
|
|
سلام! اول از همه باید در مورد پست قبلی توضیح بدم! وقتی خودم پستم رو خوندم به این نتیجه رسیدم که یه دختری بوده که از سالهای نوجوانی تا دانشگاه فقط توی نداری و مشکلات خانواده دستو پنجه نرم کرده و بعدش رفته سر کار و برای کمک به خانواده اش پول در آورده! قضیه اینطورها هم نبوده و من باید اعتراف کنم که سالهای پر از مشکل من سالهای ۶۸ و ۷۲ و ۷۶ بوده! سال ۶۸ یک سال بسیار بد که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه! سال ۷۲ سالی که خونه محبوب من فروخته شد و من از تمام دلبستگی هام دست کشیدم و سال ۷۶ سال پر از مشکلات مالی پدر که خدا رو شکر زود زود به حال اولش برگشت! در مورد سالهای ۶۵ و قبل از اون یکی از ترسهام که ترس از بمباران بود یادم رفت بگم! سال ۶۸ مادر بزرگم فوت کرد که از جسدش شدید میترسیدم و نتونستم برم از نزدیک ببینمش! در سالهای ۷۳ خونمون دزد اومده بود که من شدید ترسیده بودم و بعدش هم خونمون موشها حمله کرده بودند که اساسی ترسو شده بودم! به طوریکه یه بار تو اتاق خواب مامان اینا یه موش دیدم و تا به خودم بیام دیدم روی میز توالت مامانم ایستادم! حالا برسیم به ادامه برنامه !
حدود سال ۷۷ بود که من و ۵ نفر از همکارهای قبلیم با اندک سرمایه ای یه شرکت زدیم (شوشو و رقیب سر سختش هم همکارمون بودند)و کلی تلاش میکردیم که پول در بیاریم که همون یه کرایه اش رو میتونستیم بدیم کلی بود! تو سالها من کلی مضطرب بودم! همیشه فکر میکردم الانه که با یکی دعوام بشه! وقتی میخواستم برم دانشگاه همه اش فکر میکردم الانه که با یکی از استادهام دعوام بشه! تو دانشگاه از مدارهای الکتریکی ۱ و استادش شدید میترسیدم به طوریکه نذر کرده بودم اگه پاسش کنم چادر سرم کنم که وقتی با نمره ناپلئونی پاسش کردم یه نصف ترمی چادر سرم کردم که وقتی الان فکر میکنم کلی خنده ام میگیره که مردم به چی نذر میکنن و من به چی نذر کرده بودم! بعدش ترم بالائی هامون از استاد پروازی که از تهران برای معماری کامپیوتر و میکرو میاومد چنان ما رو ترسونده بودند که وقتی دکتر منصف اومد سر کلاسمون از ترس مثل بید میلرزیدیم و فقط صدای پاش می اومد! این استاد بسیار خوب ما آخرش شد استاد محبوب بنده که پروژه ام رو هم با ایشون برداشتم و ۲۰ شدم! (جزو محدود بیستهای عمرم!) هر جا هست خدا همیشه حفظش کنه! چقدر نسبت به من لطف داشت! و چقدر تشویقم میکرد! یه اضطراب دیگه تر از ازدواج و اینکه نکنه کارم به طلاق بکشه بود! من از همون اولش هیچ وقت نمیخواستم با کسی که مامانشو فرستاده خونمون و در حقیقت مامانش منو پسند کرده ازدواج کنم و همیشه به خواستگارهام بدون اندیشیدن در موردش جواب رد میدادم! سال ۷۹ شوشو به من درخواست ازدواج داد و در همون روزی که بابام میخواست بیاد شرکت با شوشو صحبت کنه و تائیدش کنه به شرکتمون دزد زد و هر چی داشتیم و نداشتیم با خودش برد چقدر ترسیده بودم! حالا که فکر میکنم میبینم چقدر خدا به فکر ما بود که به شرکتمون اون دزده رو فرستاد همیشه میگم داده ها از رحمته و نداده هاش از حکمت ! این دزد با اینکه کلی اونروزها مارو به خاک سیاه نشوند ولی باعث شد راه سه نفری که مونده بودیم کاملا تغییر کنه! و این تغییر باعث تغییرات اساسی تو زندگیمون شد! ترس بعدیم از مشگل قلبی بود که بابام یک هفته قبل از عقدم پیدا کرده بود و ترس از اینکه سر عقدم یه بلائی سرمون میاد ! بعد از عقد روزگار خوبی داشتیم ولی اضطراب لعنتی دست از سر من بر نمیداشت! یه سری دیگه از ترسهام که الان هم همیشه با منه ترس از دست دادن یکی از عزیزانمه! ترس از اینکه نکنه یه بلائی سر من بیاد و آرتا بی مادر بشه! خلاصه که هر چی زندگی رو به پیشرفته ترسها و اضطرابها هم دارن بیشتر میشن! یکی دیگه از ترسهام ترس از زلزله است به طوریکه بدنم به هر نوع ویبره ای حساس شده و از وقتی زلزله شد ترسم بیشتر شد! آهان یادم رفت بگم من کلا خیلی پر دل وو جرات بودم ولی با چند تا اتفاق بد پشت سر هم این دل و جرات جاشو به ترس داد! یکی اینکه یه روز صبح داشتم پیاده روی از دامنه تپه جنگلی کنار خونمون! داشتم میانبر میرفتم نگو یه چاله است که روشو علف و سبزه پوشونده و توش ۴ تا سگ نشسته اند و نگاهم رو به جلو بود که راه رو پیدا کنم که یهو دیدم ۴ سگ گنده ولگرد پریدن بیرون و دور تا دورمو گرفتن و شورع کردن به پارس کردن هیچ کسی هم اون دور و بر نبود! و فقط جیغ میکشیدم و کار دیگه ای نمیکردم و اونها فقط دندونهاشونو بهم میکشیدن و نزدیکتر میشدند! تا اینکه یه نگهبانی پیداش شد و با چوب دستی اومد و اونها رو دور کرد ! فکرشو بکنید چقدر ترسیده بودم و تمام بدنم میلرزید! یه بار دیگه هم تو اون روزها وقتی خواهرم داشت میرفت ماه عسل و ما رفتیم بدرقه اش! تو خونه مامانم همه جا روشن بود حتی گاز هم روشن بود و روش کتری ! خونه مامانم اینا دو تا حیاط داره که یکیش رو به یه کوچه است و اون یکی رو به یه کوچه دیگه! وقت برگشتن مامان رفت یه سری رو برسونه و بابام رفت یه سری دیگه رو برسونه خونشون ! و ما هم که شیرمون مونده بود خونه مامانم اومدیم برش داریم و شوشو دم در منتظر موند و من در حالی که داشتم میخوندم رفتم تو خونه که دیدم یه مرد گنده داره خودشو از پنجره ای که رو به اونیکی حیاطه خودشو رد میکنه یه مرد چاق با لباس خاکستری و کارگری! من جیغ کشیدم و رفتم دنبللش(دل و جرات رو دارین دیگه) دیدم از رو دیوار خودشو پرت کرد اونور و شوشو هم که صدای جیغ منو شنیده بود اومد دنبالم و خلاصه که یه تعقیب و گریزی کردیم ولی پیداش نکردیم! ولی از اونروز به بعد همه اش خواب دزده رو میدیدم و تا جائی که چند بار تو خواب جیغ کشیدم! خلاصه که با اینکه بابام همیشه منو پسر خودش میدونست و منو مدل پسرا بار آورده بود و هندونه میداد زیر بغلم که این دختر من با ۱۰ پسر برابره و اصلا نمیترسه و اینا تبدیل شدم به یه دختر ترسو! ببخشین اگه سرتونو درد آوردم با یه سری اراجیف! این دو روز رو حسابی کوزت گری کردیم و کلی هم خرید کردیم! یه جفت کفش اسپورت خریدم شیک! یه لباس برای خونه برای روزهای عید! و اسباب بازی عیدی برای پسرهای فامیل! ۵ تا از اسباب بازیهای ساز و باز و یدونه هم جعبه هوش! حالا موند ۴ تا دختر که موندم براشون چی بخرم و امین و احسان خواهر زاده های شوشو که احتمالا برای امین دائره المعارف بگیرم و برای احسان هم لوازم نقاشی بگیرم! و داداشو خواهر کوچک خودم ! خرید کادو برای پسر های گنده آرتا هم کلی این چند روزه شیطونی کرده! و شبها هم خوب نخوابیده! و مثل عروسکهای کوکی تا چشمشو باز میکنه راه می افته! از تخت پائین نیاد و یهو میبینی روی دسته مبل وایستاده تا از روی اپن یه چیزی برداره! غذا رو میخواد خودش بخوره و وقتی با قاشق غذا رو میذارم تو دهنش از دهنش میریزه بیرون و بعد خودش میخره! حس استقلال رو دارین دیگه! خیلی کم مونده تا عید! و کلی کار ناتموم داریم! بازی امروز: قیف بازی! به یه قیف یه صدائی در میاریم و قیفه رو میدیم دستش! ببینید چه هنر نمائی هائی میکنه! مثل این سبزی فروشهای وانتی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 8:56 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|