
|
|
سلام سلام! صبح روز بهاری هشتم فروردین بخیر! دو شنبه ۵ فروردین صبح تو اداره با نیلوفر جون صحبت کردم و قرار بر این شد که حدود ساعت ۱.۵ بریم و اونا رو ببینیم! ساعت بیست دقیقه به ۱ از اداره مستخرج شدم و رفتم از خونه مامان اینا آرتا رو برداشتم و همراه خاله اسما و آرتا رفتیم سر قرار تو هتل! تو این قرار ها بچه ها نشونه خوبی هستن! تو ماشین بودم که از دور نازنین فاطمه رو دیدم و شناتمش ! آرتا و خاله اسما پیاده شدند و من رفتم ماشینو پارک کردم! ووووئییییییییییییییییی نازنین فاطمه اونقدر که فکر میکردم ناز نازی بود! آرتا رفت بغل خاله نیلوفر و نازنین هم اومد بغل من! ولی همه اش اسرار داشت که بیاد پائین! خلاصه که کلی باهم خوش و بش کردیم و حرف زدیم! و بچه ها هم با هم بازی کردند! محمد مهدی هم اونجا بود چقدر شیطون و بامزه است! خاله هم کلی زحمت کشیده بود و شرمنده مون کرده بود! آخه خاله جونی و عمو جون و نازنین جون راضی به زحمت نبودیم! شما مهمون ما بودین شما نباید زحمت میکشیدین! خیلی خوشگل بود مرصی مرصی مرصی! ما از اونجائی که خیلی هول هولکی اومدیم وقت نشد بریم از خونه دوربین بیاریم! و با موبایل عکس گرفتیم! خاله منتظر عکسا هستیم! اینم چند تا عکس از اون روز
آرتا و نازنین فاطمه
آرتا میخواد نازنین رو ببوسه
اینم کادوی خوشگل نازنین! مرصی
این یه عکس سه تائی از نازنین و محمد مهدی و آرتا و اما! بعد قرار رفتیم رستوران آذر آب! من از یه چیز این رستوران خوشم میاد و اون میز اوردرشه! این اولین رستوران رفتن آرتا بود! یه صندلی کودک گرفتیم و آرتا رو نشوندیم اونجا! ولی همه اش وول میخورد و میخواست در بره! براش سوپ دادم خورد! بعد یه کم دسر دادم خورد! یه کم کوکو و نرگسی ! ایشالله که ضرر نداره! آخه نرگسی با اسفناج درست میشه! خیلی هم خوشش اومده بود! ایندفعه رستوران شلوغ بود و اونطور که باید نتونستیم از میز اوردر استفاده بکنیم هر چیزی می اومد زودی تموم میشد! اونجا یه چند تا بچه کوشولو هم بود که ارتا میخواست باهاشون بازی کنه! از آستین یه بچه گرفته بود و اون میدوید و آرتا دنبالش! حرکات یه بچه ۱۱ ماهه رو دارین دیگه؟! بعد همه اش میخواست اونو بغل کنه که اون بچه ترسید و گریه کرد! نمیدوننم چه قضیه ایه از هر کی خوشش میاد میخواد یه حالتی مثل بغل کردن و بوس کردن داشته باشه که بچه ها میترسن از این کارش! آخی بچم زیاد بلد نیست! روز سه شنبه هم به فامیل گفته بودیم که خونه تشریف داریم و هر کی بخواد بیاد عید دیدنی! البته بعد از ظهر! که حوالی ساعت ۱۱ بود که دیدم در زدند! نگاه کردم دیدم دائیمه! وایییییییییییییییییی هنوز آماده پذیرائی نبودیم! همه میوه و شیرینی تو انباری تو پیلوت بود شوشو بدو بدو رفت و در دو مرحله همه رو انتقال داد بالا و بدو بدو میوه شستیم و همه چیز رو آماده کردیم! سید حسین هم اومده بود و کلی با وسائل و اسباب بازیهای آرتا ذوق کرده بود! آخه قبلا ها بچه ها از خونه ما خوششون نمیاومد ولی الان دیگه نمیخوان برن خونشون از بس خوش میگذره بهشون! آرتا هم بزرگ شدنشو نشون میداد! میخواست اسباب بازیهاشو از دست اونا بگیره! ساع ۳ هم پسر خاله ام اینا اومدند و عصر هم بقیه و مامانم اینا هم اومدن و آرتا یه عالمه عیدی از نوع اسباب بازی گرفت! از همه ممنونم! خاله متین هم یه تی شرت خیلی خوشگل و یه کمربند آورد که خیلی به دردمون خورد! شب هم مامان اینا رو برای شام نگه داشتم! اینم چند تا عکس
هفت سین ما
فرش جدید آتاق آرتا اولین عیدیش از طرف مامان و بابای مامانی!
آرتا با لباسهای عیدش!
آرتا در حال بوسیدن امین سوار بر سه چرخه عیدی از طرف مامان و بابای بابائی!
اینم یه عکس که دندوناش مشخص باشه! وقتی میخنده زبونشو میاره بیرون! یه عالمه با امین زحمت کشیدیم تا یه عکس بگیریم که دندوناش مشخص باشه! بعدا نوشت: امروز صبح حسابی بیحال و کم خوابم! چرا ؟چون دیشب خوب نخوابیدم ! چون آرتا هم خوب نخوابید! دیشب هم اصلا خوب نخوابید ! چرا؟ چون بچم حسابی ترسیده! منم حسابی ترسیدم! چون پریشب یه بلائی سر بچم اومد که خدا دیگه هیچ وقت به سر هیچ کسی نیاره! ماجرا از این قراره که پریشب رفتیم عید دیدنی خونه عمه ام! عمه ام با سینی چائی اومد تو اتاق و داشت تعارف میکرد که آرتا رفت پشت سرش وایستاد! و یهو عمه ام برگشت و سر آرتا محکم خورد به سینی و خورد زمین (زیر سینی) ! من دستپاچه زودی خم شدم آرتا رو بر دارم که آرتا بلمد شد و با سرش زد زی سینی! و سینی برگشت! و چائی ها ریختند روی سر و گردن بند دلم! اگه بدونید چه گریه هائی میکرد! و منم همراه اون گریه میکردم! بچم تا حالا همچین گریه هائی نکرده بود! بگردم که چقدر ترسیده بود! زودی خمیر دندون مالیدیم به قسمتهای سوختگی و فقط فوت میکردیم و باد میزدیم! هر کی هر چی دستش میرسید صدقه میذاشت کنار! خلاصه که حال همه مون حسابی گرفته شد! و با هزار مکافات تونستیم آرومش کنیم! خدا رو شکر فقط چند تا نقطه خیلی ریز تو گردن و مچ دستش قرمز شده بود! بعد برگشتیم خونه! آرتا خوابیده بود ولی من نمیتونستم بخوابم! تا نصفه های شب فقط گریه میکردم و اون صحنه رو نمیتونستم فراموش کنم! دیروز آرتا خیلی نا آرام بود ! دو شبه که نتونسته بخوابه! فکر میکنم ترسیده! نمیدونم باید چیکار کنم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:2 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|