تبليغاتX
تجربه های مامان آرتا
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
بیخوابی بد جوری در سلولهای بدنم رخنه کرده! امسال عید اصلا خوش نگذشت! بد هم نبود ها! ولی خوب بیشتر اهالی فامیل در مسافرت بودند! رفت و آمد ها شدید کم بود! چرا در عید کمترین شادی در اطرافمان وجود ندارد!؟ شادی ما ایرانی ها هم عجیب است! مثلا عید است و سال نو! شادیمان جمع شده در خوردن یک عالمه شیرینی و آجیل و میوه پشت سر هم مثلا در پنج شش جا پشت سر هم! جمع شده در پز دادن لباسهای نویمان! جمع شده در نشان دادن وسائل جدیدی که برای خانه مان خردیده ایم! و دید و بازدید های اجباری! در دید و بازدیدهائی که مثل قائم موشک میمونه! که باید زود زود خونه ۲۰ نفر رو تو یه روز سک سک کنی! اونوقت آیا واقعا تو دلمون شادیم؟ ! راستی شما بلدید که وقتی شادید چیکار بکنین؟ مثلا میخندید؟ جیغ میکشین؟ موسیقی شاد گوش میدید و میرقصید؟ هوا میپرید ؟ ماشین مردم رو چپ میکنید؟ ترقه میترکونید؟ با جمع به پایکوبی میپردازید؟ همدیگه رو بغل میکنید؟ پشت کامپیوترتون میشینید و وب گردی میکنید؟ چیکار میکنید؟ موافقین که حتی شادی کردن هم از یادمون رفته؟ ولی بگو برای یه فیلم زپرتی گریه کن! چنان گریه ای میکنیم که اگه یه ناشناس هم از اون دور رد بشه جگرش کباب میشه! راستی وقتی حوصله تان سر میرود چه میکنید؟ ما که در شهرمان جائی نداریم که برویم و شاد باشیم! گه و بیگاه یک کنسرتی براه میشود که آن نیز اگر تا آخر اجرا شود باید تعجب کرد؟ در شهر ما وقتی همه حوصله شان سر میرود معلوم است که چه میکنند! اگر زمستان باشد که در خانه میمانند و عزا میگیرند! ولی اگر تابستان باشد یا میروند فلکه بزرگ ولی عصر و ۱۰۰ بار دور خودشان میگردند و چنان جمعیت کیپ تا کیپ میشو که تنفس هوای تمیز تقریبا نا ممکن میشود! یا میروند آبرسان یا میروند شهناز و یا رشدیه و ویندو شاپینگ کار اصلیشان میشود! و حالا در نظر بگیرید که شهر ما یک نمایشگاه بین المللی هم دارد که در جای خوش آب و هوائیست و مردم بیچاره شهر من بی توجه به عنوان نمایشگاه بیشتر برای هواخوری به آنجا پناه میآورند! و اگر حس کنی که عصر حوصله ات سر خواهت رفت باید صبح ساعت ۵ فکرش را کرده باشی و بزنی از شهر بیرون! و آنقدر دور بروی که همه نتوانند آنجا بیایند تا بتوانی هوای آزاد را تنفس کنی! بعضی وقتها دلم برای جنگلی بی سر و صدا تنگی میشود ولی آیا میتوان آنرا این نزدیکی ها یافت ؟ نه! و امروز از آنروزهای خداست!

از زندگی از این همه تکرار خسته ام                   از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و دلخسته ام زماه                     از حال من نپرس که بسیار خسته ام!

حدود دو هفته دیگه تولد آرتاست! در این مورد هم دیگه هنگ کردم! نمیدونم چیکار کنم تولدشو! از یه طرف میخوام مفصل بگیرم تولدشو! از طرف دیگه فامیلمون مثل دانه های بهم چسبیده گیلاسن که دست به یکی بزنی یه عالمه اش به دستت میاد! و باید از یه طرف قیچیشون کنم! اگه دعوتشون نکنم باید از فامیل خودمون هیچ کس به جز مامانم اینا نیان! اونوقت تو تولد تو جمعیت مثیر خانواده بابائی گم میشیم! از یه طرف میخوام دامبول دیمبول راه بیاندازیم! از طرف دیگه توی فامیل افراد مومن زیادن! بعضی وقتها میخوام اصلا فامیل رو دعوت نکنم و فقط به دوستان بگم که اینطوری هم نمیشه! شوهر عمه نسرین از اشخاص بس مذهبی شدید و متعصبه! و این شده برامون یه مسئله! از یه طرف هم با خانواده بابائی تو یه ساختمان زندگی میکنیم که هر کاری بکنیم اونا میفهمن! خلاصه که هنگیدم اساسی! مامانم میگه فقط خودمونی دعوت کن بیرون رستوران! اونقت با زهم شادیمون میشه خوردن ! اینقدر حالم بهم میخوره که خوردن رو شادی بدونیم! میخوام عصر برای خانوما مهمونی بگیرم که شوشو قبول نمیکنه! اصولا اگه نظر شخصی خودم رو بخواهید من بیشتر با رفقا خوشم تا فامیل زپرتی زوار در رفته امون! من همیشه معتقدم فامیل اجباریه ولی دوست اتخابی ! با هر کی بخواهی و باهاش راحت باشی میتونی دوست بشی ! و با فامیل مجبوری فامیل باشی! دونه دونه آی سی های مغزم دارن میسوزن! کمککککککککککککککککککککککککککککککک

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:40  توسط مامان آرتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی
اموزش آشپزی
کلیپ های فلش!
ترانه های کودکان
مادرنمونه
روند رشد کودک!
مركز لرزه‌نگاري كشوري
6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
شيطونك خاله = برديا
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
دفتر خاطرات خانواده ما(کامیار)
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
ملوسکم
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
ستایش کوچولو
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
مهدیار ثمانه جون
زهرا جون و نی نی
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
شایگان کوچولو
مزدا و پیشی
هستی جون
تی تی خانوم و روزگار
سودی جون مامان آروین کوچولو
پت و مت
نی نی دینا
من و زندگی
ترلان پروانه!
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
بهاره جون
زهرا جون
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
شیوا جون
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین

  RSS