تبليغاتX
تجربه های مامان آرتا
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
سلام! من حسابی خوابم میاد و خمیازه پشت خمیازه! آخه چی میشد آدم هر وقت میخواست میومد سر کار هر وقت هم نمیخواست نمیومد! دیشب کلی خوشبحالمون شده بود! با یه دوستی که از طریق وبلاگ آشنا شدم و در دبی زندگی میکنن و همشهری هم هستند قرار داشتیم ! اصولا هر وقت یه همچین قراری داشته باشیم شوهر جان خان ما یه عالمه کار میریزه سرش و منو آی حرص میده آی حرص میده! طوری که مثل مرغ پرکنده دور خودم میچرخم! خلاصه که قرار بود عصری با پریسا اینا قرار داشته باشیم که شوهر خان جان ما تا اومد خونه رفت دنبال یه کاری ساعت ۶ هم با بنگاه قرار داشت خلاصه که ساعت ۷ رسید خونه و گفت که کار بنگاه موند واسه ۷.۵ و منم گفته بودم ۷ زنگ میزنم! اصولا من تو همچین مواقعی خیلی حساسم! چون اولین برخورد خیلی مهمه! بعدشم آرتا از روی مبل با سر خورد روی سرامیک و شروع کرد به گریه ! من بدو بدو دارم آرومش میکنم که نگو صدا رفته طبقه پائین و مادر شوهر عزیز تر از جان یهو پدیدار شد و که چی شد و اینا و وقتی شنید چی شده شروع کرد به نصیحت و توبیخ بنده!  مثل اینکه من خودم رفته باشم سر بچمو کوبیده باشم به سرامیک! چقدر حالم از نصیحت به هم میخوره! نه اینکه خیلی تو مواقعی که به کمکشون احتیاج داشتم اومدن به کمکم حالا داره به من میگه چیکار کنم چیکار نکنم! چند وقتی بود که میخواست غر نزنم! ولی وقتی میبینم نمیتونم به کسی بگم میام دلمو اینجا خالی میکنم! بعد شوهر خان جان رفت حموم و دوش گرفت و ۷.۵ راهی شد بعد ۱۰ دقیقه زنگ زد که طرفمون دیر میرسه واسه همین منم کنسلش کردم! و دارم میام! با هزاران مصیبت و بدو بدو آرتا و خودمو حاضر کردم! فلاسک و سوپ آرتا رو هم برداشتیم و راهی شدیم و مهمونامونو از محل قرار برداشتیم و با برنامه ریزی قبلی خودمون بردیمشون کافی شاپ وحید! نگو این دوست جونیهامون اهل پیتزا و اینا نیستن و خجالت کشیدن و به ما نگفتن! یه عالمه شلمنده شدیم و آرتا کلی وروجک بازی در آورد و آتیش سوزوند که آخر سریها فکر کنم یه کم دیگه میموندیم اونجا صاحب کافی شاپ مارو بیرون میانداخت! ولی خدائیش اوایل کار خیلی همکاری کرد! خاله جئنی و عمون جون هم واسه ارتا یه استخر خوشگل آوردند ! دستشون درد نکنه! خیلی قشنگه! بعد بردیم مهمونامونو رسوندیم و برگشتیم خونمون! ولی همه اش با خودم میگم کاش میرفتیم رستوران!


چند روز پیش وقتی آرتا بیقراری میکرد از یخچال بسته پشمک پیدا کردم و گرفتم جلوش تا بخوره! از اونجائی که این عسل ما عشق مزه ترشه و با شیرین کاری نداره فکر نمیکردم دوست داشته باشه! ولی چنان خوشش اومده بود که وقتی خواستم ازش بگیرم کلی دعوا و مرافعه داشتیم! اینقدر با مزه با دو تا انگشتاش پشمک بر میداشت و میخورد و تمام صورتش پشمکی شده بود! بستنی رو هم حسابی دوست داره و گاز بزرگ بر میداره و وقتی دهنش یخ میکنه فرتی بستنی رو میده بیرون!


 من تازگیها دارم تمرین میکنم احساسات قلبیم رو بیان کنم! یعنی همیشه یه ترسی تو وجودم بود که نمیتونستم اونچیزی رو که تو قلبم بود رو بیان کنم و این خیلی اذیتم میکرد! همیشه فکر میکردم اگه بگم یکی دعوام میکنه! ولی یکی دو هفته ای میشه که دارم بیانشون میکنم! ولی احساسم خیلی بهتر شده! ارتباطاتم هم بهتر شده! مثلا یه جائی دعوت میشدیم فکر میکردم اگه به شوشو بگم مخالفت میکنه بعد من ناراحت میشم پس اصلا نگم! یا مثلا از اینکه آرتا فلان چیزو خورده نگرانم ولی چون اگه به شوشو بگم ممکنه دعوام کنه و تقصیر رو گردن من بیاندازه نمیگم! ولی الان میگم میگم من خیلی نگرانم! اونم احساس خودشو میگه! پس نه احساس من سرکوب میشه نه احساس اون! وقتی فکر میکنم این کار من ریشه در بچگیم داره! اون زمونهائی که مامانم و بابام تمام بی تجربگیهاشونو سر من در میاوردند! زمانی پر از دیسیپلین! و من بچه ای که کار خودمو میکردم و از ترسون نمیگفتم! دروغ تو کارم نبود ها ولی نمیگفتم! زمانهائی که با وجود بچه بودنم حسابهای بزرگی روی من باز شده بود! بچه ای ۳ ساله که براش یه هوو اومده بود و تمامی محبتهائی رو که از آنش بود رو یکی دیگه تصاحب کرده بود! و من بودمو دنیائی از نباید ها! ولی از وقتی کتاب کودک خانواده انسان رو خوندم تصمیم گرفتم تمام مطالب کتاب رو اول روی خودم اجرا کنم! خودمو تربیت کنم! خودمو عوض کنم! من میتونم مگه نه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط مامان آرتا | 
یه عالمه بازی در پیش داریم اولیش معرفی ۵ تا کتابی که خوندم و تاثیر گذار بوده که توسط آسمان عزیز دعوت شدم! و از همینجا همه دوستهام که لیستشون او بغله رو به این بازی ها دعوت میکنم! !

۱- از هبوط تا کویر دکتر شریعتی ! (این کتاب منو از بچگی به بزرگی سوق داد! با خوندن هبوط چقدر دست به نوشتنم خوب شد! )

۲- یه سری از کتابهای لئو بوسکالیا که تو دبیرستان مال یکی از دوستهام بود و من هم میخوندم!

۳- رمان دالان بهشت

۴-من و کودک من

۵-در حال حاضر هم کودک خانواده انسان و کلید رفتار با کودک یکساله

(خیلی فشار آوردم به مغزم اسم کتابها به یادم نیومد و اونهائی که اسمشون یادم بود رو نوشتم!


بازی بعد ۱۰ سال پیش در چنین روزی! من ترم ۶ بودم! تازه شروع به کار کرده بودم! یکی از همدانشکده ای ها عاشقم شده بود که من ازش حالم بهم میخورد! یکی دیگه بود که فقط منو نگاه میکرد و هر جا میرفتم چشاش دنبالم بود! این پائیدن ها از سال ۷۶ از مسافرتمون به شیراز شروع شده بود! مسافرتی که میتونم بگم بهترین مسافرت عمرم بود! دو تا اتوبوس یکی پسرا یکی دخترا به شیراز و اصفهان! یادش بخیر که خیلی خوش گذشت! و این آقا از اون مسافرت چشاش دنبالم بود! همه جا دو تا چشم ! منم یه جورائی ازش خوشم اومده بود و وقتی نگام میکرد قند تو دلم آب میشد ولی خوب اصلا به روی خودم نمیاوردم! ۲ سال در سکوت نگاه کرد و پائید و تموم شد! آخرشم نفهمیدم چش بود ! سال ۷۷ سال روی پا ایستادن من بود! سالی که توی کیس کامپیوتر رو کشف کردم! سالی که کامپیوتر دیگه برام ترسی نداشت! فقط عشق این بودم که بفهمم اینترنت چیه! یادمه یه بار تو شرکت که دو سه روزی بود اومده بودم یکی به یکی گفت برو تو شبکه ! من با خودم گفتم وایییییییییییییی اینا یعنی اینترنت دارن؟ البته کار با اینترنت رو اولین بار سال ۷۸ شروع کردم! کلا ۷۷ سال پر از فراز و نشیبی بود برام! سالی که ایران به جام جهانی رفت! سالی که ........(شرمنده این قسمتش رو نمیتونم بگم سکرت بید)


بازی بعدی اولین کاری که بعد از بالا اومدن کامپیوترم میکنم : خوب اینکه معلوم میباشد اینترنت اکسپلورر بلاگفا - نظراتت تائید نشده- وبلاگهای دوستان - مشاهده وبلاگ - دوستانی که دارن آبنبات میخورن


حامله ها نخونن این قسمت رو

هله هوله های دلخواه: واضح و مبرهن و تابلو میباشد که مامان آرتا شیفته هله هوله های ترش و شور میباد! از قبیل آلبالو خشکه - لواشک های ترشی که هیچکس حاضر نیست به زبونش بزنه(وایییییییییییی دهنم آب افتاد) ! تمر هندی و تمام چیزهای از این قبیل و پفک و چیبس و ........


و اما داستان شیرین آرتا و اندر حکایت این چند روزه:اولا که آرتا ۵ دندونی شد بعدش چهار شنبه خونه مامانم اینا بودم و آرتا تو اتاق خوابیده بود که با صدای گریه اش فهمیدم  بیدار شده رفتم دیدم استفراغ شدیدی کرده و هر چی از صبح خورده بوده رو بالا آورده! بیچاره بچم چقدر ترسیده بود! نازی! مامانم گفت که از صبح بیحال بوده و چندان اشتهائی نداشته! بعدش هم اسهال شدید ! یعنی ایندفعه خیلی بدتر بود! فقط آب دفع میکرد! زنگ زدم به شوشو و گفتم که زودی خودتو برسون! اونم وقت دندانپزشکی داشت کنسلش کرد و اومد و زودی بردیمش کلنیک کودکان فارابی! دکتر تا دیدش گفت زودی برین سرم بزنین! اسهالشم که بند نمیومد! رفتیم با چه عذابی سرم رو از پاش وصل کردند ! آرتای خوشگلم چقدر ضجه زد چقدر گریه کرد و مامانش هم از اون بدتر! بعد اومدیم خونه و خوابید ! شوشو رفت پائین که آرتا دوباره بیرون روی داشت و از خواب بیدار شد و شلوارش کثیف شد سرم و آرتا رو گرفتم بغلم و رفتم شوشو رو صدا کنم که سطح سرم اومد پائین و شلنگ پر خون شد! شوشو اومد و آرتا رو بردیم بشوریم شلوارشو با قیچی بریدیمو خلاصه با چه مکافاتی شستیمش  و  ایندفعه سر همی تنش کردیم که شستنش راحت باشه! هر کاری کردیم سرم دیکه چیکه نکرد ! به خاله متین زنگ زدیم به عمو عارف زنگ زیدیم و تلاشمون نتیجه نداد خلاصه رفتیم پیش خاله متین تو کلینیک و با آقای دکتر اونجا هر زحمتی کشیدیم نتیجه نداد نگو خون لخته شده! و سرم رو در آوردیم البته یک چهرمش مونده بود! اونجا هم آرتا با گریه هاش دل همه رو خون کرد! از فرداش یه کم حالش بهتر شد و جعه رو دیگ خوب خوب شده بود! وقتی میدیدم بچم داره شیطونی میکنه چقدر خوشحال میشدم و این نشانه خوبی برامون بود! دیروز رو حسابی اتیش سوزوند و از چهارپایه میز آرایش بالا میره و روش وایمیسته و از اونجا لوازمات مامانی رو انگولک میکنه! تو دوران مریضیش کلی بغلی شده و چند روزیه داریم ترکش میدیم! میره روی مبل و با یه صدای خنده ای میپر تو بغلم! دقیقا مثل شیرجه زدن و اصلا هم نمیترسه! خدا به خیر بگزرونه که از اون بالا رو زمین نپره!


دیروز عروسی پسر دائیم بود ! جمعه هم برادرش از مکه اومده بود اصولا دائیم اینا از جنس ما نیستن و خیلی مومن هستن و عروسیهاشون بدون موسیقی هستش ! پسر دائیمم هم همونیه که خبرشو تو عید شنیدیم و کل فامیل شاخ دار شدن! داماد ۱۹ ساله با عروس چند سال بزرگتر از خودش! عروس خانوم هم دختر برادر زن داداش بزرگشه! یعنی الان داداشش شوهر عمه زنشه! خونواده عروس هم از جنس خودشونن! ولی جالبش اینجاست که تو خانواده ممنوعه ها این دو تا نوگل باغ زندگی دوست بودن و به وصال هم در اومدن ! دیروز هم عروسی بود و من چچند روزی بود عزا گرفته بودم ! چون اصلا عروسی های اینا رو دوست ندارم از طرفی اگه نرم هم مامانم باها قهر میکنه! چون داداشش جزو خاندان عصمت و طهارت هستند! اصلا خرج کردنم نمیومد ! نه لباس خریدم نه آرایشگاه رفتم! فقط رفتم موهامو سشوار کشیدم! خلاصه که دیروز عصری یه مراسم عروسی رفتم(عقد رو که ۲ ساعت جلوتر بود نرفتم) و اینقدر خمیازه کشیدم که خدا میدونه! آخه یکی بگه مجبورین عروسی بگیرین! عروسیشون میشه تالار مد! و مثل حمام عمومی همه دارن باهم حرف میزنن! و میخورن! نه اینکه تو خونمون چیزی واسه خوردن پیدا نمیشه ! واسه همین! چه خرجهائی هم واسه لباسهاشون و آرایششون میکنن! آخه کی گفته شادی تو عروسی حرومه! حالا پیامبر خودش گفته که از خونه ای که توش عروسیه از توش صدا بیرون بیاد تا همه بفهمن که اینجا عروسیه! واقعا که ملت ........ هستیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:11  توسط مامان آرتا | 
سلام سلام!عسلک ما ۱۳ ماهه شد مبارکه! حال ما هم خوبه! حال آرتا جینگولکی ما هم خوبه ! ای خدا شکرت! ولی بچم شده یه پوست و استخون! دست به پشتش میکشی دنده هاش کاملا مشخصه! چند شبی هم بود که نمیخوابید و نصف شب گریه میکرد کاری حتی تو نوزادیش هم نکرده بود! و این بیشتر نگرانم میکرد! تا اینکه دیروز به سفارش بزرگتر ها بهش نبات داغ دادم خورد (عرق نعناع + نبات + هل) و دیشب مثل اینکه بهتر خوابیده! اشتهاشم خیلی بهتر شده! البته هنوز میترسم تنوع غذاشو بیشتر کنم ولی مثل خوردن اولین غذای جامدش هر روز یه چیزی اضافه میکنم! سعی میکنم پروتئین و نشاسته غذاش زیاد باشه تا بلکه یه کم وزن بگیره! از دیروز تونیک مینادکسشو شروع کردم! اون آرتای خوش اخلاق شیطون من تبدیل شده به یه ارتای بهونه گیر که فقط بغل میخواد وقتی هم بغلش میکنی با انگشت اشاره اش فرمون میده که از اینطرف بو اینجا برو ! نه اینجا نه! و خلاصه که کلی بنده رو میپیچونه! بعد عم کلی گریه و زاری که میخوام روی کابینت یا روی اپن بشینه! و اگه وسیله ای رو که میخواد رو بهش ندی گوشهات از جیغش پاره میشه و اون وسیله رو با دستش هل میده که نه نمیخوام! از دیروز عصر حالش یه کم بهتر شده!

دارم قدم به قدم باهاش حرف زدن رو تمرین میکنم! مثلا از حرف ب شروع کرده! یه روز تمام فقط بهش گفتم بگو ب! اونم تکرار میکرد! فرداش گفتم با با ! و بازم همکاری میکرد! بعد میگم بگو ب (با فتحه) اول سختش بود ولی بعد چند دقیقه گفت حالا از دیروز که اینو باها کار کردم! به به میگه! میگی بعبعی میگه: میگه بع! دیروز رفته از آبسرد کن یخچال آویزون شده و میگه به (یعنی آب میخوام)! خلاصه که این ب با فتحه کلی زبون بچمو باز کرده! امروز میخوام م رو شروع کنم ! البته مه مه رو کاملا با هدف میگه! ماما رو هم میگه! امروز میخوام من رو براش یاد بدم!


گرونی رو دارین دیگه! ماشالله هزار ماشالله هر روز گرونتر از دیروز! من پارسال این موقع با ۸۰۰ تومن با آژانس میومدم یر کارم و الان شده ۱۶۰۰ تومن! به به به به! برای عید برنجو خریدیم ۱۸۰۰ و دیروز شوشو میگه برنج فروشها برنج نمیفروشن! و صحبت ۴۸۰۰ و ایناست! میوه ماشالله دیگه نگو !دیگه کیلوئی ۱۰۰۰ میوه گند خیلی عادی در همه! یعنی یه جوون همسن من که پسر باشه! و بخواد ازدواج کنه و خونه بخره میتونه؟ (یعنی با پیش فرض نرسیدن چیزی از باباش) پارسال یکی از دوستامون یه آپارتمان از اون پیش ساخته های دست چندم تو یکی از شهرکها (از اونائی که مال ایرداکه و همچین جای خوبی هم نیستن و همیشه از همه جا ارزونتره) خریدن ۲۰ تومن و اونروزی میگه این آپارتمانها شده ۶۰ تومن! حالا جالبش اینجاست که ۱۷ تومن رهن کامل این آپارتمانهاست! یعنی نه میتونی اجاره بشینی نه میتونی بخری! ضریب جدید حقوقها هم که نیومده! معلوم هم نیست بالاخره این قانون نظام هماهنگ کی اجرا میشه! راستی کسی خبر داره؟ تازه به یه سری بازنشسته بد بخت بیچاره هم هدیه بازنشستگیشونو سهام عدالت دادند! حالا این وسط چقدر بیچاره بود که روی این پول حساب کرده بود! یکی میخواست دختر شوهر بده یکی میخواست ماشین بخره! یکی میخواست یه کاسبی راه بندازه واسه بعد بازنشستگیش! مثل اون آهنگ گروه کیوسک دموکراسی چینی ! پیتزای قورمه سبزی! خودمونم حالیمون نیست داریم چیکار میکنیم! تازه از هر سوراخ سمبه ای هم واسه کوچکترین حرکت یه یکی پیداش میشه نقادی میکنه! دیروز یه جائی یه نقد دیدم از برنامه فیتیله که محبوب بزرگ و کوچکه! چون یه کم شاده و مردم یه ساعتی از این فکرو خیالها بیرون میان و یه کم شادی میبینن! آقای راستگو (همون آقاهه که برای بچه ها برنامه اجرا میکرد) نوشته تو این برنامه یه هفته واسه دختر بچه ها باشه یه هفته واسه پسر بچه ها! اصلا نمیگم قضیه رو برید اینجا بخونید قضاوت هم با خودتون! خلاصه که ......................


خانوم شین یه پستی نوشته بود در باره چشم انداز بیست ساله! جالب بود منم میخوام همیچین کاری بکنم! بیست سال بعد :

مامان آرتا : یه خانوم پنجاه ساله که هنوز نتونسته انتقالیشو بگیره و مردده که مرخصی بدون حقوق بگیره یا نه؟! بعد آرتا آرتین و آرتینا هم به جمعشون اضافه شدن! مامان آرتا هنوز هم با شوهرش سر در آوردن پیژامه اش توی اتاق پذیرائی جنجال داره

بابای آرتا: بابای آرتا هنوز هم تنبله و باز هم جمعه ها صبح بر سر اینکه برن پیاده روی مشکل داره! بابای آرتا همچنان مشتری تلویزیون موتوری تی وی میباشد و همچنان در رویاهایش خواب ماشینهای شاسی بلند رو میبینه ولی همچنان ایران خودرو سوار میشه!

آرتا : احتمالا تونسته دیپلمشو بگیره و هر روز میگه مامان من زن میخوام شید خودش دست به کار شده!

خاله اسما: بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسیده و تو آلمان یا آمریکا تو مرکز تخصصی ژنتیک داره کار میکنه!

خاله متین: یه مزون زده و درسو بیخیال شده و فروشگاههای زنجیره ای لباسهای مارک دار رو راه انداخته و همچنان موهاش هر روز یه رنگیه ! دوستاش هم همچنان با من متفاوتن

دائی مجتبی: بالاخره تونسته دیپلمشو بگیره و رفته سربازی!

عمو عارف(شوهر خاله متین) : فوق تخصص ارتوبدی شده و همچنان مشغوله و از ده تا دعوت یکیشو اجابت میکنه ولی بازم مشکلات ما رو راه میاندازه!

گلی: ده بیست تا بچه قد و نیم قد به نامهای گل صنم گل چهره گلریز گلاب و ..... و غلام قلی و غلام علی و ...... دور و برش ریخته! اون هنوز پر از انرژیه برای بحثهای داغ! ولی یه کم تغییر کرده و از رئالیستی فاصله گرفته!

وبلاگی ها: هنوز دارن مینویسن که جوش بلوغ داروش چیه! چجوری با گرل فرند و بوی فرند بچم رفتار کردم ! وای این دختره ایکبیری رو دیدی؟ خلاصه که جریان همچنان ادامه دارد و کلی فسیل به این دنیای مجازی اضافه شده!


بابا من حوصله تایپ کردن ندارم! چیکار کنم مطالب این کتاب رو! کارم هم زیاد شده! یعنی پیک کاری ما داره شروع میشه و از این به بعد مامان آرتا ناپیدا میشود! حالا در اولین فرصت قول میدم ادامه بدم!


آرتا چند روزیه مژه هاشو میکشه ذهنمو شدیدا مشغول کرده! آیا این از استرسه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:29  توسط مامان آرتا | 
سلام سلام! اول از همه تولد امیر رضای گل گلاب و دوست جونی آرتا رو بهش و مامانی خوبش تبریک میگم!وای که این امیر رضا عشق منه ها!عزیزم ایشالله دامادیت!


و اما اگر از احوالات اینجانبان پرسیده باشید باید بگم که خدا رو شکر حال آرتا خیلی بهتره! درسته که هنوز اشتهاش برنگشته ولی خیلی بهتر شده یعنی دیروز جمعه فقط ۲ بار گلاب بروتون داشت و یه بار شب استفراغ داشت! و استفراغ شبش کلی حالمون رو گرفت! از پنجشنبه بگم که از اداره که رفتم میخواستم زودی برسم خونه و کارهامو انجام بدم و یه ساعتی برم عروسی! ولی تا رسیدم خونه اولا که دیدم خونمون پر آدمه! یعنی لوله کش اومده یه شیر به آشپزخونه بکشه! مادر شوهرم اومده خونه ما پیش آرتا باشه پدر شوهرمم که اونجاست و همه جمعشون جمعه و خونه هم که خدا رو شکر هر وقت من نباشم مثل بازار شام میمونه! و از اونجائی که من میدونم پنجشنبه ها که من نیستم و شوشو خونه است حتما یکی میاد خونمون حتما خونه رو تمیز میکنم ولی به خاطر مریضی آرتا و انرژی از دست رفته نتونستم زیاد مرتب کنم و خلاصه بازم آبرو رفت (البته شوشو همیشه میگه نگران چیز نداشته نباش)

کجا بودیم؟! آهان خلاصه که تا رسیدم خونه حالم شدشد به هم میخورد کم کم تمام استخونهام به درد اومدن و لرزش شدیدی تمام وجودم رو گرفت و رفتم زیر پتو شوشو اومد گفتم هر چی به دستت میرسه بنداز رو من که دارم میمیرم از سرما! خلاصه که دو تا پتو و دو تا لحاف یه یه ساعتی روی من بود تا یه کم گرمم شد! دمای بندم هم شده بود ۳۹ از اونطرف هم آرتا پاش لیز خورد و صورتش خورد به لبه تخت کبود شد! دل پیچه شدید و دل بهم خوردگی شدیدتری داشتم ! تب داشتم و همه جا رو مثا اینکه از پشت ذره بین نگاه میکردم! همه چیز جلو و عقب میرفت و بیچاره شوشو و آرتا! بعد قرص خوردن و این چیزا یه کم حالم بهتر شد ولی کلا اشتهام کور شده بود! بعد چند ساعت شوشو هم مثل من شد! خلاصه آرتا موندو دو تا مامان و بابای مریض و تیمارداری! دیروز هم بیشترش به استراحت و آرتا داری گذشت ولی خدا رو شکر امروز رو بهترم! ولی تو این چند روز چند تاا تجربه به دستم اومد!

۱- وقتی یه بچه استفراغ شدید داشت و هیچی رو تو معدش نگه نمیداره بعد اجرای تجویزات دکتر محلول او آر اس رو بهش کم کم بدید! دکتر به من چیزی گفت که خیلی خوب بود! اون گفت این مریضی بیشتر به نرسینگ خوب احتیاج داره! و راستم میگفت! من اونشب تا صبح زود به زود چند قاشق بهش محلول میدادم! و این تو روند خوب شدنش خیلی خوب بود!

۲ اگه بچه اشتها نداره اصلا بهش اجبار نکنین که بخوره!

۳ به تجویز دکتر من گاه به گاه با سرنگ بهش آب سیب میدادم آب سیب غنی از املاح پتاسیمه و چون در مسمومیت بدن املاح پتاسیم از دست میده تو روند بهبودی خیلی موثره!

۴- بعد از چند روز و بهبود نیافتن کامل استفراغ آرتا دست به درمان سنتی هم بردم و دیروز ناشتا بهش ۲ سی سی آب برگ تربچه دادم که خیلی براش خوب بود!

۵- به نوشته کتاب من و کودک من! لز دیروز براش گوشت مرغ و حلیم برنج میدم!

۶- دادن دارم با سرنگ خیلی خوبه و من از وقتی با سرنگ شربت میدم خیلی راحتتر میشم ولی آرتا تا وقتی روی سرنگ رو میبینه راست راه هشو میگیره میره یه گوشه قائم میشه این کارش هم با مزه است هم دل آدم براش کباب میشه!

۷- یه چیزی هم تو دلمه که خیلی ناراحتم کرده ولی چون وبلاگ آرتاست نمیتونم بنویسم ولی خدایا کاری کن که هیچ وقت بین آدمها فرق نزاریم و همه رو به یه چشم ببینیم!


نانای نانای آرتا!

اگه ببینین این عسل ما چه نانائی میکنه! اول میره سراغ تلویزیون و کانال ها رو عوض میکنه زود زود ! تا اینکه یه کانالی به تورش میخوره که موسیقی داره! اول یه دستشو میبره بالا! زانو ها رو خم میکنه! ق م ب ل ش و میده عقب و با تکونهای موزون میچرخه! وای که کم میمونم همونجوری بخورمش! از بش جیگر میشه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:28  توسط مامان آرتا | 
سلام سلام! اول از همه تولد شهراد کوشولو دوست جونی آرتا و پشر عشل دوست عزیزم مرجان رو بهش تبریک میگم و امیدوارم سالها شاد و خوش در کنار هم باشید! (البته ببخشید که تاخیر داشتیم)

 


عکاسی:

پریروز رفته بودیم دکتر برای تشخیص کامل مریضیش که این دکتر هم مریضی آرتا رو ویروسی تشخیص داد و بالاخره در نوع مریضی این بچه موندیم که چی بوده بالاخره! ولی هر چی بوده از سرش بدور شد و ملتی رو از نگرانی در آورد! بعد از دکتر تصمیم گرفتیم بریم عکاسی و بعد مدتها عکس تولد پسرمون رو بگیریم! تبریز کلی خنک شده و باد بد تبریز که اصلا دوستش ندارم بازم داره میوزه! و ما لباس ضخیم تن بچمون کردیم و رفتیم اونجا لباس عوض بکنیم! این آتلیه خیلی هنریه و از ورو تا خود آتلیه کلی عکسهای هنری که خودش انداخته رو خیلی باکلاس زده به دیوار در اندازه های خیلی بزرگ! آقای عکاس گفت برین آماده بشین من مشتری رو راه بیاندازم بیام! خلاصه که رفتیم و خرسشم با خودمون برده بودیم که بدم دستش مثلا عکسمون خوشگل بشه! یه عروسک گردن شکسته خیلی کثیف هم اونجا بود این بچه ما عاشق این عروسک عقب مونده شد و هر کاری میکردیم خرسشو اصلا بغل نمیکرد! در این چند دقیقه کل اتاقها گز شد! کلیه ابزار آلات عکاسی چک شد! کلیه فیلتر ها جابجا شد! کلی مامان در مقابل آقای عکاس باش شکلک در آورد فقط اینش مونده بود یه نانای حسابی هم بکنه جلوی آقاهه! بابائی کلی کف زد ! آقای عکاس باشی کلی دالی موشه کرد ! تا اینکه از بین ۱۵-۲۰ تا عکسی گه انداختیم ۳ تاش قابل چاپ باشه! بعد تموم شدن کارمون میدونین چی شده بود؟ نمیدونین که؟ دو عدد لاشه مامان و بابا مونده بود و یه آرتای بیشتر سر حال! حالا ما با فکر عکس ۱۳ در ۱۸ رفته بودیم بعد سفارش فرمودند از ۲۰ در ۲۵ کوچکتر نداریم و خلاصه که ۳ برابر انتظارمون پیاده فرموده شدیم!


یه بچه قهرو:

من تا حالا فکر میکردم بچه ها قهر رو یاد میگیرن ولی الان میبینم یه چیز فطریه! آقا این بچه ما تا چیزی باب میلش نباشه پا میشه میره یه متر اونورتر دمر دراز میکشه و سرشو میزاره روی دستاش و جییغ میکشه! و سعی میکنه حرفشو به کرسی بنشونه!


واقعا شیطون:

به خدا کم میارم بعضی وقتا! اینقدر شیطون و سرحاله! دیروز سر درد عجیبی داشتم و روی زمین جلوی مبل یه کم جلوتر  نشسته بودم و یهو تو خودم غرق شدم نگو از اینطرف رفته رو مبل و از پشت یهو پرید رو پشتم و با کله زد رو سرو و بعد یه قهقه حسابی! جیگرتو برم من ناز نازی من که اینهمه انرژی داری ! عاشق اینه که یکی عقبتر وایسته و این بپره تو بغلش یا پشتش برای سواری گرفتن!


جیزه!؟

جیز و صد بار امتحان کردنش ۱وقتی میگی جیزه دست نزن انگشت اشارش به کار میافته و میخواد با انگشتش امتحان کنه ! حالا فرقی نمیکنه این جناب جیز یه تابه داغ روی اجاق باشه یا یه چائی داغ یا یه اتو! دستشم احتمالا نسوزه! چون یه بار دست میزنه دستشو میکشه دوباره ! سه باره! چهار باره! نه خیر دست بردار نیست! اونروز هر ۲ ثانیه یه بار تابه ای رو که توش داشتم کتلت سرخ میکردم با انگشت کوشولوش امتحان میکرد!


و اما اسباب بازی ها:

 اون پائینی که سرش یه خرسه به ظاهر یه اسباب بازی دو منظوره است! هم ماشینه و یه طناب داره که اونو بکشی و هم با چوبش میتونی اونو بزنی و مثل سنتره و صداهای مختلفی داره ولی ما اونو چند منظوره اش کردیم سازنده هاش از این کاربردهاش خبر ندارن!

 بعد از خرید این اسباب بازی آرتا حدود یه ساعت بیشتر مشغول انداختن چوب (مضرابش) توی یه بطری و بر عکس کردن و بیرون آوردن اون از بطری و دوباره و دوباره تکرار این عمل بود!

بعدا فهمیدیم که بچمون از نخوردن آبنبات شدیدا در رنجه و این مضراب رو مثل آبنبات چوبی که تا حالا نخورده تو دهنش میخوره!

خلاصه این مضراب تو هر سوراخ سومبه ای تو خونه بود امتحان شد تا ببینیم به سایز کدوم یکی بیشتر میخوره!

اسباب بازی بعدی  همون مربع زرده که توش یه دایره آبیه! این اسباب بازی یه پازله که اشکال مختلف رو داره برای شناختن شکلهای هندسی! خیلی جالبه و خیلی سرگرم کننده است من فقط دایره و مربعش رو به آرتا دادم که این دوتا شکل رو بازی کنه بعدا کم کم بیشترش کنم! ولی خوب کاربرد دیگه این اسباب بازی اینه:

یعنی دو تا پازل رو بهم بکوبیم صداهای قشنگ در بیاد! بعدشم این قسمتهای زرد رنگ جون میده واسه دالی موشه بازی !حالا چند روز پیش به زور مربعهه رو چسبونده به صورتم که دالی کنم بعد از توی جای خالی دماغمو میکشه! من نمیزارم دوباره تکرار میکنه!

اون یکی اسباب بازی هم جغجغه پایه داره که آرتا خیلی دوستش داره! و یه کتاب سخته که در باره خونه و سائلشه! البته آرتا وقت ورق میزنه ! و یه کتاب آشپزی برای کودکان که برای خودمه!


و اما کتاب:

تعیین محدودیتها:

بدون در نظر داشتن میزان درک کودک و اینکه چگونه خود را در مرکز توجه شما قرار میدهد باید محدودیتها را برای رفتار او مشخص کنید یعنی خانه شما دارای قانون باشد. این قوانی باید چنان دارای اهمیت باشند که شما ملزم به اجرای همیشگی آن باشید و گاه به گاه به آن عمل نکنید که در این حالت نه تنها موجب کاهش رفتار سو نخواهد شد بلکه رفتار سوء بیشتری خواهید دید! معمولا بیشترین موارد عصبانیت به کودک عصرها وقتی که یک روز کامل پدر و مادری به علت رفتار نامناسب کودک به دنبال او بوده اند و عصر ها خسته و در مانده ؟آخرین تیر کش تربیت به نام عصبانیت را رها میسازند! و این عصبانیت اثر زیادی نخواهد داشت! در مورد قوانین والدین باید به توافق برسند و باید آمادگی لازم برایواکنش در  مواقع شکسته شدن قانونی وجود داشته باشد!

در مواقع طرح قوانین ایمنی معمولا مشکل خاصی وجود ندارد چون پدر و مادر میدانند که نباید به کودک اجازه دهند تا به اجاق گاز دست بزند و یا باید همیشه در صندلی ماشین بنشیند ولی ممکن است سایر قوانین با وضوح کمتری اجرا شود و کودک بارها و بارها به مقابله با این قوانین بپا خیزد! پس قوانین را به وضوح مشخص کنید و در صورت شکسته شدن قانون نه هشدار دهید نه بترسانید بلکه به آرامی مداخله کنید و قانون را تکرار و به آن عمل کنید! تکرار چندین باره قانون باعث میشود که کودک بالاخره پیام را دریافت کند! مثلا وقتی کودک چیزی را پرتاب میکند به آرامی آن وسیله را بردارید و کنر بگذارید و بگوئین این برای پرتاب کردن نیست! بعضی مواقع رفتار ناشایست چنان تند است که دوست دارید درس خوبی به او بدهی برخی مواقع گفتن یک نه با صدائی تندو خشن بسیار کارساز است و در مواقع دیگر از وقفه میتوانید استفاده کنید به طوریکه مثلا وقتی کودک به پریز برق دست میزند و کنار بردن او! نه گفتن و ..... جواب نمیدهد یک جائی را مشخص کنید مانند یک صندلی یا یک گوشه اتاق یا زیر پله و او را وادار کنید یک دقیقه آنجا بنشیند! یک دقیقه برای یک کودک یک ساله خیلی زیاد است! وقتی او در میابد که رفتار ناشایست او باعث میشود که در بازی او وقفه ایجاد شود سعی میکند آن رفتار را از خود بروز ندهد! هرگز از کتک زدن استفاده نکنید چرا که شاید با استفاده از صدمه زدن میتوانید او را ادب کنید ولی به او میآموزید که برای رسیدن به اهدافش میتواند از صدمه زدن به دیگران استفاده کند!

 

 


پ.ن:نوشته های بالا رو قبلا ثبت موقتش کرده بود آرتای گل گلی من دو روزه که شدیدا مریض شده و بیماری ویروسی همراه با استفراغ و اسهال داره! خدا رو شکر استفراغش دیروز نسبت به پریروز خیلی بهتر شده بود ولی از پریروز تا الان اندازه یه وعده غذائی غذا نخورده و کلی آب شده! بهش او آر اس میدم و شیر خودم و چند قاشق هم سرلاک و حلیم برنج خورده! خلاصه که خیلی مواظب نی نی هاتون باشین که خیلی سخته این مریضی!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:0  توسط مامان آرتا | 
سلام! این چند روزه یه کم هوای بهاری رو تجربه کردیم بالاخره! چند قطره بارون و هوای خنک بهاری !همه عقاقیه ها گل دادن! چند روز پیش هوا حسابی تابستانی بود و این خبر از یه هوای خشک و گرم تابستانی میداد یعنی در مصرف آب - برق - ....... صرفه جوئی کنید! پنجشنبه درست ۱۰ دقیقه پس از برگشتن از کارواش ماشینمون غرق نم نم بارون بهاری شد که غیر گل آلود کردن ماشین هیچی نداشت ولی بعدش بهتر بارید جمعه و امروز صبح هم بارون داشتیم! تهرانی ها در جریان باشید که احتمالا چند  قطره ای هم نصیب شما بشه!

امروز میخوام یه خاطره از جوونی هام براتون از خودم در وکنم!

دیر تشریف آوردید پاک شد

حالا خدا بدور بکنه که فردا پسرهامون گیر همچین کسائی نیافتن! میگم بیائین تو همین وبلاگها عروسی را بندازیم و قال قضیه رو بکنیم٬!


تو خوندن کتابهام کلی پیشرفت کردم! دیروز هم رفتم واسه جینگول پسرم چند تا اسباب بازی فکری خریدم که تو پست بعدی عکسها و کاربردشونو مینویسم!

راستی من دچار یه نوع چندگانگی شدم! لطفا نظر خودتونو بهم بگین! من خیلی سعی کردم آرتا رو جدا کنم و تو اتاق خودش بخوابونم ولی موفق نشدم ! میدونین چرا ! ؟ به نظر من ما ها یه ایرانی هستیم و باید به فرهنگ خودمون بچه رو بزرگ کنیم ! فرهنگ ما اینه که بچه پیش مامانش باشه! من خودو به یاد میارم که مامانی نبودم ولی از خوابیدن پیش مامانم نهایت لذت رو میبردم! و این یه عشقی رو در من بیدار میکنه! به این فکر میکنم که اگه نصف شب یه بلائی نازل شد بچم تنهائی چیکار کنه! البته تو اتاق خودمون تختش جداست و چسبیده به من نیست! ولی تا صبح چندین بار روشو میکشم دمای بدنشو چک میکنم!خواب بد میبینه میاد تو بغلم! خلاصه که جفتمون هم راضی هستیم! به نظر من بچه تا تا وقتی به مامانش احتیاج داره باید پیشش باشه مگه من خودم اتاقمو جدا نکردم ۵-۶ ساله بودم که خودم رفتم تو اتاق دیگه! البته در مورد آرتا شاید اینکار زودتر انجام بشه! ولی تا وقتی که خودش بتونه کار خودشو انجام بده پیش من میمونه! من ایرانیم و قلبم هم ایرانیه! فرهنگم هم ایرانیه پس نمیتونم اروپائی باشم!

و اما مطالب کتاب! :

ادب و تربیت کودکان :

اکثر والدین به مودب بودن کودکشان حساسند و دوست دارند کودکشان یه روشهائی که آنان میپسندند عمل کنند! یک روش سالم و متعادل جهت نظم بخشی به کودکان میتواند همانند مثلثی باشد که رئوس آن را انتظارات واقع بینانه و اصلاح و تعدیل محیط و تعیین محدودیتها .

انتظارات واقع بینانه:

ایمکه بدانیم با یک کودک یکساله طرفیم و از او باید چه انتظاراتی داشته باشیم یکی از مهمترین مسائلی است که ما باید همیشه مد نظر داشته باشیم! مطالعه نمونه های رفتارهای درست و نادرست کودک یکساله به شما کمک میکند که دریابید آیا انتظاراتی که از کودکتان دارید بسیار ناچیزند یا بسیار فراوان! صحبت کردن با سایر والدین و صرف وقت با سایر کودکان یکساله و مشاهده بازی سنین مختلف با یکدیگر میتواند مفید باشد! بهتر است پدر و مادر چگونه رفتار کردن با کودک را باهم بیاموزند تا فشار آن بر دوش یکی از آنها سنگینی نکند! بخشی از واقع بودن تشخیص این مساله است که اگرچه او با شما مقابله میکند ولی همچنان تمایل شدیدی به تقلید از شما و در جستجوی تائید شماست! پس فراموش نکنید که در پی مشاهده رفتار خوشایند از او او را تشویق کنید که در ادامه این کار صورت او را مملو از رضایت وغرور خواهید دید! تحسین یا تقویت مثبت از ابزارهای قدرتمند برای آموزش رفتار خوب و صحیح است! (بنا به مطالعه همزمان کتاب کودک خانواده انسان این نکته را مد نظر داشته باشید که رفتار و عمل کودک را نستائید بلکه توصیف کنید! در این حالت به او قدرتی میدهید که تلاش خود را بهتر و بهتر بکند ولی در حالی که به او القا کنید که بهترین کار را انجام داده او را از ادامه عمل باز میدارید)

اصلاح و تعدیل محیط:

کودک یکساله نیاز مبرم به گشت و اکتشاف اطراف خود دارد! پس مسئولیت آرایش محیطی که ایمنی او و ایمنی اموال شما را در بر داشته باشد با شماست! در داخل و خارج فضای خانه محیط باید طوری آراسته شود که کودک به راحتی بتواند بدود از اشیای موجود بالا برود تا بتواند انرژی خود را تخلیه کند!

چرا که اگر کودک پشت سر هم با ممانعت اطرافیان در مورد دست زدن به اشیای مورد علاقه اش مواجه شود به سختی قادر به نشان دادن رفتار درستی خواهد بود!یک کودک یکساله در روز نیاز دارد که بعضی وقایع را پیش بینی کند ! از جمله زمان خواب! زمان غذا خوردن ! بیرون رفتن ! یعنی ما باید هر روز مار خاصی را انجام دهیم تا به وسیله آن کودک قادر باشد که حدس بزند الان وقت چیه ! مثلا با خواند یه لالائی خاص و پوشاندن لباس خواب! و مسواک زدن! یا کتاب خواندن میفهمه که وقت خوابه! و یا بستن پیشبند و نشاند تو صندلی غذا وقت غذا رو تداعی میکنه! همچنین گاهی نیاز دارد که والدینش از او دور شوند تا کاری را که دوست دارد انجام دهد! مثلا تو اتاقش تنها باشه و بازی کنه! البته باید دورا دور مواظبش بود! منحرف کردن حواس بچه از دیگر روشهای مناسب برای جلوگیری از رفتار نامناسب اوست!اگر هنگام آشپزی کودک یکساله تان ایجاد دردسر میکند انجام یکی از کارهای ساده را به او محول کنید! یا در مورد کارهائی که مقاومت نشان میدهد آن کار را به بازی تبدیل کنید تا با شما همکاری کند البته این روش شاید همیشه کارساز نباشد!

ادامه مطلب در جلسه بعد!

و اما یه بازی :

وسائل مورد نیاز! : یه بادکنک ترکیده و یه لیوان پلاستیکی!

بادکنک رو به صورت کاملا کشیده و نازک روی لیوان بکشید و دور آن را با نخ ببندید! حالا یه طبل دست ساز دارید که با کشیدن بادکند صدای جالبی داره! این طبل رو خدابیامرز مادر بزرگم برامون درست میکرد! از این طبل کلی آرتا خوشش اومده!

 

پ.ن: از تمام دوست جونیهامون که نگران آرتا بودند ممنون! مریضی آرتا سرخک خفیف تشخیص داده شد و این از آثار جانبی واکسن یکسالگیه! که در ۱۰ الی ۲۰ درصد بچه ها رخ میده!پس مامانها یه تجربه است که باید بدونین!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط مامان آرتا | 
سلام دوستان! سلام عزیزان !سلام ای آنانکه در این چند روز نبود ما کلی دلنگران اینجانبان شدی بیدید! و کلی ما خوشبحالمان شد که خدا یا شکر مثل اینکه نبود ما یک کمی در دیگران اثر سوء گذاشته است و در نتیجه یه کمی (اینقده) برای دیگران مهم هسته بیدیم! خدایا تو را هزاران مرتبت شکر میگوئیم! و یه کمی خودمان را تحویل میگیریم! حالا فکر میکنید این چند روزه  ما کجا بیدیم؟

خونمون؟

خونتون؟

خونشون؟

تو حیاط؟

اتاق تماسحها؟

اگر از احوالات اینجانبان پرسیده باشید هی باید به عرض مبارک برسانم که ملالی نیست به جز دوری شما عزیزان و مریضی این دردانه فرزندمان که چند روزی ما را در خانه نشاند و در گوشتان بگویم این چند روز بدک هم نبود و کلی من و قند عسل جانم خوش گذراندیم! قضیه از این قرار بود که روز شنبه حال کاکل زریمان زیاد خوب نبود و عصر وقتی برای مراسم افتتاحیه رستوران جدیدالتاسیس پسر خاله اینجانب رفتیم اعصاب این تکدانه ما تعطیل بود و چند دانه جوش کوچک روی صورت و دست آن تک پسر مشاهده نمودیم! و بنا به سفرشات مابقی فامیل او را به خسته خانه بردیم! دکتر پس از مشاهده احوالات و تب ایشان گفتابه کردند که پسر ما آبله طیور گرفته اند! و برایش دوا نوشتند ! آن شب تا صبح عزیز دلمان تب شدید داشت که من و ابوی گرامشان تا دم صبح کشیک میدادیم و او را پا شویه میکردیم و در دمادم سپیدار بود که تب ایشان فرو نشست ولی این عسل مادرجان  تصمیم بر آن داشت که لب به طعام نزند و کلی حال مادرش را بگیرد ! خلاصه که ما بودیم و پسرک و ظرف غذا! از دانه های قرمز بگویم که اصلا تصمیم به کم شدن نداشتند ولی شبیه دانه های آبله طیور نیز نبود! آنروز با شوی خواهر جانم ارتباطی برقرار نمودم و بدیشان گفتم  مرا یک برگه ناقابل استعلاجی عنایت فرمایند و وقتی عصر برای گرفتن آن برگه مراجعت کردیم ایشان گفتند که علائم اصلا و ابدا به آبله طیور نمیخورد و احتمالا قضیه به سرخک یا سرخچه ربط پیدا میکند! ولی از آنجائی که این یکدانه ما تب نداشت فکر کردیم سرخک نباشد و از انجائیکه غدد لنفاوی نیز متورم نشده بودند فکر کردیم سرخچه هم نباشد و در آخر چه بوده الله اعلم! خلاصه که ما سه روزی مهمان تک فرزندمان اند چهار دیواریمان بودیم و کلی حال فرمودیم! و امروز قرار است باز به طبیب مراجعت کنیم تا ببینیم بالاخره این خال خالی شدن پسرمان از چه بابت بوده است! (اییییییییییییییییی وایییییییییییییییییییییی مردم از اینجوری نوشتن برگردیم به مدل قبلی)


اگه گفتین امروز چه خبره! الان میگم امروز تولد شوی عزیزمان میباشد! کف و سوت مرتب ! آهان آهان خوبه! حالا بیائین وسط! همه باهم! امروز گرامی شوی ما رفت تو ۳۴ سالگی! وایییییی چقدده بزرگ شده! مبارک باشه عزیزم! من هم کادو نخریدم که امروز ببرم مکه ثبت نام کنم همه موارد درست بود که صبح بعد جدا شدن از اون یادم افتاد کار بانکم مونده تو جیب شوشو ! خلاصه که قرار بود کلی سورپرایز بازی داشته باشیم که صبح اول صبحی ضد حال خوردیم!


فردا هم یه خبرائیه! فردا هم تولد یکی از خوشگل پسرای وبلاگیه! هوررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااا تولد راستین کوشولوی عسلیه! جیگرتو برم خاله چه زود بزرگ شدی ماشالله! ایشالله تولد ۲۰۰ سالگیت! ننه دیگه اونموقع ما نیستیم! مامان ویدا جون تولد گل پسرت مبارک! ایشالله مدرسه رفتنش ! دانشگاه رفتنش ! دوماد شدنش! نوه دار شدنت! نوه دار شدنش! واییییییییییییییییییی چه حالی میده! مبارکه مبارک!

 


دیروز کلی ضد حال خوردم! صبح رفتم با خاله اسما و آنی جون آرتا ولیعصر بگردیم ! یه ست لباس تابستونی خوشگل برا آرتا دیدم ولی چون شتاب قطع بود نشد پول بگیریم و موند واسه عصر عصر با شوشو رفتیم بگیریم چون آرتا کنارم بود گفتم تنش بکنم! که تی شرتش تنگ بود ولی خدائیش خیلی خوشگل و تک بود! و خلاصه که نگرفتیم و اومدیم! بیرون یه ساعت اسپیریت دیدم که خوشم اومد و رفتیم بگیرمش که بازم شتاب قطع بود چک هم نداشتم و بازم موند! و نحصی آخر این قطعی شتاب امروز صبح نصیبمان شد که مارته موند تو جیب حضرت آقا! اصولا رنگها تو زندگی من نقش اساسی رو بازی میکنن! من همیشه با رنگها بازی میکنم! تقریبا اصلا لباس تیره رنگ و مشکی نمیپوشم! کلا لباس مشکیم دو تا بلوزه که برا ی عزا و محرم میپوشم! و یکی دو تا مانتو! و از رنگهای خاکستری و خاکی خوشم نمیاد چون بی روحترین رنگها هستن و اگه یه لباس خوش رنگ برای هر کدوممون ببینم حتما میخرمش! و لباسهائی که واسه آرتا دیده بودم همونجوری بودن!


دارم دو تا کتاب کودک خانواده انسان و کلیدهای رفتار با کودکان یکساله رو همزمان میخونم به همه پیشنهاد میکنم که این کتابها رو حتما بخونن! آموخته هایم رو به اختصار مینویسم!

۱- سیر از وابستگی به استقلال! یکی از مهمترین تغییراتی که در یکساله ها دیده میشه سیر از وابستگی به استقلاله و این تغییر به وفور در خوردن غذا دیده میشه! به این صورت که بچه یکساله نمیذاره مامانش قاشق رو تو دهنش بذاره و همه اش میخواد که خودش غذا بخوره (این حالت به وفور در آرتا دیده میشه) و راه حلش اینه که بچه رو سر خورده نکنیم! یا دو تا ظرف غذا بیاریم و یکی رو با قاشق و چنگال جلوی بچه بزاریم تا ارضا بشه و فکر کنه خودش غذا میخوره و در حین این کار شما میتونید با بشقاب یدکی وارد عمل بشین و بهش اون وسطا غذا بدین! و یا یه قاشق یدکی داشته باشین و از همون غذا بهش غذا بدین! این روش کلی به دادگان ما رسیده!

آرتای چهار  رندونی! وقتی که مامان داره ادای گربه رو در میاره تا دهنش باز بشه و یه قاشق بره تو دهان مبارک!

۲- وقتی در آشپز خانه مزاحمتان است و با باز و بسته کردن کمد ها و کشو ها همه جا را بهم میزند! یکی از کشو ها یا کمد ها را به او بدهید و اسباب بازیها و چند تا از وسایل آشپزخانه را که بیخطر  مورد علاقه اوست را در آنجا قرار دهید با این روش هم به نیازهای او که آزمایش و علاقه به وسائل واقعیست برطرف میشه و هم شما با خیال راحت به کارتون ادامه میدین ! در مورد ما این قضیه پنجاه پنجاه حل شده و بعضا این شازده پسر همه جا رو بهم میزنه و کسی نمیتونه کاری بکنه! یهو میبینی تمام قاشق چنگالها و ملاقه و کفگیر ها وسط آشپزخونه است یا پودر رخت شوئی و روغن مایع و ...... همه اون وسط پلاسن!

وقتی این بیچچاره مادر بر روی تکه زمینی نشیمن میکند تا یه کم از خستگی  خویش بدر کند این آقا از راه میرسد و از پشت مادرش را هل میدهد که دمر بیافتاد سپس از موهای او گرفته و بر پست مام خویش سوار میشود و هی تکان تکان میخورد انگار که بر استرش نشستن کرده است ! بعضی وقتها زینش سر میخورد و به زمین میخورد ولی روز از نو و روزی از نو!

از وقتی هوا گرم شده و مادر جان هانی مجبور است لباس آستین کوتاه به تن کند دیگر از پوست سفیدش خبری نیست و بسی شبیه گاهوهای هل اشتاین گردیده از بس این پسرک بازو های او را گاه و بیگاه گاز گرفته و کبودشان کرده! و حالا در این گرما بیچاره مادرجان هانی که باید به مهمانی ها با لباس آستین بلند روانه شود!

اونروزی دیدم خودش رفته دستگیره در خروجی رو گرفته و شترق رز و بازش کرد! واییییییییییییی این یه علامت بود یعنی حسن خطرناکه حسن!

شیطون بلا رو تا میبریم تو خیابون مثل لوتی ها میگه دستمو ول کنین خودم برم! بعد که داریم میریم میبینی یهو فرمونو بدون زدند راهنما پیچوند به این طرف توی جوب! یا تو باغچه برای گل چیدن یا تو خیابون واسه زیارت تایر یه ماشین! و یا  یهو چرخیدو برعکس رفت! اگه بچه مچه ای هم به طورش بخوره یه راست میره سمتش و میخواد بغلش کنه! که بیچاره بچه از ترسش فرار رو بر قرار ترجیح میده!

واییییییییییییییییییی چقدر دلم پر بود و نوشتم! بزارین واسه حسن ختام یه اس ام اس بذارم براتون! یارو میمیره وصیت میکنه من اصلا نماز قضا نداشتم فقط چهل سال برام وضو بگیرین!

دالی موشه مدل آرتا

نحوه گرفتن موس رو دارین دیگه! گلی داری کدوم وبلاگ رو داره میخونه؟

بدبخت الاغه رو از گردنش میگیره و اون در حال رقصیدن ومثل اینه که داره خفه میشه و دست و پا میزنه! البته کار اون بدبخت رو ساخت و الان تو بنیاد ج ا ن ب ا ز ا ن خونمونه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:14  توسط مامان آرتا | 
سلام تی تی عزیزم منو به بازی دعوت کرده !  تواین پست میخوام خودمو محک بزنم! تو یه پست ما قبل آخر از دوستان خوبم خواسته بودم که نظرشونو در مورد من بگن! بیشتر دوستان منو رک حساس و زود رنج خوانده بودن! یکی قد بلند و اون یکی با قد متوسط منو تجسم کرده بود! یکی با هیکل ریزه و اون یکی منو تپلی دیده بود! خوش سلیقه و باکلاس -مهربون - مودب-ملایم-جدی-خوشگل خوشتیپ خوش پوش.... مردونه / باهوش / مثبت / خوش برخورد اجتماعی / زودجوش / سخت نگیر / مهربون / یه کم وسواسی در مورد آرتا!!! خیلی شاد و سرحال و خوش سلیقه - به رنگ خیلی اهمیت میدی از نظر اخلاقی شاد و سرحال ولیکن احساساتی و زودرنج-رک --سخت کوش-خوشکل- بانمک-پوست و چشمات روشنه-آدم محکم و مستقل و فعالی . خیلی رک گوئی - شیطون-دختر شاد و شنگولی هستی و خوش اخلاق هستی مهربون هستی و اجتماعی -فکر کنم آدم رکی هم هستی -خوش هيكل و قدبلند -سفيد و يه كم توپولي -با موهاي حالت دار و لب و دهن كوچولو-آرتا هم كوپ خودته -خيلي خاكي و بي شيله پيله باشي ...خيلي منطقي و مهربون ...خونگرم اجتماعي خوش سليقه و پرجنب و جوش-یه خانم باهوش قدبلند شاد و شنگول خوشگل دوست داشتنی کمی تا قسمتی حساس به مادر شوشو-این نظر دوستان وبلاگی مهربون من بود که خیلی لطف دارن!بابا یکی بیاد این هندونه ها رو تحویل بگیره خیلی سنگینن الان میافتن میشکنن ها!  البته خیلی منتظر یه سری نظرات سازنده و انتقادی هم بودم که چیزی گیرم نیومد!

حالا من خودم نظرم چیه؟

این من شاد و شنگول: یه دختر شاد و شنگول ولیکن ته دلش غمگین! با یه سری ایده ال که خودشو واسه رسیدن به اونا هلاک میکنه! اون هیچ وقت نمیتونه به خاطر شرم و حیا و حرف دیگران در نهیت شادی باشه! چون همیشه یه کسی هست که بهش چشم غره بره! و اون از چشم غره دیگران دچار تشویش و استرس میشه! چون وقتی بچه بود چون بچه اول بود مامانش همه تربیتهاشو واسه اون ذخیره کرده بود و اگه تو یه مهمونی یه چشم غره بهش میرفت میدونست که تو خونه یه تنبیه حسابی در انتظارشه!

کسی که کمتر از بهترین برای دور و اطرافش نمیپسنده و عمرا کادوی بد و رو دستش مونده واسه کسی نداده! همیشه واسه کادو خریدن خیلی وقت میذاره! از کادو گرفتن هم خیلی خوشش میاد! از سورپرتیز شدن هم خوشش میاد

دایره دوستیش رو بزرگتر میکنه ولی دوست صمیمی خیلی کم داره و اصولا خیلی زود دوست نداره برو و بیا راه بیاندازه اول باید طرف رو بشناسه بعد ولی بیرون از ارتباط خانوادگی دوستش زیاده!

کسی که به هنر خیلی علاقه منده! و کارهای هنری و دکوراسیون رو خیلی دوست داره!

آدمی که از افه اومدن و کلاس گذاشتن خوشش نمیاد ! سعی میکنه خوش سلیقه و خوش پوش و خلاصه تک تک باشه ولی داشته هاشو وحتی نداشته هاشو به رخ دیگران نمیکشه که من رفتم فلان فروشگاه گران قیمت و فلان چیز خریدمو فلان جواهرات رو شوهرم واسم خرید و ....... اصلا خوشم نمیاد و تو جمعی اگه یکی کلاس اینجوری بذاره من زودی یه چیزی میگم که مثلا وایییییییییییییییییییییی شما از فلان فروشگاه خرید میکنین ما اصلا پول نداریم از اونجا خرید کنیم و از فلان جا (بی کلاس ) خرید میکنیم !

این من مستقل: یه دختر مستقل که هیچ وقت نمیتونه به کسی بگه من پول لازم دارم! دستشو پیش هیچ کسی دراز نمیکنه!

این من اسلو موشن و لیکن پر جنب و جوش: یه خانوم اسلو موشن در بسیاری کارها! با عجله کاری ندارم! ولی اگه برسه به کاری که دلم میخواد دیگه شب هم نمیخوابم و فقط اون چیزی که تو ذهنمه اونو میبینم باو کنین گوشهام کر میشه!

من حساسی که قبلا تا بهش تو میگفتن اشکش سرازیر میشد ولی الان خیلی گردن کلفت شده!

منی که کلمات محبت آمیز خیلی زود رامش میکنه

منی که تایئد افراد مهم زندگیش براش خیلی مهمه!

این خانوم خانومای نابینا و ناشنوا: این خانوم خانوما خیلی وقتها چشاش جائی رو نمیبینه ! اون وقت وقتیه که وارد یه مجلسی بشه که پر مهمون باشه و همه یهو از جاشون بلند شن! این خانومه اونوقته که چشاش جائی رو نمیبینه! و هل میشه و بعد ۵ دقیقه که نشست و حالش سر جاش اومد یکی یکی مردم رو میبینه و سرخ میشه که چرا اونا رو ندیده!

مار در عقرب: این دختر خانوم پسر نشان متولد سال مار و ماه عقربه! چه شود! یه زبون تند داره که گهگاهی نیش میزنه! و بعدش زبون رو لای دندونش میزاره و گاز میگیره و عذاب وجدان میگیره اصولا زبونش با دلش همراهی نمیکنه و بعضی وقتها خودش به تنهائی کار میکنه!

 این من کسیه که با همه(البته نه با همه بلکه کسائی که دوست داره) زود پسر خاله میشه! وقتی تنها میشه میگه پس چی شد قرار بود یه کم افاده ای باشی ولی خوب زودی وا میره ولی البته کسانی که بهش نزدیک نیستن اونو افاده ای خشک و مغرور میدونن که با هر کسی جفت و جور نمیشه! اگه بخواد با یکی دوست بشه حتما میشه و اگه نخواد نمیذاره کسی دور و برش نزدیک بشه و با نیشش هدفش قرار میده

-این تازه مامان کسیه که با هر کسی صمیمی نمیشه! همیشه معتقده که باید دور خودش یه خط قرمز داشته باشه و هر کسی رو نذاره پا به دون خط بذاره!

- من آدمیم که زود قضاوت میکنم! و بعدا شرمنده میشم!

- مامان آرتا آدمیه که اگه کسی نصیحتش کنه جواب عکس میگیره! البته اگر این نصیحت در مورد کارهائی باشه که مامان آرتا با اعتماد به نفس کامل انجام میده دیگه بد تر!

- این من کله شق: کله شقی که اگه بخواد یه کاری رو انجام بده حتما انجام میده حالا هزار نفر دور هم جمع بشن و بگن بابا این کار رو نکن! و بالاخره میبینم خود بخود انجام شده یعنی یه نیروی مرموزی منو جلو میبره!

-این بنده بعضا گوش بفرمان: همیشه در تمام لحظات زندگیم خدا رو اون بالا حس میکنم میبینمش! مثل یه ابری که بالا سرمه و با من همراهه و سایش رو سرمه! حدا خیلی هوامو داره ولی من بعضی وقتها ازش دور میشم بعد اون یه نشونه ای میفرسته که من این بالام! اون خودشو در لحظاتی که وسوسه میشم گناه کنم بیشتر خودشو بمن نشون میده! و من میگم غلط کردم نمیکنم! مثلا تو ترکیه تو اون ساحل زیبای مدیترانه تو پارک آبی چقدر وسوسه شدم که برم تو آب ولی یه نجوائی تو گوشم گفت اینجاست که خودتو باید نشون بدی! وقتی وسوسه نمیشی میتونی خیلی راحت گناه نکنی ! یا وقتی که تو هتل توی یخچال دو تا شیشه مشروب خودشو چند روز به ما نشون داد و ما وسوسه شدیم که فقط مزمزه کنیم ببینیم این کوفتی چه مزه ای داره که خدا رو شکر از این امتحان هم سر بلند بیرون اومدیم! ولی نمیگم گناه نکردم مگه من معصومم! خیلی گناه کردم! ولی اگه حواسم جمع باشه سعی میکنم به دور باشم!

-این من خود خور: من معمولا وقتی کسی ناراحتم میکنه تو خودم میریزم و آنقدر این کار ادامه داره که سر زخم دلم سر یه چیز کوچولو باز میشه و بدبخت اونی که ناراحتم کرده نمیفهمه از کجا خورده!

-این خانوم نمیتونه جواب نه رو راحت به زبون بیاره! هیچوقت خریدار و فروشنده خوبی نمیشه! چون وقتی میخواد یه چیزی بفروشه تو گفتن قیمت خجالت میکشه و وقتی میخواد چیزی بخره اگه خیلی چیزها رو بریزه رو میز از احساس شرم چیزی رو که دوست نداره میخره!

- این خانوم آنتی دروغ! این خانومه یه زمانی چنان دروغ میگفت که همه باورشون میشد! ولی الان اینقدر آنتی دروغ شده و شدیدا دروغ گفتن رو عمل غیر اخلاقی میدونه و حتی وقتی مثلا شوشو جونش ازش میخواد یه دروغ مصلحتی بگه چنان افتضاحی ببار میاره که نمیشه جمعش کرد! خلاصه که این خانومه شدیدا از دروغ گوئی بدش میاد و هر روز هم شوشو رو نصیحت میکنه که کم بگه اینجا نبودم و بگو خونه نیست و .......

-این خانوم هیچ وقت نفهمیده بالاخره خوشگل هست یا نه؟! بعضی وقتها فکر میکنه خوشگله بعضی وقتها فکر میکنه زشت از اون تو دنیا نیست! تو یه جمعی کلی ازش تعریف میکنن! تو جمع دیگه اصلا نه ولی کلا دیگه براش مهم نیست بیشتر درونگراست تا برونگرا!

- آدمی که وقتی شخصی رو میبینه یه سری انرژی بهش القا میشه یه جورائی میفهمه که میتونه با این شخص دوستی کنه یا نه! اکثرا هم این القاها درست از آب در میاد! در اولین نگاه یا از یکی خوشش میاد یا نه!

-یکی با قد ۱۷۱ و پوست روشن و موهای روشن و مجعد و چشمهای قهوه ای روشن که وقتی بچش رو با چشمهای روشن دید کلی ذوق مرگ شد ولی بعد دید همون رنگ چشمهای خودش شد!و وزن ۶۹ البته قبل از ازدواج یه دختر ۵۰ کیلوئی بوده!

-آدمی که خوب میدونه چجوری میشه با یکی دوست بشه و یا چطوری حرفشو به کرسی بنشونه و یا روی دیگران تاثیر بذاره!

-آدمی که بعد مامان شدن کلی روحیات پسرونش تحت تاثیر قرار گرفته و کلی روحیات زنونه پیدا کرده!  

 تا حدی که میتونستم نوشتم دیگه یادم نمیاد!

حالا همه دوستان گلم رو که بهشون سر میزنم رو به این بازی دعوت میکنم !



سی دی مستطیلی

یکی از همکارا که پست مهمی هم داره اومده سی دی بگیره گفتیم سی دی خام بیار بهت بدیم برگشته میگه از اون سی دی های مستطیلی؟


اخاذی برای حج عمره!

شوشوی گرام ما بعد کلی فکر کردن و نقشه کشیدن برای هزینه سفر حج آخرش دیروز وقتی ازش پرسیدم ثبت نام مکه چی میشه؟ گفت هیچی تو پولشو بده و وقتی من گفتم اهکی نمیشه گفت مگه واسه پاسپورت امضای منو لازم نداری؟ من امضامو ۵۰۰ تومن میفروشم!و وقتی گفتم عهههههههههه منم پاسپورتتو پاره میکنم گفت خوب اون موقع ۵۵۰ میگیرم! حالا یکی به من بگه آخه شوهر رو زن میبره مکه! ؟


مدتی بود فشار خون کتاب خونیم اومده بود پائین و بالاخره چند روز پیش خواسته هامو که خیلی وقت بود دنبالش میگشتم پیدا کردم! ۴ تا کتاب یکی کلیدهای رفتار با کودک یک ساله و اون یکی کودک  خانواده انسان و دیگری هنر پسر داری و آخری ماساژ کودک و الان دارم کلید ها ی رفتار رو تو اداره و کودک خانواده انسان رو تو خونه میخونم!


و در آخر از آرتا گل گلی بگم که این پسر عسلمون چند روزیه که روزه داری میکنه و دیگه کم کم داره منو به گریه میاندازه! اصلا با خوردن کاری نداره! و ماجرامون شده من بدو آرتا بدو بابا بدو ! تا بتونیم سرشو گرم کنیم و یه قاشق تو دهنش بزاریم و دعا منیم که حواسش پرت باشه و همه رو یه جا بیرون نریزه! آخه بدتر از همه حوصله توضیح دادن این رو که چرا آرتا لاغر شده رو به تکتک اعضای فامیل ندارم! جون من به هیچ مامانی نگین چرا بچه لاغر شده!

خاله اسما براش یه الاغ رقاص خریده که عاشقش شده همه اش اشاره میکنه که اونو میخوام وقتی بهش میدی و دگمه اش رو میزنی شرع میکنه به خوندن و رقصیدن میره از گردنش میگیره و بیچاره رو در حالت خفه شدن میگیره و میبره تو جاهای مختلف میزاره و غش غش میخنده! خلاصه که گردن اون بیچاره رو دو دره اش کرده! و الان با گردن شکسته میخونه!

وقتی میگی دالی کن دستاشو میذاره زمین و از زیر پاهاش نگاه میکنه عکسشو تو پست بعدی میذارم!

تو خونه مامانم اینا رفته انبر دستی رو برداشته و موقع باز و بسته کردن چسبونده به شکمش و اونم شکمشو گاز گرفته (آخه بچه فضول تو چیکار به ابزار داری) و شکمش سرخ شده!

دیروز وقتی دایپرشو عوض میکردم سنجاق سر خاله اسما رو از تو دایپرش پیدا کردم! آخه بچه اونجا جای چیز قائم کردنه؟

وقتی میگی بیا بغلم بدو بدو میاد و خودشو چنان تو بغلم قائم میکنه که من کم میمونم پس بیافتم!

با دو تا سه چرخه آی حال میکنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:35  توسط مامان آرتا | 
سلام سلام ! هوا خوب است ! آسمان آبیست! بلبلان نغمه های بهاری میخوانند! حال ما هم خوب است! ببینین حال مامان آرتا چه خوب بید؟ آخه مامان آرتا هر وقت کاری رو که دوست داره انجام بده خوب خوب انجام میده حالش خوب میشه مثل الان! با تمام خستگی بازم کبکش خروس میخونه!

جمعه شب ما تولد گرفتیم! جای همه خالی بود! خیلی خوش گذشت! خانوما از ساعت ۶ برای صرف موسیقی و حرکات موزون دعوت بودن و آقایون از ساعت ۹ دعوت بودن! چهارشنبه مرخصی گرفتم و کلی از کارها رو به راه شد مشکلاتی که پیش اومد خیلی کم بود یکی از مشکلات بزرگی که پیش اومد ساعت ۱۱.۵ شب وقتی داشتم کارهای پایانی دسر رو انجام میدادم برق قطع شد و ژلاتینش کم شد و فرداش دیدم دسر داره بندری میرقصه! خلاصه که با هزاران مکافات و دعا و ورد خوندن دسر رو گرم کردیم و بهش ژلاتین اضافه کردیم! یکی دیگه از نرفتن به عکاسی به علت کمبود وقت بود و دیگری اینکه به خاطر اینکه دوسستم یه بسته فشفشه از آلمان برام آورده بود (فکر میکردم فشفشه است)نگو ای دل غافل عود خوشبو کننده است! خلاصه که وقتی اومدم فشفشه ها رو چیدم روی کیک و روشنشون کردم قیافم شش در چهار شد! اگه تو عکسها میبینید کیک و شمع ها بر عکسه از خرابی اعصاب اینجانب در آن لحظه است! آرتا هم خیلی همکاری کرد و یک آقای به تمام معنی بود به جز لحظه ای که آوردمش تو اتاق و همه بادیدنش جیغ و سوت و کف زدن و بچم کلی ترسید و زد زیر گریه! و من برمش تو اتاق و گفتم همه بشینن سر جاشون و ضبط رو هم خاموش کنن! تا ما وارد بشیم!

و اما عکسها:

کیک نیشخند

دائی مجتبی و آرتا

پدر بزرگها و مامانی در حال کیک بری

میز شام

حدود ۵۰ نفر برای شام مهمون داشتیم که خدا رو شکر همه چیز خوب برگزار شد! عزیزم ایشالله تولد ۱۴۰ سالگیتو بگیری! البته اونموقع فکر نکنم دیگه ما باشیم!

و اما کادو های اصلی

قاب عکس نقره کادوی مامان و بابای مامانی

مامان و بابای بابائی سه چرخه عیدی رو به حساب تولد هم گذاشتن!

پلاک طلای سرباز هخامنشی: خاله متین و عمو عارف

سرخ کن: عمه نسرین(سر جمع عیدی و دندونی و تولد)

خاله اسما (الاغ رقاص )و دائی مجتبی (خرسی)

دست همه درد نکنه! خیلی زحمت کشیده بودین!

پ.ن ۱: نیلدا جون میدونم که اینجا رو میخونی! خیلی جاتون خالی بود! ایشالله روزی باشه که اینجا باشین و بازم دور هم باشیم

پ.ن۲: نظرات پست قبلی رو تائید میکنم ولی بازی بمونه واسه پست بعدی!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:42  توسط مامان آرتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی
اموزش آشپزی
کلیپ های فلش!
ترانه های کودکان
مادرنمونه
روند رشد کودک!
مركز لرزه‌نگاري كشوري
6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

پریسا جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
شيطونك خاله = برديا
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
دفتر خاطرات خانواده ما(کامیار)
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
ملوسکم
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
ستایش کوچولو
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
مهدیار ثمانه جون
زهرا جون و نی نی
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
شایگان کوچولو
مزدا و پیشی
هستی جون
تی تی خانوم و روزگار
سودی جون مامان آروین کوچولو
پت و مت
نی نی دینا
من و زندگی
ترلان پروانه!
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
بهاره جون
زهرا جون
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
شیوا جون
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون

  RSS