تبليغاتX
تجربه های مامان آرتا
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
سلام مامانا! خوبین خوشین سلامتین! ما اینجا تو اداره داریم جزغاله میشیم ! واسه همین اصلا حوصله درست حسابی ندارم! البته راستشو بخواهین من هنوز نیومدم رو مود ! کاش میشد همه درد دلامو بنویسم! کاش یکی یه راه حلی جلو رو م میذاشت! دیشب هم سر نا مرتب بودن این شوشو خان حسابی خونمون ابری شد بعد یه نسیمی امود و ابرا رو برد و آفتاب درخشان پدیدار شد! بابا دیروز رفته خونه باباش و بعدش دیدم موزو خورده پوستشو گذاشته روی اپن! منم از وقتی از اداره اومدم خونه ۳ بار سبد ظرفهای ظرفشوئی رو خالی کردم! اینقدر ظرف شستم و خونه تمیز کردم که دیگه حرصم در اومد! میگم خدایا خودت زنها رو کلفت آفریدی؟بابا چقدر کار کنم و این بابا و بچه فقط بریزن! که وقتی رسید خونه شروع کردم به غرغر کردن! یه چیزی بگم؟ من تازگیها خیلی غر میزنم ! میدونین برگشته چی میگه؟ میگه مگه تو تو خونه چیککار میکنی؟ مگه اصلا تو خونه تو کار هم میکنی؟ نهار که درست نمیکنی شام هم هفته ای یه بار(توجه : کار خانه فقط غذا درست کردنه) نمیدونم این چیزا رو اینجا چرا نوشتم! خلاصه که ......

منم میدونین چیکار کردم پوست موزو گذاشتم لای لبتابش الان تو اداره وقتی پیش همکاراش لب تابه رو باز میکنه حالش میاد سر جاش


۵ شنبه حسابی بعد از اومدن از سر قرار با صابره جون حالمون گرفته شد! آرتا به سر و پای من میپیچید و نق نق و گریه و زور که منو بنشون روی اپن! منم نشوندمش! بعد چطور شد از دستم سر خورد و با کله افتاد روی سرامیکها! منکه چشامو بستم و دستمو گذاشتم روی سرم و جیغ کشیدم! سرش متورم شد و کلی گریه کرد! خیلی ناراحت بودیم زنگ زدیم به اورژانس و از ژرسیدیم که گفت اگه حالت تهوع داشت بیارینش و الا نیارینش! ولی شوشو همه اش میگفت بریم یه عکس بندازیم! ولی نرفتیم و خدا رو شکر به خیر گذشت!

اونروزی از دم در یه گلفروشی میگذشتیم آرتا رو نمیشد از دم در مغازه جدا کرد خودشو میکشت که اونجا وایسته! خلاصه اینقدر سماجت کرد که آقای گلفروش یه شاخه گل بهش اهدا کرد!

 چرا وقتی میخوام اینجا بنویسم همه چیز از یادم میره! ؟

آهان یادم افتاد بگین مبارکه تا بگم! مرصی ممنون! ایشالله خدا قسمت شما هم بکنه۱ چی رو ! خوب میگم چرا دعوام میکنین! بالاخره در و دیوار ما نقاشی شد! نه نه نه نه نه خونه ما نقاشی شده بود ! الان داره با مداد توسط آرتا نقاشی میشه! بعله این آقا در یک اقدام انتهاری عاشق مداد خودکار شد! و شروع کرد تو سررسید بابائی نوشتن که بابائی یه سررسید تازه سال۸۷ بهش داد! و آرتای ذوق زده یه غالمه نقاشی کرد بعدش دید ارضا نمیشه و داره استعدادهای تازه شکوفا شده اش سرکوب میشه شروع کرد به نقاشی با خودکار روی صورت مادر جان ! که مادر جان تو عمرش یه بار مغزشو به کار انداخت و خودکارو ازش گرفت و مداد بهش داد! و ایشون با مداد شروع کردن به نقاشی روی دیوار ها ! حالا میخواهیم بریم کاغذهای اندازه خودمون بگیریم و بچسبونیم به در و دیوار تا استعدادهای پسرمون سرکوب نشن!

چند شبیه اصلا خوب نمیخوابه فکر کنم از وقتی زمین خورده ترسیده! نمیدونم چیکار کنم! راه حلی دارید احیانا؟

دیروز به کمک هم آبمیوه گیری کردیم! اولش آرتا شدید از آبمیوه گیری میترسید بعدش هویج ها رو یکی یکی به من میداد و من میریختم تو آبمیوه گیری! بعدش رفت رو کابینت و من میذاشتم تو آبمیوه گیری و آرتا دسته آبمیوه گیری رو فشار میداد! بعدشم خودش با چه ولعی آب هویجشو خورد! البته دیروز یه آبمیوه مخلوط هم گرفتم! آب زرد آلو و شلیل و سیب و هویج ! چه شود!

بابا تازه این بچه خیلی شیطون شده! آب میخواد و ادای خوردنو در میاره تا چشتو ازش بر میداری زودی چپه میکنه! روی زمین بعد با دستش شالاپ اشالاپ اینور اونورش میکنه! با  شیر  شیشه شیرش روی فرش نقاشی میکنه! به به چه بوی مطبوعی هم میگیره فرشمون!

هر چی از نظرش محو میشه میگه هانی (یعنی کو) وقتی هم یه چیزی رو میخواد میگی چی رو میگه اونی (یعنی اونو) ببینین دارم بهتون تر کی هم آموزش میدم ها!

وقتی خوابش میاد میاد تو بغلم و به زور منو از زمین میکنه و اتاق خوابو نشونم میده! اتاق خواب منزله اتاق مدیتیشن رو براش پیدا کرده!

دعای آخر :

خدایا به این شوشویمان یه کم حوصله بده بریم واسه خونه خرید بکنیم و واسه منم یه کم وقت بده به اون خانومه بگم بیاد خونمونو تمیز بکنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:34  توسط مامان آرتا | 
سلام عزیزان من! خوبین! ؟ خوشین ! ؟ من که دل و دماغ درست حسابی ندارم که! این چند روزه اصلا به من خوش نگذشت که هیچ بد هم گذشت! چراشو نمیگم تا بمونین تو خماری! چه معنی داره آدم بیاد جیک و پیک زندگی خصوصیشو تو وبلاگ بنویسه اونوقت یه آشنا پیدا بشه بیاد دخالت کنه بعدش زندگیت بهم بخوره بعدش طلاق بگیری بری معتاد بشی یا دختر فراری بشی بیافتی گوشه خیابون بعد بگیرنت ببرنت زندون بعد از غصه بمیری! واله راس میگم! ببینین چه خانوم دور اندیشی بیدم؟! از الان از مرگ خودم جلوگیری میکنم! ولی یه چیزی بگم؟! بازم پناهنده شدم به سررسیدم ودارم درد دلامو اون تو مینویسم! چون و وبلاگ اصلا احساس امنیت نمیکنم! کاش هیچ وقت شناخته نمیشدم! و راحت میتونستم بنویسم! و الان نه روون درست و درمونی دارم نه دل و دماع آنچنانی!

پنجشنبه بعد از تماسهای مکرر با صابره جون مامان آئین جیگر بالاخره تونستیم یه قراری بزاریم و همدیگه رو ببینیم ! وایییییییییییییییییییییییی هر چی بگم از خانومی صابره کم گفتم هم خوشگل هم خانوم! به خدا هر اسمی یه جوری تو قیافه نمود پیدا میکنه! صابره هم قیافه اش یه آرامش خاصی به آدم میداد! یه آدم ساکت و مهربون! به خدا من آدم شناس خوبیم و هر کی رو میبینم یه حس خاصی بهم القا میشه! و صابره پر بود از انرژی مثبت! کلی آدم ازش انرژی میگرفت! آئین کوشولو رو هم که نگو از خواب تازه بیدار شده بود و یه کم منگ بود ! و آرتا هم حس قلدریش گل کرده بود و همه اش لباس آئین رو انگولک میکرد ! و رژ مامان ائین که دستن آئین بود رو میخواست ازش بگیره ! ولی خوشم اومد از آئین که با تمام خواب آلودگیش مقاومت کرد و نداد! وای از ترس هوای سرد تبریز هم چه لباس پائیزی پوشیده بود! اینجا بود که فهمیدم چقدر پوستمون کلفت شده! و احیانا زمستون بریم تهران با لباس تابستونی میتومنیم بگردیم! خلاصه که صابره جون خیلی خوشحال شدم! از بس هم قرارمون قر و قاطی بود و احوالاتمون هم به همون دلیلی که نگفتم خوش نبود نه دوربین بردیم نه کتابی رو که واسه آئین خریده بودم و جفتشم یادم رفت!

 دیروز عصر هم رفتیم همون ش*اه گلی خودمون و ائ*ل گلی دو لتی! و یه کم از اون حال و هوا اومدم بیرون!

راستی یه شغل آبرومند و پر درآمد هم پیدا کردم که روز بیشتر از صد تومن در آمد داره! میدونین چی ؟ برم تو پارکها و معابر عمومی بادکنک و بادبادک بفروشم! دیروز یه بابائی این کار رو میکرد بادبادک ۲۰۰ تومنی رو میفروخت ۱۰۰۰ تومن! و چقدر هم فروش داشت! خدائیش ۳ تاشو خودمون خریدیم! پسرهای خواهر شوهرم هی میگفتن بابا پول بده بخریم و باباشون میگفت نه نه نه نه ! گرونه! ۵ برابره! براتون از محل خودمون میخرم! بعد دیگه دووم نیاورد و یکی برا دوتاشون خرید بعد دیدیم کوچیکه با قهر اومد یکی هم واسه اون خرید بعد دیدیم آرتا قهر کرده یعنی منم میخوام! قربونش برم که قاطی آدما شده! بعد بابائی یکی هم واسه اون خرید! ولی بعدشو داشته باشین ! سه تا بچه یه جا نشستن و زن دائی محترم که بنده باشم به همراه دائی محترم که شوشو باشه به همراه پدر محترمشون دارن بادبادک هوا میکنن! خدائیش بزرگترا خیلی وقتها تو محصورات چنان گیری میکنن که نمیتونن به کودک درونشون بعله بگن! بعد کودک درونه خودش کار خودشو میکنه! و نمیذاره بچه ها کودکی خودشونو بکنن! میگه اول من!

راستی بودن بچه های کوچک و یه کم بزرگتر از بچه خیلی خوبه ها! دیروز از طرفهای ظهر بچه های خواهر شوهرم خونه ما بودن و کلا آرتا رو من کمتر میدیم ! و داشت با اونا و اند ذوق رو میکرد و بازی میکرد! مهارتهای بچه هم خیلی پیشرفت میکنن! و از اونا کلی کار جدید یاد میگریه! ولی بچه های زیر دو سال رو با بچه های همسن و کوچکتر نمیشه هم بازیشون کرد! چون دو شب پیش هم ارشیا و خاله فهیمه اینا اومده بودن خونمون ! فکر میکرد اینم مثل امین و احسانه و میخواست باهاش کشتی بگیره که چند منجر به چندبار کشیده شدن موهای ارشیا و زمین خوردن و در نتیجه گریه کردنش شد! یه چیزی هم که تو اون جلسه اولین بار بود باهاش برخورد میکردم این بود که وقتی ارشیا میخواست ماشین ارتا رو برداره تندی رفت و ماشینشو از گرفت و تو بغلش نگه داشت! تازه اونروزی احسان روی زانوی پدر شوهرم نشسته آرتا اومده به زور پاهاش احسان رو هل داده که اون تو بغل پدر بزرگش نشینه و آرتا تنهائی بشینه! دیروز هم وقتی احسان سوار سه چرخه آرتا بود اومد به زور و گریه احسان رو از سه چرخه اش پائین آورد!

دیروز تصمیم گرفته بودم هیچ کاری تو خونه نکنم و جلوی تلویزیون ولو باشم ! خونه نسبتا بهم ریخته بود و ظرفشوئی هم پر! در جنین مواقعی حتما مستحضرید دیگه چه اتفاقی میافته۱ بعله! یه مهمون سر زده از راه میرسه! البته تا بچه های خواهر شوهرمو دیدم حساب کار اومد تو دستم و زودی پا شدم و همه جا رو مرتب کردم!

دیشب هم سرما خوردم و از صبح دارم همه اش عطسه میکنم! این آرتا دم دمهای صبح میاد تو تخت ما و اینقدر پشتک و وارو میاندازه که آخرش منو از میدان به در میکنه و خودش تا ساعت ۱۰ میخوابه! تعطیلیها رو که اینطوری بود! امروز صبح هم از ساعت ۵ خواب به خوابم کرده!


از طرف نوشا جون به بازی خط خطی من دعوت شدم! تو رو خدا به خط خطی من نخندین ها! خطم اینقدر ها هم بد نیستا ولی بعضی وقتها خیلی بد خط میشم ! البته شوشو به خط خودش خیلی مینازه! و وقتی میگم میخوام برم کلاس میگه نه خودم یادت میدم! منم همه دوستامو که میدونن دوستمن به این بازی دعوت میکنم! ابته این خط خطی بیشتر حالت چرک نویس داره ! توی چرک نویسهای من اینجور اشکال بی معنی خیلی به چشم میخوره! این از خط خطی من

بازی بعدی فیلم و هنر پیشه و کارگردان مورد علاقه که از طرف مرجان مامان شهراد عزیزم دعوت شدم :

فیلم مورد علاقه : لیلا - مارمولک - بر باد رفته

هنرپیشه مورد علاقه : پرویز پرستوئی - لیلا حاتمی- علی مصفا

کارگردان مورد علاقه : مهرجوئی - کیا رستمی - مخملباف! و قبلا ها حاتمی کیا!

منم از دوستای عزیزم دعوت میکنم تو این بازی بازی کنن!


بعدا نوشت ! یه مطلب جالبی اینجا خوندم گفتم لینکش کنم شما هم بخونین
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:7  توسط مامان آرتا | 
سلام سلام !میگن فردا روز جهانی جورابه! پس روز جهانی جوراب بر همه پدران جوراب سوراخ مبارک ! شوشو خان ما هم دیگه به جمع پدران دلسوز پیوسته! منم امروز رفتم کلی شرمنده اش کردم و جورابشو براش خریدم! نه نه نه نه نه اشتباه نکنین جوراب نخریدم! یه کیف پول چرم اصل به اضافه یه پیراهن مارک دار! شرمنده نکنین تو رو خدا ! چه کنیم ما اینیم دیگه! از شانس بد من هم موقع خرید شتاب قطع شد و ما رو کلی علاف کرد! اه اه تو این مملکت چیزی سر جاش کار میکنه آخه! بغله خلاصه کلی شوشو جونمو شلمنده اخلاق پهلوونی خودمون کردیم ! واسه پدر ها هنوز چیزی نیافیتم! اصولا خرید کردن واسه مذکر جماعت خیلی سخته! و احتمالا همون باقلوا استامبولی بخریم واسشون !

پریروز هم آرتا خان ما ۱۵ ماهه شد! چه جیگری شده خدا میدونه فقط دلبری میکنه و شیطونی دیگه! لحظه به لحظه آدم میخواد بخوردش!

مثلا من به موهام موس میمالم میاد دستشو میزنه به سر موس و میزنه به موهاش بعدشم میاد و میخواد که سشوار بکشم!

یا تو ظرفش براش غذای انگشتی میدم که خودش بره یه جائی بخوره میبینم رفته با هزار مشقت نشسته تو صندلی غذاش و داره میخوره! بعدشم از اون تو در میاد و ظرفشو میاره که بازم میخوام!

میگی خانوم گاوه میگه: لبههاشو جمع میکنه با یه صدای کلفت شده میگه ماووووووووووووو!

تا پی پی میکنه دستشو میبره به دایپرش و میاد کنارم و اه و اوه میکنه یعنی عوض کن!

اکثر اعضای بدنشو میشناسه

بستنی رو باید خودش بخوره! و ...........

ولادت با سعادت مولا علی مبارک


یه روز بعد از روز پدر نوشت: امروز صبح وقتی ماشینو از پارکینگ در میاوردم متوجه دو تا ضربدر بزرگ روی کاپوت ماشین شدم! که دیشب احتمالا انداختن! عقده این بعضیا کی میخواد خالی بشه آخه! بابا یعنی چی اونوقت که میائین ماشین مردمو خط میندازین! اعصابم خیلی بهم ریخته! ایشالله این عقده هات خالی بشن! میدونم این اولین بارت نیست! ماشین صفر یه روزه دختر خاله ام هم دقیقا تو اون مکان خط خورده بود و معلومه تموم ماشینهائی که اونجا باشن خط میخورن! خدا هدایتت کنه!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:53  توسط مامان آرتا | 
سلام! خوبین خوشین سلامتین چه خبرا! ما هم خدا رو شکر خوبیم خوشیم ! یه کم خسته هستیم ولی خوب خستگی از نوع خوبشه! چرا؟ خوب میگم ! ما عروسی بودیم! بازم کجا؟ اهه چقدر سوال میکنین ! دیگه من تصمیم گرفتم کمتر حرف بزنم! ولی خوب به خاطر گل روی شما بهتون میگم! ما رفته بودیم عروسی ارومیه! عروسی تهمینه دختر دختر دائیم! قرار بود پنجشنبه عصری حرکت کنیم که نشد بریم و جمعه صبح راهی شدیم ! مامانم و خاله اسما هم همراهیمون میکردن! میگفتن حرکت شناور ها متوقف شده ولی خبر که گرفتیم دیدیم برقراره! رفتیم جزیره و رفتیم تو صف انتظار! هوای گرم و شرجی و یه عالمه ماشین! تازه وقتی در صندوق عقب رو باز کردم تا کفشهای آرتا رو بپوشونم دیدم ای دل غافل کیف آرتا رو فراموش کردیم همه تجهیزات مربوط به آرتا هم اون تو بوده! زنگ زدم به شوهر دختر دائیم ببینم حرکت کردن یا نه که گفتن دم پالایشگاهن از پالایشگاه تا خونمون هم از راه اتوبان یه ۲۰ دقیقه ای راه بود! گفتم ولش کنید و نرید میرم از اونجا براش لباس و کفش میخرم ! که ۱۰ دقیقه دیگه زنگ زدن که به مادر شوهرت اینا زنگ بزن آماده کنن بریم برش داریم! چقدر ذوق کردم و ازشون ممنون شدم! (ما کلید یدکی گذاشتیم پیش مادر شوهرم اینا) و خلاصه اونا برگشتن و کیف رو برداشتن و اومدن! حدود ساعت ۱۲.۵ رسیدیم ارومیه و یک راست رفتیم مهمانسرای اداره شوشو! جای خیلی خوبی بود! به خوبی هتل! و تند تند تند رفتیم دوش گرفتیم و شروع به بزک دوزک کردیم و حدود ساعت ۴ آماده بودیم لباسم رو هم که زن دائی شوشو زحمت کشیده بود و عصر چهار شنبه تحویل داده بود (سه روزه) و رفتیم به سمت تالار! بعد تالار مراسم عروس کشون داشتن! با یه عالمه رسوم جالب داشتن! اوایل که سوار ماشین شدیم دیدیم از ماشینها یه بالشتک های سفید با روبان بسته شده بیرون اومده! یه سری هم لیوان و گل و ..... بیرون آورده بودن! اسما هم مونده بود که چیکار کنه که شیشه آرتا رو گرفت بیرون! بعد دیدیم یه سمند به ماشینمون نزدیک شد و با شقاوت تمام شیشه آرتا رو ازمون گرفت !و بچمون موند بدون شیشه!  بعد دیدیم بابا اینا رسمشونه که همه یه چیزی از ماشینشون میگیرن بیرون بعد اونیکی ماشین میخواد ازشون بگیره ولی اونا زودی میبرنش تو! خلاصه که ما هم راه افتادیم و به زور یکی دوتا چیز میز ازشون قاپیدیم! رسم جالبی بود و کلی خندیدیم! آقای داماد هم که شور برش داشته بود زد و یه ۲۰ کیلومتری از شهر زد بیرو و دیگه حوصلمونو سر برد! عروس کشون یه ۲.۵ ساعتی طول کشید و آخر سر هم عروس رو گم کردیم و اومدیم دم رستوران و بساط شام و .......شنبه هم بعد از نهار راه افتادیم و برگشتیم و دیشب ساعت ۹.۵ رسیدیم خونمون! صبح که پا شدم بیام سر کار دیدم اصلا اومدنم نمیاد با لباس کار رفتم گرفتم یه ساعتی هم خوابیدم و ۸.۵ اومدم اداره! بنا بر این گشت و گذار ها آرتا هم شدیدا ددری شده هم شیطون!

یه کسی هست تو فامیل که ذهن منو خیلی به خودش مشغول میکنه! پروانه! یه دختر خوشگل و با شعور ولی دارای یه پدر عوضی! که همیشه چوب اونو میخوره! پدر و مادرش با هم دست شده بودن و اون زمان کم یته گرفته بودشون و عقد اجباری کرده بودن! مامان پروانه هم خوشگله هم خوش هیکل ولی از یه خانواده نسبتا فقیره! ولی خدائیش هم خیلی هنر منده هم خیلی خانومه! مادر بابای پروانه که چند سالی هست عمرشو داده به شما بین اونیکی عروس و مادر پروانه خیلی فرق میذاشت و مثل کلفت خونش باهاش رفتار میکرد ! همیشه به این فکر بوده که چون خودش عروسش رو پیدا نکرده پس اون عروس باید تاوان پس بده! بچه های این عروس هم مثل مامانشون با نوه های دیگه فرق داشتن! ولی خوب اونیکی نوه ها خیلی بی لیاقت تر بودن و هر کدومشون یه جائی میلنگن! ولی پروانه و داداشش هم خوب درس میخوندن و هم خیلی با ادب و کمالات بودن! ولی خوب باباشون هم معتاد شده بود! هم باید اعتیاد بابا رو تحمل میکردن هم سرکوفتها و فرقهائی رو که مامان بزرگشون که پیش اونا بود رو ! فرقی که دیگه هم فامیل میفهمیدن و همیشه سر زبون بود! پروانه دیگه مثل قبل درس نخوند و دوران دبیرستان رفت کودکیاری خوند ! من همیشه فکر میکردم که پروانه با کی ازدواج میکنه! آخه دختر عمه اش که ازش کوچکتر هم بود خیلی عزیز دوردونه بود و کلی براش عروسی و جهیزیه و اینا دادن زمان مادر بزرگشم پروانه مثل کلفت دختر عمه اش بود! اونا زندگی جالبی نداشتن هم فقر و هم اعتیاد باباهه زندگیشونو داغون کرده بود فقر هم از اعتیاد باباهه نشات گرفته بود! میگفتم به خاطر باباش آدم جالبی باهاش وصلت نمیکنه! تا اینکه عید امسال خبر ازدواج پروانه تو فامیل پر شد! پروانه با یه مرد مطلقه که یه دختر هم داشت ازدواج کرده بود! وقتی ازش پرسیدم فهمیدم پسره دخترشو تو مهدی میذاشته که پروانه کار میکرد ! بعد عاشقش میشه و چقدر میره و میاد تا راضیشون میکنه! دختر مرده پروانه رو خیلی دوست داشته! پسره میگه که زن قبلیشو به زور مامانش باهاش ازدواج کرده بوده و بعد طلاق هم زنش عروسی کرده! بچه رو ۲ ساله خودش نگه میداره و ماشین و خونه داره با دو تا مغازه! تو عروسی پروانه هم بود! با دختر خوندش! خودش خیلی شیک پوشیده بود و از با دخترش هم خیلی مهربون بود! کلی به موهاش و لباسش رسیده بود! هنوز در دوران عقدن! همیشه میگم خدایا این دختر خیلی زجر کشیده ایشالله که این پسره رو خدا فرستاده تا هم پروانه و هم دختر اون پسره خوشبخت بشن! ولی همچنان وقتی میبینمش میگم خدایا آینده براشون خوب باشه!


لغات جدید آرتا !

پیش پیشی میگه : ماو ماو (با فتحه م و او )

امی(با فتحه الف و تشدید میم) = امین

آمی (با تشدید میم)= آرمین

هانی = در ترکی یعنی کو هر چی از چشمش دور باشه زودی میگه هانی

عروسک هاشو میشناسه اون روزی میگم هاپو رو بیار رفته پو رو آورده

تو کتاب حیواناتش تو یه صفحه عکس غاز و اسب هستش که از صداشون خوشش اومده  و همیشه کتاب با اون صفعه جلوش بازه و دنبال بابائی تا براش صداشو در بیاره ! اگه نتونه اونو راضی کنه میاد سراغ من ! اونروزی هم رفته پیش مادر بزرگش اونم به من میگه چیکار کنم منم گفتم هیچی صداشو در بیار ! اونم نا مردی نکرد و صدای غازه رو در آوراینجورید : قوقولی قوقو

استعداد نانایش کلی افول کرده بود که در طی عروسی بازم برگشت به حال اولیه! تازه در ورودی رو هم راحت باز میکنه و تا صدای زنگ رو میشنوه بدو بدو میره در رو باز میکنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:40  توسط مامان آرتا | 
سلام! بعضی وقتها میخوام یه کشیده حسابی بکشم زیر گوشم! یا همون بخوابونم! میدونین بعضی وقتها تا سر حد مرگ از خودم بدم میاد! اصلا حالم از خودم بهم میخوره! میدونین واسه چی؟ واسه حرفی یا حرکتی که کردم و نباید میکردم! وهیییییییییییییی به خودم بد و بیراه میگم! هی به خودم قول میدم که دیگه همچین اشتباهی نکنم ولی بازم زود از یادم میره! دچار دو گانگی شدم کلا! خیلی زود با همه پسر خاله میشم! مثلا تو اداره همه اش میگم دیگه سرمو میاندازم کارمو میکنم و دیگه اصلا با هیشکی حرف نمیزنم! بعدش چی میشه ؟ هیچی دو نفر دارن باهم سر یه چیزی بحث میکنن! وارد بحث میشم و بحث میکنم ! بعد عذاب وجدان که چرا فلان چیزو گفتم! هی خودمو سرزنش میکنم! یا مثلا وقتی با یکی از افراد فامیل شوشو همراه میشم خیلی باهاش پسر خاله میشم خیلی راحت باهاش صحبت میکنم بعدش میام خونه و مغزم شروع میکنه به تحلیل اون چرا فلان چیز رو گفت؟ چون تو فلان چیزو گفتی ! تو چرا فلان چیزو گفتی چون خیلی احمقی! خاک تو سرت! بی جنبه ! مگه بهت نگفتم اونا دختر خاله و پسر خاله خودت نیستن! بابا اینو تو مغزت فرو بکن! اونا خ ا ن و ا د ه شوهرتن! بابا مگه مغزت از جنس چیه چرا توش حرف۵ حساب وارد نمیشه! یا مثلا وقتی بخواد این زبون نیش بزنه! میزنه ها! مثلا چند روز پیش به صورت کاملا اجباری رفته بودم دیدن بچه تازه به دنیا اومده دختر دختر خاله ام! الهام دختر دختر خاله امه! دختر خاله ای که خودش متولد ۴۹ هستش و الان نوه دار شده! وای که چقدر از این خانواده بدم میاد !یادمه وقتی الهام آذر ۶۷ متولد شد چقدر زور زدن که شناسنامه شو برای نیمه اول بگیرن که احتمالا یه سال زودتر ازدواج بکنه! و کلا به خاطر اینکه به هیچ کدوم از مراسم عروسی الهام نرفته بودم گفتم ایندفعه رو برم و دیگه فینیش !حالا دارم قبل رفتن به مامانم میگم خوشم نمیاد ها بگن آرتا دومادمونه و این حرفا!حالا یکی بگه خوب بگن مگه چی میشه! واه واه واه دیگه فقط این بچه داره(با خودم بودم)

اسم بچه رو هم گذاشتن اسما ! یعنی اسم خواهر کوچیکه من ! آخه بابا اینهمه اسم خوشگل مگه مجبورین اسم تکراری بزارین! خلاصه با یه دماغ باد کرده رفتم نشستم! بقیه گفتن اسم بچه چیه ؟ گفتن اسما! همه گفتن به به اسم قشنگیه ! خدا اسم و رسم دارش کنه! حالا قیافه من ! با صدای بلند به بغل دستیم : اسم قحط بود؟ بعدش آرتا رو داشته باشین که همه بچه ها مثل بچه آدم نشسته بودن بغل ماماناشون و این بچه ما رفته وایستاده بالا سر بچه و به هیچ وجه هم ول کن معامله نیست! جون من بیا این طرف! رفته با خنده دل مامان نی نی رو به دست آورده و یواشکی رفته بالای تخت تا دیگه بچسبه به نی نی ! و من همه اش با اون قیافه زهرمار هی میرم این بچه رو میارم پیش خودم! اینقدر این کار رو ادامه داد که نتیجه این شد که برگشتن به من گفتن پسرتون عاشق بچه مون شده! حالا مجلس پر بچه پسر بود ! ولی خدائیش بعد از برگشتن یه عالمه عذاب وجدان داشتم که چرا اینطوری رفتار کردم! مگه چی میشه مثل بچه آدم ۱ ساعت دندون رو جگر بزارم و نیش نزنم! من تو لحظه احساسی میشم و دهن و زبونم از عقلم جدا میشن و هر اراجیفی رو که دلشون میخواد به زبون میارن! هی با خودم کلنجار میرم ولی نمیشه! بعضی وقتها میگم بابا دیگه تو یه زن ۳۰ ساله ای! یادته وقتی ۱۸ ساله بودی بهت میگفتن فلانی ۳۰ ساله است به نظرت یه غول بیابونی میاومد؟! حالا چرا همه اش فک میکنی بچه ای! مسخره بازی رو دیگه بزار کنار ! همیشه و همه جا جای شوخی نیست! (البته فک نکنین یه موقع من همیشه در حال مسخره بازیم! ولی خوب خوشم نمیاد از این اخلاقم که زود از حالت رسمی در میام خوشم نمیاد! میخوام پیش یه مشاور برم بگم منو  از نو بسازه!


پست قبل یه چیزی یادم رفت بگم ! اونروزی که رفته بودیم نمایشگاه این بچه ما عاشق یه دخمل خوشگل تپل دو ساله شده بود! همچین میرفت از پشت ب غ ل ش میکرد و ماچش میکرد که همه دورمون جمع شده بودن! هر کاری میکردیم با ما نمیومد و اونا هر جائی بودن وقتی بر میگشتن ما رو میدیدن! خلاصه که کلی دل دادیم و قلوه گرفتیم و خونواده دخمل خانوم هم راضب به وصلت شدن ولی ما قراره فکر کنیم !


من دیروز رفتم پارچه خریدم و زن دائی شوشو از دیروز دست به کار شده دیروز عصری رفتیم خونشون تا اندازه ها رو بگیره مدل لباس ۱۸۰ تومنی که دیده بودم! پارچه ۲۷ تومن شد! حالا ایشالله مدلشو خوب در بیاره! البته مدلی که دیده بودم مشکی کامل بود و از آنجائی که من با مشکی مشکل دارم یه رنگ سبز که مد روز هم هست رو بهش اضافه کردم! دیروز عصر جالب این بود که آرتا با دائی شوشو کلی دوست شده بود و با ما نمیومد و تا میگفتی بیا بریم میچسبید به بغل دائی و یه داد سر من میکشید و با دستش اشاره میکرد که برو! مکافاتی داشتیم تا آین آقا رو از دائی جداش کردیم!


الان با یکی از ارباب رجوع ها از اون دعواها کردم! خاک بر سر رفته چه اراجیفی پشت سر من گفته! منم دمشو قیچی کردم! فکر میکنه من چیزی نمیگم زبون ندارم! زبون ۲ متری منو ندیده!


کسی از بخشنامه قانون خ دمات ک شوری خبر نداره؟ میگن اومده! حقوقها  هوارتا فرق کرده خبری چیزی ندارین؟


استفاده های جدید از صندلی غذا!

پ.ن از تمام دوستانی که از کله پا شدن اینجانب کلی ابراز خوشحالی کرده بودن تشکر میکنیم ایشالله شاهد کله پا شدن هر چه سریعتر خودشون باشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:31  توسط مامان آرتا | 
سلام ! و اینگونه شد که مامان آرتا پدیدار گردید! بعله من خیلی سرم مشغول بود ! عزیزان دل برادر این فصل فصل بیسیار بیسیار شلوغ کاری میباشد و من کلی پول حلال در میآورم! در ضمن این دوره بدو استخدامی هم که رفته بیدیم یه گزارش کار داشته بید که از اون کارهای قمیش بید و هفته پیش تصمیم بر این نهادم که تا این گزارشه رو از ذهن فعالم بیرونش نکردم آپ نفرمایم! نه اینکه مقاله خونده بودم که کارهای نیمه تمام رو هرچه زودتر از ذهن  فعالتون بیرونش کنید تا ذهنتون نفس بکشه و بتونه به چیزهای دیگه هم فکر کنه منم انجامش دادم و کلی همراه ذهن فعالم نفس کشیدیم ! حتی تو اون مقاله گفته بود که هفته ای یه بار بشینید یه برنامه هفتگی غذائی بنویسید بعدش یه هفته بزارین ذهنتون نفس بکشه ! کل برنامه زندگی رو میشه همچین برنامه ریزی کرد که هی تو مغزتون به چکنم چه کنم نیافتین و مغزتون کلی نو آوری بکنه ! وایییییییییییییییییی کل هفته گذشته هفته پر مشغله ای بود ولی هیچی یادم نمیاد ! از بس مغزم به نفس کشیدن عادت نداره آلزایمر گرفته!

هفته پیش رفتیم نمایشگاه دکوراسیون داخلی تا یه کم حرص بخوریم و برگردیم ! اخه یکی به من بگه با این بچه وروجک که یه جا شمعی فسقلی رو نمیزاره رو اپن بمونه و میز شیشه ای هاتو جمعش کردی و مبلهای نوت مثل کهنه چند ساله به نظر میرسن تو رو چه به نمایشگاه دکوراسیون ! فقط رفتیم به جنسهای مردم یه کم به به و چه چه بکنیم و برگردیم همین! ولی خدائیش چند تا ادرس تجهیزات کابینت جمع کردیم که ایشالله بیاریم نصب بکنیم!

راستی رنگ نمای ساختمونمون تموم شد رنگش شده سفید و لیموئی بزارین داربستهاشو باز کنن عکسشو میزارم ! میدونین رنگها تو زندگی من نقش مهمی دارن ! و اصولا خونه ما رنگ و با رنگه مونده بود نمای ساختمونمون که از اونسر شهر به چشم میزنه! وقتی از پشت پنجره نگاه میکنیم هر ره گذری نگاهی به رنگ خونمون میاندازه نه اینکه خیلی خوشگل باشه ها نه ! فقط یه جورائی به چشم میزنه! دل باز کنه!

مژده مژده کنترلمون توسط خود آرتا پیدا شد ! از کجا؟ از زیر بالشتکس که نقش دسته مبل رو بازی میکنه و با چسب پارچه ای به مبل وصله! خدائیش کسی به مغزش میرسید که کنترل از اونجا پیدا بشه؟!


کسی به تعبیر خواب ایمان داره یا نه ! من که شدید ایمان دارم ! علی الخصوص تعبیر دندان و گوشت و حمام و آب و خون و مو و صد البته و صد البته گلاب به روتون! ما دندون و گوشت رو شدید بد میدونیم و بلافاصله بعد از دیدن خواب حتما صدقه میدیم ! چون شاهد نتایج بدش به صورت شدید بوده ام! حمام رو معمولا به صدا تعبیر میکنیم یعنی کسی رو که اونو تو حموم دیدیم حتما یه خبری سراغی صدائی ازش به گوشمون میرسه . آب رو هم خیلی خیلی خوب میدونیم و به روشنائی تعبیر میکنیم خون به معنی فامیل جدید و مو به معنی سفر هست و برسیم به تعبیر بس زیبای گلاب به روتون ! ما تعبیر اونو مال و ثروت میدونیم و صد البته ایمان قوی به آن دارم و هر وقت شبی نصف شبی در خواب موالی مستراحی دیدم زودی شوشو رو بیدار میکنم و ازش مژدگانی میخوام اونم دیگه به خواب من ایمان آورده ! بعضا که بی پول میشه میگه بخواب ببینی چیزی  نمیبینی؟ و اگه ببینم همون روز حتما تا عصر یه خبرائی میشه! حالا قضیه چیه هفته پیش آرتا ۷ شب رو تو خواب من پی پی فرمودن و من مدام در حال شستشوی ایشان بودم ! حالا نه اینکه روزا خیلی کم میشورمش! شبها هم بهش اضافه شده! ولی این شستن ها کار و خراب میکرد ! آخه هر روز خدا یه پولی به دستمون می اومد ولی همون روز هم خرج میشد و آخر سر هیچی نمیموند ولی خدائیش هفته باحال و پر پولی بود! یه شب هم تو خواب تا صبح در حال پرواز بودم من اکثرا تو خواب پرواز میکنم و این روحیه ام رو خیلی خوب میکنه! یه شب هم دیدم دوتا مرغ یا کریم اومدن خونمون لونه گذاشتن و دو تا جوجه دارن این خواب هم خیلی برام شیرین بود و میدونستم خیلی خوبه!

حالا داش آبجی هر کی خواب دید بنده آماده تعبیر هستم


پنجشنبه پسر خاله(اونور آبی) و خانواده خاله و دختر خاله بابائی رو بردیم رستوران سنتی برای نهار ! آخه من دیگه مهمون دعوت کردن رو تعطیلش کردم به خدا نمیرسم! اگه بدونین این بچه چه به روز ما اورد ! یه گربه گدا گشنه مردنی اونجا اومده بود و تمام تلاش ما برای نهار خوراندن به آرتا رو هدر میداد! خدا میدونه بعد نهار چه انرژی از من به هدر رفته بود! جمعه رو هم که قربونش برم شوشو خان رو از صبح زود کشیدن به اداره و عصر ساعت ۸ اومد خونه!هی من بهش میگم بابا موبایلتو جمعه ها خاموش کن ولی کو گوش شنوا!  بعدش رفتیم ببینیم نتیجه ای از لباس پیدا کردن میگیریم یا نه که با مشاهده قیمتهای فضائی لباس تصمیم بر دادن لباس به خیاطی گرفتم ! خدائیش دلم نمیاد ۲۰۰ تومن به یه وجب پیراهن بدم! امروز صبح به زندائی شوشو زنگ زدم که فردا بریم بازار و پارچه بخریم و تا آخر هفته بدوزه آخه آخر هفته میریم ارومیه عروسی!


این همسایه ما که نه میدونم از چه جنس و چه رنگ و چه سنیه فقط اتاقش چسبیده به اتاق دنج خواب ما هر وقت میخوام بخوابم شروع میکنه به تمرین ویولون ! دیگه کم میمونم موهامو بکنیم بریزم زمین


به چند تا بازی دعوت شدم یکی کارت عروسیه که این از عکس کارت عروسی ما که یه سال مشغول جمع آوری گل براش بودیم و از نوشته گرفته تا درست کردنش و خردید تمام تجهیزاتش کار خودمون بود(البته بیشتر خودم) اونموقع نو آوری کامل بود بعدها دیدم بقیه هم دارن تقلید میکننالبته مقواها از هر رنگی بودن یاسمنیش رو واسه خودم نگه داشتم!

 

منم از دوستان خوبم دعوت میکنم که تو این بازی شرکت کنن! البته باید عکس دسته گل رو هم بزاریم که هنوز نتونستم بیارمش دیسته گل من یه دسته لیلیوم زرد بود


بازی بعدی بهترین پسته که از اونجائی که همه پستهای من خیلی خیلی خوبن نمیتونم انتخاب کنم ولی یکی رو میذارم چه کنم شمائید دیگه


یه بازی دیگه هم خط خطی منه که ایشالله در پست بعدی بازی میکنم!


اینم یه عالمه عکس

جمعه هفته پیش روستای کرد آباد

مامان آرتای کله پا شده در آب

و نیز در حال خشکاندن کفش و جورابهای خیس شده

اینم از هنر عکاسی بنده

 

نمائی از بوته های گل سرخ

جاده کرد آباد

همینجوری

منتظ بر درب مستراح

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:26  توسط مامان آرتا | 
انرژی اکسیژن اکس! واییییییییییییییییییییییییییییییییی چقدر زور میزنم پستم باحال بشه! ولی چشام باز نمیشه و خمیازه پشت خمیازه! کاشششششششش اصلا تو خونه میخوابیدم! عرق کردن و بعدش بادی بودن هوای تبریز یه هفته ایه که برام سر درد به ارمغان آورده!

جونم براتون بگه که جمعه رو مامانم اینا قرار بود برن به روستای کرد آباد که یه جای بسیار زیبا و خوش آب و هوا و بکره و بساط کله پاچه رو برای صبحانه پهن کنن! و به ما هم گفتن بریم ! راستشو بخواهین من زیاد رو مود پیک نیک و نیک نیک و نیک پیک و هر چیزی تو این رده نبودم و زیاد دوست داشتم جمعه رو بخوابم ولی از آنجائی که مامان من قلبش از شیشه نازک تره و تا پوف کنی ترک برمیداره و دو تا پوف کنی میشکنه و من هم نقطه ضعفم همین جاست که نمیتونم برای هیچ کسی نه بیارم و اگه بدونم یکی از دستم ناراحت میشه وجدان درد میگیرم گفتم حالا شما برین ما بعدا میائیم! شوشو جون هم بدتر از من تو مود خواب زمستانی بود! خونه رو هم که نگو که به قول شوشو اگه عهد قدیم بود مادر شوهر با اوردنگی از خونه میانداختم بیرون از بس این خونه تمیز بود! خلاصه که جمعه صبح ساعت ۸ بیدار شدم و تا آرتا بخواد بیدار شه مقادیر زیادی کوزت شدم و کلی کار کردمو صبحونه رو خوردیمو تا حاضر بشیم و را بیافتیم ساعت ۱۲ شد و خلاصه که بعد گذراندن راه های پیچ در پیچی که شبیه کویر لوته ساعت ۲ رسیدیم اونجا! به نظر من این روستا یه تیکه از بهشته که رو زمین جا مونده! گنبرف و کرد آباد کنار همن و تو دامنه های کوه سهند ! خیلی خوش آب و هواست ! یه چیز جالبی که امسال شاهدش بودیم پر رو شدن شدید اهالی این روستا بود پارسال و پیارسال که رفته بودیم اهالی به زور میگفتن بیائین تو باغ ما بشینین برامون سیب میاوردن ! آلو وحشی میاوردن ولی امسال تا مامانم اینا اومده بودن پائین یارو اومده بود گفته بود ببخشید نشستن اینجا پولیه اولا بگین چند نفرین ! بابام گفته بود آقا مگه میخوای تخت یا اتاق بدی ؟! عجب کاریه! که خلاصه سر ۵ تومن به توافق رسیده بودند ! از همه کسائی که اومده بودن هم پول گرفته بودند ولی جالبش اینجاست که این یارو رفت و یکی دیگه سر و کله اش پیدا شد و گفت یالله پاشین! حالا با هزاران مصیبت بهش حالی کردیم که پول دادیم بعدش بعد از نهر اون یارو قبلیه اومده میگه عهههههههههههه نهار رو تنهائی خوردین به ما تعارف نکردین (رو رو برم) ! بابام میگفت قیافه شو حفظ کنین تو شهر دیدیمش ازش پول بگیریم ! همه روستاهای اطراف این شکلی شدن! هفته پیش که برای نهار با دوستامون رفته بودیم بیرون بعد از نهار هوس کردیم یه هندونه بخریم و همون دور اطراف بخوریم و خلاص که ۱۰ بار جا عوض کردیم هر جای مینشستیم یکی زودی پیداش میشد میگفت میخواهیم یونجه بچینیم حالا جالبه ما بیرون باغ رو یه جای کچل مینشستیم! خلاصه که یه هندونه زهرمارمون شد و آخر سر هم اومدیم پارک جنگلی نزدیک خونمون! حالا خلاصه اونشب شوشو جان هم برای شام مهمان بود و قرار بود زود برگردیم!کمی گشت و گذار کردیم و من بیچاره وقتی از روی سنگهای وسط رودخانه رد میشدم در یک آن کله پا گشته و همه جام خیس شد! ساعت ۶.۵ تصمیم بر برگشت گرفتیم که راهی شدیم و ساعت ۸.۱۵ رسیدیم خونه! شوشو روانه حمام شد و بعدشم اصلاح و اینا که دوستش ۵ دقیقه به ۹ زنگ زد که حاضرین؟ گفت چی؟ حاضریم ؟ گفت آره دیگه تو و خانومتو آرتا؟ بعله قضیه بر این منوال بوده که من هم دعوت بوده ام ولی از بس سر دعوت با دوستش مسخره بازی در آورده بودن که دوستش یادش رفته بگه رو کارت اسم همتون نوشته شده! حتما فکر کردین منم نرفتم ها؟ نخیرم زهی خیال باطل ! از گشنگی داشتم هلاک میشدم و خدا یه شام آماده رو از اون بالا برام فرستاده بود! سر ۱۵ دقیقه ببینین چیکار ها کردم! ابرو ها مرتب شد! بزک دوزک کامل! آرتا تعویض! خودم آماده! لکه های دستان مبارک ارتا از روی شلوار مبارک پاک - بعد با کفشهائی با پاشنه های اینقدی (یک وجب ) روانه خانه مادر شوهر گردیدم تا آرتا رو اونجا بزارم که دیدم چیییییییییییی؟ هیچی دماغ مبارک به در ایشون برخورد فرمود! یعنی ایشان تشریف نداشتند! با همان کفشها بدو بدو روانه خانه شدیم و بدو بدو لباسهای آرتا را تعویض نموده و باز غرق در آب روانه اتولمان شدیم ! وقتی به موبایل مادر شوهر زنگولیدیم متوجه حضور انها در پارک نزدیک خونه شدیم و شکر گویان راهی آنجا شدیم و آرتا تحویل نموده و راهی رستوران شدیم و ساعت ۹.۲۵ دقیقه کارت زدیم! همه این احوالات در نیم ساعت انجام شد!


دارن برای خونمون رنگ نما میزنن و پنجره هامون رو روزنامه گرفتند خونمون خیلی خفه شده و حوصله ام حسابی سر میره!


وایییییییییییییییی اگه بدونین این کوشول موشول ما چقدر عاشق حمومه! وای به روزی که یکی بدون اجازه ایشون یا بهتر بگم بدون حضور ایشون حموم بره! دیگه خون بپا میشه! بعد هم که رفت حموم مگه میشه بیرونش آورد! منی که کل حموم رفتنم ۱۰ دقیقه نمیکشید الان مثل خانومهای قدیمی یه ساعت بیشتر میشینم تو حموم! دیگه آب رو سرش هم میریزی جیکش هم در نمیاد! از دیروز ترسش از دوش هم ریخته تازه باهاش رو من آب هم میپاشید! خلاصه که با کلی دعوا و مرافعه از حموم در میائیم بیرون!

کمککککککککککککککککککککک کنترل تلویزیونمون بیشتر از ۲ ماهه که مفقود الاثر شده!

دیگه معنی اکثر وسایل خونه رو میدونه و تازگیها دارم بهش قسطنتنیه رو یاد میدم!


 هر چقدر فشار میارم به این مغز مبارک چیزی یادم نمیاد اگه اومد میام مینویسم ! راستی عکس هم

 

بازم نشد بیارم ایشالله تو پست بعدی!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:19  توسط مامان آرتا | 
سلام خانومهای محترمی که تا حالا کلی تبریکات و اینا شنیدین ! و همچنین سلام به خانومهای محترمی که مثل من هیچ تبریکی نشنیدین! ولی همچنان امیدوارین! که شاید که شاید یه لحظه دل شوی گرام به رحم بیاد و یه تبریکی شاخه گلی هدیه جالب انگیز ناکی! تقدیمتون کنه! که چی ؟ که هیچی یه چند ماه دیگه ...... بشین و گوشاتون خیابونو جارو بزنه که چی؟ خوب معلومه مثل یه کد بانو خوب ( به معنی با کلاسش ) و مثل یه خدمتکار خوب به معنی واقعیش خونه رو تمیز کنین و غذا درست کنین و بچه داری کنید و خلاصه که جیکتونم در نیاد! وایییییییییییییییییی که چقدر من عقده ای شدم ها! صبح اول صبحی اولش یه کم خودمو تحویل گرفتم و یه شاخه گل رز خوشگل از حیاط اداره واسه خودم چیدم تا عطرش تا ظهر مستم کنه! دیشب شوشر جانمان تو کشو دنبال تراول ۵۰۰ تومنیش میگشت ! میگم دنبال چی میگردی!؟ میگه دنبال تراول پونصدیه! برگشتم میگم نه بابا زیاد میشه!  راضی به زحمت نیستم به خدا! حتما پیش خودتون فکر کردین تراوله رو داد به اینجانب ها؟ نه خیرم ! داد به باباجونش که فردا سیمان بخره ! بعدش بعد ساعت ۱۲ گفتم ببین ساعت ۱۲ رو گذشت الان از ۳ شنبه محسوب میشه ها ! اون موقع خیلی خیلی به زور گفت خوب مبارکه اه اه اه اه! حالا اس ام اسش رو بخونین : با خرید یک هدیه یک سال خودتان را بیمه بدنه و اعصاب نمائید!

اداره هم که هر سال یه جنس بنجول تقلبی بهمون میداد امسال هم خبری نیست ! مردیم از بس تحویلمون گرفتن! والله راس میگم! ( تازه ازم خواستن که یه چیزی تو وبسایت اداره به عنوان تبریک بزارم که به همکارم گفتم اولش نقدی حساب کنین بعدا که یهو رئیس بهش زنگ زد که یه تبریکی تو وبسایت بذارین که اونم گفت خانوم ب میگه اولش خودتون به ما تبریک بگین بعدش ببینیم چی میشه!

دیروز تصمیم بر آن شد که واسه مامان شوشو یه دسته گل مصنوعی بخریم واسه گلدون خالیش! دیروز رفتم بخرم که گفتم بذار یه دسته هم از طرف آرتا واسه مامان خودم بخرم!خلاصه یه دسته گل بزرگ به یه دسته زنبق و چهار پنج تا غنچه رز و شقایق و مارگارت و یه گلی که اسمش رو نمیدونستم واسه ایشون و یه دسته زنبق و چهار شاخه غنچه رز واسه اوشون خریداری نمودیم!  خلاصه که نصف قضیه حل شد! حالا مونده نصف بقیه! یعنی مامان خودم! امروز حتما میخرم شاید هم یه هدیه نقدی بدم چون میدونم که قسط ماشینش نزدیکه! شاید لازمش بشه! امروز صبح هم وقتی آرتا رو میبردم خونشون دسته گل رو دادم دستش و اونم خیلی جالب داد به مامانم!

روز زن و روز مادر مبارک باد


میگم ها عجب شانسی آوردیم که عزیز دلمون رو ندزدیدن!


وزیر ما گند زده به کل زحمات چندین ساله وزرای قبلی که کلی مطالعه کرده بودند و برنامه ریزی کرده بودند! خلاصه که همه ناراضین !

باید به اطلاع همه عزیزانی که با دیدن لباس قرمز رنگی که به تن آرتا بود کلی شاخ رو کله مبارکشون سبز شد برسونم که بابا این لباس رو به عنواد کادو واسه یکی از دوستان خریده بودیم که یه لحظه هوس کردیم ببینیم آرتا دخمل بشه چجوری میشه! که این باس رو تنش کردیم البته خیلی براش بلند بود ولی خوب بهش میومد! بابا جون من غیرتی نشین خوب!


اونروزی داشتیم میرفتیم بیرون ! وقتی آرتا رو حاضرش کردم تا اومدم کفشاشو بپوشونم دیدم یه لنگه اش نیست! بعد کلی گشتن و مایوس شدن گفتم آرتا پس کفشت کو برو بیارش! (اصلا باورم نمیشد که بفهمه من چی ازش خواستم) دیدم بدو بدو رفت تو اتاقش از پشت کمدش خم شد و لنگه کفش رو داد بهم!


دیروز خونه مامانم اینا بودیم که  مامانم برای چیدن سفره از آرتا کمک میگرفت! دونه دونه وسائل رو میاورد ! برام خیلی جالب بود که قاشق ها رو آورد و بدون خم شدن ریخت تو سفره ولی بشقابهای چینی رو خم شد و آروم و با دقت گذاشت تو سفره! دیگه کاملا بزرگ شدنش برام مشهوده! ولی بگم که ما داریم یه خردادیان تو خونه تربیت میکنیم! والله راست میگم! اونروزی رفتیم نمایشگاه تو محوطه آهنگ شاد اذری پخش میشد که دو قدم جلوتر میدوئید و بعدش یهو وایمیستاد دستاشو میبرد بالا و شروع میکرد به نانای کردن! مرده بودیم از خنده! به شوشو میگم بیا یه کاسه هم بدیم دستش کلی کاسبی میکنیم ها!

- دستش به آبسرد کن یخچال میرسه و میره آبشو میریزه و دائما در حال جنگیم که یه لیوا بده پرش کنم ! ولی کاش به یه لیوان راضی میشد! دیروز دیدم خودش با اجازه خودش رفته لیوانشو گذاشته و آب ریخته و داره میخوره ! ببینین چقدر خود کفا شده؟!

- چند روزیه که بابا رو با هدف میگه ! خیلی با مزه میگه ! یه چیزی تو مایه های بوا!


نمیدونم یه مدتیه چم شده! اصلا حوصله خرید ندارم! مثلا برم اساسی بگردم و یه لباس جینگولی واسه خودم بخرم! یا کفش! فکر میکنم یه علتش هم این شوشو باشه که انرژی منفی القا میکنه به آدم! مثلا وقتی میخوام بگم امروز میخوام برم فلان جا ! میگه نه امروز نه! بابا به خدا یه روز با خودم جنگیدم تا خودمو راضی کردم برم یه جائی! حالا چند روزیه رفتم تو نخ یه پیراهن مجلسی یا کت دامن! حالا ببینم باهام راه میاد یا نه!


بعد روز زن نوشت!

ای وای من چه بدم! پاک آبروی شوهرمو بردم ها! بابا دیشب بیچاره کلی سورپرایزم کرد! دستش درد نکنه! من از همین جا ازش معذرت خواهی فوکولم! عزیزم تو همیشه در نا امید کننده ترین لحظه امیدوارم میکینی! دوستت دارم !اداره هم سورپرایزمون کرد میگن ۳۰ تومن ریختن به حساب و یه چادری هم دادند مگه انشالله هدایت بشم من!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:16  توسط مامان آرتا | 
سلام بچه ها سلام ما اومدیم ما اومدیم ما اومدیمممممممممممممممممممممممممممممم!

میدونم که خیلی خیلی دلتون واسه ما تنگیده بود ! آخیییییییییییییییییییییییی بگردم! جونم براتون بگه که دوره هه تمون شد! ولی کاش یه ماه بود میدونین چرا! خوب واسه اینکه از ساعت ۸.۵ تا ۱.۵ بود ! نزدیک خونمون بود ! محلش جائی بود که مرکز فروشگاههای مارک داره! صبح تا ۸ میخوابیدم! صبحونه میخوردم و سلانه سلانه حاضر میشدم و آرتا رو که به اندازه کافی خوابیده بود رو بر میداشتم و میرفتم خونه مامان! اونجا هم یه چائی میخوردمو میرفتم سر کلاس! تو زنگهای تفریح هم یه ویندو شاپینگ حسابی! البته خرید مرید خبری نبید! چون از حقوق خبری نبید ولی خوب انتخاب که کردم! خلاصه که خوش گذشت! و تنها دردمان همانا بی اینترنتی بود و بس! بعد از ظهر ها هم که یه لحظه آرتا رو میخوابوندمو تا میرفتم یه لحظه وصل بشم صداش میومد و n بار میرفتم دوباره میخوابوندمش تا اینکه بیدار میشد و خودشو هلاک میکرد که باید منو بنشوونی روی میز و بعدش هی لب تاپو انگولک میکرد ! دستشو به تاچ پد میکشید  و بعدشم هایبر نیتش میکرد و خلاصه که تا یه کامنت چک کنم از نفس میافتادم!

جونم براتون بگه که دوره ها خوب بیدن و کلی چیز یاد بگرفتیم! این قانون جدید خدمات کشوری رو هم برامون کامل گفتن که اگه انشا الله رحمان اگه زلزله ای چیزی نشه و اجرا بشه حقوقمون یه کم تغییر میکنه!


 وایییییییییییییییییییییییییییییییی چی بگم از این عشق کوشولوم که خیلی شیرین شده! اونروزی سرم درد میکرد رفتم تو اتاق خواب و ملافه رو کشیدم رو سرم و در رو هم بستم آرتا اومده بود پشت در و خودشو داشت هلاک میکرد که در رو باز کنم و یهو چنان گریه ای کرد که دلم تاب نیاورد و تا بخوام حرکت کنم دیدم بابائی در رو باز کرد و آرتا دبدو به طرف من! اومده ملافه رو کشیده بالا و سرشو کج کرده اومده نزدیک چشمام و با یه ملوسی خاصی میگه هانی (با تشدید ن ) واییییییییییییییییی اگه بدونین چقدر حالم خوب شد و زدم زیر خنده و ماچ ماچیش کردن! تازگیها یاد گرفته تا منو ناراحت میبنه  این کار رو میکنه!


روز مادر هم که نزدیکه! یه تقلبی چیزی بدین دیگه ! چی میخواهین واسه ماماناتون و صد البته مادر شوورتون بخرین! من هنگولیدم


تو این دوره ها شدید عذاب وجدان گرفتم که چرا از مسائل و علم روز عقب موندم! واقعانش هم تو اداره وقتمو زیاد تلف میکنم و مطالعم خیلی کم شده! از امروز کارهای عقب افتاده رو انجامش میدم از فردا میرم دنبال کتاب! میخوام رو فوق هم یه کم سرمایه گذاری کنم! البته تو این کلاسها فهمیدم که شدید تنبل شده هستم و سر کلاس فقط خمیازه بود و لوک ات واچ!


بچه گربه ها رو دیدین چطور از سر و کول ماماناشون بالا و پائین میرن؟ آرتای ماهم همچین چیزی شده! چنان سواری از من میگیره که بیا و ببین! از پشت سر گردنمو بغل میکنه و من پا میشم میگردن ! بدون اینکه دستاشو بگیرم! یا وقتی من سر پا هستم دستامو میگیره و از پاهام میاد بالا تا بغلم! و ........

اینم عکسائی که قولشو داده بودم


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:11  توسط مامان آرتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی
اموزش آشپزی
کلیپ های فلش!
ترانه های کودکان
مادرنمونه
روند رشد کودک!
مركز لرزه‌نگاري كشوري
6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
شيطونك خاله = برديا
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
دفتر خاطرات خانواده ما(کامیار)
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
ملوسکم
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
ستایش کوچولو
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
مهدیار ثمانه جون
زهرا جون و نی نی
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
شایگان کوچولو
مزدا و پیشی
هستی جون
تی تی خانوم و روزگار
سودی جون مامان آروین کوچولو
پت و مت
نی نی دینا
من و زندگی
ترلان پروانه!
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
بهاره جون
زهرا جون
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
شیوا جون
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین

  RSS