
|
|
اول از همه تشکرات صمیمانه اینجانب را به خاطر تبریکات صمیمانه تولد آرتا پذیرا باشید!
سلامی به گرمی این روزهای خشک و گرم بهاری! من هر روز وقتی میبینم از بارون خبری نیست دلم میگیره! خدایا خودت به خیر بگذرون!کنار خونه ما یه تپه جنگلی هست که هر سال سر سبز و پوشیده از چمنه! ولی امسال مثل کویر شده! وقتی میبینم از بهر خبری نیست دلم میگیره! و این خبر نا خوشایند که خشکسالی در راه است! ما فردا تو خونمون جشن تولد داریم! دیروز تو خونه آرتا داری کردم! آخه به اسرار شوشو چند روز پیش رفتم مهد دیدم که آرتا رو بذاریم مهد! مامانم خبر نداشت! و من یه روز رفتم مهد دیدم! و اومدم خونه و شروع کردم به گریه کردن هی هر کی میگه چی شده گریم بد تر میشه! تو دوران مریضی مامانم خالم بیشتر خونه اونا بود ! و خلاصه که آخر سر گفتم رفتم واسه آرتا مهد دیدم! آخه اگه بره مهد کی دیگه نازشو میخره! کی دیگه دنبالش میافته بهش غذا بده! و بازم شروع کردم! که مامانم مثل اسپنی پرید و گفت تو غ ل ط کردی رفتی مهد دیدی! به همهین راحتی به همین خوشمزگی! خلاصه که دیروز اون خانومه نیومده بود و من هم تو خونه موندم هم کارهای تولد رو انجام بدم هم واکسن یک سالگی ارتا رو بزنم! این بچه نمیدونم از کجا شدیدا محیط ها رو شناخته و سر گرفتن قد و وزن یه کولی بازی از خودش در آورد که بیا و تماشا کن! سر واکسن هم بد تر! خلاصه که بدبخت اون بچه هائی که بیرون منتظر بودن کلی ترسیدند که احتمالا اونجا قراره گوشت تنشونو ببرن! دیروز کلی از کارهامو انجام دادم !دسر و شب ساعت ۱۰ شروع کردم و وقتی شیرش به جوش اومد و ۴ دقیقه باید تایم میگرفتم بعد پودر ژلاتین میزدم برقها رفت و حسنی موند و گاوش! خلاصه که زیر نور شمع همراه با بک گراند گریه های شیر پسرمون دسر درست کردم ! خدا به داد دسر خورها برسه! خدا کنه بگیره فقط! دعا کنین کارهام خوب پیش بره! آخه این اولین مهمونیه پر جمعیت بنده است! پسر عسلمون هم کلی پیشرفت زبانی داره! به مامانیش میگه هانه ! نون با تشدید و ه با فتحه! وقتی رژه میره بهش میگیم هد دو سه چهار اونم شروع میکنه میگه هد هد (با فتحه ه) دیده وقتی من کاارد دارم گوشی رو بین کتف و کله مبارک قرار میدم و فک میزنم! اونم دقیقا این کار رو میکنه! دو روزه کلاسهای آموزشی کذاشتن کلاه بوقی داریم که با همکاری فرااوان این شازده چند تا کلاه پاره کردیم!
به یه عالمه بازی دعوت شده هستیم! یکیش اینه که خودت رو تعریف کن! من اول خودمو تعریف نمیکنم اینو میذارم به عهده شما ها! بهم بگین به نظرتون من چجور آدمی هستم! کاملا رک باشین ! هم از نظر اخلاقی ! هم از نظر قیافه ! هم از نظر هیکل! البته شاید بعضی ها بدونن! به همین خاطر کانت دونی رو تا چند روز تائیدش نمیکنم و آخر سر همه با هم! خواهشا همه نظر بدین
یه بازی دیگه هم گلی دعوت کرده که یه عبارت ۶ کلمه ای بگو! خدایا دلم بارون- بهار- سبزه میخواد و اینهم جمع ۶ نفره که باید لینکشون هم بکنیم شرمنده باید فقط ۶ نفر رو دعوت کنیم! ویدا مامان راستی- مرجان مامان شهراد- مریم مامان آرین- سحر مامان امیر رضا- شیلا مامان نیما - پریسا مامان کامیار
پ.ن: از همه دوستانی که جویای حال مامانم شدن تشکر میکنم حالش خدا رو شکر بهتره! البته هنوز بخیه ها رو بر نداشتن ولی روز به روز بهتره! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:38 توسط مامان آرتا |
|
|
آرتای ۳ روزه
آرتای ده روزه
آرتای ۴۵ روزه!
آرتای دو ماهه
آرتای سه ماهه!
آرتای چهار ماهه
آرتای پنج ماهه
آرتای شش ماهه
آرتا هفت ماهه
آرتای هشت ماهه
آرتای نه ماهه
آرتای ده ماهه
آرتای یازده ماهه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:45 توسط مامان آرتا |
|
|
اول از همه یه Ctrl+F5 بزنید
(قراره شازده پسر ما کاندید بشه این تبلیغشه) نازنینترین گلم الان درست یه ساله که خدا تو فرشته کوچولو رو برای ما فرستاده تا بیش از پیش شاکرش باشیم! خدایا ازت به خاطر همه چیز ممنونم تولدت مبارک آرتای خوشگلم ایشالله سالیان سال بتونیم تولدت رو جشن بگیریم!
بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن يکي به نيت تو يکي از طرف من الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد اينا يه يادگاري توي خاطره هاته ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد تولدت عزيزم پراز ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون الهي که هميشه واسه تبريک امروز بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون جشن تولد ادامه دارد..... پ.ن.۱ مامان عزیز تر از جانم رو دیروز جراحی کردند! (عمل فتق یا فطق)و من اینروزها خیلی سرم شلوغه ببخشین که زیاد نمیتونم پیشتون بیام! الان رفته بودم بیمارستان به سلامتی مرخص شد! برای سلامتیش دعا کنید! پ.ن۲: فردا علاوه بر آرتا تولد رایان کوچولو فریبا جون هم هست! فریبای عزیز چقدر دلم میخواست با هم تولد بگیریم ولی تو دیگه بنوشتن ادامه ندادی! از اینجا تولد رایان خوشگل رو بهت تبریک میگم! به امید روزی که به جمع ما برگردی! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:54 توسط مامان آرتا |
|
|
امروز سه شنبه است فردا چهار شنبه ! پس فردا پنج شنبه !پسین فردا !آخیییییییییییییییییییییی پسر خوشگل من یه ساله میشه! کی باورش میشه! مثل اینکه دیروز بود! وای که چه زود گذشت!
-وای چی بگم از این شیطون بلا که کلی دلبری میکنه! دیروز رفته بودیم ولیعصر بچرخیم با یه وجب قدش دستش رو هم نمیداد به دستمون و راه افتاده بود جلو جلو میرفت بعد یه جائی ماشینی چیزی میدید پشیمون میشد برمیگشت و میخواست دست به چرخ ماشینه بزنه حالا هی بهش بگو بیا بریم! -اینروزها چیزهای عجیب و غریب تو خونه ما زیاد اتفاق میافته! درب قابلمه از کشوی لباسها بیرون میاد! شیشه شیر آرتا از تو کشوی قاشق ها! لنگه کفشش از تو مینی سوپر ! کلاهش از تو کولمن! برس از توی قابلمه! خلاصه که برای پیدا کردن هر چیزی ۲ ساعت وقت لازمه! - این آقا بلای ما یاد گرفته از پله بالا بره! از دستش میگیرم پاهاو یک در میون مثل آدم بزرگها میذاره رو پله ها و بالا میره! -آرتا کلید ctrl + z یا همونundo : این شیطون بلا شده کلید کنترل زد ! هر جا میرم مثل سایه دنبالمه و همه کارهامو اندو میکنه! مثلا لباس رو تا میکنم میذارم تو کشو و اون زودی کشو رو باز میکنه لباس رو در میاره و با خودش میاره وسط اتاق! هر جا باشم اونم اونجاست و مشغول خرابکاری! - آرتا عصای دست مامان: وای به ساعتی که یکی بخواد جارو بکشه (از هر نوعی) زودی میاد و جیغ های وحشتناک میکشه که بده جارو رو به من و مثل آدم بزرگها دسته جارو رو میگیره و عقب جلو میکنه و اینور اونور میره! فقط نمیدونه که سر جارو رو به هواست یا زمین!
- دیگه از تختش میتونه بیاد بیرون و شبها یهو میبینی یکی کله ملق افتاد روت! -ما به این نتیجه رسیدیم که این عسل ما یهو شروع به جمله گفتن خواهد کرد قبل از گفتن کلمه! آخه شروع میکنه یه چیزهای نا مفهومی رو به صورت جمله و شدیدا با احساس میگه! بعضی وقتها سوالی! بعضی وقتها تعجبی و بعضی وقتها تعریفی و گلایه ای! جالبش اونجاست که منم بر میگردم باهش جواب میدم بعضی وقتها درست جواب میدم بعضی وقتها میبینی عصبانی شد اونوقته که میفهمم قضیه رو اشتباهی فهمیدم! اونروزی اومده یه چیزی گفته منم برگشتم بهش گفتم راستی؟ عصبانی شد و قهر کرد! - ما بالاخره فیلم سنتوری رو دیدیم! البته در ۵ قسمت ! باید بگم سریال سنتوری رو دیدیم! آخه مگه این زبل خان میذاره! امروز هم قراره پولشو بریزیم به حساب آقای مهرجوئی! مهرجوئی بازم حرف اول رو زد! درسته که تو نقد ها خونده بودم که فیلمش قابل پخش تو خانواده نیست و اینا ولی فیلمش خیلی هم خوب بود! البته بعضی جاها به تصویر کشیده شدن چگنونگی مصرف مواد مخدر رو قبول ندارم! ولی در کل به فلاکت کشیده شدن زندگی معتاد رو خیلی خوب به تصویر کشیده! یادتون باشه مهرجوئی و تهیه کننده اش یه شماره حساب اعلام کردند که هر کی فیلم رو دید پول سینما رو بریزه به حسابشون و گفتن میخوان صرف کارهای خیر بکنن! البته به نظر من اگر خرج کارهای خیر هم نکنن اشکالی نداره چون حقشه! فیلم خیرات نمیکنه که! - تصمیم جشن تولد به این صورت شد که تولد با یک هفته تاخیر تو خونه خودمون برگزار بشه و از فامیل خودم فقط خانواده خاله ام رو دعوت کنیم و کل خانواده شوشو(شوهر ذلیل به تمام معنا به من میگن) البته این به این دلیله که خانواده شوشو کم جمعیتن و با احتساب همه بچه ها و بزرگتر ها ۲۵ نفر نمیشن در حالی که خانواده دائیم اینا ۲۵ نفرن و عمه ام ۴۰ نفر و خاله ام ۱۰ نفر ! حالا میدونم اگه به گوششون برسه کلی شاکی میشن ولی چیکار کنم باید تالا بگیرم اونموقع! خانومهای فامیل از ساعت ۶ دعوتن برای بزن و بکوب بعد ساعت ۸.۵ آقایون تشریف میارن بعد شام هم کیک میاریم! فقط من دیروز رفتم بیرون اصلا لباس تو لباس فروشیها نیست و همه لباسهای عید رو حراج کردن! شاید همون لباسهای عیدشو تنش کردم! - ما کلی تو عروسی افتادیم! این پسر دائی عجول ما (۱۹ ساله) میخواد حتما مراسم بگیره و ۲۸ ادیبهشت دعوتمون کردن! ۲۶ ادیبهشت هم ارومیه عروسی دختر دختر دائیم دعوتیم! خرداد هم عروسی پسر خاله ام! با مامانم دیروز حساب کردیم با احتساب کادوی مکه پسر دائیم و نی نی دختر دائیم تا شهریور ۱۰ تا کادو به خاوناده مادریم باید ببرم ! دائی من ۶ تا بچه داره که الان دیگه همه ازدواج کردن! هر سال سه چهر بار باید طرف اونا کادو ببریم! یا ازدواج میکنن یا بچه دار میشن یا خونه میخرن یا زیارت میرن و بعد از اول! جالبه نه؟! از طرف گلی به بازی کارتونهای دوران بچگی دعوت شدم بازی میکنیم: کارتونهائی که من دوست داشتم! به نظر من کارتونهای اون زمان خیلی نرم تر و خوبتر بودند! از هیچ گونه خشونتی توشون استفاده نمیشد! من از اون بچگی عاشق کارتون دیدن بودم! بامزی یا بانزی قویترین خرس جهان! بارباپاپا! یوگی و دوستان! تلسی تاکسیدو! قوریل انگوری! پلنگ صورتی ! حنا دختری در مزرعه! بن و سپاستین! الفی افکینز! مهاجران! بچه های کوه آلپ ! خاونده دکتر ارنست! رامکال! و در سالهای بعد با خانمان و کارتون فیووریتم بابا لنگ دراز! آخه همه منو شبیه جودی ابوت میدونن! یه فیلمی هم کوچیک که بودم نشون میداد که سه دختر و پسر بود به اسم جیم و جما که خیلی دوست داشتم! جمعه صبحها از شبکه استانی هم کارتونهای سیندرلا و زیبای خفته و گربه های اشرافی رو نشون میداد که از فیلمهائی بود که هر کسی ندیده بود و خیلی عالی بودن! جمعه تفلد یادتون نررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررره
عاشق چرخ ماشین
آرتا و پدر بزرگش
در راه عظیمت به کنار دریا با زوم ۱۵ برابر
در موقع رفتن بابائی نتونست ادامه بده و اونجا اطراق کرد باز هم با زوم ۱۵ برابر گرفته شده
در حال دیدن فیلم لباسشوئی
تاب تاب عباسی خدا منو نندازی! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:26 توسط مامان آرتا |
|
|
داشتم فکر میکردم که چرا دور و بر من اینهمه خلوته! دوباره یاد دوستهام افتادم! همه دوستان خوبی که تا باهاشون صمیمی شدم گذاشتن از اینجا رفتن یه شهر دیگه! هییییییییییییییییییی یاد همه دوستهام بخیر! من از بچگی یه عالمه دوست داشتم که اکثرشونو تو جابجائی خونمون از دست دادم و مرحله جدیدی تو زندگیم شروع شد! تو خونه ای که تو ولی عصر ساخته بودیم یه همسایه داشتیم که بعضی وقتها پشت نرده های خونه رویائیشون یه دختر با لباس سفید و صورتی با دامن که همسن و سال من به چشم میخورد با یه گربه سفید و زرد! یه خونه که نبش بود با یه مدل اروپائی و پنجره های چوبی کشوئی کوچک و نمای رومی که جلوی یکی از پنجره هاش تکثرا یه گربه مینشست! (گربه هاندازه پنجره بود) خیلی دوست داشتم با این دختر به ظاهر مغرور دوست بشم! (من کلا از افرادی که مغرور باشن و سخت بشه باهاشون دوست شد خوشم میاد) هر وقت سراغ خونه نیمه کارهمون میرفتیم تا از پیشرفت کار مطلع بشیم و اون دختر رو که بعدا فهمیدم اسمش نازیاست و نازی صداش میکنن با یه بهونه ای یه چند کلمه باهاش صحبت میکردم(خودم کلاس چهارم بودم) تا اینکه اسباب کشی کردیم و شدیم همسایه دیوار بدیوار! روزهای اولی که اسباب کشی کرده بودیم اونا اومدن خونمون و این شد سرآغاز یک دوستی ریشه داردر زندگی ما دو تا! هر دوی ما یه گربه داشتیم که اسم گربه من میشی بود و از گربه های توسی رنگ پلنگی بود که یه طوق سفید دور گردنش بود و زیر شکم و پاهاش سفید بودن با چشمهای سرمه دار و گربه اون اسمش پیشی بود سفید و زرد و نارنجی و قهوه ای که خیلی هم با ادب بود! یادمه در اولین دیدار اونا شیفته گربه من شده بودن و مامانش پیشنهاد داد که یه در مخصوص برای رفت و آمد گربه هامون بذاریم
اونا یه خانواده چهار نفره نسباتا مرفه بودند که چند سالی تو آمریکا زندگی کرده بودند ! نازی یه داداش داشت که در نوزادی دچار سیاه سرفه شده بود و به خاطر تزریق آمپولهای قوی ناشنوا شده بود اون یه نابغه بود! ما روزهای خیلی خاطره انگیز و خوبی رو در کنار هم داشتیم! طبقه دم خونه ما و خونه اونها از طرف حیاط یه بالکن داشت که اگه میرفتی روی نرده بالن از روی دیوار میتونستی بپری تو بالکن اونها! و تمام وقت ما روی اون دیوار مشترک میگذشت! وقتی میخواستیم رو دیوار بریم دست میزدیم و با صدای کف زدن اون یکی متوجه میشد و جواب میداد و یه علامتی هم برای اینکه نمیتونم بیام داشتیم! اصلا از در خونه هم نمیرفتیم و راه رفت و آمد ما همون دیوار بود! حیاط خونه اونها چمن بود و سرازیری! چقدر رو اون چمنها غلت میخوردیم و از توتها میخوردیم و گیلاس میچیدیم و کیف میکردیم ! پیشی اونها تبدیل شده بود به یه گربه هرزه و همیشه خدا ح ا م ل ه بود! و هر بار یه چهار تائی میزائید! و ما مراسم اسم گذاری بر گذار میکردیم شیرینی و میوه و اذان و اقامه دو تا هم مدرسه ای! همیشه با هم! چند ماهی که خدا بیامرز بابای نازی رفت ترکیه و من هرشب خونه اونا میموندم چقدر خوش گذشت! چقدر حرص مامان نازی در آوردیم وقتی که از روی کتاب داستانی که از آمریکا آورده بودند اتاقشو تزئین کردیم! جالبش اینجا بود که این اتاق نقاشی بود نه عکس! چقدر با مینی پیانوئی که روی جامدادیمون بود آهنگ کشف میکردیم! ما فدائیهای تعصب خانوادمون بودیم ! چون میگفتند باید درس بخونین و اگه بهمون اینقدر فشار نمیآوردند الان یکی از آهنگ سازان و موسیقی دانان سرشناس بودیم بعد ها توی دانشگاه یه دوست خیلی صمیمی داشتم به اسم مریم! اون تنها کسیه که از اسرار دل من خبر داره که اونها هم رفتم تهران! سپیده یکی از ما سه تفنگدار(من و نسرین و سپیده) بود که اینجا ازدواج کرد بعد شوهرش از کار اخراج شد رفتن تهران و اونجا از شوهرش جدا شد و دوباره ازدواج کرد! چند روز پیش اومده بودن خونمون ! اونم خبر داد که دارن برای همیشه میرن دوبی ! دوست دیگه ام هم سولمازه که قدمت دوستیمون میرسه به سالهای ۶۶-۶۷! و اونم الان اسکاتلنده و داره دکترا میونه با دو تا دختر دو قلوی شیرین و شیطون به اسمهای رز و ارکید! حالا هر کی دوست داره از ایران بره بیاد با من دوست بشه! راستی جمعه تولد عزیزترین موجود زندگیمه! همه تشریف بیارین و خونمون رو مزین کنید!
زیباترین نقاشی امسال!
فکر کردین اگه به من میوه ندین دستم نمیرسه! !
یه نوع بازی جدید در شطرنج! (قابل توجه مامان راستین! یاد بگیر
ماشین سواری هم بلدیم!
دارم سنگ جمع میکنم بزنم شیشه مردم رو بشکنم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:54 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام! دوستان بیسیار بیسیار خوب من! من حالم کلی بهتر شده! و دپرشن اینجانب کلی بهبود یافته ! بالاخره بعد از هزاران مکافات ما ۱۳ رو رفتیم بیرون! ما هر ساله میریم به شیخ ولی یکی از سواحل دریاچه نمکین ارومیه! به یه باغی که مال دائی مادر شوهرم بوده و اونو آ م و ز ش و پ ر و ش به زور صاحب شده! ولی به وصیت اون خدا بیامرز هر ساله خاندانش میرن اونجا تا ازش استفاده کنن! من اونو ندیده بودم ولی نامه هائی که شوشو ازش داره و براش نوشته رو خوندم! و بعد از ازدواجمون هم باهاش نامه نگاری داشت ! اون تو آلمان زندگی میکرد و مرد خود ساخته و متنولی بود! وقتی قضیه قصد ازدواج شوشو رو شنید کلی بهش نصیحت کرد که ازدواج نکنه و براش زوده و شوشو بره آلمان پیش اون و درسش رو ادامه بده ولی وقتی شنید که ازدواج کرده طی یه نامه ای کلی براش آرزوی خوشبختی کرد و یه مبلغی رو هم به عنوان هدیه برامون فرستاد که اونموقع کلی به دردمون خورد خدا رحمتش کنه! و ما از وقتی ازدواج کردیم همه ساله همراه خاندان شوشو میریم اونجا! کلی هم خوش میگذره! امسال مثل سالهای قبل نبود فوتبال و والیبال بازی نکردیم و این به خاطر وجود آرتا و عرشیا بود که یه رنگ دیگه ای به ۱۳ بدر ما داره بودند! آرتا امسال بد اخلاق شده بود فکر کنم به خاطر سرما خوردگیش بود! ولی از محیط کلی خوشش اومده بود! توی شن زار کلی قدم رو میرفت و با پاش توپ شوت میکرد و سنگ جمع میکرد یا روی شنها دراز میکشید! متاسفانه دریا کلی خشکیده و با سال اولی که (سال ۸۰) رفته بودم اونجا تا حالا یه عالمه دریا عقب رفته فکر کنم یه کیلومتری میشه! و ما دسته جمعی راه افتادیم بریم کنار دریا که آرتا وسط راه خابش برد شوشو جونم برگشت و ما ادامه دادیم پاهامون توی گلها رفت و سیاه شد ولی ادامه دادیم تا رسیدیم کنار دریا و رفتیم تو آب و پاهامون حسابی نمکی شد و شلوار جینم هم خیس آب نمک شد! ولی کلی کیف داد! عصر هم برگشتی! جالبش اینجا بود که رفتنی حدود ۲ ساعت و برگتنی سه ساعت تو خواب بود! رفتنی تو شبستر آرتا از خواب بیدار شد و به شوشو گفتم که بر نگرده تا آرتا نخواد بیاد جلو که دیدم خودش دست به کار شده و از زیر کمر بند بیرون اومده و سر پا داره از توی صندلی ماشین بیرون میاد! که سرم گیج رفت! زودی برش داشتم و آوردمش پیش خودم!
همسر عزیزم ازت بابت همه چیز ممنونم که اینهمه مواظب آرتا بودی که به من خوش بگذره! دیروز هم خونه بودم و باهاش کلی کیفیدم! از کارهاش بگم که - پسر خوشگل من دیروز کولمن بزرگ رو گذاشته بود و همه اسباب بازیهاشو مثل یه مورچه زحمت کش دونه دونه میاورد و جمع میکرد توش بعد از اونجا در میاورد و میبر توی کابینت! -وقتی میخوام توی لباسشوئی لباس بیاندازم دونه دونه لباسهار ور میداره و میاره وسط خونه! -وقتی میخوام با تلفن صحبت کنم میاد از کول من بالا میره و روی کله ام سوار میشو و موهامو میکشه ! دیروز هم اول رفته از پشت هولم داده و بعد پشتم نشسته و با پاهاش میخواست منو بیاندازه پائین! -وقتی یکی پشت کامپیوتر میشینه میاد اون پائین وایمیسته و چنان گریه سوزناکی میکنه که دل سنگ هم براش آب میشه! بعد که بغلش میکنی مثل اینکه همون آدم نیست و چنان میخنده و میپره رو میز که خدا میدونه! - با پاهاش توپ بازی میکنه و دنبال توپ میدوه و با پاش شوت میکنه! - یه اسباب بازی خانه سازی داره که تو یه ظرفیه شبیه شیشه شیر ولی بزرگ! تا میخوام تیکه های اسباب بازیهای ولو شودشو رو جمع کنم زودی از راه میرسه و با دستاش ظرف و تکون تکون میده و خالش میکنه رو زمین! - عاشق ظرفهای درب داره و گذاشتن درشو و پیچوندن اون! هر چی دستش بیار میذاره روی یه ظرفی و کیف میکنه! -وسائلشو میذاره توی ظرفها و اینور اونور میبره! اینم یه چند تا عکس سیزده بدری !
در حال رانندگی!
آرتا و عمو فرهاد (پسر دختر خاله بابائی)
آرتا و شکوفه های بهاری! (بعبعی خان ما گلها رو میخورد)
آرتا و نیلوفر (دختر دختر خاله بابائی)
آرتا و عرشیا(کلاهشو تو سر عرشیا شناخته و داره کلاهبرداری میکنه)
اینم یه عکس دیگه پ.ن: بعد از کلی نخوابیدن و درد کشیدن دندونهای بالای آرتا نیش زد! دندوناشو قرچ قروچ به هم میکشه کیف میکنه ولی من حالم بد میشه! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 8:54 توسط مامان آرتا |
|
|
بیخوابی بد جوری در سلولهای بدنم رخنه کرده! امسال عید اصلا خوش نگذشت! بد هم نبود ها! ولی خوب بیشتر اهالی فامیل در مسافرت بودند! رفت و آمد ها شدید کم بود! چرا در عید کمترین شادی در اطرافمان وجود ندارد!؟ شادی ما ایرانی ها هم عجیب است! مثلا عید است و سال نو! شادیمان جمع شده در خوردن یک عالمه شیرینی و آجیل و میوه پشت سر هم مثلا در پنج شش جا پشت سر هم! جمع شده در پز دادن لباسهای نویمان! جمع شده در نشان دادن وسائل جدیدی که برای خانه مان خردیده ایم! و دید و بازدید های اجباری! در دید و بازدیدهائی که مثل قائم موشک میمونه! که باید زود زود خونه ۲۰ نفر رو تو یه روز سک سک کنی! اونوقت آیا واقعا تو دلمون شادیم؟ ! راستی شما بلدید که وقتی شادید چیکار بکنین؟ مثلا میخندید؟ جیغ میکشین؟ موسیقی شاد گوش میدید و میرقصید؟ هوا میپرید ؟ ماشین مردم رو چپ میکنید؟ ترقه میترکونید؟ با جمع به پایکوبی میپردازید؟ همدیگه رو بغل میکنید؟ پشت کامپیوترتون میشینید و وب گردی میکنید؟ چیکار میکنید؟ موافقین که حتی شادی کردن هم از یادمون رفته؟ ولی بگو برای یه فیلم زپرتی گریه کن! چنان گریه ای میکنیم که اگه یه ناشناس هم از اون دور رد بشه جگرش کباب میشه! راستی وقتی حوصله تان سر میرود چه میکنید؟ ما که در شهرمان جائی نداریم که برویم و شاد باشیم! گه و بیگاه یک کنسرتی براه میشود که آن نیز اگر تا آخر اجرا شود باید تعجب کرد؟ در شهر ما وقتی همه حوصله شان سر میرود معلوم است که چه میکنند! اگر زمستان باشد که در خانه میمانند و عزا میگیرند! ولی اگر تابستان باشد یا میروند فلکه بزرگ ولی عصر و ۱۰۰ بار دور خودشان میگردند و چنان جمعیت کیپ تا کیپ میشو که تنفس هوای تمیز تقریبا نا ممکن میشود! یا میروند آبرسان یا میروند شهناز و یا رشدیه و ویندو شاپینگ کار اصلیشان میشود! و حالا در نظر بگیرید که شهر ما یک نمایشگاه بین المللی هم دارد که در جای خوش آب و هوائیست و مردم بیچاره شهر من بی توجه به عنوان نمایشگاه بیشتر برای هواخوری به آنجا پناه میآورند! و اگر حس کنی که عصر حوصله ات سر خواهت رفت باید صبح ساعت ۵ فکرش را کرده باشی و بزنی از شهر بیرون! و آنقدر دور بروی که همه نتوانند آنجا بیایند تا بتوانی هوای آزاد را تنفس کنی! بعضی وقتها دلم برای جنگلی بی سر و صدا تنگی میشود ولی آیا میتوان آنرا این نزدیکی ها یافت ؟ نه! و امروز از آنروزهای خداست!
از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و دلخسته ام زماه از حال من نپرس که بسیار خسته ام! حدود دو هفته دیگه تولد آرتاست! در این مورد هم دیگه هنگ کردم! نمیدونم چیکار کنم تولدشو! از یه طرف میخوام مفصل بگیرم تولدشو! از طرف دیگه فامیلمون مثل دانه های بهم چسبیده گیلاسن که دست به یکی بزنی یه عالمه اش به دستت میاد! و باید از یه طرف قیچیشون کنم! اگه دعوتشون نکنم باید از فامیل خودمون هیچ کس به جز مامانم اینا نیان! اونوقت تو تولد تو جمعیت مثیر خانواده بابائی گم میشیم! از یه طرف میخوام دامبول دیمبول راه بیاندازیم! از طرف دیگه توی فامیل افراد مومن زیادن! بعضی وقتها میخوام اصلا فامیل رو دعوت نکنم و فقط به دوستان بگم که اینطوری هم نمیشه! شوهر عمه نسرین از اشخاص بس مذهبی شدید و متعصبه! و این شده برامون یه مسئله! از یه طرف هم با خانواده بابائی تو یه ساختمان زندگی میکنیم که هر کاری بکنیم اونا میفهمن! خلاصه که هنگیدم اساسی! مامانم میگه فقط خودمونی دعوت کن بیرون رستوران! اونقت با زهم شادیمون میشه خوردن ! اینقدر حالم بهم میخوره که خوردن رو شادی بدونیم! میخوام عصر برای خانوما مهمونی بگیرم که شوشو قبول نمیکنه! اصولا اگه نظر شخصی خودم رو بخواهید من بیشتر با رفقا خوشم تا فامیل زپرتی زوار در رفته امون! من همیشه معتقدم فامیل اجباریه ولی دوست اتخابی ! با هر کی بخواهی و باهاش راحت باشی میتونی دوست بشی ! و با فامیل مجبوری فامیل باشی! دونه دونه آی سی های مغزم دارن میسوزن! کمککککککککککککککککککککککککککککککک |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:40 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام سلام! صبح روز بهاری هشتم فروردین بخیر! دو شنبه ۵ فروردین صبح تو اداره با نیلوفر جون صحبت کردم و قرار بر این شد که حدود ساعت ۱.۵ بریم و اونا رو ببینیم! ساعت بیست دقیقه به ۱ از اداره مستخرج شدم و رفتم از خونه مامان اینا آرتا رو برداشتم و همراه خاله اسما و آرتا رفتیم سر قرار تو هتل! تو این قرار ها بچه ها نشونه خوبی هستن! تو ماشین بودم که از دور نازنین فاطمه رو دیدم و شناتمش ! آرتا و خاله اسما پیاده شدند و من رفتم ماشینو پارک کردم! ووووئییییییییییییییییی نازنین فاطمه اونقدر که فکر میکردم ناز نازی بود! آرتا رفت بغل خاله نیلوفر و نازنین هم اومد بغل من! ولی همه اش اسرار داشت که بیاد پائین! خلاصه که کلی باهم خوش و بش کردیم و حرف زدیم! و بچه ها هم با هم بازی کردند! محمد مهدی هم اونجا بود چقدر شیطون و بامزه است! خاله هم کلی زحمت کشیده بود و شرمنده مون کرده بود! آخه خاله جونی و عمو جون و نازنین جون راضی به زحمت نبودیم! شما مهمون ما بودین شما نباید زحمت میکشیدین! خیلی خوشگل بود مرصی مرصی مرصی! ما از اونجائی که خیلی هول هولکی اومدیم وقت نشد بریم از خونه دوربین بیاریم! و با موبایل عکس گرفتیم! خاله منتظر عکسا هستیم! اینم چند تا عکس از اون روز
آرتا و نازنین فاطمه
آرتا میخواد نازنین رو ببوسه
اینم کادوی خوشگل نازنین! مرصی
این یه عکس سه تائی از نازنین و محمد مهدی و آرتا و اما! بعد قرار رفتیم رستوران آذر آب! من از یه چیز این رستوران خوشم میاد و اون میز اوردرشه! این اولین رستوران رفتن آرتا بود! یه صندلی کودک گرفتیم و آرتا رو نشوندیم اونجا! ولی همه اش وول میخورد و میخواست در بره! براش سوپ دادم خورد! بعد یه کم دسر دادم خورد! یه کم کوکو و نرگسی ! ایشالله که ضرر نداره! آخه نرگسی با اسفناج درست میشه! خیلی هم خوشش اومده بود! ایندفعه رستوران شلوغ بود و اونطور که باید نتونستیم از میز اوردر استفاده بکنیم هر چیزی می اومد زودی تموم میشد! اونجا یه چند تا بچه کوشولو هم بود که ارتا میخواست باهاشون بازی کنه! از آستین یه بچه گرفته بود و اون میدوید و آرتا دنبالش! حرکات یه بچه ۱۱ ماهه رو دارین دیگه؟! بعد همه اش میخواست اونو بغل کنه که اون بچه ترسید و گریه کرد! نمیدوننم چه قضیه ایه از هر کی خوشش میاد میخواد یه حالتی مثل بغل کردن و بوس کردن داشته باشه که بچه ها میترسن از این کارش! آخی بچم زیاد بلد نیست! روز سه شنبه هم به فامیل گفته بودیم که خونه تشریف داریم و هر کی بخواد بیاد عید دیدنی! البته بعد از ظهر! که حوالی ساعت ۱۱ بود که دیدم در زدند! نگاه کردم دیدم دائیمه! وایییییییییییییییییی هنوز آماده پذیرائی نبودیم! همه میوه و شیرینی تو انباری تو پیلوت بود شوشو بدو بدو رفت و در دو مرحله همه رو انتقال داد بالا و بدو بدو میوه شستیم و همه چیز رو آماده کردیم! سید حسین هم اومده بود و کلی با وسائل و اسباب بازیهای آرتا ذوق کرده بود! آخه قبلا ها بچه ها از خونه ما خوششون نمیاومد ولی الان دیگه نمیخوان برن خونشون از بس خوش میگذره بهشون! آرتا هم بزرگ شدنشو نشون میداد! میخواست اسباب بازیهاشو از دست اونا بگیره! ساع ۳ هم پسر خاله ام اینا اومدند و عصر هم بقیه و مامانم اینا هم اومدن و آرتا یه عالمه عیدی از نوع اسباب بازی گرفت! از همه ممنونم! خاله متین هم یه تی شرت خیلی خوشگل و یه کمربند آورد که خیلی به دردمون خورد! شب هم مامان اینا رو برای شام نگه داشتم! اینم چند تا عکس
هفت سین ما
فرش جدید آتاق آرتا اولین عیدیش از طرف مامان و بابای مامانی!
آرتا با لباسهای عیدش!
آرتا در حال بوسیدن امین سوار بر سه چرخه عیدی از طرف مامان و بابای بابائی!
اینم یه عکس که دندوناش مشخص باشه! وقتی میخنده زبونشو میاره بیرون! یه عالمه با امین زحمت کشیدیم تا یه عکس بگیریم که دندوناش مشخص باشه! بعدا نوشت: امروز صبح حسابی بیحال و کم خوابم! چرا ؟چون دیشب خوب نخوابیدم ! چون آرتا هم خوب نخوابید! دیشب هم اصلا خوب نخوابید ! چرا؟ چون بچم حسابی ترسیده! منم حسابی ترسیدم! چون پریشب یه بلائی سر بچم اومد که خدا دیگه هیچ وقت به سر هیچ کسی نیاره! ماجرا از این قراره که پریشب رفتیم عید دیدنی خونه عمه ام! عمه ام با سینی چائی اومد تو اتاق و داشت تعارف میکرد که آرتا رفت پشت سرش وایستاد! و یهو عمه ام برگشت و سر آرتا محکم خورد به سینی و خورد زمین (زیر سینی) ! من دستپاچه زودی خم شدم آرتا رو بر دارم که آرتا بلمد شد و با سرش زد زی سینی! و سینی برگشت! و چائی ها ریختند روی سر و گردن بند دلم! اگه بدونید چه گریه هائی میکرد! و منم همراه اون گریه میکردم! بچم تا حالا همچین گریه هائی نکرده بود! بگردم که چقدر ترسیده بود! زودی خمیر دندون مالیدیم به قسمتهای سوختگی و فقط فوت میکردیم و باد میزدیم! هر کی هر چی دستش میرسید صدقه میذاشت کنار! خلاصه که حال همه مون حسابی گرفته شد! و با هزار مکافات تونستیم آرومش کنیم! خدا رو شکر فقط چند تا نقطه خیلی ریز تو گردن و مچ دستش قرمز شده بود! بعد برگشتیم خونه! آرتا خوابیده بود ولی من نمیتونستم بخوابم! تا نصفه های شب فقط گریه میکردم و اون صحنه رو نمیتونستم فراموش کنم! دیروز آرتا خیلی نا آرام بود ! دو شبه که نتونسته بخوابه! فکر میکنم ترسیده! نمیدونم باید چیکار کنم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:2 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام سلام سلام! سال نوی همه مبارک! الهی همه به همه آرزوهاتون برسین !الهی تو این سال نو فقط سلامتی باشه و شادی و خنده! الهی هیچ لبی بی خنده و هیچ دلی غمناک نباشه!
وای که هوا چقدر زود گرم شد! ما هم امروز غر غر کنان اومدیم سر کار! آخه بعد چند روز تعطیلی چی میشد امروز رو هم تعطیل میکردند تا یه رحمت هم نصیب امواتشون میشد! روز چهارشنبه سوری امسال برام خیلی متفاوت بود! واسه آرتا خوشگله چارشنبه لیق گرفتم! ولی یادم رفت طبق رسم قدیمی آینه بخرم !از اداره زودتر زدم بیرون و رفتم بقیه عیدی ها رو خریدم و رفتم دنبال آرتا و شوشو و د بدو خونه! عصری مامانم اینا اومدن و عیدی مارو آوردند! برای آرتا یه فرش کوچولوی پلنگ صورتی و واسه ما هم پول (به درخواست خودمون) و آجیل و سبزی! قضیه ما تو خونه به این شکل شده که من از این طرف جمع میکنم و آرتا از اون طرف میریزه! و کارم دوبل که سهله سوبل شده! کف خونه پره از وسائلی که آرتا از کشو ها در آورده و ریخته! خلاصه که تا دم عید فقط کار میکردم و به سختی خودمو تا لحظه تحویل رسوندم! لحظه تحویل هم که تلویزیون شرمنده مون کرد! دریغ از شادی! شبکه ۳ شمارش معکوس کرده بعد میگه عهه ببخشید سال تحویل نشده بعد میگه عههههههههه تحویل شده مثل اینکه! از موسیقی لحظه تحویل هم که خبری نبود! از تیک تیک ساعت خیری نبود!نه از یا مقلب القلوب! فقط نوحه رو کم داشتیم! حالا خوبه کانالهای دیگه شاد میزدن و زدیم اونور آب یه کم حرکات موزون از خودمون در کردیم! روز اول صبح بعد از تحویل رفتیم خونه مامان و بابای شوشو بعد هم رفتیم خونه خاله ام که عزادار بودند! بعد از ظهر هم رفتیم خونه مامانم اینا و بازم آرتا کلی عیدی گرفت یه سر همی خوشگل با بلوزش از طرف دای دای ! یه سرهمی خوشگل هم از طرف مامانم و ۱۰ هزار تومن از طرف خاله اسما و ۵ تومن هم سفته! بعد رفتیم خونه عمه بزرگم ! من این عمه ام رو خیلی دوست دارم! و باهاش کلی عشق میکنم۱ حدودا ۷۸ ساله است ولی اینقدر دلش جوونه که خدا میدونه! همیشه دامن بدون جوراب میپوشه! عمرا شلوار پاش نکرده! رو موهاش همیشه گل سر داره! لبش همیشه رژ داره! خیلی هم باسلیقه است! خیلی دوستش دارم! بعد هم رفتیم خونه دائی بزرگم ۶ تومن هم اون به آرتا عیدی داد! ۵ تومن هم همکارم روز آخر داده بود! خلاصه که همین طور داره جمع میکنه! روز دوم رفتیم خونه دائی کوچیکه! پسر کوچیک دائی کوچیکه ۱۹ ساله است! و ششمین فرزند خانواده و تنها مجردشون! اونجا خبر دار شدیم که ایشون هم نامزد فرموده اند! عصر روز سوم نیلوفر جون مامان نازنین فاطمه بهم زنگ زد که تبریزیم کلی کیفیدیم و امروز قرار گذاشتیم تا بریم هم دیگه رو ببینیم! کلی دارم ذوق مرگ میشم! امروز صبح بیدار شدن از خواب خیلی سخت بود! ولی به هر نحوی بیدار شدم و اومدم اداره و از اونجا هم برای دیدار یکی از دوستان خوب که مدیر گل یکی از ادارات هست رفتیم و الان هم دارم زود زود تایپ میکنم که برم سر قرار! عکسا رو هم زودی میارم میذارم! اولین روزی که باید اداره بیائیم خیلی برام سخته! باید همه اش یه جمله رو ان بار تکرار کنی! که عیدتون مبارک! و ...........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 11:26 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|