تبليغاتX
تجربه های مامان آرتا
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
امروز چهاردهمین ماهگرد تولد پسرکم میباشد! واییییییییییییییییییییییییییییییییی چقدر بوزورگ شودی ماشالله! پسرکمون ۶ دندونی شد به سلامتی! و ۴ تا بالا و ۲ تا پائین داره! ۱۹ خرداد نیز تولد وبلاگمان بید! زود باشین تبریک بگین که یه سال بیشتره دارم اینجا اراجیف میبافم و شما هم میخونین ! البته در و گهر است بیشتر تا اراجیف به هر حال شما از زائیده های ذهن یک خانوم با هوش و باستعداد و یک مادر نمونه به تمام معنی به صورت رایگان بهره مند میشوید!

این سومین سالیه که من تو اداره هستم اونوقت الان دارن منو میفرستن دوره بدو استخدام! از روز اولی که اومدم سر کار یه سیستمی رو گذاشتن زیر دستم گفتن آش کشک خاله ته بخوری پاته نخوری پاته! هی رفتم اینطرف هی رفتم اونطرف گفتم آقا منو بفرستین آموزش ببینم من حتی مراحل نوشتن نامه اداری رو هم بلد نیستم گفتن یاد میگیری! بعدش سال دوم سازمان مدیریت قرار داد منو تمدید نکرد گفت باید دوره میدیده! و اینا افتادند به ت ت پ ت ! خوبه حالا قبلش به سفارش یکی از همکارام یه نامه اعتراض نوشته بودم! خلاصه که حالا بعد ۲ سال میرم آموزش بدو استخدام و ۶۰ تومن هم ازمون گرفتن! خلاصه که از شنیبه ما کم پیدا میشویم!


یه جا مطلب در مورد دیر زبون باز کردن بچه ها میخوندم یاد یه چیزی افتادم! یه فامیل داریم که میگن ۶ سالش بوده حرف نمیزده! آخر سر هم باباش میره مشهد براش شفا بگیره! بهش میگن مهدی بابات رفته برات از امام رضا شفا بگیره بر میگرده میگه بابا ...... خورده !(جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید) به همین سادگی به همین خوشمزگی این بچه زبون باز میکنه اونم با چه کلمه دل انگیزی!


یکی بیاد به این بچه ما بوس کردن یاد بده! آخه تا میگی مامانو بوس کن میاد با نوک دندوناش یه گازی از لپم میگیره که کم میمونه کبود بشه! دیروز کلی زحمت کشیدم و بهش با لبهای خودم روش بوس رو یاد دادم و اونم با باز و بسته کردن لبهاش این کار رو میکرد بعد میگفتم بوس کن اول گاز میگرفت بعد که از صورتم کنده میشد لبهاشو اون شکلی میکرد!


نماز خوندن یه مکافات خاصی شده برامون! یا چادر میکشه یا مهر میدزده! یا موقع سجده سواری میگیره یا روی کله آدم میشینه! یا میاد تو بغلم میشینه! خلاصه که خدا رو شرمنده خودم میکنم با این نماز خوندنم!


دیروز رفتیم نمایشگاه صنایع دستی! شوشو جانمان هم امدند به سلامتی و کلی ما رو شرمنده کرد چون خدائیش خیلی خسته بود ولی نه نیاورد! نمیدونم چرا تو اینگونه نمایشگاهها یا موارد مشابه ما در بی مایگی شدید به سر میبریم ! قرار بود اگه نمایشگاه باشه گلیم بخریم که بازم نشد! آخه ما داریم یه سری کارهای ساختمانی از قبیل نما و موزائیک حیاط و این کارها رو میکنیم! واسه همین شیپیش ته جیبمون پشتک وارو میزنه! ولی یه جا شمعی سفال با یه و ان یکاد خوشگل خریدم! یه سری مانتو های سنتی هم بود که خدائیش خیلی خوشگل بودند! ولی من سر اینکه میتونم اونو بیرون بپوشم یا نه به نتیجه خاصی نرسیدم و نخریدم! شاید هم تا پایان نمایشگاه خریدم خدا چه میداند!یه سری هم هموطنان لری رقص لری اجرا میکردن که با سورنا و طبل و اینا بود ولی آهنگش خیلی ملایم بود! و زیاد نچسبید! آرتا هم که کلی با دیدن جینگیل پینگیلهای رنگا رنگ خوشبحالش شده بود و میخواست همه رو بکنه!  ما ان ساله که هر نمایشگاهی باشه میریم! ۵۰۰ تومن هم برای پارکینگ پرداخت میکنیم! به قول شوشو اگه جمعشون میکردیم یه تیکه زمین میتونستیم اونجا بخریم ولی هنوز جای پارک رو آسفالت نکردن با این در آمد فضائیشون!

حیاط خونمون تموم بشه حداقل یه چند تا گل میتونیم بکاریم و خوش باشیم! البته چون حیاط مشترکه فکر کنم با مادر شوهرم آبم تو یه جوب نره آخه اون عشق شمعدانی و گلهای یکساله که تخم دارن هست و از رز به خاط تیغش بدش میاد! و من هم عشق گلهای پیازی و اوناع رز هستم و عشق اینکه رو یه بوته چند تا پیوند بزنی و از هر قسمت یه رنگ گل بزنه بیرون! عشق گلهای رونده هم هستم! ولی مادر شوهرم میگه آشغال تولید میکنن! خلاصه اگه یه روز دیدین که پای چشمم کبود شده بدونین کار کیه! قراره یه کباب پز هم کار بزاریم و عشق بکنیم! (امیدوارم) در نظر داریم یه حوض هم کار بزاریم البته من میگم درست کنسم و بدیم توشو آبی و سفید از اون موزائیکهای ریز بزنن مثل استخر! شوشو میگنه نه یه حاضریشو بخریم که اگه لازم شد برش داریم! ولی اصولا حاضریهاش خیلی بی کلاسن ! میگم اونموقع بگو یه فواره مدل فرشته هم وسطش بزارن دیگه! الان داریم رنگ واسه نما انتخاب میکنیم! از این رنگهای کنیتکس ! هر کس چیزی بلده بیزحمت بگه! اگه نمای خاصی تازه به بازار اومده لطفا بگین ! من از نمای سنگی زیاد خوشم نمیاد! آخه چرا باید اینهمه سنگ رو به نمای ساختمون بچسبونیم! مگه یکی کنده شد افتاد روی کله یکی ! یا مثلا زلزله ای چیزی شد همه اش آدم میکشن!


 بابا به خدا ما شاکریم که هر روز روده های مبارک دردانه مان کار میفرمایند! آنهم ۵-۶ بار! به خدا تمام فکر و ذکر مامانها مونده پیش خوردن و پیپی کردن بچه شون! ای وای خاک عالم بچم امروز کم خورد! ولی زیاد پی پی کرد ! فردا ای وایییییییییییییییییییی امروز زیاد خورده ولی ما رو مزین به پی پی نکرده ! واقعا هم وقتی یه روز بچم ۲ بار پی پی میکنه من همه اش حواسم پیش اونه! الهی شکر به خاطر همه چیز !  فقط خواستم ببینم همه مثل منن یا نه! واییییییییییییی که این دو تا پست بو گرفتن!  حالا بیائین اینو بو کنین دلتون وا شه


آرتا باباشو از یاد برده! باباش که از مسافرت برگشتن فرمودن با چه شوق و ذوقی اومد طرف آرتا و آرتا با یه جیغ بنفش مایل به صورتی خودشو چسبوند به من و به من با زبان بی زبانی فهموند که این مرتیکه کیه آوردی خونه! زود بندازش بیرون! (بچم غیرتی شده بود)حالا از بابائی اصرار و از ایشون انکار که من شما رو به جا نمیارم ! خوب البته منم همینطوری میشدم وقتی بعد ۳ روز بابائی محترم رو دست خالی میدیدم! خدائیش بابائی خودم تا حالا نشده بره مسافرت و واسه ما سوغاتی نیاره و ما رو حسابی لوس کرده! ولی بابائی آرتا واسش هیچی نیاورده!


دماغ سوخته میخریم! چرا؟ چون بازم عکسارو یادم رفت!


دیروز بالاخره جواب نهائی آزمایش ها رو گرفتیم و مامان عزیزم پرکاری تیروئیدید داره! و برای همین هم باید کورتون بخوره! و دکتره گفت خطر پوکی استخوان و چاقی! بیچاره زهره ترک شده بود! از طرف دیگه هم خورده به زمان یائسگی و کل سیستم بدنش ریخته به هم! به نظر من یائسه شدن از بدترین دوران زندگی یه زنه! خدا اینجا هم واسه زنها فرق گذاشته! چقدر دل مامانی گلم گرفته بود! و تو ماشین زد زیر گریه! میگفت من دیگه پیر شدم و پوکی استخوان هم میگیرم و اینا !کلی دلداریش دادم! ولی منم کلی دلم گرفت! باید با خواهر هام و بابام حسابی صحبت کنم که نزاریم زیاد ناراحت بشه و بگردونیمش و اینا تا دلش باز بشه!


من در این لحظه بسی متحول شدم و شدیدا به کار اداری علاقمند شدم و اون با دیدن نامه مبنی بر اینکه پرداخت هر گونه اضافه کاری ممنوع است رخ داد! به به با حقوق ماهی ۲۵۰ تومن چیکار میشه کرد به نظر شما! آهان یه جفت کفش و یه مانتو! ماه دیگه یه دست کت و شلوار ما دیگه گوشت و پوشک و شیر خشک و ........
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 9:16  توسط مامان آرتا | 
سلام خاله های مهربون! نی نی های خوشگل و شیطون! ما چند روزیه که در خانه مادر جان جانمان تلپ هستیم آخه شوشر جانمان تشریفشان را برده اند تهران! دلمان هم اندازه یه سر سوزن شده برایش! آخییییییییییییییییییی حالا میفهمم چقدر کمک حالم بوده و نمیدونستم! پنجشنبه شب تولد ارشیا همون داداش آرتا بید!(پسر دختر خاله بابائی) آخه نه اینکه  ارشیا شیر آرتا رو خورده شده داداشش! اگه بدونین چقدر نانای نانای کرد این پسر من ! خدائیش همه کم آورده بودن! تازه فکر میکردن من دوره آموزشی واسش گذاشتم! همه اش میگفتن چجوری بهش آموزش دادی! ! کلی تریپ مردونه و اینا زده بودیم و خلاصه که کلی خوش گذشت! البته خود ارشیا حال درست حسابی نداشت!

این نی نی خان ما دیگه ملق رو کامل میزنه! دیگه باید از فردا پشتک وارو رو تمرین بدم! !

آقا من فکر میکنم این بچه هیچی جذب بدنش نمیشه و هر چی میخوره تبدیل به پی پی میشه! آخه من هر روز باید ۵-۶ بار براش شستشو انجام بدم! وای تو مسافرت هم یکی از دغدغه های بزرگ ما همین بود! آخه از اونجائی که ما شدید به بهداشت محیط اهمیت میدیم اصلا دوست ندارین بچه رو تو حموم یا رو شوئی بشوریم ! من که حالم بهم میخوره! و راه حل ما استفاده از یک عدد آفتابه تو توالت هست که شلنگ رو میاندازیم توش و آب از لوله اش میاد و ما بچه شوری میکنیم! ولی تو مهمانسرا مشکل داشتیم چون شیر آب پشت در توالت بود و نمیشد کاری کرد و تا میخواستیم به صورت دو نفره آرتا رو بشوریم خودمون باید میرفتیم حموم میکردیم از بس آب میپرید رو سر و کله مون! و شوهرخان ما شروع کرده بود به جبهه گرفتن که تا بچه رو از پوشک نگیریم دیگه مسافرت بی مسافرت! تا اینکه روشش رو پیدا کردم و اول با دستمال مرطوب تمیز میکردم (البته من همیشه یه بسته دستکش یکبار مصرف همراهم دارم و همه کارم رو با دستکش میکنم! ) بعد میبردم تو حموم میشستم! ولی تو انزلی مشکل آفتابه حل شد و اونجا مثل خونه خودمون رفتار میکردم ! پس یادم باشه که هر وقت خواستیم خائی رو برای موندن بگیریم چک کنیم ببینیم مستراحش آفتابه لگن داره یا نه!

آیا بچه های شما نیز در روز ۵-۶ بار پی پی میفرمایند؟

پریروز هم رفتیم پارک بانوان ! آرتا کلی گشت و گذار کرد و ما نیز همینطور! جای خوبیه! آدم راح میتونه بدو بدو کنه! تو محیط باز بدون روسری بدوه و با دستگاهای بدن سازی کار کنه! زمین فوتبال و والیبال و بدمینتون هم داره!

تو کتاب نوشته بچه ها تو این سن ۲-۳ کلمه معنی دار میگن کلمات معنی دار بچه ما هم به این شرح است!

۱- ده ده (با فتح دال) به معنی در در

۲- دیسسسس به معنی جیز به همراه انگشت اشاره که همراه با کلمه به کار میافتد

۳- می می به هر کونه شیشه و میمی گفته میشود

۴- ده با فتحه دال به معنی بیا با همراهی انگشتان دو دست

۵- نه نه نه نه ( باز به همراهی انگشت اشاره که میگه نه)

۶- یت دو ده دا (یک دو سه چهار به همراهی پای مبارک برای رژه رفتن)

۷- دا دا (دای دای  دائی مجتبی)

۸- هانی (هانیه)

۹- نا نا (نای نای )

۱۰ - به به

۱۱- به (آب)

 البته بعضی وقتها یه سری کلمات رو به زبون میاره ولی بعدها یادش میره!

عکسهای سفرمون با لب تاپ بابائی تشریف بردن تهران به محض رسیدن میذاریمشون!

پدر شوهرم اینا برای طبقه بالامون مستاجر آوردن! یه کم حالم گرفته شده از بس عادت کرده بودم به آرامش! یه حس هوو مانند دارم نسبت بهشون! از اینکه بخوان سر و صدا بکنن دلم میگیره چون من به شدت از سر و صدا فراریم! و باید در تاریکی و سکوت بخوابم! اتاق خوابمون رو بی نورترین اتاق انتخاب کردم که هم صدا نیاد از بیرون هم نور!

داریم آزمایشهای مامانم رو یکی پس از دیگری انجام میدیم! ایشالله که مشکل فقط همون باشه! و مامانم بازم به حال اول خودش برگرده!

یه بازی اسمایلها بود که ما بازی میکنم! البته دوستان محترم یادشون باشه که بیشتر شوخیه و همه رو دعوت میکنم و کسائی که از یاد رفتن به بزرگی خودشون ببخشن ما رو !

گلی:

ویدا مامان راستین:

مرجان مامان شهراد:

پریسا جون

مریم مامان آرین

صابره مامان آئین

آسیه مامان نیوشا

ریحانه مامان سپهر

پریسا مامان کامیار

الهه :

شیلا مامان نیما

سوده مامان ایلیا

هدیه مامان ایلیا

سحر مامان امیر رضا

الهام مامان غزل کوچولو

بنفشه جون مامان یاسمن

مستانه جون 

نیلوفر مامان نازنین فاطمه

مامان کوشا

مژگان مامان آندیا جون

تی تی 

منصوره مامان نورا

فلور مامان مزدا شیطون بلا

مامان پویان

نونوش

هستی جون

نوشین مامان هستی

نگار مامان محمد مهدی

لیلی مامان یونا

 مامان ستاره :

اینم خودمم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط مامان آرتا | 

من یه دوست خیلی خیلی صمیمی دارم که تو ورامین زندگی میکنه! و یکی دیگه تو شهریار ! میبینید تو رو خدا من هر دوست صمیمی که داشته باشم فرار میکنن! تو این چند وقتی که تو تهران بودم یک در میان اینا زنگ میزدن ! و شوشو خان ما هم یه روز میگفت میریم یه روز میگفت نمیریم! روز چهارشنبه قرار شد بریم ورامین شب رو بمونیم اونجا و صبح  زود بریم شهریار و دوستمو ببینیم و از اونجا بریم شمال و برگردیم! ولی خدائیش چهار شنبه عصر خیلی بیحوصله شده بودیم و میخواستیم نریم که تلفنهای مکرر اونها باعث شد بریم! و تو راه این شوشو خان ما آی غر زد آی غر زد! و بالاخره بعد چند ساعت رسیدیم اونجا! اونا تو یه باغ خیلی قشنگ که شبیه جنگله زندگی میکنن! درختهای قدیمی بلند که آسمون دیده نمیشه و اون وسط یه خونه کوچولو! البته مال خودشون نیست سازمانیه ولی خیلی قشنگه ! ولی فکر اینکه بخواهی چند سال اونجا با صدای غار غار کلاغها سر کنی و برای رفتن به تهران اینهمه راه رو بری! جالبه که نازی کلاغها رو با صداهاشون میشناسه! میگفت اونجا  طوطی و جغد هم زندگی میکنن! خلاصه که اونشب رو اونجا موندیم و آرتا هم کلی آتیش سوزوند! چقدر با نازی یاد ایام کردیم و با اسباب بازیهائی که خودمون یه زمان بازی کرده بودیم آرتا بازی کرد! چقدر با سلیقه است این دختر!

خلاصه صبح رفتنوم نمیومد! آخه بارون هم باریده بود ! حدود ۹.۵ راه افتادیم و توی ری گم شدیم و هی میخواهیم به آزادگان برسیم ولی نمیشد خلاصه بعد کلی علافی رسیدیم و بعد کلی ترافیک حدود ساعت ۱۲.۵ بود که رسیدیم کرج که شوشو گفت منو بکشی نمیرم شهریار! زنگ بزن به مریم بگو نمیائیم ! حالا فکرشو بکنین دوستم تدارک هم دیده! زنگ زدم با هزار جور شرمندگی گفتم که این نمیاد ! و بعدش حالا گفت شمال هم نمیریم ! که بعد یه ذره (فقط یه ذره) بحث تصمیم بر آن شد که از قزوین بریم شمال! عصری رسیدیم انزلی و یه هتل خیلی قشنگ کنار دریا گرفتیم و آرتا رو بردم ساحل کلی عشق کرد! اگه بدونین چه عشقی میکرد! بازی با ماسه ها کلی حالشو جا آورده بود! چقدر شیطونی کرد! شب رو موندیم و صبح حوالی ۱۱ حرکت کردیم و سر راهمون یه سر هم به آستارا زدیم و چند قلم جنس خریدیم و شب هم رسیدیم خونمون! به من که همون یه شب رو خیلی خوش گذشت! نگین تو رو خدا دو روز رفته مسافرت همه رو نوشته! آخه این مسافرت برام خیلی مهم بود! یکی به خاطر اینکه اولین مسافرت آرتا بود و من تجربه نداشتم! اولین مسافرت خودمون تنهائی با ماشین خودمون بود! یعنی شوشو اولین بار بود که اینهمه رانندگی میکرد! کلی امتحان پس دادیم! اخلاق در سفر! غذای آرتا در سفر! رفتارمون با آرتا در سفر ! یه بچه چقدر تو ماشین میتونه دووم بیاره! اینا سوالاتی بود که جوابشو گرفتم! بزرگترین مشکلم غذای آرتا بود که خدا رو شکر همه مون از بس جوجه کباب خوردیم داریم قد قد قد میکنیم ! آخه من به غیر از مرغ و جوجه هیچی به آرتا ندادم !عکسا رو تو پست بعدی میزارم!


این بچه خیلی شیرین شده! آخ اگه بدونین چه دلی از من میبره! کاملا برام مشهوده که داره میفهمه! البته همه اش یادم میره بنویسم ولی تا اونجائی که یادم باشه مینویسم!

- پریشب نصف شب اومده کنارم چنان گردنمو بغل کرده و خوابیده که داشتم از عشقولانگی بال بال میزدم!

- بچم عشق تی کشیدنه هر جا یه تی میبینه چنان مشغول میشه که دنیا از یادش میره!

- وقتی کار اشتباهی میکنه انگشت اشارمو میگیرم جلوی صورتش و میگم نه نه نه نه ! اونم در جواب انگشتشو تکون میده و پشت سر هم میگه نه نه نه نه نه نه ! اینقدر با مزه اینکار رو میکنه که آدم غش میکنه!

- اونشبی میخواهیم بخوابیم این آقا هم وسط قراره بخوابه تا میگیم بهش شب بخیر سرشو از باش بر میداره و بلند میشه دو دستشو میگیره بالا و چنان نانائی میکنه که دیگه میرده بودیم از خنده! این ورژن جدید نانایشو اگه ببینید! دوتا دستاشو میاره بالا و دستاشو از مچ میچرخونه و بدنشو با ریتم تکون میده و میچرخه!

- از بس این بچه من سر بهواست من فکر میکردم هیچی یاد نمیگیره ! ولی نگو یاد میگیره ولی به روی مبارک نمیاره! اونروزی تو خوابه میگم پاتو بیار کفشو جورابتو در بیارم یه پاشو آوره! بعد گفتم حالا اونیکی پات دیدم اونیکی رو آورده! تا میگی دستات کو دستاشو میاره بالا و شروع میکنه به نانای!

-  گوشی رو میگیره به گوشش و به شونه اش نگه میداره ! ابروهاشو گره میزنه و شروع میکنه به حرف زدن در حالی که راه هم میره و وسطهاش یه خنده ای هم میکنه!

- از دیروز آقا ملق زدن یاد گرفته! و وقتی میگی دالی کن سرشو میزاره رو زمین و باسن مبارک رو هوا بعد دیروز دیدیم بعله یه نیمچه ملق! بعد تمرین و تمرین ولی هنوز کامل کامل نمیتونه بزنه ولی ملق زنی شروع شده!


از وقتی اومدیم همه اش سرمون مشغوله قبل از رفتنمون مامانم مریض شده بود! عصر ها تب و لرز داشت! گوشو گلوش درد میکرد و بعد کلی رفت و آمد و آزمایش به این نتیجه رسیدیم که قضیه خیلی جدی تره! بعله پرکاری تیروئید! عجب مریضیه بدیه ! من تا حالا شاهدش نبودم! بهترین دکترش هم برای ۶ ماه بعد وقت میده! آزمایش هم خورد به تعطیلی و موند واسه بعد از تعطیلی!


من از نظر روحی و روانی در وضعیت بدی هستم! خیلی خرابم! میترسم یه مشکلی واسه خودم درست کنم! میخوام پیش یه متخصص مغز و اعصاب برم! یه قضیه که اخیرا درگیرش بودم شده ملکه ذهنم و دائما دارم تکرارش میکنم!و با خودم حرف میزنم!  قضیه اعصاب خورد کن بوده و هست ولی سعی من در از یاد بردنش بی نتیجه است! خدایا حکمتت چی بوده که من اومدم کارمند شدم خودشم تو همچین اداره ای! فقط خدایا یه کاری یه راهی پیش روم بذار تا بتونم این اداره رو بیخیال بشم ! اگه اوضاع مملکت ثبات داشت تا حالا صد بار استعفا داده بودم! ولی خدائیش مائی که جزو طبقه متوسط یه کم به بالا تر بودیم حالا داریم به شدت به سوی زیر خط فقر سقوط میکنیم! حقوق شوشو شش روز بیشتر دوام نیاورد و مال منم همینطور حقوقمون هم که اضافه نشده هیچ اضافه کاریهامو رو هم قطع کردن! افتضاح از این بالاتر نمیشه! داشتیم بعد از جنگ روی زندگی خوش رو کم کم میدیدم که افتادیم تو این منجلاب! فقط دعا میکنم که خدا هر چی صلاحش هست برام پیش بیاره! که خیلی کلافه ام!

بعدا نوشت: بازی دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی ها!

دوست داشتنی ها:

۱- پسر و همسر گلم!

۲- مهمون بازی بدون تشریفات البته با دوستان!

۳-کادو دادن و کادو گرفتن!

۴- سوررایز شدن و سوررایز کردن! این یه قلمم همدردم باهات پریسا جون! چون هیچ وقت سروپرایز نوشم!

۵- مسافرت به هر جائی بدون مراسم پخت و پز

۶-خرید و پول خرج کردن و ویندو شاپینگ

۷-شنا

۸- شادی و نشاط

۹-هلو

۱۰ - آدمهای خوشگل

۱۱-تعطیلی

۱۲ لوس شدن

دوست نداشتنی ها:

۱- اداره

۲- آدمهائی که خودشونو خیلی بالا میدونن

۳-همکارهای اداره

۴- کارهای خونه از همه قبیل

۵- مهمونبازی با خانومهای بیکار خانه دار و خاله زنک

۶- آرایشگاه رفتن و تو انتظار نشستن

۷- دکتر رفتن

۸- نصیحت شنیدن

۹- حرف زور شنیدن

۱۰ بر خلاف عقیده عمل کردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:1  توسط مامان آرتا | 
سلام سلام سلام! این یک مامان شارژ است که مینویسد! صدای ما را از اداره میشنوید!

ما رفتیم و برگشتیم! کلی شارژ شده و برگشتیم البته نصف مسافرتمون خوش گذشت نصفش نه! ولی خوب چون قسمت آخرش خوب بود قسمت بدش تا حدی از یادمان برفت! ما یشکنبه صبح زود قبل از طلو ساعت ۱۰ از خونمون حرکت کردیم ! من کلی ذوق زده شده بودم چون بالاخره موفق شده بودم تو ماشین خودمون تنهائی میرفتیم مسافرت! و احساس خیلی خوبی داشتم! مسافرتی که شاید از چند بعد که تنها بودیم خوب نبود ولی خوب من مسافرت با دوستان رو بیشتر میپسندم و صد البته با خانواده خودم چون خوب بیشتر حرف حرف منه و کسی کاری به کارم نداره و در درجه آخر مسافرت با خانواده شوشر جان که بیشتر به خاطر شوشو میباشد نه خودم! و زیاد بهم خوش نمیگذره! بیشترین علتش هم اینه که تو ماشینمون باید صندلی عقب بشینم و کنار مادر شوهر جان به صحبتها  و نصایح اون گوش کنم! بگذریم که آرتا همون دم در خونمون خوابش برد و قزوین بیدار شد! اونهائی که بچه دارن میفهمن من چی میگم! بعدشم که بیدار شد من رفتم صندلی عقب که حوصله اش سر نره! عصر حدود ساعت ۶ رسیدیم تهران و از تبریز هماهنگ کرده بودم برم مهمانسرای ادارمون! حالا فکر کنین این مهمانسرا تو میدان انقلاب!  ماشین ما زوج شماره و روز هم فرد! همون اول سر یه برگ جریمه چسبید به پیشونیمون! بعد رفتیم مهمانسرا که نزدیک هم باشه برای کار اداری که داشتم! حالا زهی خیال خام که فکر میکردم مجانیه! تا رفتیم تو گفتمن شبی بیست تومن! ! حالا یه جای دولتی تو مرکز ترافیک و طرح ترافیک و طرح زوج و فرد و دود و دم به به ! بعد چون فردا صبح باید یر یاع میرسیدم سر کارم مونیم گفتیم فردا میریم! که اینهمه وسائل رو بردیم بالا و تنبل شدیم واسه برگردوندنشون! و سه روزی رو اونجا تلپ شدیم! همسر محترم هم که باید میرفت ماموریتش رو انجام میداد هر روز صبح میرفت تا ونک و بر میگشت از طرف دیگه هم تلفن پشت تلفن بود که باید جواب میدادم! که بیائین خونه ما! روز اولی رو که خونه بودم با آرتا پیاده رفتیم تا امیر اکرم! الهی که این بچم چقدر پیاده روی کرد و جیکش در نیومد! و بعضی وقتها خودم بغلش میکردم تا خسته نشه!برگشتنی هم با اتوبوس برگشتیم! فقط تو امین اکرم یه مغازه هست که تی شرت و لباس راحتی خوبی داره و من هر وقت میام از اونجا یه چند تائی میخرم! که بازم خریدم! و برگشتنی واسه آرتا بستنی خریدم! اسم بستنی رو که شنید همه اش دستشو میکرد تو کیسه و دستشو میکشید به روکش بستنی ها و میبرد به دهنش و به به میگفت! عصر هم خواستیم بریم بهار! و ۷ تیر ! بهر رو گشتیم و خدا یه خطر جانی رو از بیخ گوشمون گذروند! قضیه از این قرار بود که تو بهار یهو یه باد شدیدی وزید و یه تابلوی فلزی رو از روی مجتمع بزرگ کند و انداخت پائین درست ۳ قدم عقب تر از ما! خیلی وقت بود عشق اسباب بازی مارک دار واسه آرتا بودم که تازه اونجا پیداش کرده بودم و شوشر جان اجازه نداد بخرم و گفت تا اطلاع ثانوی خرید هر گونه لباس و اسباب بازی ممنوع استه! چون قبل از اومدنمون آمار گرفته بود و فهمیده بود که اسباب بازی آرتا خیلی خیلی زیاده و دیگه بسه! و دنبال سندل واسش گشتیم که چیز خوبی گیرم نیومد! و از اونجا خواستیم بریم ۷ تیر که کلی ترک بازی در آوردیم! شنیدین میگن ترکها هر جا برن تو تهخران از میدون آزادی میرن ! ما هم همین کار رو کردیم! از بهر به هفت تیر که میرفتیم یه کوچه رو اشتب  رفتیم و خوردیم به بزرگراه مدرس از اونجا به همت و .......... که یهو از آزادی سر در آوردیم! بعد دوباره برگشتیم اومدیم هفت تیر!  ! یه مانتو خریدم و رفتیم غذا گرفتیم و ختم قائله!

فرداش تو خونه بودم تا عصر و شب هم با دوستم لیلا که با شوهر جان ما همکاره تو پارک گفتگو قرار گذاشتیم و رفتیم و از اونجا هم به اسرارشون رفتیم خونشون و یه پیتزای مشتی هم خوردیم! اگه بدونین آرتا چه اداهائی در آورد ! این بچه از بس ریلکسه همیشه منو شرمنده میکنه! تو پارک که کلی تو چمنها گشت و تا پارسا پسر دوستمو دید به طرفش رفت و باهاش گرم گرفت ! بعد هم تو خونشون کلی راحت به اینور و اونور رفت و حسابی آتیش سوسوزند ۱ به طوریکه تو اون چند ساعت من و همسر جا به نوبت سر پا آرتا داری میکردیم!

بقیه رو بعدا مینویسم فقط از همه دوستانی که شمارشونو برام گذاشته بودن ممنونم با مستانه جون که کلی حرفیدیم و شرمنده که نتونستیم ببینیمشون! به تی تی جون هم باید بگم که آخر شمارشو پس و پیش نوشته بودم!(البته امروز فهمیدم) یه اس ام اس براش زدم و چند دقیقه بعد دیدم موبایلم زنگ زد دیدم شماره تی تیه خودمو آماده کرده بودم که باهاش صحبت کنم که دیدم یکی اونطرف با عشوه (مذکر) میگه هانی خانوم ! برام اس ام اس زده بودین؟! حالا خوبه همسری تو ماشین نبود و منم گفتم آقا اشتباه شده بود و زودی قطع کردم! و دیگه ترسیدم تماس بگیرم ! شماره شیلا جو رو هم الان دیدم نه اینکه به اینترنت دسترسی نداشتم واسه همین نتونستم چک کنم !خلاصه شرمنده!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 9:52  توسط مامان آرتا | 
سلام سلام صد تا سلام! ما خوب و خوش و سر حال هستیم صد البته!

۱- ما هفته بعد تشریفمون رو میبریم پایتخت! بعدشم احتمالا شمالی جائی! کلا هیچ کس رو برای همراهیمون نیافتیم! و حالا تهنای تهنا داریم میریم! اولش میخواستیم با طیاره بریم و از اونجا هم بریم مشهد بعد از مشهد هم به تبریز ولی دریغ از یه عدد بلیط و اینگونه شد که تصمیم گرفتیم با سیاره بریم! اصولا ما تا بحال با سیاره خودمون مسافرت چندانی نداشته ایم! از آنجائیکه مادر شوی مهربانمان همیشه نگران است اصلا دوست ندارد ما با سیاره خودمون بریم سفر ! اگه هم بگیم اونقدر نفوس بد میزنه که آدم ته دلش میترسه ولی ایندفعه احتمالا بیائیم! )یعنی برویم( اگه کسی پایه است بگه باهم بریم! شوشو خان هم ماموریت گرفته که کار اداری داره و خلاصه که من یه چند روزی تلپم تو هتل و باید برنامه ریزی کنم خوش وگذره!

۲- امروز بالاخره حج عمره ثبت نامیدیم! )ما آدمهای دقیقه نودی هستیم( چه معنی داره ۲ ماه بیشتر پولمون تو حساب اینا باشه! ؟

۳-برای آرتا جینگولکی دیروز آبنبات چوبی خریدم وای چقدر حرفه ای میخورد مرده بودم از خنده! میذاشت تو دهنش در حال خوردن کارهای دیگه اش رو انجام میداد!

۴ تا تو دست یکی بستنی میبینه اول دور میزنه و بعد دنده عقب و در حالی که عقب رو نگاه میکنه میاد میشینه تو بغل کسی که بستنی دستشه! بعد با ظرافت تمام خم میشه بستنی بخوره! دیروز بابائیش سر پا بود بچم بغل پیدا نکرد رو زمین نشست اینم آداب بستنی خوردنمون!

۵- شیر یارانه ای رو جمع کردند و فقط شیر آزاد موجود میباشد بدون هیچگونه اطلاع قبلی

۶- پریروز برای اولین بار رفتیم پارک و آرتا کلی بازی کرد البته هوا خیلی سرد بود و زودی برگشتیم ولی تو همون وقت کم کلی از سرسره بازی و تاب بازی کیف کرد!

۷ - تازه داشت یاد میگرفت که شبها رو بدون شیر خوردن بخوابه که خورد به مریضیش و من مجبور بودم تا صبح بهش سرم بدم بخوره که الان دو بار تو شب بیدار میشه و شیر میخواد و چنان گریه ای میکنه که هر کی ندونه فکر میکنه این بچه از گرسنگی طلف شد!

۸- از وقتی مریضیش تموم شده خیلی ضعف میکنه و زیاد گرسنه میشه!

۹- تو ماشین یه ساعت و اندی اگه نخوابه تو صندلیش میشینه بعد میبینم دسته صندلی رو بلند کرده و از زیر کمربند اومده بیرون بعد چند لحظه سر پا وایستاده و بعد چند لحظه جیغ و داد  که میام جلو! بعد اومدن به بغل مامانی یه ربع بازی میکنه بعد کش و قوس و دعوا که میرم تو بغل بابائی! بعدش تو چراغ قرمزها میره بغل بابائی بعد هی برف پاک کنها رو انگولک میکنه و اینقدر اب مبپاشه که آبش تموم بشه! با این اوصاف فکر میکنید من چطوری تو ماشین ۷۸ ساعت بشینم!

۱۰-چند روزی بود که چند تیکه لباس انداخته بودم تو ماشین لباسشوئی هنوز نشسته بودم دیروز یه چند تا دیگه انداختم و وقتی ماشین شروع به کار کرد صداهای ترق توروق به گوشم خورد بعله اومدم دیدم آقا پسری حلقع هوش محترم رو اونجا اندان و خلاصه حلقه هوش الان استرلیزه شده استه!

۱۱-اگه کسی جای خوبی برای تفریح بچه سراغ داره بهم بگه تا تو تهران بیکار نمونم!

۱۲- برام دعا کنید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:51  توسط مامان آرتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی
اموزش آشپزی
کلیپ های فلش!
ترانه های کودکان
مادرنمونه
روند رشد کودک!
مركز لرزه‌نگاري كشوري
6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
شيطونك خاله = برديا
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
دفتر خاطرات خانواده ما(کامیار)
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
ملوسکم
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
ستایش کوچولو
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
مهدیار ثمانه جون
زهرا جون و نی نی
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
شایگان کوچولو
مزدا و پیشی
هستی جون
تی تی خانوم و روزگار
سودی جون مامان آروین کوچولو
پت و مت
نی نی دینا
من و زندگی
ترلان پروانه!
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
بهاره جون
زهرا جون
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
شیوا جون
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین

  RSS