
|
|
سلام! خوب و خوش و سلامتید در سلامتی کامل به سر میبرید هو!
ما هم خوبیم! در ادامه نتایج اخلاقی ۲ پست قبلی کلی دارم تغییر تحول میکنم! مثلا غذاهای متنوعی درست میکنم! یه سایت چنچنه هست غذاهای خوبی ازش یاد گرفتم! یه چند تا سایت دیگه هم هست که کلی مشتریشون شدم! حالا دیسیپلینو نگو! چی شدم! همش گیر میدم که چرا فلان کار و کردی با بچه چرا بهمان کار رو کردی! خلاصه چنان دست پیشی گرفتم که همه پس افتادند! فقط دستور میدم! اینه عاقبت غر زدن سر یه مامان فداکار! کلی هم شوخ و شنگول شدم و کار هامو با شیطنت به بابائی تحمیل میکنم !اونم با خنده کلی واسم کار میکنه! -بابائی کلی لاغر شده و این نگرانم کرده اون روز هم برای گوشش رفته دکتر گفته باید بری آزمایش بدی ! خیلی نگرانشم! خدا کنه چیزی نباشه! -دیروز رفتیم واسه آرتا یه صندلی ماشین خریدیم! دیگه از دست این کریرش راحت شد! آخه تا رنگ کریر رو میدید دادش میرفت رو هوا! نه که تازگیها لباسهاشم بیشتر شده دیگه اون تو جا نمیشد! وقتی بابائی رانندگی میکرد آرتا تو بغلم بود ولی وقتی تنهائی رانندگی میکردم باید تو کریرش مینشست که خیلی براش سخت بود! حالا تو صندلی ماشینش چنان لمی میده که انگار کجا نشسته! -روز چهار شنبه ۲۳ آبان یکدفعه ای آرتا تصمیم گرفت بشینه ! در حالیکه داشت چهار دست و ا راه میرفت به کمک دستش بلند شد و نشست و دستشو از زمین بلند کرد و بدون کمک نشست! و شروع کرد به کف زدن به خودش! الهی قربونت برم من!مامانی خوشگل و خوش اخلاقم! -وانشو آوردیم وسط اتاق و اسباب بازیهاشو ریختیم توش! میره میشینه توش و کلی ذوق میکنه! و بازی میکنه ! - تا من روی زمین دراز میکشم با سرعت خودشو به من میرسونه و از سر و کولم بالا میره !(درست مثل یه پیشی کوشولو) با دو تا انگشت کوشولوش صورتمو میگیره مثل بیشکون گرفتن و بعد لبهاشو میچسبونه به صورتم !مثل بوس کردن! با بابائی این کار ها رو نمیکنه ها فقط با من! -روی روروکش میخواد دنده عقب بره مثل راننده ها یه دستشو میاندازه شت صندلیش و عقب عقب میره! پ.ن۱: پرشین گیگ کلی حال ما رو گرفت و یه شوک حسابی بهمون وارد کرد بعد درست شد دیروز فکر کردم همه عکسهامون پرید ولی خدا رو شکر درست شد! پ.ن۲: دیروز روده های آرتا خوب کار نمیکرد و این باعث شده بود باز هم پاهاش بسوزه و زخم هم بشه! اگه بدونید چه گریه ای میکرد! دیشب یه کم باز نگهش داشتم بعد از این پماد سوختگی ماهی بهش زدم! صبح مامانم میگفت خیلی بهتر شده! از ناراحتی تا صبح نتونستم بخوابم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:12 توسط مامان آرتا |
|
|
-خوشگل پسلمون دیگه هفت ماهه شد! جیگرشو برم چه زود بزرگ شد!
-ما اسباب کشی کردیم به اتاق آرتا تا عادتش بدیم رو تختش بخوابه و مای بدبخت باید رو زمین روی پتو بخوابیم صبح ها که از خواب بیدار میشم همه جای بدنم درد میکنه! البته دیروز خوب خوابید ولی دیشب خیلی بد خوابید - به غذاش عدس اضافه کردم! از امروز هم کدو حلوائی اضافه میکنم! - دیروز بعد از شیر خوردن آرتا بدون اینکه باد گلوشو بگیرم بلندش کردم رو هو تا باهاش بازی کنم اونم جوابمو داد و هر چی شیر خورده بور برگردوند روی سر و صورتم - دیروز داشتم با آرتا تو اتاقش بازی میکردم و تمام اسباب بازیهاش جلوش بود بعد دیدم رادیات سرد شده گفتم برم ببینم پکیج خاموش نشده باشه! تا برم و بیام ۲۰ ثانیه نکشید ! برگشتم دیدم آرتا نیست اینو آرتا -اونور آرتا !دیدم کجاست !!! وسط حموم! خودشم چی کف حموم خیس! - تو کتاب همه کودکان تیزهوشند اگر نوشته میتونه دو تا مکعب رو روی هم بذاره ولی من تا چند تا مکعب رو روی هم میذارم از اونور اتاق خودشو میرسونه و زود خرابشون میکنه! یه وروجکی شده خدا میدونه! - لباس شستن این چند ماهه با تمام عمر قبل از این برابری نمیکنه که بیشتر هم هست! تازگیها یه شگردی یاد گرفتم تا بابائی میره حموم در حمومو باز میکنم و لباسهای چرک آرتا رو پرت میکنم رو سرش! آرتا اولین بار در وان! یکم میترسید
شال کلاه جدیدش که براش بافتم! (چه موش موشکی شده)
پشل طلا رو مبلی که عمه جون نسرین براش خریده لمیده
در حال دید و بازدید با بوفه و وسائل شکستنی
عزیزم خواب نازه!
بابائی - آرتا- عرشیا(آرتا هر وقت عرشیا رو میبینه میخواد چشم و چالشو در بیاره-البته نه از سر خصومت بلکه از سر کنجکاوی)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:19 توسط مامان آرتا |
|
|
بعضی وقتها واقعا آدم هنگ میکنه!
همه نازشو میکشیدند! همه به فکرش بودند و اون از همه مشکلات رها بود ! وقتی کسی از من انتظاری داره فکر میکنم باید همون انتظار چند سال پیش رو از من داشته باشند! بعد سنمو در نظر میگیرم و اینکه وقتی مامانم هم سن من بود چه کار هائی انجام میداد! ولی زمونه عوض شده! مامانم ۱۶ ساله ازدواج کرده بود و با همون حس زنونه عجین شده و بزرگ شده بود و من ۲۴ ساله ازدواج کرده بودم و همسرم بر خلاف بابام که از مامانم انتظارات بالائی داشت از من انتظارات آنچنانی نداشت ! اونهم منو کوچیک میدید! اون همیشه منو تشویق میکرد که به بیکران پرواز کنم! همیشه به من القا میکرد که خیلی بیشتر از بقیه در توان دارم و میتونم! همیشه با من بود و من با اون! و حالا بعد از ۵ سال زندگی مشترک خدا یه نی نی ناز بهمون داده و همه منو به چشم بزرگ میبینن الا خودم! از صبح تا شب مثل یه کلاف سر در گم هستم! صبحم کی به شب میرسه نمیفهمم! آخرشم همه از من ناراضین! به هیچ کاری نمیرسم! نه به کارهام! نه به خودم ! از لباسهای تکراری حالم بهم میخوره! ولی وقت ندارم برم خرید! بعضی وقتها با خودم فکر میکنم قدیمیها هم یه چیزی میدونستند ها که میگفتند بین پسر و دختر(زن و شوهر) باید تفاوت سنی باشه! من شوشو ۲ سال تفاوت داریم حالا بعد ۲۰ سال من میشم ۵۰ ساله و اون ۵۲ ساله! وایییییییییییییییییییییییییییییییی! یعنی یه زن ۵۰ ساله با یه مرد ۵۲ ساله یکیند؟ من که فکر نمیکنم!شوشو یه هو مثال حاج آقا فتوحی نشه!!!!!! از طرف دیگه! دلم میخواد یه تغییر اساسی تو زندگیم بدم! قیافمو عوضش کنم! نوع لباسهامو عوض کنم! مدل خونه رو عوض کنم ! یکم شاد و شنگولتر بشم مثل قبلا ها که همیشه شاد و شنگول بودم و حس پسرهای ۱۲-۱۳ ساله رو داشتم! ولی نمیشه! چون یه چیزی همیشه کمه و اون وقته! برای بیرون رفتن باید دست به دامان بابائی شد و اون هفته ای دو روز ورزش میره و یه روز هم جمعه موند ۴ روز این چهار روز هم اگه بلائی به سرمون نازل نشه یه روزشو بریم بیرون کلی باید خوشبحالم بشه! اونم با لیست بلند بالائی از خریدها ! که به بیشترشون هم نمیرسم! بابائی برام کارت استخر هم گرفته! که اعتبارش تا ۶ آذره و من تا حالا فقط ۲ جلسه رفتم !اینم شد زندگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شوشو جونم هم که قربونش برم! دریغ از یک کلمه عشقولانه! نه نه نه یهو براشون بد میاره! نباید بگن! نباید عشقشونو ابراز کنند! -آخه اگه من تو رو دوست نداشتم باهات زندگی نمیکردم که! حتما دوستت دارم دیگه! حالا باید اینو هر روز بهت بگم که یادم بمونه؟؟؟؟؟ -بابا عزیز من زن جماعت هر چی از عشق شوهرشون بشنون بازم سیر نمیشن !اینو تو کله ات فرو کن! -حالا خوب بعدا میگم! -پس چرا اون اوایل زود زود میگفتی! -خوب میخواستم تو مال من بشی! حالا دیگه شدی! -بابا جون من وقتی به خانوم میگی دوستت دارم و براش گل و از این چیزهای رمانتیک میخری زندگی شیرین و بی دغدغه رو برای خودت بیمه میکنی! -اه اه چرا گیر دادی حالا ول کن! ولی وقتی میرسه به غر زدن! و نمیگه چرا دیگه شنگول نیستی ! چقدر خوب به بچه میرسی! تو واقعا اذیت میشی با این همه کار! یه کمم به خودت برس! واقعا این همون شوشوی خودمه ! چرا اینهمه عوض شده! شاید اونهم از من توقعاتی داره که نمیتونم بهشون برسم! (البته خدائیش کلی کمک حالمه ها! هوامو حسابی داره! ولی کلا غرغرو شده) قبلا میخواستم به آرتا بیسکوئیت بدم نمیذاشت و اونروزی دختر خاله گرامشو دیده اومده میگه فهیمه میگفت من به عرشیا بیسکوئیت میدم ما هم بدیم!فهیمه میگفت به آرتا غذائی بدید که دوست داشته باشه! مامانم میگه فلان چیز بدید ! فلان چیز ندید! (دیروز اومده میگه مامانم میگه سیب زمینی رو آب پز نکنید ! بزارید بدون آب بپزه! نکنه بهش آب پزشو بدی) آخه مرد هم تو کار زنها اینقدر دخالت میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این حرفا دیگه داره دیوونم میکنه! نتیجه اخلاقی: دیروز عصر رفتم بیرون و کلی ولخرجی کردم! یه دست لباس شیک و لیکن گرون برای آرتا خریدم! حالا باید دنبال کفش و کلاه ست بگردم واسش! یه ست شمع هم وایه خودم خریدم! تصمیم گرفتم شنا رو مرتب برم! خرید هامو بدون بابائی برم و حسابی ولخرجی کنم! یکم شیک و پیک بشم! تصمیم گرفتم دیگه مرغم یه پا داشته باشه! باید کمی دیسیپلین داشته باشم ! غذائی که خودم صلاح میدونم به آرتا بدم و هر کی هر چی بگه بگم نه اصلا واسش خوب نیست! پ.ن : دیروز آرتا از تخت خاله اسما بالا رفت ! بیچاره مادرم! دیگه به هیچ کاریش نمیرسه! دیگه پله نوردی پروژه جدیده! ایندفعه با کلی عکس خدمت میرسم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:15 توسط مامان آرتا |
|
|
سلامی به گرمی یک خواب صبحگاهی در یک صبح پائیزی که بخوای بلند شی و بیائی اداره
من کلا تو مهمون دعوت کردن خیلی زرنگ تشریف دارم باور نمیکنید؟ مامانم اینا رو اخرین بار تیر ماه ۸۵ خونمون واسه شام دعوت کرده بودم! اونم چون میخواستند برن مکه دعوتشون کردم! بعدشم که حامله بودم و بعدشم که بچه دار شده بودم مامانم غذا درست کرده بود اومده بودند ! خلاصه دیشب مامانم اینا به اضافه خواهرم متین اینا و مامانی شوشو و عمه نسرین اینا اومده بودند شام خونمون! دیگه از بس کار کرده بودم شب داشتم بیهوش میشدم پریروز هم از یکی از مامانها یه غذا یاد گرفته بودم یا رسیدم خونه شروع کردم به درست کردنش و سبزی پاک کردن! اونهم همش سر پا چون با وجود جناب أرتا کی جرات داره بشینه! آرتا هم با روروکش همش از شلوارم گرفته بود که بغلش کنم! دیروز هم بابائی کلی کمک حالم بود و کلی تا شب کار کردیم ! تا تونستیم غذا درست کنیم ! خونه رو مرتب کنیم و آرتا داری کنیم! همچین غذای زیادی هم درست نکرده بودم! سوپ + سالاد + ته چین غالبی! ولی با بچه نمیشه ! مامانم اینا هم کلی لطف کرده بودند برای خونمون( یه کم تازه است) و هم کادوی تولدم که همه شرکت کرده بودند یه دست پایه نقره برام خریده بودن و کلی سورپرایز شدم مامانی - بابائی - اسما جون مجتبی جون دستتون درد نکنه! خیلی چسبید! دیروز آرتا رو روی تخت خودش میذاشتم تا اونجا بازی کنه و من به کارها برسم! دیدم داره گریه میکنه رفتم پیشش دیشب تا صبح هم خوب نخوابیده و من الان دارم از بیخوابی و خستگی میمیرم! تازه ظهر هم باید برم دوش بگیرم و د بدو خونه مامان اینا تولد خاله اسما! پریروز رفته بودیم واسه آرتا صندلی ماشین بخریم! هر کدوم رو که امتحان میکردیم اول لم میداد بعد شروع میکرد به خندیدن! آقای مغازه دار هم کلی خوشش اومده بود و همش میگفتند چقدر خوش اخلاقه! بچه ها معمولا اینجا گریه میکنن! تازه میخواستند ازش عکس هم بگیرند برای مغازشون که اجازه ندادیم راستی آرتا یه پسر عمه داره به اسم احسان که آرتا یه جورائی نقش هوو رو براش بازی میکنه! احسان آرتا رو خیلی دوست داره ولی تا میبینه تمام دو رو اطرافیان به آرتا توجه میکنند چشم چشم میکنه تو یه لحظه به آرتا یه حمله ای میکنه! من هم چند روز پیش رفتم این کتابهای می می نی رو گرفتم و دیشب یکیشونو دادم به احسان گفتم آرتا واست خریده! یه سی دی هم واسش خریدیم و گفتیم اینم آرتا واست خریده! اونم کلی ذوق کرده بود و همش آرتا رو میبوسید! امروز هم تولد خاله اسماست خاله اسما تولدت مبارک! البته عصری میام حضورا هم عرض میکنم خدمتتون! دوستای خاله اسما امروز قراره بیان خونشون و آرتا رو سفارشی دعوت کردند! البته همه دوستهای خاله آرتا رو میشناسن و همه عکساشو دارن! ما هم گفتیم که باید برای دیدن آرتا کادو بیارن و الا آرتا بی آرتا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:28 توسط مامان آرتا |
|
|
بدون شرح
وقتی آدم چیزی برای خوردن پیدا نکنه !
اینجا هم شیار بین دو تا مبله که همش اونجاست تا راهی به آشپزخونه پیدا کنه! خونمون بیشتر شبیه مغازه های لحاف فروشی شده!
تازگیها نانای نای هم یاد گرفته و تا میگیری بغلت که سر پا بایسته همش میشینه و پامیشه! مثل کانگورو! احتمالا از کانگورو لقمه خوردم! یه عالمه اسباب بازی براش خریدیم ولی علاقش به گوشی تلفن ! بند کیف من! کنترلها! آبکش! ملاقه! گوشی موبایل! و.......... است! دیگه میخوام براش اسباب بازی نخرم! صبحها تا چشممو باز میکنم آرتا قبل از من بیدار میشه! نازی قربونش برم ! از وقتی شیر خشک میدم بهش (البته فقط یک وعده در روز) پاهاش سوخته! امروز صبح کلی گریه کرده بخاطر اون! پماد کالاندولا و بتامتازون میزنم ولی وضعیتش بدتر شده! اگه چیز دیگه ای سراغ دارید بهم بگین! البته میخوام امروز بهش خاک شیر هم بدم! پ.ن ۱: بابائی از اینکه این چند روزه که مریض بودم کلی بهم رسیدی و تو کارهای خونه بهم کمک کردی ازت ممنونم! پ.ن.۲ بابائی از بابت کادوی بسیار قشنگت خیلی خیلی ممنونم (بابائی برای تولدم یه بارانی شیک خرید) پ.ن.۳: لغت نامه آرتا: ماماماما-بابابابابابا- امه امه امه با ضمه الف - ده ده ده ده! تیس -دیس-جیس-آبه آده (با فتحه دال) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 8:48 توسط مامان آرتا |
|
|
یه ویروسی اومده خونمون! همه رو گرفتار کرده! آرتا - من -بابائی -مامانم!و همینطور در حال پیشرویه! از دیشب همش عسل و آبلیمو خوردم یه کم گلوم بهتره! آرتا هم خدا رو شکر بهتره اگه باز هم از من نگیره! تمام بدنم درد میکنه! با این وضعیت باید بچه داری هم بکنم
پ.ن.۱: از همه دوستان خوبم به خاطر تبریک تولدم ممنونم!ولی بهترین سورپرایزم تلفن پسر خاله بابائی و خانومش از آلمان و تبریک تولدم بود! خیلی شوکه شدم وقتی دیدم یادشونه! چون از خاندان بابائی هیشکی بهم تبریک نگفت! (هیشکی منو دوست نداره هیشکی) ولی بابائی منو برای نهار برد به یه رستوران شیک و باکلاس! خیلی هم خوشبحالمون شد! آرتا هم پیش مادر بزرگش بود! البته بخاط سرما خوردگی آرتا و بعد هم من هنوز برای خرید کادو که احتمالا یه قطعه فرشه ( |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:51 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام! بذارین اول یه کم خودمو تحویل بگیرم! ۱ ۲ ۳ تولدم مبارک البته زیاد هم نباید تحویل بگیرم چرا؟ چون ۳۰ ساله شدم هییییییییییییییی مادر دیگه پیر شدیم! یادش بخیر روزی که ۲۰ ساله شدم کلی ناراحت بودم! حالا تا چشم رو هم بذارم شدم چهل ساله! دیروز مامانم میگفت که آرتا پشت سر هم عطسه کرده ما هم عصری بردیمش پیش دکتر! چند روزی هم بود که از گوشش میگرفت! خلاصه خانم دکتر حاجی زاده کلی تعجب کرده بود که چقدر شیطون شده! همش هر چی بدستش میرسید میگرفت! پاهاشو میکوبید به تخت! فکرکنم اگه راه بیافته مطب رو بذاره رو سرش!بعدشم وقتی وزنش کرد و دید نسبت به ماه قبل ۱۰۰ گرم اضافه کرده جویای علت شد! خلاصه به این نتیجه رسیدیم که صبحها که من میرم سر کار شیرش کمه و باید کمکی استفاده کنه! بعدشم غذاشو حتما باید بعد از شیر بهش بدیم!یه دونه هم شیر خشک هامانا براش نوشت! سرلاکشم گفت گندمی بهش بدیم! امروز اداره نرفتم !فکر کنم علت سرما خوردگیش تفاوت دمای خونه خودمون و خونه مامانم اینا باشه! خونه اونا سردتره و لباس بیشتری میپوشونیم و خونه ما گرمتره و لباسهاشو کم میکنیم ! بیچاره نی نی! حالا براتونن بگم از پروژه جدید آرتا خان! من نمیگم خودتون ببینید!
در این چند دقیقه که داشتم اینا ر مینوشتم چند بار از میز بالا رفت یه کار دیگه مون هم اینه که آرتا رو بذاریم تو روروک و بعد دنبالش بگردیم! از حال پذیرائی تا اتاقها یه راهرو وجود داره که تازه کشفش کرده و تا ولش میکنی تو یکی از اتاقهاستت دیشب رفته بود اتاق خواب تو تاریکی بازی میکرد واسهه خودش! البته اتاق کار رو بیشتر میپسنده چون اونجا مشرف به بیرونه و نور داره تا پست بعدی پی نوشت ۱: ممنون از آسیه جون مامان نیوشا که این فالب رو برام معرفی کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 7:12 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام!امروز اينجا داره بارون نم نم ميباره! هوا خيلي دلپذيره! ولي اين نم نم هاي بارون خبر از زنده شدن ندارن و خير از پائيز و زمستون داره !خبر از اين كه ديگه از سر سبزي نيست !گلها رو تا چند ماه ديگه نميبيني!واي چقدر عاشق گل و شكوفه ام!پنجشنبه عصر يهو بابائي غيرتي شد و گفت حوصله داري يكم تغيير دكوراسيون بديم!(واقعا تعجب كرده بودم آخه من هر وقت ميخواستم تغيير دكوراسيون بدم چند روز بايد به بابائي ميگفتم!خلاصه عصر حدود ساعت 6 بود كه شروع به كار كرديم و كلي كار كرديم! هم تغيير دكوراسيون داديم و هم خونه رو واسه آرتا امنش كرديم!يه منطقه باز بدون فرش و موكت گذاشتيم واسه روروك بازي آرتا !يه منطقه بسته براي بازي كردن و چهار دست و پا رفتنش كه راه به جائي نداشته باشه!یه منطقه ای هست که يه شيار بين دو تا مبله كه مشرف به آشپز خونه است و اينجا رو پيدا كرده بود براي رسوندن خودش به آشپزخونه!آخه راه آشپز خونه رو ياد گرفته بود و تا ميذاشتيش رو زمين زود دبدو به طرف آشپزخونه و بابائي توسط ساك روتختي و رو فرشي اونجا رو مسدود كرد!زیر یکی از مبلها رو هم کرده واسه خودش لونه!هر اسباب بازی که باهاش بازی میکنه میبره میاندازه زیر اون مبله! اينقدر هم با مزه روروك سواري ميكنه كه مدتي ميشينم و تماشا ميكنم!يك روش مدل خرچنگيه!كه به صورت پهلو پهلو را ميره!يه روش ديگه يه بار محكم پا ميزنه بعد پاهاشو جمع ميكنه و كلي روروك روي سراميك را ميره!روش ديگه موقعيه كه ذوق ميكنه و بدو بدو مبره به طرف چيزي كه ذوق زده اش كرده!تو دنده عقب هم تبحر خاصي داره و همه اين مهارتها باعث شدا كه ديگه همه خونه رو گز ميكنه! راحت ميره به اتاقها پشتي و با استفاده از دستگيره يه خورده كشو ها رو باز ميكنه بعد دستشو ميكنه تو كشو و كامل بازش ميكنه و هرچي توشه در عرض يك ثانيه رو زمينه! از ديدن خودش تو آينه كلي ذوق ميكنه! - چند روز پيش رفتم واسش چند كلاف كامواي خوشگل خريدم ميخوام واسش شال و كلاه ببافم!تموم شد عكسشو ميذارم ! - چند روزه بد خواب شده و شبها با مشكل ميخوابه ! شبها ديگه هر چي به ذهنم ميرسه يراش ميخونم!لالائي كن بخواب خوابت قشنگه !كل مهتاب شبها هزار تا رنگه!يه وقت بيدار نشي از خواب قصه !يه وقت پا نذاري تو شهر غصه!.................... اينم عكسشه بعد از نصف شب كه تازه اول خوش اخلاقيه!
آخه بچه اينجوري ديدين!وقتي چراغو خاموش ميكنم تازه خوشبحالش ميشه و تو گهواره اش به حالت چهار دست و پا مي افته و همش جيغ ميزنه و ميخنده!حالا يكي پيدا بشه اينهمه انرژي رو يه كم كمش كنه تا اين بخوابه!دیروز براش لالائی میخونم که بخوابه همراه من شروع کرده به خوندن! بعد من ساکت شدم اونم ساکت شده منو نگاه میکنه باز شروع کردم اونم شروع کرده - تازگيها همش پشت سر هم ميگه تيش- ديش- جيس ! - وقتي ميبرمش دستشوئي تا بشوورمش!همش با ذستش شيلنگ رو از توي آفتابه ميكشه بيرون و همه جا رو خيس ميكنه! - علاقه اش به مكعبهاي رنگي بيشتر شده! - نميدونم شما هم اين رسم رو داريد يا نه اينجا رسمه هر كي اولين بار دندون بچه رو ببينه براش كادو بخره بعد هم براش يه غذاي خوشمزه به نام (ديشليق) كه معنيش ميشه دندوني ميپزن و به دوست و آشنا ميدن اونها هم. به جاش واسه كوشولو كادو ميخرن!حالا بابائي هر روز آرتا رو ميبره پيش مامانش و ميگه مامان ببين دندونش در اومده و اونهم ميگه من چشام ضعيفه خودتون نگاه كنين! - اونقدر نذاشتيم بشينه كه اون روز روي تخت گذاشتمش تا یه کاری انجام بدم زیرش هم پتو بود و سرش حدو ۳۰ درجه بالاتر از بدنش بود یهو یه فشاری بخودش آورد و پاشد و نشست منو میگین اینجوری شده بودم - از اون اتفاق بد به اينور دو تا بالش جلوي تلويزيون گذاشتيم!و مسابقه كوهنوردي اجرا ميكنيم!ميره و ميخواد از روي اونها رد بشه!
- از ديروز دستهاش و پاهاش خيلي گرمند!دعا كنيد سرما نخورده باشه! پی نوشت ۱: اون عکسی که در پست قبلیه خودمم آرتا رفته رفته شبیه خودم میشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:16 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام ! ایندفعه باز هم با تاخیر اومدم ولی اومدم!اول از همه این عکس رو ببینین ! اون روزی وقتی از اداره بر میگشتم شکارش کردم واقعا از ایرانی ها هر چی بگی بر میاد روش جدید حمل فورقون!
-ناز نازی الان خوابه و بابائی هم رفته استخر! الهی بمیرم شنا خوب بلد نیست! امروز دیدم سی دی آموزش شنا گرفته آورده احتمالا آموزش شنا از طریق سی دی هم تازه مد شده! ما ها که قبلا ها حسابی تمرین میکریم تا یاد بگیریم! ولی شنا تازگیها یه چیزی مثل کامثیوتر شده که از طریق سی دی یاد میگیرن! تازگیها سر غذای آرتا بحثمون شده ! میگه تو به بچه زیاد غذا میدی! زرده تخم مرغ نباید بدی! شب سوپ نباید بدی! چرا فلان چیز دادی چرا بهمان چیز دادی! همه تازه شدن دایه عزیز تر از مادر! -خاله آرزو هم تو وبلاگ جدیدش کتاب معرفی کرده و خلاصه فقط سرم تو کتابه! تو اداره و تو خونه و .... آخه خدائیش هم کتاب خوبیه! -ناز نازی بیدار شد و داره کشو ها رو بیرون میریزه - وقتی تو آشپزخونه کار میکنم میبرمش اونجا البته سوار بر روروک! هر دستکالی روی دستگیره ها ببینه بر میداره! حوله رو هم بر میداره! پلاستیکی که میاندازم جلوی سینک اونم به زحمت بر میداره و همه رو میاندازه رو زمین این عکسها رو با هم مقایسه کنید
این چند تا عکس رو داشته باشین تا بعد! مگه یه جا بند میشه؟؟؟
عاشق این عکسشم
اینم بعد از حموم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 19:36 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|