
|
|
سلام سلام سلام! سال نوی همه مبارک! الهی همه به همه آرزوهاتون برسین !الهی تو این سال نو فقط سلامتی باشه و شادی و خنده! الهی هیچ لبی بی خنده و هیچ دلی غمناک نباشه!
وای که هوا چقدر زود گرم شد! ما هم امروز غر غر کنان اومدیم سر کار! آخه بعد چند روز تعطیلی چی میشد امروز رو هم تعطیل میکردند تا یه رحمت هم نصیب امواتشون میشد! روز چهارشنبه سوری امسال برام خیلی متفاوت بود! واسه آرتا خوشگله چارشنبه لیق گرفتم! ولی یادم رفت طبق رسم قدیمی آینه بخرم !از اداره زودتر زدم بیرون و رفتم بقیه عیدی ها رو خریدم و رفتم دنبال آرتا و شوشو و د بدو خونه! عصری مامانم اینا اومدن و عیدی مارو آوردند! برای آرتا یه فرش کوچولوی پلنگ صورتی و واسه ما هم پول (به درخواست خودمون) و آجیل و سبزی! قضیه ما تو خونه به این شکل شده که من از این طرف جمع میکنم و آرتا از اون طرف میریزه! و کارم دوبل که سهله سوبل شده! کف خونه پره از وسائلی که آرتا از کشو ها در آورده و ریخته! خلاصه که تا دم عید فقط کار میکردم و به سختی خودمو تا لحظه تحویل رسوندم! لحظه تحویل هم که تلویزیون شرمنده مون کرد! دریغ از شادی! شبکه ۳ شمارش معکوس کرده بعد میگه عهه ببخشید سال تحویل نشده بعد میگه عههههههههه تحویل شده مثل اینکه! از موسیقی لحظه تحویل هم که خبری نبود! از تیک تیک ساعت خیری نبود!نه از یا مقلب القلوب! فقط نوحه رو کم داشتیم! حالا خوبه کانالهای دیگه شاد میزدن و زدیم اونور آب یه کم حرکات موزون از خودمون در کردیم! روز اول صبح بعد از تحویل رفتیم خونه مامان و بابای شوشو بعد هم رفتیم خونه خاله ام که عزادار بودند! بعد از ظهر هم رفتیم خونه مامانم اینا و بازم آرتا کلی عیدی گرفت یه سر همی خوشگل با بلوزش از طرف دای دای ! یه سرهمی خوشگل هم از طرف مامانم و ۱۰ هزار تومن از طرف خاله اسما و ۵ تومن هم سفته! بعد رفتیم خونه عمه بزرگم ! من این عمه ام رو خیلی دوست دارم! و باهاش کلی عشق میکنم۱ حدودا ۷۸ ساله است ولی اینقدر دلش جوونه که خدا میدونه! همیشه دامن بدون جوراب میپوشه! عمرا شلوار پاش نکرده! رو موهاش همیشه گل سر داره! لبش همیشه رژ داره! خیلی هم باسلیقه است! خیلی دوستش دارم! بعد هم رفتیم خونه دائی بزرگم ۶ تومن هم اون به آرتا عیدی داد! ۵ تومن هم همکارم روز آخر داده بود! خلاصه که همین طور داره جمع میکنه! روز دوم رفتیم خونه دائی کوچیکه! پسر کوچیک دائی کوچیکه ۱۹ ساله است! و ششمین فرزند خانواده و تنها مجردشون! اونجا خبر دار شدیم که ایشون هم نامزد فرموده اند! عصر روز سوم نیلوفر جون مامان نازنین فاطمه بهم زنگ زد که تبریزیم کلی کیفیدیم و امروز قرار گذاشتیم تا بریم هم دیگه رو ببینیم! کلی دارم ذوق مرگ میشم! امروز صبح بیدار شدن از خواب خیلی سخت بود! ولی به هر نحوی بیدار شدم و اومدم اداره و از اونجا هم برای دیدار یکی از دوستان خوب که مدیر گل یکی از ادارات هست رفتیم و الان هم دارم زود زود تایپ میکنم که برم سر قرار! عکسا رو هم زودی میارم میذارم! اولین روزی که باید اداره بیائیم خیلی برام سخته! باید همه اش یه جمله رو ان بار تکرار کنی! که عیدتون مبارک! و ...........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 11:26 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|