Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
اولا سلام!

بعدشم هوا کلی گرمتر شده! ولی همه جا ره از برفهای گل آلود آب شده! دیروز با زهم یه عاله گل اشیدم سر یه پسره! خوب چبکار کنم پیشش یه چاله بود پر آب که ندیدم!

به استحضار میرساند که از همه دوستان عزیز دعوت میشود در کنسرت خروسها که قرار است به خوانندگی اینجانب برگزار شود حتما حتما شرکت کنند! نمیدونید چه صدائی دارم من! به آقا خروسه گفته برو کنار من هستم! و به قول دوستم تصویر هست! صدا نیست! از شب تا صبح و از صبح تا شب هم کارمان شده اوهو اوهو کردن و به قول معروف سرفیدن! امروز باید برم آمپول دگزامتاسون بزنم!

دیروز بالاخره اولین خرید عیدمو انجام دادم ! البته چندان آش دهن سوزی هم نیست ! یه شلواره! ریروز آرتا رو گذاشتیم یش مادر شوور و رفتیم بازار و قرار شد تا ۲ ساعت برگردیم! سر یک و نیم ساعت تازه رسیدیم میدان ساعت! و از اونجا دور زده و برگشتیم! نمیدونم چجوری باید این خرید ها رو انجام بدیم!

اولش قرار بود ما یه قطعه فرش ماشینی ترکیه بخریم! ولی به نظر من فرش دست بافت یه چیز دیگه است! البته قیمتشون یه صفر فرق داره! دارم مخ شوشو رو میزنم و راضیش میکنم که اقساطی یه فرش دست بافت بخریم! امیدوارم که موفق بشم! آخه نمیدونین من تا میگم فلان کار رو واسه خونه بکنیم میگه نه بیا ماشینمونو آپ گرید بکنیم! آقا عاشق رنو مگانه و تو خواب و بیداری فقط اونو میبینه! میگه دوسال اگه چیز گرون نخریم میتونیم یه مگان بخریم! حالا بعد دو سال مگان رو میخوام چیکار! البته من ماشین شاسی بلند دوست دارم! مثلا سوزوکی! ولی تازگیها متوجه شدم که اگه همچین ماشینی سوار بشم بیام اداره کلی پرونده ام کت و کلفت میشه با این جماعتی که من تو این اداره دیدم! وقتی میریم بیرون برای گشتن من اینطرف میترینها رو نگاه میکنم و اون جهت مخالف خیابونو و یهو میبینی از نزدیک یه ماشین برای دیدن داشبورتش داره رد میشه! اینقدر هم عکسهای خوشگلی از ماشینها میکشه که نگو! اگه اروپا بودیم یکی از طراحان ماهر ماشین میشد! ببینید از کجا شروع کردم و به کجا رسیدم!

یه لباس خوشگل واسه آرتا دیدیم که قراره بگردیم اگه بهترش نبود بخریمش!

آرتا تازگیها با ماشین لباس شوئی خیلی رفیق شده! هر چی به دستش بیاد میاره میریزه توش! از موبایل من گرفته تا تشک خودش! خیلی هم با مزه و شیک تا کمر میره توی ماشین! یهو میبینی کنار ماشین فقط یه ق م ب ل پیداست!

وقتی من نماز میخونم فکر میکنه که ددگمه استارت گیم رو زدیم! اولش میاد چادرمو میکشه! بعد که میخوام برم به سجده ازم آویزون میشه! بعد که میرم به سجده رو کله ام سوار میشه! بعد که ا میشم از گردنم آویزون میشه! بعد که میشینم میاد تو بغلم میشینه! و هی باباشو نگاه میکنه و جیغ میکشه که یعنی بیا بازی! بعد بابائی میگه اووووووووووووووووومددددددددددددددددددممممممممممم ! یه جیغی میکشه و خودشو زیر چادرم قایم میکنه! بعد تا ۱۰ دقیقه بعدش این برنامه رو داریم! هی ا میشه یه کم میره اونور تر و بعد جیغ میکشه و میا منو بغل میکنه! اونروزی خونه مامانم اینا بودیم همه اش به دادشم اینطوری میکرد که قضیه رو بهش توضیح دادم و اون هم همین کارهارو باهاش کرد!

دیروز خیلی با مزه رفته بالای مبل و پاهاشو آویزون کرده مثل آدم بزرگا و شروع کرده به دس دسی کردن!

یه عالمه حرف داشتم واسه نوشتن ولی الان ریستم یادم نمیاد! خنگولیدم احتمالا! حالا خوبه ریست شدم اینهمه اراجیف بافتم!

تو کانال بیبی تی وی یه سری برنامه است که اسباب بازیهای فکری و بازیهای فکری رو آموزش میده جالبه حتما ببینید!

بازی امروز! بازی با حلقه هوش! حلقه هوش یه اسباب بازیه که یه سری حلقه ها به ترتیب از بزرگ به کوچک روی هم روی یه میله سوارن! با این حلقه ها میشه چند جور بازی انجام داد! چیدن حلقه ها به صورت صعودی و نزولی! قل دادنشون روی زمین! چرخوندنشون دور انگشت و چیزای دیگه! قبلا آرتا اونا رو فقط رو زمین میچرخوند و میخواست که حلقه ها رو بیاندازه رو میله که نمیتونست! ولی دیروز دیدم که اینکار رو انجام میده! کلی کیفور شدیم!

اینم یه سری عکس!

میبینید ! داشت غذا میخورد که یهو خوابش برد!

خدا پدر مادر فتوشاپ رو بیامرزه که تونستم خونه نامرتب رو به وسیله اون یه کم مرتبش کنم!

بدون شرح!

 اقدامات چریکی جهت بدست آوردن گوشی موبایل بابائی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:4  توسط مامان نی نی | 
سلام سلام! روز جهانی عشق با دو روز تاخیر مبارک! اصولا به نظر من آدم باید از هر فرصتی برای شاد شدن و شاد کردن و جشن گرفتن استفاده بکنه! ولی به نظر شوشو جون من ولنتاین مسخره است و خوشش نمیاد! میگه نمیچسبه! ولی خوب من کوتاه نیومدم و تصمیم گرفتم این روز رو جشن بگیرم! ۵شنبه وقتی از اداره برمیگشتم رفتم ۳ شاخه رز قرمز گرفتم ! نمیدونم من خیلی پیاده ام یا بقیه کنسن! آخه هر کی می اومد یه شاخه گل میگرفت الا بوی فرند ها که یکیشون تو مغازه گل فروشی بود که یه جعبه بزرگ داشت تزئین میکرد! یه جعبه تلقی که توش دو تا کادو بود با یه عروسک و یه دسته گل خوشگل با یه عالمه قلب و زنگوله و زینگول پینگولی!   یه جعبه باقلوای استامبولی هم گرفتم! از اونائی که شوشو دوست داره! البته مغازه اصلیه بسته بود و من مجبور شدم از جای دیگه بگیرم! که زیاد خوشمزه نبود! وقتی رسیدم خونه دیدم نصابهای پرده اومدن و پرده اتاق کامپیوتر رو دارن نصب میکنن! رنگ پرده هامون نارنجیه! جالبه نصف خونه ما نارنجیه! ۴۰ درصد سبز و بقیه لیموئی و صورتی و بنفش! فکرشو بکنین چقدر الوانه خونمون! من کلا رنگ نارنجی و سبز رو خیلی دوست دارم! وقتی گلها رو به شوشو تقدیم کردم مثل همیشه ذوق نکرد! و خواست تو ذوقم بزنه! این برنامه همیشه است و من دیگه عادت کردم! ولی زودی رفت سر وقت باقلواها و گفت خوب به این میشه گفت ولنتاین! ولی از شانس بد من باقلواها به خوشمزگی همیشه نبودن و شوشو زیاد خوشش نیومد! خلاصه که جشنه رو گرفتیم اینهم چند تا عکس بسیار هنری از گلها!

به نظر شما من آخر سر میتونم عکاس خوبی بشم؟

به استحضار میرساند که من دوباره سرما خوردم! این ویروسها مثل اینکه بهشون تو بدن من خوش میگذره و خیال رفتن ندارن! صدامم شده آخر خوانندگی! کلی خوشبحالمون شده خلاصه!

از عروسکم هم بگم که کلی دلبر شده! عاشق خوردن غذا به صورت مستقل شده و همیشه برای غذاش ۲ تا قاشق میاریم یکی رو میدیم دستش و میریزه روی سینی غذاش و با انگشتاش یه دونه یه دونه بر میداره و میخوره و با اون یکی یواش یواش غذاشو میدم! اینقدر هم با اون فکهای بی دندونش غذا رو میجوه که من میشینم و فقط نگاه میکنم و میخندم! دیگه زیاد نمینویسم و یه چند تائی عکس داریم که ببینید!

 

این عکس همون روزیه که من تو خونه مونده بودم!

زبونت کو؟ این ادای جدیدمونه! زبونمونو کشفیدیم!

بدون شرح !

این همون بازی که گفتم همه چیز رو میچرخونیم!

ژ

یه پشتی قرض کردیم آوردیم جلوی تلویزیون گذاشتیم مثلا که آقا دسترسی نداشته باشه!

و اما بازی امروز! (بازی با بادکنکها! ) بادکنک رو خیلی کم به صورت نرم باد میکنید و با نخ میبندید! آرتا که خیلی دوست داره و وقتی بادکنک میترکه زیاد صدای ناهنجاری نداره! البته میتونی از بادکنکهای ضخیم استفاده کنید که نمیترکن! وقتی با دستش باد داخل بادکنک رو تکون میده خیلی خوشش میاد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:12  توسط مامان نی نی | 
پشل عشل ما ده ماهه شد! یووو هووو! هیپ هیپ هورا ! هیپ هیپ ! هورا! دیگه واسه خودش آقائی شده! کلی با اسباب بازیهاش تنهائی بازی میکنه! یه زبون خاصی واسه خودش اختراع کرده و تمام مدت داره با خودش حرف میزنه! میگه دوو بدوو دوو وه دوو بو مو یودو وینووه! بو بو بو بو بو! دو وو دو بو نه! هه هه هه هه ! بعدش که ما میخندیم! یه قیافه حق به جانبی میگیره ! یه حالتی که خجالت هم میکشه! یعنی مسخره خودتونین! دیگه نمیگه! بعد ۵ دقیقه یادش میافته! و ادامه میده! خیلی بامزه حرف میزنه! اگه کسی ترجمه شو میدونه بیزحمت منو خبر کنه!

کل اتاقها رو گز میکنه! و با خیال راحت وسائل رو بر میداره و با خودش میبره! نشون به اون نشون که صبح بابائی برسشو پیدا نکرد و با برس مامانی موهاشو برس کرد! همچنین کلاهشم پیدا نکرد و احتمالا سرما بخوره! کنترلمون هم گم شده! تمام مدت ما بصورت سینه خیز روی زمین زیر مبلها رو میگردیم که وسائل گم شده مونو پیدا بکنیم! آخر سر هم هیچی!

این شازده پسر ده ماهه ما از مبلها بالا میره! و در یک حرکت چریکی میبینی روی کله مبل نشسته! و در آستانه سقوط! آخه بچه تو رفتی اون بالا چیکار!

اونروزی یه اتفاق جالب به وقوع پیوستن فرمود! چییییییییییییی خوب میگم! بابائی میخواست پاسپورت بگیره! ریششم گوتی یا همون پروفسوریه! اداره گذر نامه هم عکس با این جور ریشهای قرطی قبول نمبکنه! عکس باید یا ریشو کامل یا سیبیل یا کلا بیخیال همه اش باشه! بنابر این بابائی تصمیم گرفت ریش محترمشو که از جونش براش عزیز تره رو بزنه! بعد اینکه زد یهو آرتا بابائی رو دید! هی با خودش فکر میکر خدایا این کیه که اینهمه قیافه اش برام آشناست! ! بعد برای اینکه بشناسدش رفت بابائی رو از نمای نزدیک ببینه! اینقدر با مزه بود! مماغشو چسبونده به مماغ بابائی و تمام مدت داره نگاهش میکنه! بعد رفتیم بیرون و تو بغل بابائی فقط قیافه اونو نگاه میکرد اونم چی با تعجب! خلاصه که دو روز تمام بابائی رو نگاه میکرد!

و بالاخره اندر وقائیه این چند روز! خدمت محترمتان عارضم که دبروز صبح ساعت شش و نیم که از خواب بیدار شدم که برای رفتم به اداره و در آوردن نان از خانه استخراج شوم دیدم چنان برفی در حال باریدن است که هیچ جنبنده ای در بیرون از خانه به چشم نمیخورد! مرا میگوئید دپرس شدم! چرا ! چون بنده چهار عدد امتحان ای سی دی ال داشتم که از ساعت هشت و ربع شروع میشد! و با این برف من نمیتوانستم خود را بدانجا برسانم! مهربان همسرمان نیز تا برف را دید لحاف را کشید بر روی سر مبارک و گفت بگیر بخواب! منم هاج و واج و حیران در برابر پنجره! خلاصه که ساعت ۸ شد برف بیشتر شد! ۹ شد بیشترتر شد! به هر آژانسی زنگ زدم گفت شرمنده اخلاق ورزشکاریتان هستیم! و من نظاره گر خیابانی بودم که ماشینها در حال پشتک و وارو بودند! خللاصه که بنده حقیر هم اداره هم امتحاناتی که با هزاران مصیبت وقتش را گرفته بودم! بیخیال شده و در منزل اتراق کردیم! حدود ساعت ۱۲ برف بند آمد و دیدم که هوا بهتر شده که به مخیله مبارک زد که بروم و امتحان آخر را سپری کنم! که سر خوران و با اسکی رفتم و پاور پوینت را با نمره بیسار عالی پاس کردم! ولی خیاببانهایمان کلی شیک و پیک شده اند! یک مسئله نه چندان جالب این بود که بعضی وقتها بدون غرض بر روی برفهای گل آلود میرفتم و آنها را بر روی عابرین بد بخت میپاشیدم و بعد از آن بود که یک صدای داد و بد و بیراهی پشتم روانه میشد!

یه عالمه عکس دارم که فردا میذارمشون! اوکی؟

من میخواستم کد کربوط به اضافه کردن پیوند ها رو بزارم که هر کاری کردم نشد! احتمالا باید عکسشو بذارم! شرمنده! فقط اینو بگم که میتونین از کد قالبی دست نخورده باشه قسمت پیوند ها رو کپی کنید!

بازی امروز: بازی با عروسکهای انگشتی ! عروسکهای انگشتی یه سری عروسک هستمن که میتونید اونا رو با انگشتهاتون بازی بدین! در این سری اعضای خانواده وجود دارن که برای شناختمن پدر و مادر و خواهر و برادر و مادر بزرگ و پدر بزرگ و ..... خیلی خوبن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:15  توسط مامان نی نی | 
دیشب که خوابیدیم خبری نبود ولی امروز صبح که بیدار شدیم برف اومده بود! پس میشه امیدوار بود که تبریز هم برف میاد! کلی کار برای عید داریم یه عالمه خرید داریم! یادش بخیر اونزمونهای کودکی! میدونید اینجا رسمه که روز چهارشنبه سوری میرفتن بازار و یه چیزی میخریدن! البته آینه و اسپند یکی از مهمترینهاش بود! بچه که بودیم خاله ام و مامانم همه ما رو جمع میکردن با خودشون میبردن بازار! و برای هر کدوممون یه اسباب بازی میخریدن! مثل الان نبود که مامانا اسباب بازی رو بیشتر از بچه ها دوست دارن و هر بار میرن بیرون واسه بچه ها اسباب بازی میخرن! اونوقتها به غیر از چند تا مناسبت موقع دیگه ای وسائل و اسباب بازی برامون نمیخریدن که! ما هم با دختر خاله ها یه عالمه طراحی میکردیم که هر کدوم چی بخریم که ست خاله بازیمون جور باشه! مثلا یکی یه سرویس استکان و نعلبکی و چیزای دور و برشو میخرید اون یکی قابلمه ! یکی یه ست مبل و ..... کلی لسباب بازیهامون ست میشد! چقدر هم خوشبحالمون میشد! یه عالمه لباس تازه ! کفش نو! چیزای دیگه ! من خاونه تکونی عید رو خیلی دوست دارم! وقتی از همه جا بوی تمیزی میاد! و اونروزاست که از صبح تا شب آدم خسته خسته است ولی این خستگی شیرینه! بوی سبزه با بوی تمیزی مواد شوینده قاطی میشه! و وقتی خسته از خرید میائی خونه این بوها خستگی رو از تنت بیرون میاره! چقدر قشنگه! به نظر من تک تک ما باید سعی کنیم این رسوم رو حفظ کنیم و دست نخورده به نسل بعدی تحویل بدیم! بچه های ما باید بدانند که عید یعنی چی! باید اونو دوست داشته باشن! خیلی ها اعیاد مسیحی رو بیشتر یادشونه تا عید خودمون! این همون چیزیه که من بیشتر ازش میترسم! میبینی شب ژانویه رو تا صبح جشن میگیرن! ولی عید خودمونو ا میشن میرن مسافرت! و بچه کوچک خونه نه خرید عید نه خونه تکونی ! نه عیدی گرفتن ! نه ۷ سین ! نه تحویل سال ! نه دید و بازدید عید هیچکدوم رو نمیدونه! به نظر من اگر هم بخواهیم مسافرت بریم یا یک در میان بریم یا یه چند روز دیر تر بریم! من خودم مسافرت رو خیلی دوست دارم! ولی خوب خیلی هم اسرار دارم که رسومات عید رو کاملا به جا بیارم!

امسال کلی برنامه برای عید داریم که ایشالله بتونیم همه رو درست و حسابی انجام بدیم! اولا که یه عالمه خرت و پرت واسه خونه باید بگیریم! ست کامل دستشوئی! فرش ! یه میله برای آویزون کردن وسائل برای آشپزخونه! جا کفشی! عیدی واسه همه بچه های فامیل! عیدی واسه بقیه! لباس و کفش و کیف واسه خودم و کت و شلوار و کفش و ... واسه بابائی ! لباس خوشگل واسه آرتا! چند روز پیش هم رفته بودیم اطلس پود پرده واسه اتاق کامپیوتر سفارش دادیم! خلاصه کلی کار داریم که ایشالله زود زود زود باید انجامشون بدیم! یههفت سین خوشگل هم یاد گرفتم که میخوام درستش کنم! یه عالمه هم میخوام گل بخرم! اگه خدا بخواد یه عید رنگی رو با هم شروع کنیم!


این شیرین عسل ما هم شده صا ایران! هر روز شیطون تر از دیروز دینگ دینگ! کلی دارم تمرین میکنم که بزارمش تو تختش و بخوابه! بدون گردوندن و چرخوندن! بدون شیر خوردن! ولی کلی گریه و زاری داریم! عاشق اینه که غذا رو خودش بخوره! دیروز یه مقدار سیب زمینی رو به صورت مربع خورد کردم و گذاشتم بپزه! بعد ریختم توی ظرف و گذاشتم روی صندلیش! کلی خورد و کلی کیف کرد!دیروز برای نهار هم ماکارونی داشتیم! یه رشته ماکارونی بهش میدادم! کلی باهاش بازی میکرد بعد میخورد! کلی هم میکیفید!وقتی میشینم رو زمین میاد از پاهام بالا میره و دستاشو حلقه میکنه دور کردنم! این یعنی پاشو بگردیم! کانالهای تلویزیونو عوض میکنه! توی کتابهای قصه اش پیشی رو میشناسه و با انگشتش نشون میده! براش یه بسته عروسک انگشتی خریدم که خیلی دوستشون داره! دستش به بالای میز توالت میرسه و همه چیز رو از روش برمیداره! اتو جزء اسباب بازیهای محبوبشه! تازگیها زبونشو کشفیده و زبونشو دو متر میاره بیرون! خیلی با مزه میشه!


از همه دوستان عزیزم که حال منو پرسیده بودند ممنونم ! خدا رو شکر حالم بهتره! خدا رو شکر آرتا هم نگرفت!


اگه کسی از فریبا و رایان عزیز خبری داره خواهشا به من بگه۱ من خیلی نگران اونا هستم! حتی وبلاگشون هم پاک شده! فریبا جون اگه اینجا میائی تو رو خدا یه خبری از خودت بده!


بازی امروز: این بازی رو از پدر شوهرم یاد گرفتم! البته خوب همه ما اونو بلدیم! ولی وقتی اونروز دیدم آرتا کلی مشغول شده بود و خودشم میخواست که این کار رو بکنه خوشم اومد! و حالا هر روز یکی از بازیهای ماست! این بازی خیلی ساده است! هر چیزی که قابلیت چرخیدن داره رو روی کف اتاقی که سرامیکه میچرخونیم! ما این کا رو با بشقاب ملامین! لیوان پلاستیکی! در قابلمه و ..... رو روی زمین روی محورش میچرخونیم! کلی برای خودش فرفره بازیه! البته عکس هم دارم! دفعه بعد میزارم!
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 9:16  توسط مامان نی نی | 
۱- من چند روزی بود که حسابی مریض شده بودم! چه سرما خوردگی سختی بود خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه! تازه فهمیدم که این معتادها به هنگام خماری چی میکشن !احتمالا دردهائی رو که من در مفاصلم داشتم رو تحمل میکنن! پس نتیجه میگیریم که سعی کنید هیچ وقت معتاد نشوید سرما هم نخورید! البته از شوشوی بیسیار بیسیار میهربانم کمال تشکر را دارم! آخه اگه بدونین چقدر ناز منو کشید و چقدر کمکم بود! یه شب که اصلا من بیدار نشدم و تا صبح شیر آرتا رو داد! یه روز هم مرخصی گرفت تا یشم بمونه که فامیل محترمشون کارهای عجیب غریبی بهش موکول کردن که بیچاره آه از بساطش در اومده بود و همه اش زنگ میزد و حالمو میرسید و میگفت شرمنده من میخواستم پیش تو باشم! وای که چقدر بدم میاد از خروس بیمحل! خودشم چی بیچاره یه عالمه دنبال کارشون بود و از کار خودش زده بود ولی جور نشده بود آخر سر هم بابای طرف زنگ زد و هر چی از دهنش در می اومد بار شوشوی بیچاره ام کرد! اونم کلی ناراحت شد! چند شب از درد گلو نتونستم بخوابم! تا اینکه بعد زدن پنیسیلین و استفاده از آموکسی سیلین یه کم بهتر شدم! البته هنوز خوب خوب نشدم! تب و لرز هم که حسابی بیچاره ام کرده بود! بعدشم که تو حال میخوابیدم! یهو میدیدم آرتا رو کله من که چند تا تار موش ار لحاف زده بود بیرون حمله میکرد و میخواست که موهامو بکنه! منم با اون حال نزارم! چکار میتونستم بکنم! آخیییییی چقدر به جگر گوشه ام بد گذشت این چند روزه! از دیروز هم آرتا دستاشو زود به زود میبره به طرف گوشهاش! دیروز که رفته بودیم یش یه دکتر گوش و حلق و بینی گفتیم به گوشهای آرتا هم یه نگاهکی بکنه! و اون گفت که چیزی نداره! ولی من هنوز قانع نشدم و باید ببینم اگه بازم مشکل داشت بازم ببرمش پیش دکتر! ولی خودمونیم ها در مواقع سرما خوردگی چقدر خواب میچسبه!

۲- آرتای خوشگل مامان یه عالمه پیش رفت کرده از روز جمعه خودش دستاشو میذاره زمین و بلند میشه! قبلا به کمک مبل بلند میشد! اول دستاشو مذاره زمین بعد قمبلشو میده بالا و بلند میشه! خیلی با مزه است! جیز رو میگه! و با دستش نشون میده! اینقدر با مزه با انگشت اشاره اش چیزا رو نشون میده! از دندون هنوز خبری نیست! خیلی کم چهار دست و پا میره و دقیقا مثل یه فندق کوچولو میمونه با اون قد ریزه میزه اش راه میره! وای که غش میکنم! اینقدر بوس بوسیش میکنم که خدا میدونه! البته اونم در عوض میخواد منو ببوسه! تو این چند روز من مدام ماسک میزدم و آرتا مثل فرفره از راه میرسید و کش ماسک رو میکند! تازگیها اسمشو گذاشتیم میگو! میدونین چرا چون آشغال جمع کن خونه شده! خودشم چی مثل ببعی خم میشه و آشغالها رو با زبونش جمع میکنه! دیشب رفتیم حموم! در آخرین حمومش حسابی از وان میترسید ولی اینبار من مرحله مرحله پیش رفتم تا اینکه حسابی خوش خوشانش شد از رفتن تو وان! ماهی های نابیش رو پر آب میکرد و فشار میداد و میخندید! با سطلش آب رو سرش میریخت بعد تعجب میکرد! بعضی وقتها هم خم میشد و با دهنش آب میخورد!

وقتی میخوام با جارو شارژی کار کنم! میخوتد اونم جارو بکشه! وقتی جارو رو به دستش میدم میگیره

۳ - ما استعداد فرزندمان را کشف کردیم! ایشان نیز همانند ننه بابای برقیش برق دوست داره خودشم از نوع دیجیتالیش! چند روزیه دستش به کتابخونه میرسه و یکراست میره سراغ میکرو پروسسور! بعدشم مدار منطقی موریس مانو! البته بعضی وقتها یه کم هم به مدارهای مخابراتی نشون میده! ببینین بچه ما چقدر با با هوش و استعداده! تا دو سال دیگه مهندس کاملی میشه نه؟

اینم یه سری عکس جدید از وروجک:

همیشه در کنار کسی که داره نماز میخونه کشیک میده که مهرشو بدزده! عاشق این شکل نشستنشم!

 

داره خونه رو گز میکنه! اون پشت یه رومیزی هست که رو زمینه! میدونین چرا! آخه اصلا جه معنی داره رومیزی روی میز باشه!

نشسته از رو زمین آشغالها رو جمع بکنه!

بازی امروز: توی تصویر کاملا مشخصه! بازی با برنج! یادمه خودم بچه که بودم! وقتی مامان میخواست برنج پاک کنه کنارش مینشستم و رو برنجها نقاشی میکشیدم! اونروزی چقدر کیف کرد که با برنجها بازی کرده! البته مواظب بودم که اینور اونور نپاشه! البته روانشناسها میگن باید اجازه داد که هر کاری دلشون میخواد بکنن!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:14  توسط مامان نی نی | 
من از دیروز کلی ذوق کردم! اومدم اینجا زودی بنویسم! پزشک متخصصی که من در حاملگی و زایمان پیشش میرفتم دکتر صمیمی فر بود! هر چقدر از نازنینی این آقای دکتر بگم بازم کمه! منکه خیلی دوستش دارم! اینقدر با شخصیت اینقدر آقا! اینقدر مهربون! من هر وقت میرفتم پیش این آقای دکتر کلی از نظر روانی هم حالم خوب میشد! از بس ریلکس و خوش برخورده! یه مشخصه ای که برای من خیلی مهمه اینه که مریضها یکی یکی برن پیش دکتر! دکتره اگه بهترین دکتر دنیا هم باشه بازم اگه بیشتر از یک نفر بره پیشش من عصبانی میشم! و پیش این اقای دکتر ما هم مریضها تک تک میرن و هم اینکه من همیشه با شوشو رفتم پیشش! اکثر دکتر زنان شوشو ها رو راه نمیدن تو مطب! خلاصه که من خیلی احساس آرامش دارم پیش این آقای دکتر و بعضی وقتها شوشو هم حسودیش میشه! خلاصه که بعد از ۹ ماه ما دیروز رفتیم پیش این آقای دکتر خودمون! ارتا رو هم بردیم! وقتی از در وارد شدیم و ما رو دید پا شد و یه سلام بسیار گرم و بعد گفت به به به چه پسری بیارش اینجا ببینم! و آرتا رو از دست بابائی گرفت و حسابی بغلش کرد و نازش کرد و کلی ذوق کرد و کلی هم خندید! بعد که آرتا تو بغل بابائی نشسته بود همه اش باهاش حرف میزد و کلی خوش و بش کرد و تحویلمون گرفت دقیقا احساس پدری داشت نسبت بهش! مثل اینکه نتیجه دسترنجشو دیده باشه! به نظر من اینطور طرز برخورد خیلی خوبه و برخورد دیروز ممکن نیست از ذهن من پاک بشه!

یاد اونروزائی که ماه به ماه میرفتیم پیش دکتر صمیمی فر و من همه اش استرس داشتم و برخورد بسیار آرام و ریلکس دکتر منو به حال خودم میاورد! به غیر از قصهای آهن و اسید فولیک و کلسیم چیز دیگه ای به من نداد! همیشه منو تشویق میکرد که از مواد طبیعی استفاده کنم! هیچ ویتامینی به من نداد ! و من سلامتی آرتا رو مدیون ایشون هم هستم! وقتی بعد از ۱۳ بدر با استرس رفتم پیشش که وقت بده خیلی راحت گفت که برو خوش باش هنوز خیلی مونده! چند روز قبل از اونروزی که قرار بود عمل بشم رفتیم پیشش و گفتیم هزینه چقدره شماره حساب بدین! گفت اصلا صحبتشو نکنید! هنوز که من کاری نکردم! حالا صبر کنید! بعد روزی که آرتا قرار بود به دنیا بیاد گفته بود ساعت ۷ بیمارستان باشین! ما هم رفتیم ولی پذیرش یه کم طول کشید! تا برم لباسامو عوض کنم و سرم و .... رو وصل بکنن طول کشید و وقتی من سوار بر ویلچر داشتم میرفتم دیدم دکتر با قد بلندش ایستاده تو راهرو و گفت پس شما کجائین! کفتم که پذیرش طول کشید! حالا یه مریض پیشم بود دکترش گفته بود ساعت ۶ اونجا باشه ولی دکترش ساعت ۱۱ اومده بود! بعد که رفتیم تو اتاق عمل گفت من تصمیم گرفت به صورت موضعی عمل بشی تا اولین کسی باشی که بچه رو میبینی! این چیزی بود که تا حالا بهش توجه نکرده بودم! ولی خودم به خاطر این که ممکنه از هوش بیدار نشم میخواستم بهش بگم موضعی عملم کنه! بعد که دکتر بیهوشی اومد و آمپول رو از کمرم زد و من دراز کشیدم و یه پرده روی سینه ام کشیدند دکتر صمیمی فر شروع کرد به صحبت کردن با من! میخواهی اسمشو چی بزاری: گفتم آرتا! گفت معنیش چیه؟ گفتم مقدس! گفت اسم قشنگیه! گفت فکر میکنی پسرت چه شکلیه شبیه تو یا باباش؟ و با این حرفها روحیه منو آماده کرد! من همه اش میگفتم من پاهام حس دارن ها! ببینین میتونم تکونش بدم! نگو این کارشونو شروع کردن! من هنوز فکر میکنم که دارن آماده میکنن! به خانومی که بالا سرم وایساده بود گفتم چه خبر شروع کردن؟ گفتش که دارن بچه رو در میارن

بعد یهو دیدم صدای گریه اومد! منم همراه اون شروع کردم به گریه! وایییییییییییییییییییی چه لحظه نابی بود! لحظه ای که فقط من دیدم! هیچ کس دیگه ندید! ولی این صحنه همیشه مثل دیدن یه صحنه از پشت پنجره بارون زده است! چون داشتم اشک میریختم! دکتر بیهوشیم گفت چرا گریه میکنی؟ دکتر صمیمی فر گفت اشک شوقه! چه لحظاتی بود! ناب ناب! یه پسر توپل! خوشگل !با وزن ۳۸۰۰ گرم . قد ۵۲ سانت !٬البته بهم دیاز پام دادن و صحنه از نزدیک دیدن آرتا کاملا برام تاره! چون داشت خوابم میبرد! وقتی بیدار شدم تو اتاق ریکاوری بود! نمیتونستم اب دهنمو قورت بدم! نفسم بالا نمیاومد! و آه و ناله کارم بود! یکی هم بالا سرم که چرا اینطوری میکنی؟ منم فقط میگفتم دارم میمیرم! تمام بدنم پر از درد بود! فقط یادمه همه دور و برم بودن! مامانم داشت اشک میریخت! به بیمارستان فقط مامانم و شوشو اومده بودن! شوشو جونم اتاق ویژه برام گرفته بود که مثل هتل بود خیلی عالی بود! یه کاری که دکترم کرده بود این بود که مسکن بهم نزنن! آخه این دکتر نه اینکه ایران درس نخونده مخالف هر جور دارو هست! یه اخلاقهای خاصی داره! یه شب اونجا بودم و فردا صبح دمترم اومد گفت چی خوردی منم کاچی خورده بودم! کلی دعوام کرد(تنها خاطره بد اخلاقی دکتر) که چرا خوردم! و گفت مرخصت نمیکنم! که بعد از ظهر مرخصم کرد! (ولی خودمونیم ها این کاچی های مادر شوهرم آی مزه میداد تو بیمارستان) بعد از مرخص شدن هم یه بار برای برداشتن بخیه رفتیم با یه قوطی باقلوای استامبولی و بازم هر چی گفتیم دکتر زیر بار هزینه نرفت و گفت هر جور راحتین! ما هم از طریق دوستم مریم(دکتر شوهر دختر عمه مریمه-البته دکتر اینو نمیدونست) فهمیدیم و یه روز شوش رفت حضورا تقدیم کنه که بازم قبول نمیکرد و گفه بود که زیاده و اینا! خلاصه که هر چی از شخصیت این آقای دکتر بگم بازم کمه!

آقای دکتر  صمیمی فر اگه روز روزگاری اسمتونو سرچ کردین و به اینجا رسیدین باید بهتون بگم که بابت همه چیز ازتون ممنونم!

دیروز پیش دکتر خود آرتا هم رفتیم! کلی ذوقید وقتی فهمید آرتا راه میره! اسمشو گذاشته رستم افراسیاب! میگه این از اون بچه های قدیمه ! یه بار که سر غذا با شوشو اختلاف پیدا کرده بودیم و رفته بودیم پیش خانوم دکتر ! شوشو به دکتر گفته بود خانوم دکتر تازه این چیزا رو میره تو وبلاگش هم مینویسه! حالا دکتره از اون موقع به من گیر داده ! از یادش هم نمیره! میگه  اینارو برو تو وبلاگت بنویس!  ! وزن آرتا ۱۰ کیلو بود با قد ۷۴ ! براش شربت کلسیم نوشت و ویتامین دی ۳ ! میگه زود بزنین! چون زود راه افتاده ممکنه پاهاش پارانتز باز کنن!

بازی امروز: از دیروز شروع کردم غذاشو بدم خودش بخوره! به این شکل که کته که یه کم شفته و چسبناکه با قاشق بر میداشتم و قاشق رو میدادم دستش و خودش میخورد! چقدر خندید و ذوق کرد!

پ.ن۱: امسال تبریز رفته جزء مناطق سرد وخشک! آخه گرم و خشک داشتیم ولی سر و خشک نداشتیم! قبلا ها هر چی ابر بود از طرف شمال غرب میاومد! از وقتی عراق صدام ندارم! ده ابرا با خیال آسوده از روی عراق میان و دیگه با ما کاری ندارن! دیروز بعد از کلی زحمت و باد و شرمندگی حدود ۲-۳ میلیمتر برف اومد! البته خوب دور و بر و کوههای اطراف حسابی برف دارن! احتمالا خدا به فکر منه و میدونه اگه برف بیاد من باید چجوری ارتا ببرم و بیارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:23  توسط مامان نی نی | 
سلامون علیکم ای دوستان عزیز! من اینجا یه عالمه همکار ف و ق  م ذ ه ب ی دارم که یا الهیات خوندن یا منطق یا یه چیزی تو این مایه ها! وقتی یه چیزی میگم که خوششون میاد یکیشون میگه عظّم الله جورکم! اون یکی میگه طیب الله! منم تو جواب میخوام بگم اشهد ان لا اله الا لله بعد دیدین تو روزهای محرم چند تا دسته بهم میرسن چه شکلی میشه؟ چند تا صدای نوحه بهم میپیچه! اینجا هم یه چیزی تو اون مایه ها داریم! هرکدوم توکامپوترشون نوحه میاندازن! بعد زنگ موبایلشونم نوحه است یهو میبینی همه در یک زمان به صدا در اومد! اون وقته که میخوام یه طبل یگیرم دستم و پاشم اون وسط طبل بزنم! اصلا هم مراعات نمیکنن ! اون روزی گفتم اگه جملات عربی بگین منم انگلیسی جواب میدم که هیچی نفهمین! اون روزی خواهرم میگه از وقتی رفتی به این اداره خیلی بی کلاس شدی! راستم میگه خوب! وقتی آدم تنها مانتوئی اداره باشه! همه اش هم تو چشم! باید یه جورائی جبران کنه دیگه! حالا بگذریم!

دیروز بالاخره من پیروز شدم و رفتیم یه صندلی غذای گوگولی برای آرتا خوشگله گرفتیم! حالا قرار بود هزینه صندلی توسط اینجانب یعنی مامانی پرداخت بشه! بابائی اینهمه افه می اومد! خلاصه رفتیم فروشگاه نی نی سالن! همه صندلی غذا ها رو سایز کردیم و آخر سر صندلی غذای شرکت ماما لاو رو خردیدیم که هم اسباب بازی داره و هم ارتفاعش قابل تنظیمه و هم سینیش عقب جلو میشه - هم صندلیش به چند حالت در میاد! اونجا هم آرتا رو که نشوندیم توش کلی خوشبحالش شد و کلی با اسباب بازیش بازی کرد! یه ظرف غذای چسبونک دار هم خریدیم که بچسبه به سینی ! بعد اومدیم خونه زود صندلی رو درستش کردیم آرتا رو گذاشتیم توش! کلی خوشش اومده بود! ظرف غذا رو هم گذاشتم ببینم عکس العملش چیه و چیزی که اصلا فکرشو نمیکردم رو انجام داد! با تمام نیرو ظرفه رو از سینی کند! آخه من از دست این وروجک چیکار کنم! ها  ولی خوب خیلی راحت شدم! غذاشو خیلی راحت تو صندلیش دادم! راحت ظرفا رو جمع کردم! بدون اینکه کسی به پاهام بپیچه! تو فروشگاه یه سری سه چرخه های خوشگل هم بودن که آرتا رو رو اونها هم گذاشتیم! از اونها هم خوشش اومده بود ولی خوب خرجمون داشت بالا میرفت صدو خورده ای خرج کرده بودیم این یکی رو هم نگه داشتیم ماه بعد بخریم! آخه امروز فردا دوربینه رو میخریم دیگه! اخه این چند وقته فقط داریم تحقیقات میکنیم! اونروزی دیگه تصمیمون رو گرفتیم بریم اس فایو کنون رو بخریم که فروشنده یه برند جدید رو معرفی کرد! المپیوس اس پی ۵۶۰! بازم گیر کردیم! جالبش اینجاست که هیچ جائی یه دوربین باز که بتونیم تو دستمون بگیریم پیدا نکردیم! میگن تو جعبه است! همینیه که هست!

این آقا شیطون ما عاشق یکی از اتاقهاست و تنهائی میره اونجا مشغول میشه! تازه عاشق هر چیزی که ال ای دی داشته باشه! هست! هودمون رو که روشن میکنیم و این کانتر تایمرش شروع بع شمارش میکنه خودشو هلاک میکنه که به اون برسه! دیشب تو ماشین خوابش برد و دیگه تو خونه از خواب خبری نبود! منم پریشب از لطف ایشون ۵ ساعت کمتر خوابیده بودم دیشب شوشوی مهربون گفت تو برو بخواب ما هستیم! اگه نتونستم بخوابونمش بیدارت میکنم! ساعت ۱۲.۵ با صداش بیدار شدم! حالا تصور کنین با یه چشم بسته موهای پریشون آرتا رو گرفتم تو بغلم مثل معاد ها تلو تلو خوان دارم براش لالائی میخونم! که یهو دیدم شوشو داره فیلم میگره!

این خوشگلک ما دیگه کمتر چهار دست و پا میره و فقط دوست داره راه بره! کلی و راه رفتنش پیشرفت کرده! تازه وسائل بزرگتر از خودش رو هم حمل میکنه دقیقا مثل مورچه!

 بازی امروز: براش تو بغلم اهنگ میخونم بعد یه جای آهنگ از پشت دستمو شل میکم که یه حالتی مثل افتادن باشه بعد بازم میگیرمشو بغلش میکنم! اینطوری احساس امنیت در بغل اطرافیان بیشتر میشه!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 8:54  توسط مامان نی نی | 
۱----------------------۲------------------------------۳

 

اول چشماتونو ببندین!

۱۰ تا بشمرین بعد باز کنید

 

آرتا کشل شد! باور ندارین ! اینم عکسش! ما در یک عملیات انتحاری شاید هم انتهاری آرتا رو کشلش کردیم

 

 

ضد حال خوردین نگران نباشین در میان موهاش!

 

نه نگران نباشین! کچل کچل هم نشده ! عکسه تابلو بود که فتوشاپیه! اونم کار یه فتو شاپیست ناشی همچون من! ولی خوب موهای خوشملشو یه کم فقط یه کم کوتاه کردیم! جمعه وقتی بابائی داشت اصلاح میکرد یهو هوس کردیم موهای این جوجه طلائی رو کوتاه بکنیم! بعد پیشبند بستیم و آینه رو دادیم دستش! بعد کل موهاشو به غیر از کاکل هاش با موزر شاید هم موذر زدیم! بعد کاکل هاشو با قیچی کوتاه کردیم! آخی موهاش مثل پر نرمه !یه عالمه مو داشته بچم ولی از بس طلائی و نازکن دیده نمیشدند! اینم عکس اصلیه!

اینجا بعد اصلاح نیستا خوشحال نباشین!


تو یه وجب جا!

این قند عسل ما عاشق جاهای باریک و یک وجبی شده! اول طی یک عملیات این جور جا ها رو شناسائی میکنه! بعد خودشو کاملا ماهرانه اونجا جا میکنه! یکی از این جاها فاصله بین یخچال و کابینته یکی دیگه فاصله بین دیوار و دراوره! باور ندارین خوب ببینید!


این کارتون تام و جری اون قسمتش که جری یه قرصی رو میخورد بعد با سرعت برق هر کاری رو انجام میداد ! بعد تام اسلو موشنشو نگاه کرد فهمید که این آرتاست ای وای ببخشین! جریه! آخه این موشموشک ما وقتی بخواد به یه چیزی حمله کنه دقیقا اون شکلی میشه! مثلا وقتی در یخچال باز بشه! اگه بدونید با چه سرعتی سر میرسه! آخ که دلم ضعف میره واسه این کارش! سس مایونز هم شده رفیق جون جونیش! یه جورائی اگه در یه شبانه روز از بالا خونمونو در نظر بگیرین عمده فعالیت آرتا در مناطقیه که مامانش کار میکنه! و میاد از شلوار مامنش میگیره و اه اه که بغل میخوام!

این ادیسون خان ما که قراره در طی یکی ۲ سال دیگه دکتراشو بگیره کلی کار مار یاد گرفته! میتونه یه برج بسازه بعله درست شنیدین یه برج! ولی خوب برجش فقط دو تا مکعب داره! یا میتونه اسبا بازیهاشو تو یه سبد جمع کنه! میگی جیز کو لوستر رو اونم اگه روشن باشه نشون میده! بعد جونم براتو بگه کلی تلاش میکنه که حلقه های حلقه هاوشو یاندازه سر جاش ولی خوب دستش خطا میره!

این چند روزه یه دوره داشته بیدیم به اسم حقوق اجتماعی زن! وای وای اگه بدونید من چقدر چیز یاد گرفتم تو این دوره! بذارین خلاصه شو بگم که بابا زن مسلمان کلی باید کیف کنه! یه عالمه حقوق مقوق داره!

و اما بازی امروز! یه چیزی رو تو دستهاتون (توی کف دست جا بگیره)قائم کنید (یه چیزی مثل گل یا پوچ) من معمولا با مهر این کار رو میکنم! اول نشونش میدم بعد تو دستم قائمش میکنم و زود زود جای دستامو عوض میکنم(توجه کنید که جای گل رو عوض نمیکنم) بعد آرتا از اون دستی که مهر توشه میگیره بارش خیلی جذابه

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:22  توسط مامان نی نی | 
شلم شلام! من پسر خیلی خوبیم ها! ولی نمیدونم چرا همه اش همه میگن این خیلی شیطونه! فقط یه کم کنجکاوم ! مامانم میگه این قسمتش یه من رفته! آخه همه چیز رو باید تا انتهاش کشف کنم! یه بار کشف کردن هم بس نیست که! هر چیزی رو اگه ۱۰۰ بار هم کشف کنم بازم کمه! خلاصه که در پی صدمین کشف کردن جیز بودن شوفاژ دستم سوخت! مامانم هی میگه ها جیزه! ولی من میخوام بهشون نشون بدم که اونقدر ها هم جیز نیست و هی انگشت اشاره ام رو میزنم به شوفاژ و به مامانیم نگاه میکنم و میخندم! ولی اون روزی وقتی دستمو باز داشتم به شوفاژ میزدم اون یکی دستم در رفت و با دست به شوفاژ تکیه زدم و دادم رفت هوا! مامانم هم هی میگفت دیدی گفتم جیزه!

اون روزی مامانم اینا منو برده بودن یه جای خیلی خوب! منو سوار یه چرخ دستی کرده بودن یکی از اون چرخ دستی ها رو هم بابام هول میداد و همه اش چیزهای رنگی خوشگلی توشون میریخت! منم اکروبات بازیم گل کرده بود و تو چرخ دستی سر پا وایستاده بودم و همه اش چرخ دستی رو تکون تکون میدادم و ذوق میکردم! خلاصه که وقتی از جلوی اون جاهائی که توشون یه عالمه چیزهای قشنگ قشنگ چیده بودن رد میشدیم زودی رو هوا یه قاقالی لی خوشمزه میزدم! ولی مامانم از دستم میگرفت! خیلی خوش گذشت ! کم مونده بود چرخه چپ بشه از بس من تکونش داده بودم!

من خیلی دوست دارم مستقل بشم! تو خونه همه اش میخوام پیاده روی بکنم! یه جائی رو تازه کشف کردم که توش یه عالمه چیزای خوشگل هست! ولی نمیدونم چرا توش سرده! و مامانم بعضی وقتها اونجا رو باز میکنه! منم ا میبینم درش باز شده با سرعت برق خودم رو میرسونم و دیگه هر چیزی بدستم برسه بر میدارم! نگاه هم نمیکنم ببینم ظرف ماسته! سسه یا پارچ آبه! آخه فرصتم خیلی کمه و اگه نجنبم مامانم درشو میبنده!

مامانم هر جیزی بهم یاد میده من اصلا توجه نمیکنم و حواسم پیش کارهای خودمه که عقب نمونم! هی میگه ببعی میگه بع بع! منم میگم به من چه هر چی میخواد بگه! من کارم زیاده مزاحم نشین!

دیروز مامانم ظرف نونها رو آورد گذاشت رو زمین تا بره بقیه وسائل رو بیاره که منم زودی درشو باز کردم و نصف یه نون روغنی بزرگ رو برداشتم و مشغول شدم! فکر میکنن من بچه ام نمیتونم اونو بخورم! با یه دست دیگه ام هم یه تکه بزرگ نون سنگک برداشتم! ا مامانم رسید منو دید که مثل گرسنه های آفریقائی نمیدونم چی بخورم زد زیر خنده! آخه من باید به اینا ثابت کنم که من میتونم زیاد بوخورم!

مامانم خیلی وقته که میخواد واسم صندلی غذا بخره! ولی بابائیم مخالفه! مامان میگه اگه بخریم من میتونم مستقل غذا بخورم! ولی بابائی میگه آخه اینکه تو روروئک ملق میزنه و اونم این کارو میکنه! آخه من خیلی ورجه وورجه میکنم! مامانم زیاد بهم غذا نمیده که خودم بخورم! شما فکر میکنید که مامانم صندلی غذا برام بخره؟ فکر میکنین من توش دوام بیارم؟

من وقتی تو تختم میخوابم تا میخوام اهه بکنم با چشمای بسته زودی پامیشم میایستم آخه باید ببینم مامانم اونجاست یا نه! جرات داره اونجا نباشه! یه داد و بیدادی میکنم که همه همسایه ها خبر دار بشن که من مامانمو میخوام! تا مامانم میاد و منو بغل میکنه! (پیدا کنید کسی رو که گریه میکرده)

مامان و بابام اونروزی رفتن واسم یه گیتار اسباب بازی گرفتن! خیلی قشنگه خوشم میاد ازش! هی باهاش نانای نانای میکنم! از وقتی اونو گرفتیم حس موسیقی شناسی مامانم اینا گل کرده و همه اش دارن میزننش! یکی به اینا بگه بابا این مال منه! نه مال شما! ولی کلا من اسباب بازی زیاد دوست ندارم! در قابلمه و آبکش و ملاقه و انواع کرم و گوشی موبایلو گوشی تلفن و چیزهای شبیه اینا رو بیشتر دوست دارم! اینا فکر میکنن با بچه طرفن! چقدر خوش خیالن ها!

مامانم یه بازی باهام میکنه که من خیلی دوست دارم! یه میزو میزاره جلوم . من ازش میگیرم و سر پا وایمیستم! بعد از روش بهم دالی میکنه بعد میره از زیرش دالی میکنه! منم خم میشم از زیر میز نگاه میکنم و دالی میکنم! خیلی باحاله!


بعدا نوشت ۱: جاتون خالی امروز صبح شنبه من ساعت ۵ صبح خوابم پرید و همه اش دوست داشتم بازی بازی بکنم! بابائی به مامانم گفت که تو برو اون گوشه تخت بخواب من بیدارم! مامانم هم گوش کرد بعد من دیدم اونجا مامانم خیلی راحت خوابیده یه پرش سه گام زدم و پریدم رو کله مامانم و موهاشو کشیدم! آی حال داد آی حال داد وقتی دیدم داد مامانم در اومده! بعدشم ساع ۶.۵ من و مامانم خوابمون برد که مامانم یهو بیدار شده بود و دیده بود ساعت ۸ شده! از اونجائی که یه هفته بیشتره میخواد منو ببره مکز بهداشتی تصمیم گرفت منو ببره! منم تا میتونستم چشمامو محکم محکم محکم بسته بودم که یه وقت نوری چیزی نره تو چشمم خوابم بپره! که یهو دیدم یکی داره یه چیزی میپیچه دور سرم که چشمامو باز کردم دیدم یه خانوم غریبه است! فکر کنم همون خانوم دکتر بود! منم تا میتونستم خودمو چسبوندم به مامانم ! مامانم میگه وزنم ۱۰ کیلوشده و دور سرم ۴۶.۲ و قدم ۷۷ سانتیمتر! خانومه میگفت که حسابی قد بلندم! آخه مامان و بابام هم قدشون بلنده! بعدشم خانومه میگه چهار دست و پا راه میره! که مامانم گفت بابا کجائین اینو نوشتیم مسابقه دو المپیک! کلی هم رکورد زدم این چند روزه! دیگه خیلی کم چهار دست و پا میرم مامانم کلی میخنده وقتی من راه میرم! آخه دستامو جلو نگه میدارم و تمام بدنمو منقبض میکنم و تلو تلو خوران میرم جلو ! بعضی وقتها میخوام به طرف مامانم یا بابام برم ولی نمیدونم چرا از یه جای دیگه سر در میارم! یعنی میخوام به چپ برم ولی خود به خود به راست میرم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:28  توسط مامان نی نی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
آشپزی
تزئین
غذای ترکیه1
غذای ترکیه
سفره رنگین
عکاسی
لیست بروز شده ها
فول آلبوم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
آبان 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
مهر 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
مزدا و پیشی
هستی جون
پت و مت
من و زندگی
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین
آرتین خوشگله همشهری
آریای مامان سولماز همشهری
زنی به رنگ آب
ملودی جون
ایلیای مامان فریبا
کی زاد وبلاگ نویس نوزاد
آویسای خوشگل
سینا جون
کیهان جون

  RSS