
|
|
سلام! خوب و خوشین ! این آخرین پستمه! تو این پست میخوام یه بازی طراحی کنم! یه بازی که مربوط به سال آینده است! از اونجائی که من عدد ۷ رو مقدس میدونم و یه ارادت خاصی بهش دارم میخوام بازی رو بازی ۷ تائی ها بکنم! ۷ تا آرزوی محال که داشته اید و و ۷ تا آرزوئی که دوست دارین تو سال بعد بهش برسین! اول بازی رو خودم شروع میکنم! البته یه جور دیگه این بازی در حال انجامه!
۷ آرزوی محال من: ۱: از بچگی دوست داشتم فضا نورد بشم! چقدر تو افکارم با این موضوع کلنجار رفتم! ۲: از بچگی تا کلاس سوم راهنمائی قرار بود جراح قلب بشم و تو لندن درس بخونم این شعار من بود ولی تو کلاس سوم راهنمائی تو جلسات آشنائی با مشاغل عاشق مهندسی شدم! و این شد آرزوی محال من! ۳: دوست داشتم یه شب بخوابم و صبح که بیدار شدم پسر باشم! ۴: تو آمریکا درس بخوونم! ۵: بابام برای قبول شدن از دانشگاهم یه ماشین بنز آخرین مدل برام بخره! ۶: شخص اول مملکت باشم! ۷: همه پسرا عاشقم باشن و سرم یه دعوای حسابی بیافته! آرزوهام برای سال بعد: ۱- قضیه انتقالم درست بشه! ۲- همه اعضای خانواده ام و همه کسائی که میشناسمشون سالم و سلامت باشن! ۳- یه سفر به مکه برم ۴-یه سفر به دبی برم ۵- یه سفر به آلمان برم ۶ -یه پیانو بخرم ۷- یه جائی بدون کنکور بتونم فوق بخونم حالا دوستان خوبم گلی جون - ویدا جون مامان راستین - مرجان جون مامان شهراد - مریم جون مامان آرین - ریحانه جون مامان سپهر- آسیه جون مامان نیوشا- صابره جون مامان آئین- تی تی عزیزم - سحر جون مامان امیر رضا- آرزو جون مامان آرش- نیلوفر جون مامان نازنین فاطمه- شیلا جون مامان نیما- سودابه جون مامان ملودی-الهام جون مامان غزل جون-منصوره جون مامان نورا-پت و مت عزیز-مامان مزدا شیطونه-پریسا جون مامان کامیار -مامان کوشا نی نی - هدیه جون مامان ایلیا - سوده جون مامان ایلیا-سودی جون مامان آروین- لاریسا جون مامان لاریسا-نازبانو مامان سینا-مریم جون مامان طاها و همه دوستانی که وبلاگ منو میخونن و اسمشون از قلم افتاده رو به بازی دعوت میکنم!
و اما این آخرین پست آرتا ناز نازی منه تو این سال پس بزارین تمام کارهائی رو که انجام میده رو تا جائی که یادم هست بنویسم! آرتای من حسابی وروجک شده و اصلا نمیشه یه جا نگهش داشت! عاشق درب قابلمه است چند روز پیش جلوی چشمش قابلمه رو از توی یخچال برداشتم گذاشتم روی گاز بعد میبینم کلی گریه میکنه بردم عوضش کردم! با پوشک با گریه گذاشته فرار کرده دنبالش کردم دیدم جلوی گاز داره گریه میکنه! در قابلمه رو بهش دادم ساکت شده! در قابلمه رو میذاره روی زمین و میچرخونه و کیف میکنه! یاد گرفته سوپر آشپزخونه رو باز میکنه و روغن مایع رو میزنه زیر بغلش و میاره تو خونه! هر روز نحوه باز کردن یه در کابینت رو یاد میگیره و همه وسائل آشپزخونه همه جا ولو شده! در کشوی قاشق چنگال ها رو باز میکنه و دونه دونه پرتشون میکنه وسط آشپزخونه! یاد گرفته همه اش از مبلی که جلوی اپنه بالا میره و میره روی اپن نیشینه اونروزی مبله رو از اونجا برداشتیم و رفته سراغش دیده نیست به خودش نگرفته و رفته سراغ بوفه! اینقدر با مزه شده بود که خدا میدونه! یه قلک داره که هر کی پول بده بهش توی اون میریزیم قلک شیشه ایه و توش دیده میشه! هر وقت هم زیپ کیف من باز باشه میاد سراغش و کیف پولمو بر میداره و با پولهاش بازی میکنه! همه رو خالی میکنه! اونروزی دیدم یه دو هزار تومنی برداشته و میخواد بندازه تو قلکش! قربون این هوشت برم خوشگلم! عاشق لیمو شیرینه و باید هم مدل بزرگترا بخوره! اینقدر دوست داره دنبالش کنم و بدوبدو در بره و بپره رو تخت! یا بابائی بهش بگه اومدم اومدم و بدو بدو بیاد بغل من قائم بشه! پیاده روی رو خیلی دوست داره! و دوست داره مستقل باشه و کسی دستشو نگیره! عاشق غذا خوردن مستقله و وقتی غذا رو با قاشق میذاری تو دهنش با زبونش میزنه بیرون و با دستش میخوره! همه اسباب بازیهاشو گذاشتیم تو کمدش گفته بغلش کنم و یه یه ربعی وایستادیم جلوی کمد تا این آقا نگاه کنه و کیف کنه! و کلی شیرین کاری با مزه که دیگه خیلی میشه اگه بنویسم!
دعای آخر سال: ایشالله این سال یه سال خیلی خیلی خوب برای همه بخصوص دوستان و خانواده عزیزم باشه! ایشالله همه سال شاد و بسیار خوبی رو شروع کنن و همه بدی ها رو تو این سال دفن کنن! همه به هر چی میخوان برسن! مبارک بادت این سال و همه سال |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:4 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام !صبح روز بس بهري اسپندانتون بخير باشه!امروز ميخوام از اتفاقات امسال !آرزو هام بگم!
من هر سال پشت سر رسيدم اين حرفها رو مينويسم ولي امسال ميخوام اينجا بنويسم!سال ۸۶ رو نصف شب در حالي شروع كرديم كه آرتاي جينگولي من توي دل مامانيش بود!كلي بزرگ شده بود و ماماني نميتونست تكون بخوره نفس بكشه!اولين تحويلي بود كه برف مي اومد!ژانويه و نوروز قاطي شده بود!تنها عيدي بود كه اصلا حال و حوصله ديد و بازديد رو نداشتم و ترس عجيبي تو دلم بود!نكنه ني ني بخواد زود بياد و دكتر پيدا نكنم!نكنه نكنه نكنه ........ ولي اين ايام رو با نقاشي كردن روي رختخواب آرتا براي خودم شيرين كرده بودم!اولي ۱۳ بدري رو هم كه جائي نرفتيم باز امسال بود!هر سال كلي فوتبال و واليبال ميزديم و امسال خودم شبيه توپ فوتبال بودم! بايد از نظر علمي كلي پيشرفت ميداشتم كه نشد!امسال از نظر كاري پيشرفتي نداشتم!از نظر زبان هم پيشرفتي نداشتم!وقتي به پشت سرم نگاه ميكنم سال خوبي داشتم!امسال سال خوك بود و سال جديد مثل اينكه سال موشه!ايشالله كه سال خوبي باشه! من براي سال آينده سلامتي براي همه رو آرزو ميكنم!ايشالله كه سال خيلي خوبي باشه!ايشالله كه يه سال موفق پر از شادي و موفقيت داشته باشيم! اينروزها من رفتم تو مود افسردگي!ديشب آرتا تا صبح نخوابيد و سرماخوردگي داشت!اصلا حال خوشي ندارم!نميدونم چرا )البته ميدونم چرا( ولي خوب به قول مولانا اين نيز بگذرد!فقط دعا ميكنم عمر اين روزگار بيرنگ كم باشه! اونروزي تو ماشين آهنگ نه نگو نميام فرزانه رو باز كرده بوديم تا اون ميگفت نه آرتا هم باهاش ميگفت نه! پ.ن ۱: طرقه درست کردن آش دندونی! خیلی از دوستان طریقه پخت آش دندونی یا همون دیشلیق رو خواسته بودند! مواد لازم : ۱-گندم خیس کرده یک کیلو ۲: نخود کمتر از نیم کیلو (خیس کرده) ۳: آب گوشت ۴: کشمش ۵: بادام ۶:گردو ۷ نمک ۸ رب گوجه فرنگی! طرز تهیه! گندم و نخود را خیس کرده میپزیم و میگذاریم لعاب بیاندازد! کمی آرد را در آب سرد حل کرده پس از پختن اضافه میکنیم تا لعاب بیاندازد! آب گوشت و نمک و در صورت دوست داشتن خیلی کم فلفل و خیلی کم رب به آن اضافه میکنیم! و میگذاریم آبش را بکشد! در صورت علاقه میتوانید گوشت فیله را پخته و ریز ریز کرده و به آن اضافه کنید! در پایان پیاز سرخ کرده و بادام پوست کنده و کشمش و گردو را مخلوط کرده و به صورت پیاز داغ در ظرف روی دیشلیق میریزیم! رسم ما اینه که ابتدا یه دونه گندم از آش رو به بچه میدیم میخوره و میگیم خدا سر و دندونشو محکم کنه! و بعد هر کی از این آش بخوره باید یه کادوئی واسه بچه بخره و اکثرا سعی میکنن از این آش نخورن که مشمول ذمه نشن |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:0 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام سلام سلام! صبح روز ۲۲ اسفند بخیر! دیروز من نبودم و شب مثل یه جسد افتادم تو رخت خوابم! میدونید چرا؟ پریروز که از اداره برگشتم خونه مامانم مامانم گفت که یه جفت کفش خریده که مشکل داره پاشو با هم بریم تو تو ماشین بشین من برم عوضش کنم! (آخه پای مامان جونم یه مدتیه درد میکنه و اگه خودش میرفت باید یا با تاکسی میرفتت و یا خیلی دوتر تر ماشینش رو پارک میکرد ! منم از اونجائی که خیلی خسته بودم نمیخواستم برم ولی از آنجائی که فکر کردم بهش بر بخوره گفتم باشه پاشو بریم! اصلا هم تو مود رانندگی نبودم! رفتیم چهار راه آبرسان و جلوتر از ما دو تا ماشین تصادف کردن و به زور ازشون گذشتیم و مامانم پیاده شد و من رفتم زیر پل پارک کنم تا مامانم بر گرده و وقتی دور برداشتم تو آینه بغل رو نگه نکردم و یهو یه صدای مهیبو تکون سخت و هیچی رفتیم تو دل یه آردی! دو دستی دستامو کوبیدم تو صورتم! خلاصه که گلگیر چپ داغون شد! افسره اومد و طرف گواهینامه اش پیشش نبود و موند واسه عصر! کلی داغون شدم! اعصابم ریخت به هم! مامانم برگشت و تا صحنه رو دید حالش گرفته شد که به خاطر اون اینطوری شده و ........ رفتم مامان اینا رو رسوندم و از اونجا رفتم خونه از شانس بد من خواهر شوهرم اینا خونه مادر شوهرم بودن و رفتم بالا شوشو مثل همیشه خیلی آروم برخورد کرد ! اینقدر آقاست که تا حالا تو تصادفها یه تو هم به من نگفته و همیشه دلداریم میده که اشکال نداره کاریه که پیش اومده! ولی خیلی کلافه بودم یه دوش گرفتم ولی بازم حالم سر جاش نیومد!) خلاصه که عصری رفتیم قبل سر قرار رفتن رفتیم آبرسان یه مقدار گشتیم دیگه آرتا عاشق پیاده روی شده و میذاریمش زمین و از دستاش میگیریم بعضی وقتها هم دستاشو ول میکنیم و واسه خودش میچرخه! اینقدر با مزه راه میره که فقط دلم میخواد بشینم راه رفتنشو تماشا کنم! رفتی اسکان و من بالاخره یه کیف پسند کردمم ۴۰ تومن و خریدیم! صالا دلم نمیخواست اینقدر پول بالاش بدم ولی کیف ارزون اصلا امسال وجود خارجی نداره! کیف ورنی هم مد شده که من اصلا دوست ندارم و مطمئنم که بعد ۲ ماه دمده میشه! قیمتها هم که زیر ۴۵ پیدا نکردم! ۷۵ ۹۰ ۱۲۰ قیمتهای بسیار پائین کیفها بود! ولی کیفم رو دوست دارم با بارونیم هم سته! (اینم جایزه تصادفم)رفتیم سر قرار و بعد کلی معطلی افسره نیومد و قرار شد دیروز صبح ساعت ۹ بریم! من دیروز رو مرخصی گرفتم و رفتم سر قرار که افسره بود ولی طرف سر ۱۰ دقیقه دیر اومدنش بازم افسره رفت و ۲ ساعت بعدش اومد! بعد از اونجا رفتیم بیمه شخص ثالث و از اونجا هم بیمه بدنه و ساعت ۲.۵ مثل جنازه رسیدم خونه بدون خوردن صبحانه و چیز دیگری! دیروز حسابی تو مد ضد حال بودم حالا دعا میکنم که شب عیدی صافکار گیر بیاریم تا با ماشین تصادفی نریم عید دیدنی!
این شیطون بلای من کلی مقلد شده و اون روز که تو خونه داشتم براش نچ نچ میکردم دیدم داره با لبهاش ادای منو در میاره! بعد باهاش را میرفتم پا هامو مثل رژه رفتن گذاشتم و گفتم یک دو سه چهار یک دو ..... دیدم اونم با یه پاش داره این کا رو میکنه! خیلی با مزه این کار رو میکنه تا میگی یک دو سه چهار شروع میکنه به رژه رفتن و یه پاشو بالا میبره! منم کم میمونم که همونجا غش کنم! یه تقلید دیگه اش گفتن عهههه هستش! اونروزی خاله اسما بهش گفته عههههههههه نکن! اونم برگشته بهش میگه عههههههههههه ! بعد شوروع شده این میگه عهههههههه و اونهم جوابشو میده! حالا وسطها عصبانی هم شده و اخماشو کرده تو هم و میگه عههههههههههههه! یه کار جدیدش قهر کردنه! یه پسر قهرو ئی داریم که نگو! وقتی نتونه حرفشو به کرسی بنشونه و دراز میکشه رو زمین و صورتشو زیر دستهاش قائم میکنه و جیغ میکشه! دارین بچه ۱۱ ماه رو دیگه! کار دیگه اش کرفتن گوشی تلفن به گوشش و گفتن اااااااااااااااااااااااااااااا با فتحه است! جالبش اینجاست که اول شماره میگیره بعد میگیره به گوشش و شروع میکنه به حرف زدن ولی اگه مکالمه واقعی باشه و کسی پشت تلفن باشه هیچ حرفی نمیزنه و به قسمتی که ازش صدا در میاد نگاه میکنه! کار دیگه این آقا کوشولو بالا رفتن از مبل و از اونجا رفتم روی اپن و نشستن اونجاست خیلی خطر ناک شده! از خرید های عیدمون جورابها و کلاه کپ آرتا و ۴ تا عیدی مونده! این شوشوی تنبل من نمیاد بریم دنبال فرش! فردا هم کارگر دارم خدا کنه بد بیاری نیاد سراغم! فردا هم یازدهمین ماهگرد عسلکمونه و یه ماه داریم تا اولین تولدش! وایییییییییییییییییییییی یعنی این پسر منه که داره ۱ ساله میشه!؟ قربونت برم مامان جون که چه زود بزرگ شدی! ماشالله! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:34 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام! اول از همه باید در مورد پست قبلی توضیح بدم! وقتی خودم پستم رو خوندم به این نتیجه رسیدم که یه دختری بوده که از سالهای نوجوانی تا دانشگاه فقط توی نداری و مشکلات خانواده دستو پنجه نرم کرده و بعدش رفته سر کار و برای کمک به خانواده اش پول در آورده! قضیه اینطورها هم نبوده و من باید اعتراف کنم که سالهای پر از مشکل من سالهای ۶۸ و ۷۲ و ۷۶ بوده! سال ۶۸ یک سال بسیار بد که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه! سال ۷۲ سالی که خونه محبوب من فروخته شد و من از تمام دلبستگی هام دست کشیدم و سال ۷۶ سال پر از مشکلات مالی پدر که خدا رو شکر زود زود به حال اولش برگشت! در مورد سالهای ۶۵ و قبل از اون یکی از ترسهام که ترس از بمباران بود یادم رفت بگم! سال ۶۸ مادر بزرگم فوت کرد که از جسدش شدید میترسیدم و نتونستم برم از نزدیک ببینمش! در سالهای ۷۳ خونمون دزد اومده بود که من شدید ترسیده بودم و بعدش هم خونمون موشها حمله کرده بودند که اساسی ترسو شده بودم! به طوریکه یه بار تو اتاق خواب مامان اینا یه موش دیدم و تا به خودم بیام دیدم روی میز توالت مامانم ایستادم! حالا برسیم به ادامه برنامه !
حدود سال ۷۷ بود که من و ۵ نفر از همکارهای قبلیم با اندک سرمایه ای یه شرکت زدیم (شوشو و رقیب سر سختش هم همکارمون بودند)و کلی تلاش میکردیم که پول در بیاریم که همون یه کرایه اش رو میتونستیم بدیم کلی بود! تو سالها من کلی مضطرب بودم! همیشه فکر میکردم الانه که با یکی دعوام بشه! وقتی میخواستم برم دانشگاه همه اش فکر میکردم الانه که با یکی از استادهام دعوام بشه! تو دانشگاه از مدارهای الکتریکی ۱ و استادش شدید میترسیدم به طوریکه نذر کرده بودم اگه پاسش کنم چادر سرم کنم که وقتی با نمره ناپلئونی پاسش کردم یه نصف ترمی چادر سرم کردم که وقتی الان فکر میکنم کلی خنده ام میگیره که مردم به چی نذر میکنن و من به چی نذر کرده بودم! بعدش ترم بالائی هامون از استاد پروازی که از تهران برای معماری کامپیوتر و میکرو میاومد چنان ما رو ترسونده بودند که وقتی دکتر منصف اومد سر کلاسمون از ترس مثل بید میلرزیدیم و فقط صدای پاش می اومد! این استاد بسیار خوب ما آخرش شد استاد محبوب بنده که پروژه ام رو هم با ایشون برداشتم و ۲۰ شدم! (جزو محدود بیستهای عمرم!) هر جا هست خدا همیشه حفظش کنه! چقدر نسبت به من لطف داشت! و چقدر تشویقم میکرد! یه اضطراب دیگه تر از ازدواج و اینکه نکنه کارم به طلاق بکشه بود! من از همون اولش هیچ وقت نمیخواستم با کسی که مامانشو فرستاده خونمون و در حقیقت مامانش منو پسند کرده ازدواج کنم و همیشه به خواستگارهام بدون اندیشیدن در موردش جواب رد میدادم! سال ۷۹ شوشو به من درخواست ازدواج داد و در همون روزی که بابام میخواست بیاد شرکت با شوشو صحبت کنه و تائیدش کنه به شرکتمون دزد زد و هر چی داشتیم و نداشتیم با خودش برد چقدر ترسیده بودم! حالا که فکر میکنم میبینم چقدر خدا به فکر ما بود که به شرکتمون اون دزده رو فرستاد همیشه میگم داده ها از رحمته و نداده هاش از حکمت ! این دزد با اینکه کلی اونروزها مارو به خاک سیاه نشوند ولی باعث شد راه سه نفری که مونده بودیم کاملا تغییر کنه! و این تغییر باعث تغییرات اساسی تو زندگیمون شد! ترس بعدیم از مشگل قلبی بود که بابام یک هفته قبل از عقدم پیدا کرده بود و ترس از اینکه سر عقدم یه بلائی سرمون میاد ! بعد از عقد روزگار خوبی داشتیم ولی اضطراب لعنتی دست از سر من بر نمیداشت! یه سری دیگه از ترسهام که الان هم همیشه با منه ترس از دست دادن یکی از عزیزانمه! ترس از اینکه نکنه یه بلائی سر من بیاد و آرتا بی مادر بشه! خلاصه که هر چی زندگی رو به پیشرفته ترسها و اضطرابها هم دارن بیشتر میشن! یکی دیگه از ترسهام ترس از زلزله است به طوریکه بدنم به هر نوع ویبره ای حساس شده و از وقتی زلزله شد ترسم بیشتر شد! آهان یادم رفت بگم من کلا خیلی پر دل وو جرات بودم ولی با چند تا اتفاق بد پشت سر هم این دل و جرات جاشو به ترس داد! یکی اینکه یه روز صبح داشتم پیاده روی از دامنه تپه جنگلی کنار خونمون! داشتم میانبر میرفتم نگو یه چاله است که روشو علف و سبزه پوشونده و توش ۴ تا سگ نشسته اند و نگاهم رو به جلو بود که راه رو پیدا کنم که یهو دیدم ۴ سگ گنده ولگرد پریدن بیرون و دور تا دورمو گرفتن و شورع کردن به پارس کردن هیچ کسی هم اون دور و بر نبود! و فقط جیغ میکشیدم و کار دیگه ای نمیکردم و اونها فقط دندونهاشونو بهم میکشیدن و نزدیکتر میشدند! تا اینکه یه نگهبانی پیداش شد و با چوب دستی اومد و اونها رو دور کرد ! فکرشو بکنید چقدر ترسیده بودم و تمام بدنم میلرزید! یه بار دیگه هم تو اون روزها وقتی خواهرم داشت میرفت ماه عسل و ما رفتیم بدرقه اش! تو خونه مامانم همه جا روشن بود حتی گاز هم روشن بود و روش کتری ! خونه مامانم اینا دو تا حیاط داره که یکیش رو به یه کوچه است و اون یکی رو به یه کوچه دیگه! وقت برگشتن مامان رفت یه سری رو برسونه و بابام رفت یه سری دیگه رو برسونه خونشون ! و ما هم که شیرمون مونده بود خونه مامانم اومدیم برش داریم و شوشو دم در منتظر موند و من در حالی که داشتم میخوندم رفتم تو خونه که دیدم یه مرد گنده داره خودشو از پنجره ای که رو به اونیکی حیاطه خودشو رد میکنه یه مرد چاق با لباس خاکستری و کارگری! من جیغ کشیدم و رفتم دنبللش(دل و جرات رو دارین دیگه) دیدم از رو دیوار خودشو پرت کرد اونور و شوشو هم که صدای جیغ منو شنیده بود اومد دنبالم و خلاصه که یه تعقیب و گریزی کردیم ولی پیداش نکردیم! ولی از اونروز به بعد همه اش خواب دزده رو میدیدم و تا جائی که چند بار تو خواب جیغ کشیدم! خلاصه که با اینکه بابام همیشه منو پسر خودش میدونست و منو مدل پسرا بار آورده بود و هندونه میداد زیر بغلم که این دختر من با ۱۰ پسر برابره و اصلا نمیترسه و اینا تبدیل شدم به یه دختر ترسو! ببخشین اگه سرتونو درد آوردم با یه سری اراجیف! این دو روز رو حسابی کوزت گری کردیم و کلی هم خرید کردیم! یه جفت کفش اسپورت خریدم شیک! یه لباس برای خونه برای روزهای عید! و اسباب بازی عیدی برای پسرهای فامیل! ۵ تا از اسباب بازیهای ساز و باز و یدونه هم جعبه هوش! حالا موند ۴ تا دختر که موندم براشون چی بخرم و امین و احسان خواهر زاده های شوشو که احتمالا برای امین دائره المعارف بگیرم و برای احسان هم لوازم نقاشی بگیرم! و داداشو خواهر کوچک خودم ! خرید کادو برای پسر های گنده آرتا هم کلی این چند روزه شیطونی کرده! و شبها هم خوب نخوابیده! و مثل عروسکهای کوکی تا چشمشو باز میکنه راه می افته! از تخت پائین نیاد و یهو میبینی روی دسته مبل وایستاده تا از روی اپن یه چیزی برداره! غذا رو میخواد خودش بخوره و وقتی با قاشق غذا رو میذارم تو دهنش از دهنش میریزه بیرون و بعد خودش میخره! حس استقلال رو دارین دیگه! خیلی کم مونده تا عید! و کلی کار ناتموم داریم! بازی امروز: قیف بازی! به یه قیف یه صدائی در میاریم و قیفه رو میدیم دستش! ببینید چه هنر نمائی هائی میکنه! مثل این سبزی فروشهای وانتی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 8:56 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام سلام!صبح بس بهاري 16 اسفندتون پر ازشادي!پشت ميز كارم نشستم و آفتاب با پنجه هاي گرمش صورتم رو نوازش ميده!هوا بسيار عالي شده و حسابي حال آدمو سر جاش مياره!اسفند از نيمه گذشته و من هنوز گندم خيس نكردم!هنوز كارهاي عيدم تموم نشده!3 روزه بوفه آشپزخونه روي كابينت ولو شده و هنوز نتونستم وسائلشوو بشوره و بچينم سر جاش!البته كم كم شستم ولي هنوز تموم نشده اگه اين بوفه و سوپر رو تميز كنم فقط ميمونه كف آشپزخونه و بعد ميرسيم بخ خود خونه!فكر كنم اين چند روز تعطيلي هم حسابي ميريم تو مود حنا دختري در مزرعه و تا يه كم كارهامون كمتر بشه!آخه با وجود اين شيطون پسر نميشه هيچ كاري كرد!و فقط در مواقعي كه خواب باشه يه كم پيشرفت حاصل ميشه!پريروز مادر شوهرم واسه آرتا ديشليق ( آش دندوني) درست كرده بود و آورده بود واسمون !يه سري قابلمه كه بيرونشون پلاستيكيه و توشون استيل براي گرم نگه داشتن غذا واسش آورده بود!دستش درد نكنه!وقتي هم خونه ما بود حسابي به من گير داده بود كه لباست اله و بله!خيلي جالبه ها داريم از آزادي زنان حرف ميزنيم ولي من هنوز تو خانواده خودم آزادي رفتار ندارم!و بايد به حرف مادر شوهر گرام باشم! ديگه داشت روي اعصابم راه ميرفت و از آنجائي كه من عروس بسيار والا مقامي هستم و اصلا دوست ندارم تو روي كسي وايستم رفتم تو آشپز خونه و مشغول شدم! تو چند تا وبلاگ به يه بحثي برخوردم كه در مورد ترسهئي هستند كه از دم تولد باهامون بودند!با اينكه بازي نبود ولي خوب منهم ميخوام تو بحث وارد بشم! من هيچ وقت بچه ترسوئي نبودم و تو فاميل به پر دل و جرات بودن معروف بودم !از تاريكي از تنهائي يادم نمياد كه بترسم!ولي خوب اوايل مامانم خيلي ديسيپلين داشت و وقتي چشم غره ميرفت دلم ميريخت !يا يه روسري داشت كه موقع سر درد سرش ميبست و وقتي اونو سرش ميبست من ميترسيدم چون ميدونستم اون روز اوضاع قمر در عقربه!كوچك كه بودم شب ها جامو خيس ميكردم و هميشه دلهره اينو داشتم كه پاشم و ببينم جام خيسه!بعد ها كه بزرگتر شدم و رفتم مدرسه ترسم از جدا شدن از دوستهام بود كه اين ترسم در كلاس چهارم به نتيجه رسيد !از اون منطقه با صفا و مهربوني كه زندگي ميكرديم اسباب كشي كرديم و رفتيم خونه اي كه تو بالاي شهر ساخته بوديم!يه جاي بسيار سرد!آدمهاي دو دو تا چهار تائي! مدرسه اي كه هيچ يك ار دانش آموزانش باهام جور نبودند!بچه هاي عزيز دوردونه پدر مادر هاي دكتر و مهندس بودند كه غير خودشون هيشكي رو نميپسنديدند!با يه معلم خيلي خيلي بد كه از كلاس چهارم فقط يه سال سياه در مغزم ايجاد كرد و نتيجه اي جز افسردگي و افت تحصيلي نداشت!الان كه فكر ميكنم ميبينم چقدر من اون روزها افسرده بودم ولي هيچكس نفهميد! يه معلم كه هميشه نفرينش كردم!چقدر ازش ميترسيدم!وقتي وارد كلاس ميشد نفسم به شماره ميافتاد!منو آخر كلاس پيش دو ساله ها نشونده بود!يادمه يه روز ناظم اومد تو كلاس و يه چيزي پرسيد و همه در مورد معلمه پرسيد و همه بدشو گفتند الا من كه اصلا حرف نزدم ! وقتي معلمه اومد تو كلاس و گفت چرا فلان چيزو گفتين و همه گفتند فلاني (من) گفت !و معلم منو از كلاس بيرون انداخت و من گريه كنان رفتم سراغ ناظم كه آخه من گفتم ؟ منو بيرون كرد!و ناظم منو آورد تو كلاس و گفت اين نگفته كه!و ..... و منو تحويل معلمه داد!و معلم منو كنار سطل آشغال سر پا نگه داشت!داشت يه سوال هوش رو از رو كتاب حل ميكرد و من خم شدم نگاه كنم كه با دستش چنان كوبيد به سرم كه سرم به شدت خورد به ديوار!و شروع كردم به گريه!چقدر هم مامان خانومم به فكرم بود و ميومد مدرسه و اعتراض ميكرد هر چي ميرفتم ميگفتم من تو مدرسه هيچ دوستي ندارم!معلم منو اذيت ميكنه و .... ميگفت مدرسه همينطوري ميشه!نترس!بعدها كه رفتم كلاس پنجم كلي دوست پيدا كردم و معلممون هم خيلي مهربون بود و كلي روحيه ام عوض شد! تو دوران راهنمائي ترسم از تائيد نشدن از طرف دوستهام بود!تو اون سالها ما چهار خواهر برادر شديم يعني 2 برابر و من دست راست مامانم بودم تو بزرگ كردن اون دوتا كه 15 ماه فاصله داشتند!تو اون سالها يه مشكل خيلي بزرگ براي خانوادمون پيش اومد و من هميشه دلهره داشتم!در دبيرستان زن عموم ناظم مدرسه مون بود و و راپورت منو به مامانم ميداد و از بس چهره منفوري بين يچه ها داشت كه از طرف بيشتر دوستهام طرد شدم كه نكنه راپورتشونو بدم!البته بعدها خودشون پشيمون شدند و من از اون دوران فقط سه تا دوست برام باقي مونده! در آن سالها به خاطر مشكلات مالي پدر مجبور شديم خانه مان را بفروشيم و مستاجر بشويم!خانه اي كه مملو از خاطرات كودكي من بود!چه خاطره ها كه از آن خانه نداشتم !و اين يك اضطراب جديد در من ايجاد ميكرد!من هنوز هم خواب آن خانه را ميبينم!سالهاي كنكور سالهاي پر از اضطراب بود!من شاگرد خوبي بودم ولي خانواده ما با يكسري مشكلات داشت دست و پنجه نرم ميكرد!ولي خوب اين سالها هم گذشت!سالهاي اول دانشگاه سالهاي بسيار خوبي بود!ولي ادامه مشكلات خانوادگيمون منو هميشه در اضطراب نگه ميداشت!ما با يك سري مشكلات مالي هم دست و پنجه نرم ميكرديم !تصميم گرفتم كار كنم!يك دانشجوي سال دوم دنبال كار!خيلي زود كار پيدا كردم هميشه تمام تلاشم براي شاد نگه داشتن خواهر برادر كوچكم بود! اولين حقوقم 20 هزار تومن بود و دومي 18 هزار تومن و من مونتاژ كامپيوتر را آموختم!هميشه ترسم از اين بود كه مبادا مادر و پدر و اون كوچولو ها از مشكلات مالي ضرري ببينن!يادم مياد كه مادرم براي غذا درست كردن چه چيزهائي رو با هم قاطي ميكرد و ما اصلا نميتونستيم بخوريم ولي به روي خودمون هم نمياورديم!ولي اوضاع داشت بهتر ميشد!كارخانه اي كه پدر به راه انداخته بود داشت به سود ميرسيد و ما همه از او مطمئن بوديم! يادم هست 20 هزار تومن خق الزحمه اي كه از تدريس داس مقدماتي در ماه رمضان گرفتم همه را مواد غذائي از نان روغني گرفته تا مرغ خريدم و به خانه بردم!يك دختر 20 ساله با دست پر به خانه آمده بود!و چقدر خوشحالي در چشمان اون كوچولو ها و نگاهي پر از رضايت در چشمان پدر و مادر! چه روزگاري بود!ولي هيچكس نفهميد حتي خاله و دائي! يه بار برنج خارجي مامان پخته بود براي افطارم بردم دانشگاه و دوستم گفت اين چرا اين مزه رو ميده چرا شفته است و من گفتم مامانم يادش رفته بود زياد جوشيده!چقدر روزگار بدي بود!من در اون ايام با چند تا از همكارهام يه شركت زديمم و سرمايه ام پول نزولي بود كه از يكي گرفته بودم و قرار بود كم كم پسش بدم!6 تا جوون خام با دماغهاي باد كرده !جوونهائي كه فكر ميكنن چون يه مونتاژ بلدن خيلي حاليشونه! بقيه بمونه واسه بعد پ.ن ۱: دیشب سریال بیداری رو میدیدم سر دلم تا اون ته تهش کباب شد! مگه میشه یه مادر و بچه رو از هم جدا کرد! این آرتا با من چه کرده! که اینقدر حساس شدم! تحمل گریه بچه های دیگه رو ندارم! داشتم پس میافتادم از فکر اینکه یکی بخواد منو آرتا رو از هم جدا بکنه! فعلا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 8:54 توسط مامان آرتا |
|
|
شیلا جون عزیزم و گلی جون خوبم منو به بازی دعوت کردن که بازی میکنم! این بازی در مورد ۷ تا آهنگ مورد علاقه است! من معمولا وقتی در مود های متفاوت قرار میگیرم از آهنگهای خاصی خوشم میاد !
مواقع دلتنگی: ۱: باز کن پنجره را (معین) ۲: ستاره های سربی(ابی) ۳: کی اشکاتو پاک میکنه(ابی) ۴: مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد(قمیشی) ۵: وقتی که دلتنگه فیده اش چیه آزادی(داریوش) ۶: هم خونه من ای خدا از من دیگه خسته شده(گوگوش) اینو وقتی که با شوشو قهرم گوش میکنم ۷ : کاست نیلوفرانه ۸: کاست مهمان تو ۹: یاد ایامی و سلسله موی دوست (۹ تا شد دیگه چیکار کنم البته آهنگها خیلی زیاد هستن و بیشتر مال ابی و سیاوش و معین و قدیمی هاست دیگه) وقتی میخوام به گذشته سفر کنم ۱- بهاره کی میائی و دلبرم دلبرکم و آهای آهای خبر خبر داره میادش از سفر(کلا این کاست شهرام شبپره و ناهید منو میبره به ایام کنکور و تست زنی برام خیلی شیرینه) ۲- البوم بلای اندی(شور و شوق دبیرستان ) ۳- بهار بازم بیا عشقو بیارش بده هر یاری رو دست نگارش(سفرهای نوروزی بچگی و همراه خانواده بودن) ۴- شازده خانوم و گلهای گلدون ستار(روزهای عشقولانه شوشو) ۵- عید اومد خنده کن فردا رو کس ندده سال نو یه سال پر امیده اندی و بیژن (عید دهه هفتاد ) ۶ - بهار آمد و شمشادها جوان شده اند (خاوری) ساعت خوش ۷ - یه سری اهنگهای سیاوش و ابی که منو میبره به ایام عشقولانه آهنگهائی که از شنیدنش لذت میبرم ۱- یه سی دی دارم ۵۰ سال موسیقی لیرانی که از شنیدنش لذت میبرم علی الخصوص امشب در سر شوری دارم پروین امید جانم ز سفر باز آمد دلکش عاشقم من دلکش کجا سفر رفتی دلکش شد خزان گل نراقی الهه ناز و کاروان بنان و یه عالمه آهنگ خوشگا دیگه ۲- کاست غزل که دکلمه شعر های محمد علی بهمنیه! چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بی کسی ها میکنم هر شب ۳ یه سی دی کامل از هایده دارم که تو ماشین گوش میدم! ۴ - یه سی دی از مرضیه دارم علی الخصوص بوی جوی مولیان(البته از شخصیتش خوشم نمیاد) ۵ - آهنگهای شاد آذری رو خیلی دوست دارم البته یه سی دی از رحیم شهریاری دارم که آهنگهای قدیمی آذری رو باز خانی کرده مثل کوچه لره سو سپمیشم و سو داان گلیر سورمه لی گیز (البته خودمم حرکات بس موزون آذری انجام میدم) ۶- یه سری آهنگهای ترکیه و استامبولی دارم که دوستشون دارم ۷ - از آهنگهای شد که دامبول دیمبولی باشه برای حرکات موزون خوشم میاد (البته از امروزیهاش خیلی بدم میاد) و از اکثر آهنگهای جدید بدم میاد چون به نظرم بی محتوا هستن البته بعضی وقتها توشون یه چیزهائی پیدا میشه دنیا دیگه مثل تو نداره! یا یکی هست شنیدم هینگامه من به یاد تو توی هر کوچه خوندم! اینم از بازی ما! و در آخر همه دوستهای عزیزم رو که اسمشون اون بغله به این بازی دعوت میکنم !
و اما : من بنا به دلائلی پست دیروز رو حذفش کردم دیروز آرتا یه کاری کرد که مونده بودم بخندم یا گریه کنم! بگم چییییییییییی ؟ دیروز بردمش شستمش بعد پوشکشو که بستم و لباسهاشو پوشوندم شروع کردم به مرتب کردن اتاقش! بعد آرتا از اتاق بیرون اومد و من به فاصله ۱۰ ثانیه به دنبالش دیدم در دستشوئی رو باز گذاشتم! دویدم که ببندمش یه صدای جیغ بنفش رو همسایه هماون شنیدن! چیییییییییییییییییییی خوب آرتا خان داخل کاسه دستشوئی نشسته بودن و داشتن پاشونو توی سیفون میبردند! خلاصه که مونده بودم چیکار کنم از دستش گرفتم آوردمش بیرون و دگمه ریستم رو زدم که از هنگ بودن نخات پیدا کنم که از دستم گرفت و خواست از پاهام بالا بره! خلاصه که همه جای من و خودشو به گند کشید! هیچی جفتمون هم حمومی شدیم و جالبش اینجا که منم تو خونه تنها! یه تجسم کوچولو بکنید حله! پسر عزیزم کلی فهم و شعورش زده بالا! و کاملا متوجه میشه چیزهائی رو که بهش میگی و میخواهی! وقتی میگی این کلاه رو بزار سرت میذاره! کتشو خودش در میاره و اگه جلوش بسته باشه از یقه درش میاره! وقتی میگی شلوارتو بیار شلوارشو میذاره رو سرش و میاره! کلیک موس رو و اسکرولش رو بلده و با یه دستش کلیک میکنه و با دست دیگه اش رو کیبورد میکوبه! بذارین با یه اشاره لوازمات داخل سبد اسباب بازی رو براتون تشریح کنم! ۱- ظرف خالی روغن سرخ کردنی از اندازه های بسیار بزرگ با دسته یک عدد ۲- جعبه کتری یک عدد ۳- جعبه دستمال کاغذی یک عدد ۴- جعبه کفش در انواع سایز ها ۵ ظرف خالی سرکه یک عدد! ۶- انواع جعبه اسباب بازیها ۷- انواع ظروف پلاستیکی ۸- و بقیه اسباب بازیها که اونطرف افتادن و یه نگاه چپ هم بهشون انداخته نمیشه! اونروزی مامانم به فامیل سفارش کرد که براش کادو ملاقهو آبکش و دبه و ..... بخرن! بازی امروز: یه توپ براش خریدیم که توش یه مزقون راه که یه سرش روی سطح توپه به طوریکه وقتی از اون فوت میکنی صدا در میاره ! مثل مبارک میشه باهاش حرف زد ! من توش فوت میکنم به آرتا میگم تو هم فوت کن زودی فوت میکنه و با در او.مدن صداش کلی ذوق میکنه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:44 توسط مامان آرتا |
|
|
هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا! یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
هیپ هیپ هورا هیپ هیپ هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! سوت ۱دست! جیغ! حرکات موزون! آهان ! آهان! خوبه! خوبه! دستا همه بالا! بالای بالاتر! قر کمر! خوب الان یه لحظه سوکوت! گوشها رو تیز کنین! خوب الان میگم! دندونهای ما بالاخره نیش زد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوتا دندون کوشولوی تیز اون پائین! کلی خودمونو شرمنده کردیم! خوب حالا ادامه بدین! دیروز وقتی رسیدم خونه مامانم اینا! خاله جونم اونجا بود! خاله ام برگشت گفت این پسر تو چرا دندونهاش در نمیاد! منم برگشتم گفتم مثل مامانش پخمه است میخواد عیدی و کادوی دندونش یجا باشه! که مامانم برگشت گفت حالا تو یه نگاه بکن شاید در اومده باشه! که من گرفتم! کلی بپر بپر کردیم و خوشحال! با آرتا هم تو بغلم تانگو دانسیدیم! و کلی کیفیدیم! خلاصه که کلی خوشبحالمون شده! دستمون که کشیدم رو لثه اش تیزی دندونهاش به دستم خورد! ولی شیطون بلا اجازه نمیده دست بزنی که! بهشم میگی دهنتو باز کن زبونشو میاره بیرون! حالا باید به فکر دندونی باشیم! ولی اینجا یه مشکل پیدا میکنیم و اون اینکه ورژن آش دندونی ما با خاندان بابائی فرق فوکوله! و خاندان بابائی دارای چنان اعتماد بنفسی هستن که هر چیزی رو هم غیر عادی درست کنن میگن مال ما درسته! حالا بیا و بگو بابا کل دنیا این شکلی درست میکنن! میگن نه کل دنیا دهاتین ما اصالت داریم و مال ما درسته! خلاصه که سر این آش دندونی هم اختلاف سلیقه داریم چیزی که ما درست میکنیم به این شکله که گندم و نخود رو میپزیم و آب گوشت بهش میزنیم و گوشت چرخکرده و کشمش و بادام و گردم و پیاز سرخ کرده داره! همراه کره! ولی ورژن اونا فقط گندم و نخود و کره است! به همین سادگش! حالا کلی هم پزشو میدن که مال ما خوشمزه تره ! و اه اه که فلان چیزو میزنین! منم تصمیم گرفتم به مادر شوهرم بگم واسه طرف خودشون بپزه و مادر خودمم برای طرف خودمون! دیروز تو خونه مامانم اینا این شازده نخل مرداب مامانمو که تازه کاشته بود رو از ریشه کند! آقا پشل ما تازگیها ظرف آشغال رو کشفیده! و تا ولش میکنی میره درشو باز میکنه و دستشو میکنه تو ظرف این آقا عاشق جارو برقیه! و از وقتی روشنه با جارو در حال حرکته! پریروز این آقا رسما به جمع کباب خورها پیوست! و بهش جگر کباب کردیم بعدشم آب پز کزدیم و دیادیم خورد! در مورد غذا هم یواش یواش دارم از غذای خودمون هم بهش میدم که عادت کنه! بازی امروز: ما یه لیف دایم که یه قورباغه است! که میشه باهاش عروسک گردانی کرد! اونو مپوشم تو دستم و بازیش میدم! مثلا با دهنش از دست آرتا اسباب بازیهاشو میقاپم! یا از رو زمین چیزها رو بر میدارم که خیلی خوشش میاد۱ پ.ن۱:به همه دوستانی در مورد عکس آخری پست قبلی انتقاد کرده بودندباید بگم که این قیافه همه اش ادا و اطفاره! یه لحظه بعدش که سوار بغل مامانش میشه دیگه خبری نیست! اصلا هم گریه نمیکنه فقط داره ادای گریه رو در میاره که سر دلم کباب بشه و بغلش کنم! قربونش برم من! پ.ن۲: من این چند روزه تا شنبه بعد نیستم! پس نگران نباشید و اگه نتونستم بهتون سر بزنم شرمنده دیگه! پ.ن۳: امروز روز مهندسه! پس این روز رو به همه مهندسهای بدبخت بیچاره تبریک میگم! آخه ماها هیچ جائی رو نداریم که از ما حمایت کنه! در مورد پزشکها میبینید دیگه چقدر پارتیشو کت و کلفته! هر چیزی بخوان به کرسی مینشونن! ولی ما ها چی!
بازی با جارو برقی
در حال وارسی کشو ها!
پ.ن ۴: (آرتا در ۴۵ هفتگی) Does Arta have friends close to his age? He can benefit from spending time with other toddlers who are close in age right now. Interaction with adults is great, but adults tend to lead a child in play, whereas a playmate allows a child to both lead and follow. However, don't be surprised if Arta and the playmate don't actually play together. Children at this age still engage more in parallel play, or playing next to each other. But Arta will quickly learn to play with others and now is a great time to introduce the idea. Look into playgroups in your area if you have trouble finding another baby Arta's age. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:50 توسط مامان آرتا |
|
|
مامانم تو اداره بهم زنگ میزنه میگه موقع اومدن به خونه سر راهت از ساختمان پزشکی شیخ الرئیس برام از دکتر وقت بگیر! ساختمان شیخ الرئیس یه جائیه که یه عالمه پزشک داره! در همه تخصصها! ولی این پزشکهای خوب اکثرا بیرون مطب ندارن! و باید حتما از اونجا وقت بگیری! ساعت یک ربع به ۲ میرسم اونجا! البته فکرم پیش آرتاست که الان بیتابیهاش شروع شده! و جلوی در ورودی منتظره که من از راه برسم و دستاشو بالا بگیره و نذاره حتی چکمه هامو از پام در بیارم! و یکی بیاد و زیپ چکمه هامو بکشه پائین! نذاره مانتو مو از تنم در بیارم! نذاره مقنعه ام رو در بیارم! یه لحظه رو زمین گذاشتنش کلی گریه به دنبال داره! خوب چیکار کنه اونم به روش خودش لحظه شماری کرده برای دیدن مامانش! از اطلاعات میپرسم از دکتر...... میخوام شماره بگیرم چکار کنم ؟ میگه ساعت ۲.۵ شماره میدیم برو وایستا صف! میرم داخل سالن! غلغله ایه! صف آقایون با خانومها جداست! حدود ۴۰۰ نفر تو یه سالن فسقلی جا گرفتن! و همه منتظرن ساعت ۲.۵ بشه و شماره رو بدن! شماه همه دکتر ها از یه جا و در یه ساعت شروع میشه! آقایون شماره دهنده نشسته اند توی باجه هاشون و گل میگن و گل میشنون! صف شده ۵-۶ ردیفه! یه خانوم چاق با یه پالتو کنارمه و کی تا کی من وایستاده و داره نفسم بند میاد! خدا رو هزار مرتبه به خاطر قد بلندم شکر میکنم! که میتون راحت تر نفس بکشم! همه همینطور وایستادن! هیچ کس جیکش هم در نمیاد! میدونین چرا! چون دیگه به سر و کله هم زدن عادت کردیم! دیگه یاد گرفتیم برای بدست آوردن هر چیزی باید بپریم رو سر و کله هم! یکی بهمون بی احترامی بکنه حقشه! یکی به گونه گوسفند آرایشمون بده حقمونه! مگه رئیس این مجتمع چه حقی داره که فکر کنه همه این آدمها گوسفندن! ساعت ۲.۲۸ دقیقه شده و حتی آقایون نمیخوان ۵ دقیقه زودتر شروع کنن! مگه از جمعیت یه کم کمتر بشه! به مامان زنگ میزنم میگم تو بیا اینجا تا من برگردم! اونم آرتا رو میذاره یش خاله اسما و راه میافته! به غیر از دختر جوان تحصیل کرده ای که کنارمه و من هیچ کس اعتراض نمیکنه! آقای اطلاعات یه خاونمه رو کنارش میاره و از صف رد میکنه و میبره جلوی پارتیشن تا بدون نوبت براش شماره بگیره! یه خانومی اعتراض میکنه! و این آقا در کمال وقاحت بر میگرده و به آقای شماره دهنده میگه به این خانومه شماره نمیدی ها چون بی ادبی کرد!
ساعت یک ربع یه سه شده و چند نفر بیشتر شماره نگرفتن! تا اینکه مامانم سر میرسه و منو از این منجلاب نجات میده! واقعا ما چرا اینطوری هستیم! چنر روز یش برای در خواست گذر نامه از ساعت ۵ صبح شوشو رفته بود توی صف! برای تعوض پلاک ماشین از ساعت ۵ صبح باید بری تو صف تا شاید ساعت ۲ نوبتت بشه! برای مکه رفتن باید بری تو صف! برای شیر خریدن باید بری تو صف! خودشم چه صفهائی! یعنی یه جوری ما رو به این سمت سوق میدن! متوجه شدین وقتی یکی میمیره چه جوری ما رو سوق میدن به سوی به یر و کله خودمون زدن؟ یا مثلا فلان آقا میخواد بیاد دیدن شهرمون! یالله همه بریزین تو خیابونا بپرین روی ماشینش! آخه کجا اونور دنیا از این خبر ها هست! خوب میاد که بیاد به ما چه! اونور یکی هوس میکنه بره مکه خوب میره ویزا میگیره و میره! کجای دمیا دیدین این کارهای عجیب و غریب رو انجام بدن آخه! همینه دیگه تو عراق جنگ میشه یه آمریکائی میمیره یه جنجالی میشه! ولی ۱۰۰ نفر عراقی میمیرن خوب مردن که مردن! یا مثلا حزب الله ۲ تا سرباز اسرائیلی گروگان میگیره و بعد درخواست میکنه با ۳۰-۴۰ تا اسیر فلسطینی عوض کنه!یعنی نسبت یک به بیست! اینجا هم همینطوره! آدم ! انسان! ارزش نداره! حالا بگذریم! دیروز ما بالاخره بعد از ۱۰ ماه یه بعبعی قربونی کردیم! البته این قربونی کردنمون هم قصه ای شد واسه خودش! قصابه قرار بود ساعت ۱۲ بیاد ولی قبل از اومدن به شوشو زنگ بزنه و اونهم به من زنگ بزنه و هر دو بریم به خونه! که ساعت ۱.۵ شد دیدم خبری نشد! من از اداره در اومدم و در راه شوشو هم زنگید که بیا دنبال من! رفتم دنبالش و تو راه به قصاب زنگ زدیم گفت وااااااااااااااااااااااااا من رفتم قربونی کردم کارم تموم شده برگشتم! ماااااااااااااااا
ما تو جا رو کشی به مامانمون کمک میکنیم! این عسل طلای ما عاشق برس بابائیه! و همیشه تو دستشه! دیروز برای شام خونه عمه ام بودیم و اونجا کلی بچه بالای یکساله بود که کلی میرفت دورشون میگشت و میخواست باهاشون ارتباط بر قرار کنه! پاهاشو میزاه رو شکمم و میره بالا و بالاتر! یهو میبینی روی دماغم استاده!(البته بده بصورت سر پا و آرتا در بغل اینجانب) بازی امروز: من به صورت گهواره میخوابم! یعنی پاهامو جمع میکنم توی شکمم و آرتا رو سوار پاهام میکنم و مثل گهواره تکون میخورم! کلی خوشبحالمون میشه دنبال چه میگردی!!!!!!!!)خودتون پای جناب شوشو رو حذف کنید بی زحمت!
لا لا لا لا گل پونه! )این مدل خوابیدن ماست! هر چی بندازیم روش لنگا میره رو هوا!
برس دزد کوشولو! (اینقدر دلم میخواد هوا خوب بشه لختی پختی لباس بپوشه! )
عاشق این عکسم! در حال آویزون شدن به منه که بغلش کنم! برسه رو دارین دیگه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:1 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|