
|
|
عید قربان
عشق تشنه می شود، خون بایدش داد.
سرد می شود، آتش بایدش زد.
گرسنه می شود، قربانی بایدش کرد.
عشق با قربانی، با خون، نیرو می گیرد، زلال می شود،
رشد می کند، پاک و بی لک می شود، گرم و نورانی می شود،
از هرچه جز خود زدوده می گردد.
مجرد، بی غشی، صافی، ناب!
و اکنون عید قربان است آی! راست می گویم...
این کلمات چه می فهمند؟!
((دکتر علی شریعتی))
چله گئجه سی مبارک اولسون!
شب یلدا بر همه شما خوش باد!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 10:48 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام!
به خدا قول میدم فردای شب چله عکس بذارم! میخواستم تا اون موقع نیام ولی دیدم نوشتنم میاد اونوقت اومدم باز بنویسم شب چله چند تا عکس هنوانه ای از جیگر طلامون میگیریم و میذارم اینجا (انشالله اگه خدا بخواد) میدونین تو اداره اسم منو چی گذاشتن؟ آخرین اخباز زل زله! آخه لحظه به لحظه از آخرین زل زله ها خبر دارم! هر روز هم یه عالمه مقاله میخونم در این مورد ولی آخرین مقاله مال یه نفر بود که ثابت کرده بود در تبریز زل زله بیشتر از ۵ ریشتری نمیاد! منم کلی دلمو به اون خوش کردم! ولی کلا بدنم نسبت به ویبره حساس شده! و تا یه کم یه جائی بلرزه منم میلرزم!
از اسم گذاری گفتم یاد یه چیزی افتادم !ما تو دانشگاه برای پسرا اسم کزاری کرده بودیم تا وقتی حرف میزنم معلوم نشه! این اسمها هم خیلی با شخصیت اونا سازگار بود مثلا اسم یکی هند جگر خوار بود (آخه خیلی چشمای انتقام جوئی داشت) یکی ناناز بود اون یکی مناز . یکی جوجه طلائی بود و اون یکی دوبر من! یکی نردبون کارخونه اون یکی نردبون داروخونه! خوشتیپ و پسر شجاع و افغانی و ..... هم بودند! بعدها دیدیم پسر ها هم اینکار رو کردند! یه روز یکی از دوستام تو اتوبوس بوده یه سری از پسر ها هم بودند که دوست منو ندیده بودند و با هر هر و کرکر داشتند ادای ما هارو در میاوردند! حالا اسمها رو داشته باشین ! فرخنده که چشمای درشتی داشت: سرندیبیتی فاطمه که دندوناش خرگرشی بود : موش کوهستان مریم که همیشه به همه چیز میگفت به به و لیلا هم همیشه پیشش بود :به به و چه چه (همون برنامه ه که پدر پادشاه به به و چه چه بود) و اما اسم من به روایتی یه سری اسم منو گذاشته بودند جودی ابت که به نظر همه دوستام با مسما ترین اسم بوده چون هم روحیه ام مثل اونه هم موهام! همیشه روی دیواری چیزی راه میرفتم! و به روایتی پینوکیو (به خدا دماغم قد یه نخوده) بعد ها که با آقای شوشو آشنا شدم من شدم رابط پسرها و دخترای دانشگاه اونا و یه لقب رو از دخترا میگرفتم و به پسرا میدادم و در عوض یه دونه از اونا میگرفتم و به دخترا میگفتم! چه روزائی بود! کاش میشد زمان به عقب برگرده و من کلی قدر اون زمان رو میدونستم! نوشابه ۱۵ تومن بود بعد ۱۰ نفره پول میذاشتیم و یه نوشابه میخریدیم و هرکدوم با یه نی به نوشابه حمله مبکردیم! اصلا هم چندشمون نمیشد! یا یه روز که بوفه بسته بود و ما از گرسنگی داشتیم میمردیم یه سیب از کیف یکیمون پیدا کردیم و هرکدوم یه گاز زدیم به سیبه ! آخر سر نوبت مریم بود ! بیچاره شروع کرده به خوردن و میگه اینجا مزه سحر رو میده اینجا مزه هانیه رو میده ! اینجا مزه نسیم رو میده! خیلی با حال بود!
و اما از گلکم بگم که تازگیها یه ادائی یاد گرفته صبحها بیدار میشه میبینه من نیستم میزنه زیر گریه و بابائی هر زحمتی میکشه ادامه میده تا اینکه من خودمو میرسونم و تا بقلش میکنم ساکت میشه! بیچاره مامان دیگه ذله شده هر چی گلاب به روتون داره همون صبح در سه یا چهار نوبت میکنه و بیچاره مامان همه اش تو دستشوئی داره اونو میشوره! عسلک کلی از لباس زمستونی بدش میاد! از دیروز به سوپش لوبیا و نخود اضافه کردم! ۲هفته تا اولین عید قدیرش مونده! آخه عسلک ما سیده! از الان به همه اعلام کردیم که بدون عیدی نیان خونمون بیزحمت!
پ.ن ۱: اینروزها اس ام اسهای جالبی میفرستند! الان یکیش اومد برام نوشته این دو روز رو رژیم بگیر تا انتخاب نشی اینو به بقیه گله هم اعلام کن! یکی دیگه هم اینه: تو خوشگلترین خوشتیبترین با حال ترین با مزه ترین با کلاسترین با معرفت ترین آدم روی زمینی! اینم پیشاپیش هندونه شب یلدا! نوش جونت ! پ ن ۲ : آرتا خان ما هنوز کادو میگیره! دیروز همکاهای بابائی پول جمع کرده بودند و برای آرتا یه نیم سکه داده بودند! با یه دسته گل نرگس شیرازی! دیروز که بابائی اومد با یه دسته گل کلی ذوقیدم که واسم گل گرفته !بعد دیدم نه خیر ایشون از این اشتباه ها نمیکنن! بعدا نوشت! تو رو خدا بیائین تو یه نظر سنجی شرکت کنین! بما بگین توت فرنگی قرمزه یا صورتیه: این گلی ما میگه صورتیه من میگم قرمزه از صبح داریم اینطوری کل کل میکنیم! منکه میگم توت فرنگی قرمزه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 12:3 توسط مامان آرتا |
|
|
عزیزم هشت ماهگیت مبارک! سلام سلام ! ما باز بدون عسک اومدیم! شرمنده دیگه! دوربین نداشته بیدیم!(داشته بیدیم ها ولی خونه خومون نبید! ) آرتای خوشگل و ووروجک مامانی کلی کار جدید یاد گرفته! مثلا میگیره از مبلها بلند میشه! کل مبلها رو دوره میکنه! اگه فاصله بینشون باشه فاصله رو رد میکنه! بعد اگه لازم باشه خم میشه از رو زمین یه چیزی بر میداره! از حالت ایستاده میشینه! اگه تصمیم بگیره که به طرف یه چیزی بره دیگه نمیشه منصرفش کرد! هر چی میخواهیم که سرش گرم بشه و فکرش منحرف نمیشه! تازگیها اگه مانع انجام کاری بشی داد و بیداد راه میاندازه!(حرف حرف خودشه) تا گرسنه میشه میاد از پاهای من آویزون میشه و مه مه مه میکنه! تو بغل من کیف میکنه! وقتی از اداره میام! خودشو میاندازه بغل من و اصلا نمیدونه که باید با من چیکار کنه از بس که خوشحاله! میره تو آشپزخونه و کل کابینت ها رو دید میزنه! دیروز هم زنجیر یکی رو پاره کرده ! میبینم همه جا تکه های کوچک زنجیره! بعد منشا رو پیدا کردم! زنجیر داخل یکی از درهای داشبوردیه! خدا رو شکر زود متوجه شدم! دیروز بعد از سه هفته بردمش حموم! بیچاره نی نیمون بو گرفته بود! آخه همه اش سرما خوردگی داشت! و نمیشد بردش !اون وسطها هم که بخاطر زلزله هیچ کدوم نمیرفتیم حموم! کلی شیطون بلائی کرد تو حموم ! همه اش سعی میکرد آبی رو که از شیر میریخت رو بگیره! بعد حتما تجربه کردید که آدم از صدای خودش تو حموم خوشش میاد! آرتا هم جو گیر شده بود و کلی از صدای خودش خوشش اومده بود و همه اش پشت سر هم با انواع صدا ها ی زیر و بم میگفت اْ اْ اْ اْ (با فتحه) خیلی با مزه بود و من همه اش میخندیدم و اون بازم خوشش میومد و تکرار میکرد! دیروز یه کم موهای کچلشو کوتاه کردم تا مگه یه کم جون بگیرن! شربتهائی که بهش میدم کلافه اش کردن! و اصلا خوشش نمیاد! در باره آموزش هم دلم براتون بگه که بده بستون وسائل رو کاملا یاد گرفته و تا چیزی رو ازش میخوای میده! اگه چیزی رو زیر ملافه قائم کنی پیداش میکنه! ولی اینکه اسباب بازیهاشو تو یک سبد بریزه رو هنوز یاد نگرفته ! بازی کردن با صورت منو خیلی دوست داره! در میان اسباب بازیهاش هم مکعب های رنگی همیشه براش تازگی دارن! کتابهاش رو هم خیلی دوست داره! دیروز رفتم براش یه دست از رولان لباس خریدم و دو کلاف هم کاموا براش خریدم که براش پلوور ببافم! بعد بافتن عکسشو میذارم!البته اگه وقت کنم که ببافم! هر چی گشتم یه یه دست لباس خوشگل براش پیدا کنم نشد! دنبال اسباب بازی هم بودم که پیدا نکردم! دارم مخ شوشو رو برای یه مسافرت میزنم اگه یه سر بریم مسافرت شاید چیزهائی رو که میخوام رو پیدا کنم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:39 توسط مامان آرتا |
|
|
تو رو خدا اينقده منو نزنيد!ايييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي بابا گناه دارم!اين دفعه حتما عكس ميذارم!(اخه اگه كامنت ها رو بخونيد متوجه ميشين چقدر درخواست عكس بالاست) و هم اكنون شما رو به اتفاقات ديروز بالاخص ديشب جلب مينمايم! پريشب به خاطر تب آرتا تا صبح بيدار بودم! (خواب و بيدار) صبح هم از ساعت 6 بيدار بيدم!بعد اداره رفته بيدم!بعد آمده بيدم!بعد آرتا رو از مادر بزرگش گرفته بيدم!بعد نماز خونده بيدم!بعد نهار درست كرده و خورده بيدم(نصفه) بعد از آنجائي كه از زلزله به اينور تو حال پذيرائي ميخوابيم پتو ها رو از وسط خونه جمع كرده بيدم!بعد آرتا رو شسته بيدم بعد زود زود آرتا و خودم رو حاضر كرده بيدم بعد مادر شوور و پدر شوور رو برداشته بيدم رفته بيديم دم اداره شوشو!بعد از اونجا رفته بيديم مسجد بعد شب اومده بيديم خواهر شوورم آمده بيد خونه ما !بعد سر ساعت 9 آرتا خوابيده بيد و من خوشحال كه آرتا ديگه ميخوابه! زود زود شام درست كرده بيدم كه زود بخوابم! آخه ديگه آخر شب چشمام همه جا رو ده ديده بيد !دو تا شوشو داشته بيدم!دو تا بچه داشته بيدم!از همه چيز دو تا!خلاصه ساعت 10.5 بيد كه شوشو فرمود تو بگير بخواب!ولي يهو ديدم آرتا بيدار شد!نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه !تو رو جون هر كي دوس داري بگير بخواب! نههههههههههه من خوابم نمياد من بازي بازي ميخوام! شوشو گفت تو آسوده بخواب ما بيداريم! منم وسط خونه گرفتم خوابيدم و آرتا رو سپردم به مهربان پدر!تازه داشت چشام گرم ميشد كه ديدم يكي با قدرت هر چه تمام داره پوست كله ام رو ميكنه!چي شده هيچي آرتا رو كله ام نشسته! و داره موهای عزیزم رو میکشه! يه داد جان سوزي كشيدم و گفتم بابا مثلا من خوابيدم ها!ديدم ايشون دارن 90 رو نگاه ميكنن! آرتا رو كشيد اون ور!من بازم كوتا نيومدم و بازم خوابيدم!يه بار ديگه اين اتفاق تكرار شد!بازم آه از نهاد من بيچاره بلند شد!اينبار نوبت چشمم بود كه از جاش در بياد!( حالا خوبه اينقدر پوست كلفتم كه كوتاه نميومدم!و بازم ميخوابيدم!) يه چشم باز و يه چشم بسته بلند شدم نشستم!بعله!آقا نشستن 90 تماشا ميكنن!يه كم شير دادم بهش اصلا خيال خواب نداشت كه!خلاصه بلند شدم خودم بخوابونمش!نشد !به زمين و زمان بد و بيراه ميگفتم!حالا يه بار بهش بچه سپردم يه كمي استراحت كنم! خلاصه ساعت 12.5 1 بود كه بالاخره خوابيد و من هم خوابيدم!ببينيد چقدر اين شو شو ها لطف دارن نسبت به ما!
بعدا نوشت: از تمامی دوستانی که فوت پسر خاله ام رو تسلیت گفتند ممنونم! ایشالله که هیچ خانواده ای هیچ عزیزی رو از دست نده! من کلی سعی کردم که روحیه ام رو از دست ندم! چرا که فوت یک عزیز خیلی سخته ولی دیگه تموم شده و هیچ کاری نمیشه کرد ولی ناراحتی بیش از اندازه تاثیر مستقیم در روحیه ما داره! و این خیلی بده! یعنی زندگی تعطیل! دیروز رفته بودیم یه مجلس عزا یه خانومی بود که قرار بوده مجلس گریه رو گرم نگه داره! یه حرفهائی میگفت که همه اونهائی که اونجا نشستند تا ته جگرشون بسوزه! یکی بیاد بگه بابا اینا غم خودشون واسشون کافیه دیگه این حرفا چیه مگه آخه با گریه کاری درست میشه! چرا تو این آتیش هیزم میریزی! قران بخون! یه کاری کن تسلی پیدا کنند! موقع رفتن میخواستم یکی بزنم تو سر اون خانومه! نمیدونم چرا ناف ما رو با گریه بریدند! ماشالله هزار ماشالله همه سریالهای تلویزیون همشون یه مرگ عزیز یا یه بیماری لا علاج توشون دارن! هیچی دیگه همه زندگیمون شده گریه و گریوندن! زندگیمون شده فیلم هندی! واسه همین هم شادی کردن بلد نیستیم که! میخواهیم شادی کنیم یا ترقه میترکونیم! یا میزنیم ماشین مردم رو له میکنیم! یا همدیگه رو میزنیم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:11 توسط مامان آرتا |
|
|
یه دونه تبریک! الهام جون مامان غزل خوشگله ما بالاخره نی نی خوشگلش. به دنیا آورد و یه فرشته کوچولوی دیگه قدم به این دنیا گذاشت ایشالله که قدمش پر از خیر و برکت باشه براشون!
گلی جون تو پستش از خاطرات کودکی گفته بود که منو کلی برد به کودکی! از طرفی هم به خاطر فوت پسر خاله ام چند روزیه رفتم به خاطرات اون دوران و دارم دنبال گمشده هام میگردم! یادش بخیر! اون روزا خیلی خوب بود! ولی همه اش در فکر این بودیم که کی میشه بزرگ بشم! کی میشه همه به چشم بزرگ به من نگاه کنن! دریغ از این که بهترین لحظات عمر ئر گذر هستند و من خبر ندارم! ما کلا یه گروه بودیم! یه عالمه پسرخاله و دختر خاله و دختر دائی و پسر دائی! چقدر خوب بلد بودیم با اون امکانات جزئی بهترین بازیها رو بکنیم! پنجشنبه ها میرفتیم شب خونه مادربزرگم میموندیم! حیاط خونه اونا یه درخت توت بزرگ بود که عاشق بالا رفتن از اون بودیم! ولی مادربزرگم اجازه نمیداد ازش بالا بریم! بیچاره تا میخواست نمازشو بخونه الله اکبر و نگفته ما همه مون بالای درخت توت بودیم! وسط دو تا نماز میومد ما رو پائین میاورد و حلقه بالای در رو میانداخت تا ما نتونیم بریم بیرون و تا الله اکبر رو میگفت ما رو کول هم سوار میشدیم و در رو باز میکردیم و باز بالای درخت توت بودیم!دختر خاله ام یه کم توپولی بود و تا میخواست از درخت بالا بره پاش تو شکافی که رو تنه درخت بود گیر میکرد و بیچاره همیشه تو تیر رس بود! تا تابستون نیرسید از اول تا آخر خونه اونا بودیم! چقدر بازی بلد بودیم !کش کش ! شیطون شیطون! خالگی! لی لی ! گرگم بهوا! استوب آزاد! یه قول دو قول!وسطی! اسم و شهرت! نقطه نقطه! خاله بازی! البته خاله بازیمون دخترونه نبود! خانوادگی بود! اول تابستون کلی اسکناس چاپ میکردیم(خودمون درست میکردیم) بعد همه کتابامونو یه جا جمع میکردیم و کتاب فروشی را میانداختیم! کنارشم چلو کبابی بود! بعد میرفتیم با پولهامون کتاب میخریدیم! تو چلو کبابی چلو کباب( اسم نون پنیر چلو کباب بود) چلو مرغ(نون و ماست) سالاد(میوه های ریز شده) ماهی پلو(سبزی و نون) میخوردیم و کلی پول رد و بدل میکردیم! جالبش اینجا بود که هر سال یه بازی مد میشد و از صبح تا عصر اون بازی رو انجام میدادیم! چقدر تو خونه مامان بزرگم با نی و کاغذ الگو و سیریش باد بادک درست میکردیم و هوا میکردیم! مادر بزرگم تو اون حیاط با صفاشون زیر درختها یه زیر انداز باز میکرد و یه عالمه کاغذ با قیچی و یه پیاله سیریش بهمون میداد تا هر چی دوست داریم درست کنیم! چقدر دلم هوای اون خونه رو کرده! خونه ما یه خیابون فصله داشت با خونه مامان بزرگم! یه روز مامانم منو فرستاد خونه اونا تا یه چیزی بهش بگم! و گفت زود زود برگرد! منم حدود ۷-۸ سالم بود رفتم در رو زدم اومد با چادر نمازش وسط دو تا نماز اومد در رو باز کرد! تا من حرفمو گفتم به زبان خودمون گفت گیز دییر قیقاناخ دی(یعنی دختر که نیست مثل خاگینه است)این مثل رو ما در مواقعی که بخواهیم به یکی بگیم چقدر شیرینه بکار میبریم! منم زودی گفتم برام خاگینه درست میکنی! اونم چادرشو باز کرد و رفت برام خاگینه درست کنه! که یهو دیدم مامانم نگران شده اومده دنبالم! مثلا گفته بود زود بیا! منو یکی از دختر خاله هام و دختر دائیم همسن بودیم و خواهرم با اون یکی دختر دائیم و دختر خاله ام همسن بودند! اونها ۲-۳ سال از ما کوچکتر بودند! ولی ما همیشه اونا رو خیلی کوچیک میدونستیم و اصلا تو خلوت خودمون راه نمیدادیم! الان همیشه شاکیند که چرا اینکار رو باهاشون میکردیم! یه بار مامانم به من و خاهرم متین پول داد که بریم یه سطل ماست بخریم ما هم رفتیم خریدیم و کنیر در خونمون نشستیم ! نمیدونم با چه عقلی نشسته بودیم زود زود با انگشت ماست رو میخوردیم! تا اینکه ماسته رسید به نصف! بعد یادمون افتاد که باید ماست رو به مامان میبردیم! خلاصه تا بردیم مامانم ماسته رو دید یه چک حسابی نوش جان کردیم! الان همه اش میگیم و کلی به این قضیه میخندیم! یا وقتی مامانم با خاله ام میرفتند بیرون ما و دختر خاله ها پیش هم بودیم! زود جعبه آرایش رو میاوردیم وسط و زود زود آرایش میکردیم ! بعد لباس عروس مامانم رو میاوردیم و میپوشیدیم! حالا یه پسر خاله هم داشتیم کوچولو که پیش ما میذاشتنش! به اون بیچاره هم رحم نمیکردیم و اون رو هم آرایش میکردیم! الان اون پسر خاله ام کلی واسه خودش آقا شده و اون روز پیش شو شو میگه اینا منو ایقدر آرایش کرده بودند که نگو! یه بار که کلی بارون داشت می اومد رفتیم یه صابون کش رفتیم و زیر بارون حموم کردیم! (حالا فکر کنید ارتا اینکار رو بکنه من چکار میکنم خلاصه کلی آتیش میسوزوندیم! ولی وقتی به بچه های الان فکر میکنم دلم بحالشون میسوزه! نه حیاطی هست که برن توش انرژیشونو خالی کنن! نه گروهی هستند که بازی کنند! مدرسه ها هم که ماشالله هزار ماشالله روز بروز فسقلی تر میشن! دیگه کجا باید بازی کنند! حتما پشت کامپیوتر دیگه! من خودم با بازی کامپیوتری مخالفم! و انشالله سعی خواهم کرد زیاد جنب و جوش داشته باشه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:20 توسط مامان آرتا |
|
|
پریروز امیر پسرخاله ام که مدتی بود مریض بود به رحمت خدا رفت! شب میخوابه و صبح بیدار نمیشه! این قضیه کلی ناراحتم کرده با اینکه زیاد باهم صمیمی نبودیم و سال به سال نمیدیدمش ولی باز هم یاد خاطرات کودکی ناراحتم میکنه! آخه امیر ۳ سال از من کوچیکتر بود! از طرف دیگه آرتا سرما خورده ! رفتن برای مراسم با این بچه مریض تو این سرما خودشم اون سر شهر! امروز مراسم خاک سپاریه !مامانم رفته اونجا! به منهم از اداره مرخصی نمیدن! بابائی مونده پیش آرتا تا ساعت ۱۰.۵ تا بعدش بره اداره! و آرتا ۲ ساعتی بمونه پیش مامان بابائی بعد من خودمو برسونم! خوشگلکم پریشب تا صبح نمیتونست بخوابه و همش بینیش میگرفت و گریه میکرد و دیشب هم حسابی تب کرده بود و تا صبح همه اش پا شویه اش کردیم! ولی ناز نازی من تا چشماشو باز میکنه زودی میخنده! تازگیها هم کلی مامانی شده! اصلا با بابائی خوب نیست! و تا پیش من میاد تمام بهونه ها تموم میشه! خنده های صدا دارش پیش منه! چنان کیفی میکنه که خدا میدونه! صبح که میخواستم بیام اداره از خواب بیدار شد و من رفتم پیشش خوابیدم صورتشو مثل یه جوجه کوشولو صورتشو برد زیر بازوم و چشماشو بست ! شبها بیدار میشه و تا منو کنارش میبینه با خیال راحت چشماشو میبده و میخوابه! سیستم خوابش کلا به هم ریخته! شبها خوابوندنش کلی مشکل شده ! نه خودش میخوابه نه روی پا میخوابه فقط باید بغلش کنم و براش لالائی بخونم تا خوابش ببره! باید اوضاع رو برگردونم به حالت قبلی! داره خیلی بد عادت میشه! احتمالا این نا آرومیش مربوط به دندون در آوردن میشه!
ما تصمیم گرفتیم از این به بعد دیگه به جای اسباب بازی جعبه اسباب بازی برای این کوچولو بخریم! چرا ؟ الان میگم! چون هر اسباب بازی که براش میخریم خودشو میاندازه اونور و با جعبه اش بازی میکنه! خیلی جالبه نه؟ سرما خوردگی آرتا به خودم هم سرایت کرده و خودمم زیاد اوضاع خوشی ندارم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 8:34 توسط مامان آرتا |
|
|
اين كيسته!اين مامان آرتا استه!چه مكونه!هچ دعا به جون شما مكونه!اين مامان آرتا مترسه!ني ني نمترسه!يك قول بي شاخ و دمي بيده كه اسمش زل زله بيده! مامان آرتا و بواش رفته بيده جنگ و پيروز شده بيده!ايشالله كه پيروز شده بيده!
ما تو شهر خودمون يه شاه گلي ( به اسم امروزي ائل گلي) داريم كه يه پارك تفريحيه!احتمالا تو تبليغات تبريز ديدين يه ساختمون گرد با يه گنبد كوچولو وسط آب! اونجا از اين نور افكن ها داره كه تو آسمون ميچرخه خيلي وقت بود خاموش بود و از روز زلزله باز روشنش كردند!مثلا ميخان بگن شهر در امن و امان است آسوده بخوابيد ما چند روزه شبها خونه مادر شوور ميخسبيم! همه مون هم كلي خوش بحالمون ميشه!ديروز نهار رو هم خونه اونا بيديم!اونها هم بهمون عادت كردن و از ساعت ۹ جامونو مياندازن! آرتا هم كلي خوش بحالش شده و تا ميائيم خونه خودمون بيقراري ميكنه!به جمع عادت كرده! بعد زل زله شوشو هم كلي عشقولانه شده!احتمالا دل و مغزش لرزيده و قديمها يادش اومده! ولي از خونمون بگم كه شده شبيه مغازه هاي تاناكورا!همه جا لباسه! همه لباسها دم در پاركن!جلوي ميز نهار خوري رو هم خالي كرديم!چيز هاي شكستني رو هم از دم دست برداشتيم!خلاصه آرتا كم بود زل زله هم اضافه شد بهش و خونمون كلي مدرنيته شده!تازه داشتم آرتا رو به جدا خوابيدن عادت ميدادم كه باز هم منصرف شدم! دل و دماغ خريد هم ندارم!نه اينكه هوا سرد شده آرتا رو با خودم نميتونم ببرم!پيش كسي هم نميتونم بذارم!دلم نمياد كلي فكر وخيال به سرم ميزنه!خلاصه شديم مثل روزگار جنگ! بگم از عسلم كه پريروز برديم پيش دكتر !وزنش شده نه و دويست و قدشم ۷۲ سانت!نسبت به ماه قبل ۷۰۰ گرم اضافه كرده!لپهاشم تازگيها قرمز ميشد و پوستش هم حساس شده بود براي اون هم پماد نوشت! يه فيلمي بود به اسم بيبي!يه ني ني كوچولو بود كه چهاردست و پا ميرفت دزديده بودنش و كلي بلا سر اون افراد آورد!آرتاي ما شده كپي اون!بلا نسبت شده فضول!از همه جا بايد سر دربياره!اون روزي روي ميز يه چيزي ديده و با روروك رفته كنار ميز و با دستاش از كنار ميز گرفته و روي نوك انگشتاش وايستاده و سعي داره روي ميز رو ببينه!تمام كشو ها رو هم بررسي كرده !عاشق آشپزخونه است!تو خونه مادر بزرگش هم زود میره تو آشپزخونه! یا از مبلها میگیره و کل خونه رو سر پا میگرده! دو تا از مبلها رو به هم چسبونده بودیم که نتونه بره ! دیدم راست دراز کشیده رو زمیرن و با حرکت پاهاش خودشو از زیر مبلها رد کرد رفت اونور! تو۱ بازی رو خیلی دوست داره! تازگیها تو فنجان براش آب میدم تا یاد بگیره! اینقدر با مزه این کار رو میکنه! بعضی وقتها هم آب میپره تو گلوش و همه آب رو پف میکنه رو صورت بقیه! از صبح تا شب فقط یه ریزه میگه ده ده ده ده ده یا نه نه نه نه نه ! به سوپشم لوبیا سبز و ماش اضافه کردم! پوره سیب زمینی هم بهش میدم! - اینروزها تو اداره سرم خیلی مشغوله! یه رئیس تازه برامون اومده که از نوک دماغش یه سانت اونورتر رو نمیتونه ببینه! گوشهاشم کره! و فقط فکش کار میکنه! میگه فلان چیزو دستور میدم تا فردا حاضر کنید! حالا هی بهش بگو نمیشه! گوشهاشو خدا براش دکور خلق کرده! خودشم که یه شبه بیدار شده رئیس شده و کلی دستور میدم دستور میدم واسه خودش راه انداخته! اونروزی ۲ روز کار غیر ممکنش عقب افتاده به کارگزینی گفته میخوام لغو پیمانش کنم! حالا یکی بگه مگه منو تو استخدام کردی که بخوای لغو پیمان بکنی! حالم ازش بهم میخوره! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 9:17 توسط مامان آرتا |
|
|
یعد از دو روز تعطیل کردن اداره امروز اومدم اداره! از شبی که زل زله شده بود بارون میومد و پریروز تبدیل به برف شد و پریشب حسابی برف اومد و با وجود برف خیلی از همشهریهامون از ترسشون تو خیابون مونده بودند! ولی ما تو خونه موندیم! البته سه روزه تو خونه مادرشوهرم اینا میخوابیم! تا برای هم قوت قلب باشیم! تو خونه هم که میریم دستمون به کار نمیره که! همش ایلون و ویلون موندیم ! ولی دیروز عصری یه کم نهار برای امروز درست کردم و برای آرتا هم سوپ درست کردم! دیروز صبح هم چنان برفی اومده بود که باز هم موندم خونه! تو تبریز دو تا گ س ل وجود داره یکی گ س ل آذر شهر و اون یکی گ س ل تبریز که روی گ س ل تبریز حسابی خانه سازی شده! البته خونه ما اونطرف نیست و میگن این گ س ل تبریز شروع به فعالیت کرده و یک احتمال اینه که این زمین ل ر زه های کوچولو باعث خالی شدن انرژی زمینه و اون به نفع منطقه است! و دومین زمین ل ر زه اصلیه بوده! و این یکی ها پس لرزه هستند! نظریه بعدی اینه که یه زمین ل ر زه بزرگ در راهه ! در تبریز هم چند بار زمین ل ر ز ه های ویرانگری اتفاق افتاده که تبریز با خاک یکسان شده! فقط دعا میکنم که فرضیه اول درست باشه! جلوی خونمون هم یه ایستگاه اتوبوسه و تا اتوبوس میاد خونمون میلرزه و رنگ من زود میپره! کاش اینقدر وابسته نبودیم! ولی آدم وقتی تصاویر زلزله بم رو تجسم میکنه! حالش بد میشه! بچه های بی پدر و مادر! پدر و مادر های............................ اه خوبه موضوع رو عوض کنم!
- آرتا کوشولو هم که چند روزه مامانی رو کنار خودش داره! ولی یه کم بد میخوابه فکر میکنم یه جورائی فهمیده اوضاع مثل همیشه نیست!شاید هم دندونهاش میخوان بزنن بیرون و بیتابش کرده اند! ولی کلی شیرین کاری میکنه که همه رو میخندونه! پریروز تو خونه بابام اینه رفته بود بغل بابام و بغل هیچ کس نمیرفت! و بابام تا میگذاشتش رو زمین چنان داد و بیداد میکرد که بابام مجبور شد ۲ ساعت دیرتر بره سر کار! کلی از لباسهای زمستونی بدش میاد و وقتی میخواهیم بریم بیرون و لباسهاشو میپوشونیم شروع میکنه به مقاومت که نپوشه! بعدشم که کلی نق میزنه! از شال و کلاه و کاپشن به کل بیزاره! همه اش میره جلوی شوفاژ و دستشو میزنه به شوفاژ و زودی میاد اینور! هر روز چندین بار این کار رو انجام میده! خوشش میاد که بهش بگیم دست نزن جیزه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 9:0 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام! ما شبانه روز خیلی بدی رو پشت سر گذاشتیم! دیشب ساعت حدود 10 داشتیم به یکی از دوستهای بابائی که سر کارش گذاشته بودیم میخندیدیم (قضیه اش رو بعدا مبنویسم! ) یهو همه جا لرزید! واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی زل زله بود! من داشتم به آرتا شیر میدادم ! که با یه جیغ پریدم زیر چهار چوبه در! بابائی داد میزد که نترسی ها! از ترس اصلا نمیتونستم سر پا بایستم! و زانوهام میلرزید! که گقتیم نکنه مامانی اینای شوشو نترسیده باشن رفتیم طبقه پائین! رفتیم و یه کم بعد برگشتیم و من آرتا رو گذاشتمش وسط حال تا لباسهامو عوض کنم که یهو با شدت خیلی بیشتری باز لرزید! خیلی بد بود! چه تحربه بدی بود! نمیدونم چطور پریدم آرتا رو برداشتم و باز رفتم زیر چهار چوبه و زدم زیر گریه! (به خدا دست خودم نبود!) بابائی زود نمک آورد و دست و پاهامو ماساژ میداد همه ریخته بودن بیرون! بیرون هم که سرد! ترس از اینکه باز هم بیاد! اینکه اگه یه طورس بشه چکار کنم با این بچه! زود یه ساک آوردیم و هر چیزی به نظرمون میرسید ریختیم توش از لباس گرم و بیسکوئیت و دارو و پوشک و فلاسک و ..........هر چیزی به ذهنمون میرسید جمع کردیم که ما هم بزنیم بیرون! چون وقتی بیرون رو نگاه میکردی فقط در پارکینگها بود که باز میشد و مردم با ماشین میرفتند بیرون! رفتیم پائین تا اونها رو هم برداریم بریم (یادم رفت بگم تلفن ها هم فطغ شده بود و هر کاری کردم با مامانم اینا تماس بگیرم نشد! )خلاصه رفتیم پائین! ولی دیگه منصرف شدیم بریم بیرون! و گفتیم شب همونجا بمونیم! ولی مگه میشد خوابید! تا صبح کشیک دادم! همش میگفتم نکنه بازم بیاد و من خواب باشم! ولی صبح خوابم برده بود که حدود های ساعت 6.5 بازهم تکرار شده بود و من خواب بودم و نفهمیده بودم! شدت ها هم 4.1 و 4.6 و 3.7 ریشتر بوده و 3-4 کیلومتری تبریز بوده ! صبح هم دل دل میکردم که اداره برم یا نه که ساعت 9.5 تصمیم گرفتیم بریم ! که مامانم زنگ زد که مدرسه ها تعطیله و سر راهمون اسما رو هم بیاریم! و اومدم خونه مامان اینا که دیگه بیخیال اداره شدم! چون از فرار معلوم تو اداره هم نصفشون نیومده بودند و نصف بقیه هم یکی دو ساهت بعد رفته بودند ! ساعت 11 هم اداره ها تعطیل شده بود !و من الان خونه مامانم اینا هستم !البته از صبح یه صداهائی که زلزله با اون صدا شروع میشه میومد که متوجه شدیم از انفجار یه کوه این حوالی بوده! خدا نصیب نکنه! خیلی سخته !اینم گلی خانوم اخبار زلزله ما! ولی اعتراف میکنم که کم آوردم! خیلی وحشتناکه! حالا صبح هم تو رادیو میگه یه زلزله وحشتناکی تو تبریز خواهد بود! ولی کی معلوم نیست همین فردا باشه یا یه قرن دیگه! دلم به حال شوشو هم میسوخت ! چرا که نباید ترس خودشو نشون بده و حامی ما ها هم باشه الان یکی هم اتفاثق افتاد! من دیگه رفتم بعدا نوشت : الان عصره و تو خونه خودمونیم! ظهر که داشتم مینوشتم یهو یکی دیگه اتفاق افتاد! اداره بابائی تعطیل شد و اومد خونه مامانم اینه برگشتیم خونه! نمیدونید چه اوضاعی بود بیرون! همه خانوادگش تو ماشینهاشون بودند و یه ترس عجیبی همه شهر رو گرفته بود! دلم واسه عسلکم میسوزه اصلا نتونستم امروز بهش برسم! استراحت درست حسابی هم نکرده الان هم با بابائی خوابیده و من دارم کشیک میدم! متین میگفت قبل از زلزله طرفهای خونشون سگهای ولگرد به صورت وحشتناکی پارس میکردند و دور خودشون میچرخیدند! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:27 توسط مامان آرتا |
|
|
دیروز آرتا خان یه شیرین کاری کرد که جفت ما انگشت به دهن موندیم! میدونید چیکار کرد؟
روروئکش جلوی مبل پارک بود و اون طرف روروئک روی مبل توپش افتاده بود! اول رفت از روروئک گرفت و بلند شد بعد پاهاشو گذاشت روی لبه های پائین روروئک(حسن خطرناکه حسن) بعد پاهاشو گذاشت روی میله های رابط بین صندلی و چرخهای روروئک بعد دستهاشو گذاشت روی اونطر صندلی روروئک! بعد جلدی پرید روی مبل! آخه یکی بگه بچه ۷ ماهه چه به این کارها! حالا فکرشو بکنید این بچه راه بره من باید چیکار کنم! اصلا یه لحظه هم نمیشه تنهاش گذاشت! پ.ن ۱ : از همه دوستانی که سالگرد ازدواج ما رو تبریک گفته بودند ممنونم! ایشالله جبران کنیم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:5 توسط مامان آرتا |
|
|
یادت میاد اونروزی که بهم پیشنهاد دادی! چقدر هول شده بودی؟ یادت میاد قبل از اون چقدر باهم دشمن بودیم! یادت میاد سایه همو با تیر میزدیم؟ ! یادت میاد چقدر بهت حرص میدادم! یادت میاد یهوئی عاشق شده بودی! یادت میاد تا عقد کنیم هزار تا بلای آسمانی سرمون نازل شد؟ تو هنوز استخدام نبودی! خانواده من قبول نمیکردند! مامان بزرگ تو فوت کرد ! به شرکتمون دزد اومد! قلب بابام ناراحت شد و رفت بیمارستان! و........ ! ولی ما کوتاه نیومدیم! یادت میاد فردای روزی که بابام از بیمارستان مرخص شد عقد کردیم؟ یادت میاد حتی پول حلقه رو هم نداشتی ؟ و میخواستی رو پای خودت بایستی و به روی خانوادت نیاوردی و چک دادی؟ بعد از اینکه اولین حقوقت رو دادند چک رو پاس کردی؟ یادته هنوز گواهینامه نداشتی و بابام گفت بیائین با ماشین برید و تو به روی خودت نیاوردی که بلد نیستی و کلی تا محضر و از محضر تا خونه چولمنگ بازی در آوردیم و خندیدیم!؟ یادت میاد بعد از عقد که اومدیم خونمون هم مهمونهای خودمون بودند هم کارگرهای بابام که اومده بودند ملاقاتش! همه به هم قاطی شده بود! ؟ یادت میاد سر عقد یکی رو سرمون از اون شکلاتهای سفت و سنگ انداخت و هر کدوم رو کله مون تق تق صدا میداد! ؟ امروز سالگرد اون روزه! و من چقدر به داشتن تو مینازم ! هر لحظه لحظه بودن با تو برام عزیزه ! همیشه دعا میکنم حتی یک لحظه هم بی تو نباشم!
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:46 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام! امروز وبلاگمون یه کم سرده چون اینجا اولین برف بارید ! و این اولین تجریه برف آرتا بود فقط هنوز وقت نکردم ببرمش به برف دست بزنه! خلاصه ابرها رو فرستادیم اون طرف! منتظر باشید!
دیروز کلی کار انجام دادیم !دیروز بابائی با باباش رفتند شیر ماهی بگیرن از اونجا هم رفتند میدان تره بار میوه بگیرند! منم داشتم آروم آرم کار میکرم که تلفن زدنگ زد ! گوشی برداشتم گفتم کیسته! دیدم شوشو استه! هیچی خبر داد شب برای شام دوستش حمید اینا برای شام میان خونمون! دیگه بدو بدو ها شروع شد! خونه که شده بود مثل بازار شام! زود سوپ رو بار گذاشتم! غذای مرغ توپی که از همین وبلاگها یاد گرفته بودم درست کردم به اضافه سالاد و ماهی رو هم که آورد یه مقدار هم ماهی سرخ کردم! خلاصه کلی بدو بدو کردم تا عصر! (آخه اولین بارشون بود میومدن خونمون) عصر هم با آرتا رفتیم حموم! بابائی هم تمام خونه رو مثل یه دسته گل کرد تا اینکه شب اومدن! اونا یه پسر کوچولو (۲.۵ ساله) به اسم مانی دارند که آرتا رو همیشه تو تصوراتش دیده! همش از آرتا حرف میزنه بدون اینکه دیده باشدش! خلاصه دیروز مانی آرتا رو دید! یه خرس خوشگل با یه جفت جوراب هم واسش آورده بود آرتا هم براش از کتابهای می می نی داد! بگم از پسر عزیزم که کلی آقا شده! کلا میفهمه که بچه ها باهاش همسنن و تشخیص میده! دیگه آرتا همه رو ول کرده بود و با روروئکش افتاده بود دنبال مانی! و با زبان خودش باهاش حرف میزد! مانی هم همش میگفت این چی میگه! کلی باهم بازی بازی کرده بودند! خلاصه بچم کلی اجتماعیه و قاطی بازی میشه! ولی آخر سر مانی رو گریوند و خداحافظی کرد! مانی خم شد آرتا رو ببوسه آرتا هم دست کرد تو موهاش و تا میتونست موهاشو کشید! بیچاره مانی ! سر شام هم با روروئکش اومده بود کنار میز ایستاده بود و من شامشو میدادم! خلاصه همش میگفتند چه بچه آرومی! چقدر اجتماعیه! ولی بعد از اینکه اونا رفتند آرتا خوابید من تا یه کم اینور اونورو مرتب کنم تا رفتم بالا سرش دیدم بیدار شد! نمیدونم چرا نمیتونست بخوابه! آوردیمش پیش خودمون بخوابه من و بابائی چشمامونو بستیم ببینیم چکار میکنه! کلی ورجه وورجه کرد ! و همش از سرو صورت من میرفت بالا و موهامو میکشید! صورتمو میخورد! و داد منو در میاورد خلاصه با اینهمه خستگی کلی زحمت کشیدم تا بخوابه! اوایل اولین خوابش ۴-۵ ساعت طول میکشید ولی تازگیها هر وقت که بخوابه ساعت ۴- ۳.۵ برای شیر بیدار میشه ! نمیدونم این عادتو چه جوری از سرش در بیارم! خللاصه تا صبح هم نذاشت بخوابم و صبح هم با یه عالمه لباس بردیمش خونه مامانم اینا! بعدا نوشت۱: دیشب اینجا کلی برف اومد ! صبح با کلی زحمت تونستم بیام سر کار! خلاصه منتظر برف باشید فوتش کردیم به طرف پایتخت! بعدا نوشت ۲: روز بروز بیشتر متوجه میشم که آرتا بزرگتر شده! دیگه معنی ترس رو میفهمه! از صداهای ناهنجار میترسه و تا صدائی مثل صدای جارو شارژی - سشوار و ... میشنوه لبهای خوشملشو جمع میکنه و میخواد که گریه کنه! معنی جیز رو هم میفهمه و تا میگی جیزه دستشو میکشه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 8:59 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام! تا حالا شده روزتون رو با بد بیاری شروع کنید؟ دیروز ما اینجوری شروع کردیم! به مکالمات ما توجه کنید!!!
ساعت یک ربع به هفت صبح شوشو در حال سشوار کشیدن! شوشو: هانی ببین این سشوار چی شد من : وا چرا اینجوری صدا میده؟ بازم من: وای سشوارمون سوخته! (سشوار نازنینمون سوخت حالا من و بابائی با این موهای فرفری چیکار کنیم؟؟؟) بازم من: کمال! دیروز که بنزین زدی کارت سوختو چیکار کردی(آخه همیشه میداد به من) شوشو: واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی موند تو پمپ بنزین! حالا زود زود لباسهای آرتا رو تو خواب پوشوندم و تو بغلم د بدو به طرف پمپ بنزین! (حتما فکر میکنید مملکت واموندمون پر از افراد خیر هستند که کارت سوخت رو دودستی تحویل ما میدن نه؟نه خیر این د و ل ت عزیزمون کاری نکرده که فقط همه دزد شدند(بلا نسبت همهتون) ) شوشو بعد از برگشتن از پمپ بنزین ! من : چی شد چرا اینقده طول کشید ! شوشو : هیچی بابا دو ساعت کشیده تا بیاد گاو صندوقشو بازکنه! مگه از اینا کار پس بده در میاد! من: کمال شیشه شیر آرتا رو جا گذاشتیم! شوشو: حالا باید بریم برش داریم؟ من : آره دیگه شرمنده! (این شد سه تا)تا سه نشه بازی نشه بعد کلی راه رو برگشتیم تا خونه و بعدش شیشه شیر رو برداشتیم سر راهمون هم رفتیم به یکی از دفاتر خدماتی و اونجا هم گفتند که نمیشه بعد از ساعت ۸ خودشم باید خود صاحب کارت بیاد(آخه ما ماشینمونو تازه عوض کردیم و هنوز به نام نزدیم) خلاصه بابائی میخواست بره بیمه دفترچه اش رو بگیره که دیگه بیخیال شد بیچاره تا ظهر همش بدو بدو کرده بود واسه این کارت! چون ماشین و از همکارش خریده بود همکاره هم رفته بود ماموریت مرند! از اونجا یه ماشین گرفته بود و مدارکشو ارسال کرده بود و .......... فکر کنم تا ما کارت رو باطل کنیم همه ذخیره مونو خالی کردند! خیلی جالبه این کارتها پسورد ندارند در حالی که امکانش هست! حالا رفتیم درخواست دادیم میگن ۱-۳ ماه میکشه تا بیاد! حالا این سه ماه بدون بنزین آزاد باید چه خاکی به سرمون بکنیم خدا میدونه! و فقط همیشه باید به خودمون یاد آور بشیم که اینجا ایران است حالا یه کم از ناز پسرم بگم! تازه یاد گرفته باهم توپ بازی کنیم! اون یه ور میشینه و من یه طرف! و من توپشو قل میدم به طرفشم و اون توپ رو بر میداره و به صورت خیلی با مزه ای میانداره به طرف من من بهش کف میزنم و آفرین میگم اونهم ذوق میکنه و کف میزنه! خیلی کیف داره و جفتمون هم کلی ذوق میکنیم ! چهار تا توپ کوچولو داره ولی توپ فوتبال رو از همه بیشتر دوست داره! دیشب رفتیم مغازه پسر خاله ام برای صرف پیتزا! آرتا اولش رو میز نشسته بود ولی تا دید یه جای خوردنیه شلوغیش شروع شد و پسر خاله بیچارم اومد و آرتا رو گرفت و کلی باهاش بازی بازی کرد تا ما شاممون تموم بشه! (پیتزا همراه با سرویس بچه داری) البته همشون واسه آرتا غش میکنن ولی بیچاره کلی مشتری داشت! این آقا پسر عاشق دستمال کاغذیه و تا هر جا یه دستمال کاغذی میبینه با سرعت خودشو میرسونه و همهشو میکنه تو دهنش!(احتمالا دستمال کاغذی بدنش کمه که اینطوری عاشق دستمال کاغذیه) تازگیها یاد گرفته از مبلها میگیره و راه میره و بعد دستشو میکشه ببینه چقدر میتونه بدون کمک بایسته! حدود ۴-۵ ثانیه بدون کمک قادره بایسته! این آویزهای تختشم میکشه میاره پائین! رو تختشم دیگه نمیخوابه یعنی تا میذارمش بخوابه زود سر پا می ایسته! و باید اول بخوابونمش بعد بیاندازم تو تختش!
پ.ن ۱ : در پست آینده سعی میکنم نحوه گذاشتن عکس در بکگراند رو توضیح بدم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 8:36 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|