت به وفور در آرتا دیده میشه) و راه حلش اینه که بچه رو سر خورده نکنیم! یا دو تا ظرف غذا بیاریم و یکی رو با قاشق و چنگال جلوی بچه بزاریم تا ارضا بشه و فکر کنه خودش غذا میخوره و در حین این کار شما میتونید با بشقاب یدکی وارد عمل بشین و بهش اون وسطا غذا بدین! و یا یه قاشق یدکی داشته باشین و از همون غذا بهش غذا بدین! این روش کلی به دادگان ما رسیده!
آرتای چهار رندونی! وقتی که مامان داره ادای گربه رو در میاره تا دهنش باز بشه و یه قاشق بره تو دهان مبارک!
۲- وقتی در آشپز خانه مزاحمتان است و با باز و بسته کردن کمد ها و کشو ها همه جا را بهم میزند! یکی از کشو ها یا کمد ها را به او بدهید و اسباب بازیها و چند تا از وسایل آشپزخانه را که بیخطر مورد علاقه اوست را در آنجا قرار دهید با این روش هم به نیازهای او که آزمایش و علاقه به وسائل واقعیست برطرف میشه و هم شما با خیال راحت به کارتون ادامه میدین ! در مورد ما این قضیه پنجاه پنجاه حل شده و بعضا این شازده پسر همه جا رو بهم میزنه و کسی نمیتونه کاری بکنه! یهو میبینی تمام قاشق چنگالها و ملاقه و کفگیر ها وسط آشپزخونه است یا پودر رخت شوئی و روغن مایع و ...... همه اون وسط پلاسن!
وقتی این بیچچاره مادر بر روی تکه زمینی نشیمن میکند تا یه کم از خستگی خویش بدر کند این آقا از راه میرسد و از پشت مادرش را هل میدهد که دمر بیافتاد سپس از موهای او گرفته و بر پست مام خویش سوار میشود و هی تکان تکان میخورد انگار که بر استرش نشستن کرده است ! بعضی وقتها زینش سر میخورد و به زمین میخورد ولی روز از نو و روزی از نو! از وقتی هوا گرم شده و مادر جان هانی مجبور است لباس آستین کوتاه به تن کند دیگر از پوست سفیدش خبری نیست و بسی شبیه گاهوهای هل اشتاین گردیده از بس این پسرک بازو های او را گاه و بیگاه گاز گرفته و کبودشان کرده! و حالا در این گرما بیچاره مادرجان هانی که باید به مهمانی ها با لباس آستین بلند روانه شود! اونروزی دیدم خودش رفته دستگیره در خروجی رو گرفته و شترق رز و بازش کرد! واییییییییییییی این یه علامت بود یعنی حسن خطرناکه حسن! شیطون بلا رو تا میبریم تو خیابون مثل لوتی ها میگه دستمو ول کنین خودم برم! بعد که داریم میریم میبینی یهو فرمونو بدون زدند راهنما پیچوند به این طرف توی جوب! یا تو باغچه برای گل چیدن یا تو خیابون واسه زیارت تایر یه ماشین! و یا یهو چرخیدو برعکس رفت! اگه بچه مچه ای هم به طورش بخوره یه راست میره سمتش و میخواد بغلش کنه! که بیچاره بچه از ترسش فرار رو بر قرار ترجیح میده! واییییییییییییییییییی چقدر دلم پر بود و نوشتم! بزارین واسه حسن ختام یه اس ام اس بذارم براتون! یارو میمیره وصیت میکنه من اصلا نماز قضا نداشتم فقط چهل سال برام وضو بگیرین!
دالی موشه مدل آرتا
نحوه گرفتن موس رو دارین دیگه! گلی داری کدوم وبلاگ رو داره میخونه؟
بدبخت الاغه رو از گردنش میگیره و اون در حال رقصیدن ومثل اینه که داره خفه میشه و دست و پا میزنه! البته کار اون بدبخت رو ساخت و الان تو بنیاد ج ا ن ب ا ز ا ن خونمونه!
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:14 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|