تبليغاتX
تجربه های مامان آرتا
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
مامانم تو اداره بهم زنگ میزنه میگه موقع اومدن به خونه سر راهت از ساختمان پزشکی شیخ الرئیس برام از دکتر وقت بگیر! ساختمان شیخ الرئیس یه جائیه که یه عالمه پزشک داره! در همه تخصصها! ولی این پزشکهای خوب اکثرا بیرون مطب ندارن! و باید حتما از اونجا وقت بگیری! ساعت یک ربع به ۲ میرسم اونجا! البته فکرم پیش آرتاست که الان بیتابیهاش شروع شده! و جلوی در ورودی منتظره که من از راه برسم و دستاشو بالا بگیره و نذاره حتی چکمه هامو از پام در بیارم! و یکی بیاد و زیپ چکمه هامو بکشه پائین! نذاره مانتو مو از تنم در بیارم! نذاره مقنعه ام رو در بیارم! یه لحظه رو زمین گذاشتنش کلی گریه به دنبال داره! خوب چیکار کنه اونم به روش خودش لحظه شماری کرده برای دیدن مامانش! از اطلاعات میپرسم از دکتر...... میخوام شماره بگیرم چکار کنم ؟ میگه ساعت ۲.۵ شماره میدیم برو وایستا صف! میرم داخل سالن! غلغله ایه! صف آقایون با خانومها جداست! حدود ۴۰۰ نفر تو یه سالن فسقلی جا گرفتن! و همه منتظرن ساعت ۲.۵ بشه و شماره رو بدن! شماه همه دکتر ها از یه جا و در یه ساعت شروع میشه! آقایون شماره دهنده نشسته اند توی باجه هاشون و گل میگن و گل میشنون! صف شده ۵-۶ ردیفه! یه خانوم چاق با یه پالتو کنارمه و کی تا کی من وایستاده و داره نفسم بند میاد! خدا رو هزار مرتبه به خاطر قد بلندم شکر میکنم! که میتون راحت تر نفس بکشم! همه همینطور وایستادن! هیچ کس جیکش هم در نمیاد! میدونین چرا! چون دیگه به سر و کله هم زدن عادت کردیم! دیگه یاد گرفتیم برای بدست آوردن هر چیزی باید بپریم رو سر و کله هم! یکی بهمون بی احترامی بکنه حقشه! یکی به گونه گوسفند آرایشمون بده حقمونه! مگه رئیس این مجتمع چه حقی داره که فکر کنه همه این آدمها گوسفندن! ساعت ۲.۲۸ دقیقه شده و حتی آقایون نمیخوان ۵ دقیقه زودتر شروع کنن! مگه از جمعیت یه کم کمتر بشه! به مامان زنگ میزنم میگم تو بیا اینجا تا من برگردم! اونم آرتا رو میذاره یش خاله اسما و راه میافته! به غیر از دختر جوان تحصیل کرده ای که کنارمه و من هیچ کس اعتراض نمیکنه! آقای اطلاعات یه خاونمه رو کنارش میاره و از صف رد میکنه و میبره جلوی پارتیشن تا بدون نوبت براش شماره بگیره! یه خانومی اعتراض میکنه! و این آقا در کمال وقاحت بر میگرده و به آقای شماره دهنده میگه به این خانومه شماره نمیدی ها چون بی ادبی کرد!

ساعت یک ربع یه سه شده و چند نفر بیشتر شماره نگرفتن! تا اینکه مامانم سر میرسه و منو از این منجلاب نجات میده!

واقعا ما چرا اینطوری هستیم! چنر روز یش برای در خواست گذر نامه از ساعت ۵ صبح شوشو رفته بود توی صف! برای تعوض پلاک ماشین از ساعت ۵ صبح باید بری تو صف تا شاید ساعت ۲ نوبتت بشه! برای مکه رفتن باید بری تو صف! برای شیر خریدن باید بری تو صف! خودشم چه صفهائی! یعنی یه جوری ما رو به این سمت سوق میدن! متوجه شدین وقتی یکی میمیره چه جوری ما رو سوق میدن به سوی به یر و کله خودمون زدن؟ یا مثلا فلان آقا میخواد بیاد دیدن شهرمون! یالله همه بریزین تو خیابونا بپرین روی ماشینش! آخه کجا اونور دنیا از این خبر ها هست! خوب میاد که بیاد به ما چه! اونور یکی هوس میکنه بره مکه خوب میره ویزا میگیره و میره! کجای دمیا دیدین این کارهای عجیب و غریب رو انجام بدن آخه! همینه دیگه تو عراق جنگ میشه یه آمریکائی میمیره یه جنجالی میشه! ولی ۱۰۰ نفر عراقی میمیرن خوب مردن که مردن! یا مثلا حزب الله ۲ تا سرباز اسرائیلی گروگان میگیره و بعد درخواست میکنه با ۳۰-۴۰ تا اسیر فلسطینی عوض کنه!یعنی نسبت یک به بیست! اینجا هم همینطوره! آدم ! انسان! ارزش نداره!


حالا بگذریم! دیروز ما بالاخره بعد از ۱۰ ماه یه بعبعی قربونی کردیم! البته این قربونی کردنمون هم قصه ای شد واسه خودش! قصابه قرار بود ساعت ۱۲ بیاد ولی قبل از اومدن به شوشو زنگ بزنه و اونهم به من زنگ بزنه و هر دو بریم به خونه! که ساعت ۱.۵ شد دیدم خبری نشد! من از اداره در اومدم و در راه شوشو هم زنگید که بیا دنبال من! رفتم دنبالش و تو راه به قصاب زنگ زدیم گفت وااااااااااااااااااااااااا من رفتم قربونی کردم کارم تموم شده برگشتم! ماااااااااااااااا! رفتیم خونه دیدم پدر شوهرم داره پیلوت رو میشوره! آخه من کلی برنامخه داشتم میخواستم فیلم بگیرم ! عکس بگیرم! خلاصه که قصابه به خونه پدر شوهرم زنگیده بود و آرتا هم خونه اونها بود! و اونها وقت نکرده بودن به ما بزنگن! خلاصه که کلی ضد حال خوردیم! تا عصر هم مشغول تمیز کردن گوشتها بودیم و شب هم رفتیم خونه فامیل و چند نفر دیگه تقسیم کردیم! ایشالله که پسرم همیشه سالم و سر حال باشه! ماشالله به قیمتها که که از سه ماه پیش تا حالا حدود هزار تومن در کیلو گوسفند گرون شده! و کیلوئی ۳.۶۰۰ برامون آب خورد!

ما تو جا رو کشی به مامانمون کمک میکنیم!


این عسل طلای ما عاشق برس بابائیه! و همیشه تو دستشه! دیروز برای شام خونه عمه ام بودیم و اونجا کلی بچه بالای یکساله بود که کلی میرفت دورشون میگشت و میخواست باهاشون ارتباط بر قرار کنه!  پاهاشو میزاه رو شکمم و میره بالا و بالاتر! یهو میبینی روی دماغم استاده!(البته بده بصورت سر پا و آرتا در بغل اینجانب)

بازی امروز: من به صورت گهواره میخوابم! یعنی پاهامو جمع میکنم توی شکمم و آرتا رو سوار پاهام میکنم و مثل گهواره تکون میخورم! کلی خوشبحالمون میشه

دنبال چه میگردی!!!!!!!!)خودتون پای جناب شوشو رو حذف کنید بی زحمت!

لا لا لا لا گل پونه! )این مدل خوابیدن ماست! هر چی بندازیم روش لنگا میره رو هوا!

برس دزد کوشولو! (اینقدر دلم میخواد هوا خوب بشه لختی پختی لباس بپوشه! )

عاشق این عکسم! در حال آویزون شدن به منه که بغلش کنم! برسه رو دارین دیگه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:1  توسط مامان آرتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی
اموزش آشپزی
کلیپ های فلش!
ترانه های کودکان
مادرنمونه
روند رشد کودک!
مركز لرزه‌نگاري كشوري
6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
شيطونك خاله = برديا
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
دفتر خاطرات خانواده ما(کامیار)
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
ملوسکم
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
ستایش کوچولو
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
مهدیار ثمانه جون
زهرا جون و نی نی
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
شایگان کوچولو
مزدا و پیشی
هستی جون
تی تی خانوم و روزگار
سودی جون مامان آروین کوچولو
پت و مت
نی نی دینا
من و زندگی
ترلان پروانه!
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
بهاره جون
زهرا جون
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
شیوا جون
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین

  RSS