
|
|
مامانم تو اداره بهم زنگ میزنه میگه موقع اومدن به خونه سر راهت از ساختمان پزشکی شیخ الرئیس برام از دکتر وقت بگیر! ساختمان شیخ الرئیس یه جائیه که یه عالمه پزشک داره! در همه تخصصها! ولی این پزشکهای خوب اکثرا بیرون مطب ندارن! و باید حتما از اونجا وقت بگیری! ساعت یک ربع به ۲ میرسم اونجا! البته فکرم پیش آرتاست که الان بیتابیهاش شروع شده! و جلوی در ورودی منتظره که من از راه برسم و دستاشو بالا بگیره و نذاره حتی چکمه هامو از پام در بیارم! و یکی بیاد و زیپ چکمه هامو بکشه پائین! نذاره مانتو مو از تنم در بیارم! نذاره مقنعه ام رو در بیارم! یه لحظه رو زمین گذاشتنش کلی گریه به دنبال داره! خوب چیکار کنه اونم به روش خودش لحظه شماری کرده برای دیدن مامانش! از اطلاعات میپرسم از دکتر...... میخوام شماره بگیرم چکار کنم ؟ میگه ساعت ۲.۵ شماره میدیم برو وایستا صف! میرم داخل سالن! غلغله ایه! صف آقایون با خانومها جداست! حدود ۴۰۰ نفر تو یه سالن فسقلی جا گرفتن! و همه منتظرن ساعت ۲.۵ بشه و شماره رو بدن! شماه همه دکتر ها از یه جا و در یه ساعت شروع میشه! آقایون شماره دهنده نشسته اند توی باجه هاشون و گل میگن و گل میشنون! صف شده ۵-۶ ردیفه! یه خانوم چاق با یه پالتو کنارمه و کی تا کی من وایستاده و داره نفسم بند میاد! خدا رو هزار مرتبه به خاطر قد بلندم شکر میکنم! که میتون راحت تر نفس بکشم! همه همینطور وایستادن! هیچ کس جیکش هم در نمیاد! میدونین چرا! چون دیگه به سر و کله هم زدن عادت کردیم! دیگه یاد گرفتیم برای بدست آوردن هر چیزی باید بپریم رو سر و کله هم! یکی بهمون بی احترامی بکنه حقشه! یکی به گونه گوسفند آرایشمون بده حقمونه! مگه رئیس این مجتمع چه حقی داره که فکر کنه همه این آدمها گوسفندن! ساعت ۲.۲۸ دقیقه شده و حتی آقایون نمیخوان ۵ دقیقه زودتر شروع کنن! مگه از جمعیت یه کم کمتر بشه! به مامان زنگ میزنم میگم تو بیا اینجا تا من برگردم! اونم آرتا رو میذاره یش خاله اسما و راه میافته! به غیر از دختر جوان تحصیل کرده ای که کنارمه و من هیچ کس اعتراض نمیکنه! آقای اطلاعات یه خاونمه رو کنارش میاره و از صف رد میکنه و میبره جلوی پارتیشن تا بدون نوبت براش شماره بگیره! یه خانومی اعتراض میکنه! و این آقا در کمال وقاحت بر میگرده و به آقای شماره دهنده میگه به این خانومه شماره نمیدی ها چون بی ادبی کرد!
ساعت یک ربع یه سه شده و چند نفر بیشتر شماره نگرفتن! تا اینکه مامانم سر میرسه و منو از این منجلاب نجات میده! واقعا ما چرا اینطوری هستیم! چنر روز یش برای در خواست گذر نامه از ساعت ۵ صبح شوشو رفته بود توی صف! برای تعوض پلاک ماشین از ساعت ۵ صبح باید بری تو صف تا شاید ساعت ۲ نوبتت بشه! برای مکه رفتن باید بری تو صف! برای شیر خریدن باید بری تو صف! خودشم چه صفهائی! یعنی یه جوری ما رو به این سمت سوق میدن! متوجه شدین وقتی یکی میمیره چه جوری ما رو سوق میدن به سوی به یر و کله خودمون زدن؟ یا مثلا فلان آقا میخواد بیاد دیدن شهرمون! یالله همه بریزین تو خیابونا بپرین روی ماشینش! آخه کجا اونور دنیا از این خبر ها هست! خوب میاد که بیاد به ما چه! اونور یکی هوس میکنه بره مکه خوب میره ویزا میگیره و میره! کجای دمیا دیدین این کارهای عجیب و غریب رو انجام بدن آخه! همینه دیگه تو عراق جنگ میشه یه آمریکائی میمیره یه جنجالی میشه! ولی ۱۰۰ نفر عراقی میمیرن خوب مردن که مردن! یا مثلا حزب الله ۲ تا سرباز اسرائیلی گروگان میگیره و بعد درخواست میکنه با ۳۰-۴۰ تا اسیر فلسطینی عوض کنه!یعنی نسبت یک به بیست! اینجا هم همینطوره! آدم ! انسان! ارزش نداره! حالا بگذریم! دیروز ما بالاخره بعد از ۱۰ ماه یه بعبعی قربونی کردیم! البته این قربونی کردنمون هم قصه ای شد واسه خودش! قصابه قرار بود ساعت ۱۲ بیاد ولی قبل از اومدن به شوشو زنگ بزنه و اونهم به من زنگ بزنه و هر دو بریم به خونه! که ساعت ۱.۵ شد دیدم خبری نشد! من از اداره در اومدم و در راه شوشو هم زنگید که بیا دنبال من! رفتم دنبالش و تو راه به قصاب زنگ زدیم گفت وااااااااااااااااااااااااا من رفتم قربونی کردم کارم تموم شده برگشتم! ماااااااااااااااا
ما تو جا رو کشی به مامانمون کمک میکنیم! این عسل طلای ما عاشق برس بابائیه! و همیشه تو دستشه! دیروز برای شام خونه عمه ام بودیم و اونجا کلی بچه بالای یکساله بود که کلی میرفت دورشون میگشت و میخواست باهاشون ارتباط بر قرار کنه! پاهاشو میزاه رو شکمم و میره بالا و بالاتر! یهو میبینی روی دماغم استاده!(البته بده بصورت سر پا و آرتا در بغل اینجانب) بازی امروز: من به صورت گهواره میخوابم! یعنی پاهامو جمع میکنم توی شکمم و آرتا رو سوار پاهام میکنم و مثل گهواره تکون میخورم! کلی خوشبحالمون میشه دنبال چه میگردی!!!!!!!!)خودتون پای جناب شوشو رو حذف کنید بی زحمت!
لا لا لا لا گل پونه! )این مدل خوابیدن ماست! هر چی بندازیم روش لنگا میره رو هوا!
برس دزد کوشولو! (اینقدر دلم میخواد هوا خوب بشه لختی پختی لباس بپوشه! )
عاشق این عکسم! در حال آویزون شدن به منه که بغلش کنم! برسه رو دارین دیگه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:1 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|