تبليغاتX
تجربه های مامان آرتا
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker

 

سلام سلام صد تا سلام! باز هم ما اومدیم! پنجشنبه عصر با آرتا رفته بودیم به یه مهمونی خونه یکی از دوستهام! موقع رفتن سوار کریرش کردم گذاشتمش رو صندلی جلو و کمربند ایمنی رو بستم! کلی ذوق کرده بود حدود 20 دقیقه کشید تا رسیدیم ! اونجا هم تا همه رو دید کلی ذوق کرد ( بچم مثل مامانش اصلا غریبی کردن بلد نیست و کلی اجتماعیه ) نمیدونست چیکار کنه! یه اداهائی در میاورد که نگو و نپرس! دیگه شده بود گل سر سبد مجلس همه دست از کارشون کشیده بودند و داشتند با آرتا بازی میکردند! آرتا هم یه مدلهای جدیدی رو اجرا میکرد مثلا پاهاشو زیر شکمش جمع میکرد و با دستهاش خودشو عقب جلو میکرد! یا در حالت سینه خیز پاهاو تند تند تکون میدا مثل اینکه داره شنا میکنه! خلاصه کلی تو بغلم با همدیگه نانای نانای کردیم( من با آرتا تانگو مینانائیم) بعد خواستند عصرونه بیارن که اولش یه فنجان شیر کاکائو آوردند تا به من تعارف کردند من برداشتم کسی که تعارف میکرد یه لحظه برگشت عقب و آرتا هم دید بهش تعارف نکردند خودش به خودش تعرف کرد و دست برد به یکی از فنجانها و تو یه چشم بهم زدن همه جا شد شیر کاکائو!لباس من! لباس آرتا  ! فرش صاحبخونه و ...............! حالا یکی پیدا بشه اینارو پاک کنه! منکه لباس نداشتم مجبور شدم با شلوار کثیف بمونم ! لباس مهمونیه این آقا کوشولو رو در آوردیم و لباس خونه پوشوندیم و خلاصه کلی همه جا رو بهم ریختیم!بعدشم داشتم بهش شیر میدادم که زحمتو کم کنیم یه نی نی کوشولوی دیگه اونجا بود که دوستم بهش پیش پیش میکرد و آرتا فکر میکرد هر کی پیش پیش کنه با اون کار داره و دست از شیر خوردن میکشید و دوستمو نگاه میکرد! موقع برگشتن هوا حسابی تاریک شده بود و آرتا از اینکه شب هنگام تو کریرش بشینه بیزاره(آخه دیگه باید دنبال یه صندلی ماشین باشیم کریرش براش داره کوچیک میشه) خلاصه تو ماشین همش نق نق میکردد و من با صدای بلند هر شعر و سرودی که به مغزم میرسید رو میخوندم و صدای انواع حیوانات رو در میاوردم یکی از بیرون نگاه میکر میگفت این خانومه رو ببرین تیمارستان! بعد گریه هاش بیشتر و بیشتر شد منهم صدای ضبط رو بیشتر و بیشتر میکردم خلاصه با چه مصیبتی خوابش برد و رسیدیم خونه!

من که دراز میکشم تازه یاد نم نمش میافته! تازه اگه نم نم رو هم ببینه با سرعت باد خودشو میرسونه و به همون صورت بر عکس و سینه خیز شروع میکنه به خوردن!

دیشب که میخواستم بخوابونمش کلی ذوق زده شده بود و تا چراغ رو خاموش میکردم جیغ خنده میکشید و کلی بازی بازی میکرد و میخندید!

یه گهواره داره که کنار تختمونه و شبها تو اون میخوابه! و داره براش کوچیک میشه! شبها کلی اون تو پاهاشو میکوبه زمین و خودشو اینو اونور میزنه تا میارمش پیش خودم! تا میاد پیش ما بابائی میره منتها الیه سمت چپ و من هم منتها الیه سمت راست و وسط یه میدان بزرگ برای شازده! دیگه کم میمونه ملق بزنه! یه مدلهائی میخوابه که بیا و ببین! یهو میبینی سرش طرف پائین تخته و پاهاش دارن میرن تو دهن من!باید تختشو انتقال بدیم به اتاقمون! البته اگه تنبلی بذاره

قصه ما بسر رسید کلاغه هم .......................

بعدا نوشت ۱: امروز از آرتا یه چیزی شنیدم که داشتم غش میکردم! لباشو به شکل گفتن م در میاورد و ادای ما گفتن رو در میاورد ولی صدائی شنیده نمیشد بعد یهو گفت ماماماماماماماماما بعد هم واسه اینکه دعوا نشه و نظام خانواده پایدار باشه گفت بابابابابابابابابابا ! همش هم تکرار میکرد که یادش نره ! بعدشم داشت با شیشه شیرش بازش میکرد که به اونهم میگفت امه امه ! وای ی ی ی ی ی ی نمیدونین چه مزه ای میداد!

قلبون اون ماما گفتنو بابا گفتبت بشم من ناناشی خوشگلم

 

بعدا نوشت ۲:دوستهای خوبم ممنون از همتون که به فکر من و آرتا بودید! خدا رو شکر دستش خوب شده!

بعدا نوشت ۳: از دیروز زرده تخم مرغ رو به غذاش اضافه کردم حالا فرنی و حریره بادام و پسته و سرلاک برنج و سوپی مخلوط از ماهیچه و برنج و هویج و سیب زمینی و جعفری بهش میدم! موز و سیب هم بهش کم کم میدم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:50  توسط مامان آرتا | 

دیروز یه اتفاق بد برای آرتای خوشگل مامان افتاد که کلی منو گریوند! ماجرا از این قرار بود که قرار بود بریم خونه خاله متین ولی واسه بابائی کاری پیش اومد و مجبور شد خودش تنهائی بره بیرون ! در این حال که بابائی داشت میرفت آرتا وسط اتاق بازی میکرد قرار شد من به خاله زنگ بزنم و بگم که نمیائیم! تا رفتم تلفن رو بردارم از اون طرف آرتا به طرف تلویزیون و یه هو دیدم جیغ کشید و بدجور شروع به گریه کرد نمیدونین چه صحنه دلخراشی دیدم! دستگاه موتور رو انداخته بود روی انگشتش و انگشتشو بریده بود و نمیدونست چیکار کنه و جیغ  کشان داشت میخزید دستشو زیرش گذاشته بود و نمیدونست خودشو کجا بکشه! تا رسیدم دیدم همه جاش و سرامیک کلی خونی شده! گرفتم بغلم و داشت از حال میرفت! الهی ! بدو بدو رفتم کنار آیفون دیدم بابائی حرکت کرد! زنگ زدم به مادر شوهرم تا بیاد و کمک حالم باشه اصلا نمیدونستم چیکار میکنم! مادر شوهرم هراسون اومد بالا و زخمشو پانسمان کردیم و لباسهاشو عوض کردیم!(الهی مامان بمیره و این حالتو نبینه!) بعد که یه کم آروم شد دیدم همه خونه خونی شده حالا بیا سرامیک رو آب بکش! با هزار و یک زحمت تنهائی همه رو آب کشیدم و تا بابائی بیاد اوضاع رو به حالت عادی در آوردم که وقتی اومد نترسه! مادر شوهرم هم کلی سرزنشم کرد (دردم واسه خودم کم بود حالا باید کلی هم سرزنش میشدم) بعد رفت! البته بیچاره همیشه میسپاره که خونه رو امن کنید وسائل خطرناک رو از دور و بر بردارید و ....

این کوچولو هم مگه میذاشت پانسمان روی دستش بمونه همش تلاش میکرد درش بیاره که آخر سر هم موفق شد ! ولی خدا رو شکر شب خیلی حالش خوب بود و کلی با هم بازی بازی کردیم و کلی از ته دل خندید پتوشو میکشیدم رو سرش و میگفتم حالا بخواب!با سرعت نور پتو رو کنار میکشید و با صدای بلند میخندید و باز منتظر میموند که پتو رو رو صورتش بکشم!  ولی همش اون صحنه که خودشو رو زمین میکشید جلوی چشممه و دلمو به عذاب میاره! ایشالله دیگه این زنگ خطری باشه برامون که از این اتفاقات نیافته! دیشب کلا مریض شده بودم و حال درست حسابی نداشتم! بابائی هم از ترسش اصلا پیش مامانش نرفت که سرزنش میشه! صبح زود هم شیرشو دادم و اومدم اداره الان هم پیش بابائیه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 10:33  توسط مامان آرتا | 
امروز ماهگرد ۶ ماهگی آرتاست! یعنی نیم سال! چه زود گذشت! امروز رو بیزحمت مرخصی استعلاجی گرفت تا پیش خوشگلکم باشم! این چند روزه (یعنی از اول مهر) اصلا نتونستم به بچم برسم! خوشگلکم کلی وزن کم کرده! چه مامان بدی! امروز صبح بردمش واکسنشو زدم! وای چه صحنه دلخراشی! وقتی تو خونه داشتم لباسهاشو میپوشوندم کلی ذوق کرده بود و من کلی ناراحت شده بودم! همش احساس میکردم دارم میبرمش قتل گاه! خلاصه با مادر شوهرم بردیمش درمونگاه! وزنش اصلا خوب نبود! ۸.۴۰۰کیلو!از ماه گذشته تا حالا ۱۵۰ گرم وزن اضافه کرده! یعنی فاجعه ! یعنی مامان بد! یعنی مامانی اصلا به نی نی خوب نرسیدی! بعدشم که خانومه خواست واکسنشو بزنه کلی گریه کرد! تا حالا اینجوری گریه نکرده بود طوری شد که منم گریه کردم! بعد هر چی میخواستم بهش شیر بدم خانومه رونگاه میکرد و جیغ میزد! خلاصه! بعد رفتیم یه چرخی بیرون زدیم و برگشتیم خونه! دیگه شده بهانه گیر بهش چپ نگاه میکنی گریه میکنه! الان هم تازه خوابیده! اللهی مامان فدات شه! پات درد میکنه! بمیرم واست که تازگیها مامان خیلی بدی شدم! دیگه به غذاش باید حسابی برسم!

 

آرتا و عرشیا(همون دادشی عرشیا که درست ۲ ماه از آرتا کوچیکتره)

عکس آتلیه

امین واحسان(پسر عمه ها) و آرتا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 13:55  توسط مامان آرتا | 

عید فطر بر همه مبارک!

نماز روزه ها قبول !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 17:7  توسط مامان آرتا | 
سلام به همه! خوب بیدین ! خوش بیدین؟ ما ای ی ی یی ی ی ی ی بدک نیستیم! تازگیها نتوجه یه چیزی شدم و اون این که کارهای خونه ما رو یه سری موجوداتی که قابل دید نیستن انجام میدن! کارهای خونه شما رو هم این موجودات انجام میدین؟

آخه از صبح تا شب فقط بدو بدو میکنم آخر سر هم شوشو میفرمایند چرا این شکلی شدی مگه چیکار کردی از صبح ! آخه نه اینکه بچم از صبح تا شب فقط داره کار میکنه فکر میکنه کارها رو خودش کرده!

تو خونه ما جناب شوشو از صبح تا شب ۱۰ دست لباس عوض میکنن و همه رو پرتاب میکنن این ور و اون ور! برای سر کار یه دست! بخواهیم بریم بیرون یه دست! بره تو پیلوت کار کنه یه دست ! برای آشغال دم در گذاشتن یه دست! بخواد بره پیش مامانیش یه دست ! تو خونه هم یه دست! بخواد بره از سوپر سر کوچه ماست بگیره یه دست! و همه این موارد یا روی مبلها پخشند! یا روی تخت! یا یه چیزی مثل اینها! من بیچاره هم که شب تا صبح یه ۳-۴ باری آرتا رو شیر میدم ! صبح زود بیدار میشم صبحونه رو میخورم جای آرتا رو تعویض میکنم! شیرش میدم! لباسهاشو میپوشونم و شوشو رو بیدار میکنم! خلاصه میبرم میرسونمش و بعد هم آرتا رو میرسونم و بعدشم میرم اون سر شهر اداره همیشه هم ۱۵- ۲۰ دقیقه ای تاخیر دارم! تو اداره هم که قربونش برم فقط باید کیسهای خراب مدارس رو تعمیر کنم! اونروزی با همکارا میگفتیم که ورودی اتاقمون در هر دقیقه ۱۰ نفره هر نفر هم یک تا دو تا کیس دستشه! خلاصه تا ساعت ۱۲ نیم ساعت بیشتر رو صندلی نمیشینم اونشم میام زود وبلاگمو نگاه میکنم و زود زود برای پستهام چند خطی تایپ میکنم! بعد  ساعت ۱۲ د بدو خونه مامان اینا ! اللهی قربون پشل خوشگلم برم! چه مامان بدیم من؟ تا میرسم خونشون چه ذوقی میکنه بچم! خودشو هلاک میکنه که بغلم بیاد! مامانم میگه موقع برگشتنت که میشه مثل اینکه ساعت بیولوژیکش خبرش میکنه و شروع به بیتابی میکنه بعد که زنگ آیفونو میزنه همش به در نگاه میکنه و دست و پتشو تکون میده!

بعد یه کمکی استراحت میکنم میرم دنبال شوشو! اونو از ادارش برمیدارم و د بدو خونه! خونه هم تا میرسم نوبت افطاری باشه باید تا افطار افطاری درست کنم نوبت سحری باشه باید سحری درست کنم(آخه من یک در میون غذا درست میکنم!) خونمون هم که شبیه بازار شامه! تا یه کم مرتب کنم و کارهای دیگه شب شده اصلا انرژی برام نمیمونه که به آرتا برسم باهاش بازی کنم! میترسم نی نی کوشولوی من بزرگ بشه و آرزو بدل بمونم که حسابی بهش نرسیدم!

حالا وللش! تکم انرژیک تر بنویسم! همش شد بیان مصیبت! دیشب تا صبح تو خواب گریه میکردم و وقتی بیدار شدم میدونستم که یه خبر خوشحال کننده بهم میرسه! رفتم اداره و از اونجا به اداره کل! رفتم پیش رئیس کارگزینی و قضیه خودمو گفتم و اونم گفت مشکل شما حل شدنی نیست و میتونید استعفا بدید! گفت تغییر رسته شغلی از اداری به آموزشی امکان نداره و هزارتا حرف مثل این! و محترمانه عذرمو خواست! منهم رفتم یه بند "پ" داشتم به اون زنگ زدم و سر ۱۰ دقیقه نامه ام امضا شد و این از اعجاز بند "پ" در این مملکته! و کلی خوشحال شدم! دیگه از این به بعد من شدم خانوم معلم

حالا یه چند وقتی هم اینجوری سر کنم بعد ببینم چه فکری به سرم میزنه

دوشنبه شب با  علی چهار تائی رفتیم نمایشگاه خودرو! البته ولی عصر اینجا نمایشگاه بهتریه!اینم عکس آرتا با عمو علی جونش!

 

این جوجه طلائی من خیلی شیطون بلا شده تازگیها! کلا به وسئی که به خودش مربوط نیست خیلی علاقه نشون میده! اون روزی تو نمایشگاه کاتالوگ مربوط به یکی از کاشینها رو گذاشتیم تو کالسکه یه لحظه سرمون گرم صحبت شد که دیدم گوشه کاتالوگه نیست چی شده آرتا خان میل فرمودند

 از شروع کردن غذای کمکی بگم که خوب داره پیش میره و سرلاک برنج رو هم اضافه کردم! سوپشم مخلوطی از هویج و برنج و مرغ و سیب زمینیه!

(الان که دارم تایپ میکنم تو بغلمه و همش میکوبه به کیبورد اصلا نمیدونم چی مینویسم)

تازگیها کف میزنه (دزدی نه ها از اون یکی دست زدنها)کلی هم ذوق میکنه و شروع به خوندن هم میکنه)

یه بازی جالبی هم میکنه که خیلی هم دوست داره! هر چیزی که از جنس پارچه باشه میکشه روی صورتش و دستهاشو کنار نگه میداره و همش تکون تکون میده و ما بهش میگی آرتا زود باش ! و دست میزنیم! یعد اون پارچه رو میکشه کنار و نگاه میکنه و میخنده و بعد باز هم از اول اینکار رو میکنه!

وقتی هم میخواد بخوابه ملافه یا پتوشو میکشه سرش و میخوابه خیلی جالبه نه!؟ اصلا آدم احساس نمکنه بچه ۶ ماهه از اینکارها بلد باشه

تازگیها عاشق پریز برق شده! دیروز رو تخت دراز کشیدم و ارتا رو روی سینم خولبوندم میبینم سمت منو نگاه میکنه ولی منو نگاه نمیکنه و داره به زبون خودش حرف میزنه و مبخونده و ذوق میکنه! نگاه کردم دیدم ای بابا داره به پریز برق نگاه میکنه! باید یه فکری بحالشون بکنیم!

وقتی دراز میکشم و دستم رو باز میکنم هر جائی باشه سینه خیز کنان خودشو به من مبرسونه و روی آرنجم دراز میکشه و مثل یه بچه گربه شروع به بازی میکنه! و بلوزمو میکشه بالا و شیر میخواد! خیلی بامزه است این کارهاش!

میره تو آینه خودشو نگاه میکنه و ذوق میکنه

هر چیزی ببینه تازه است خودشو زود به اون میرسونه و میخواد چندتا ضربه بهش بزنه

عاشق لیوان منه و نیم ساعتی باهاش مشغول میشه

 

پاهاشو زیرش جمع میکنه که چهار دست و پا راه بره که بهو میوفته

سینه خیز میره و یهو این شکلی میشه و سعی میکنه تعادلشو حفظ کنه

ببینین میخواد چه پروفسوری بشه

 و یکی دو تا عکس همینجوری

 

قربون همتون! به همه سر میزنم ها! ولی بعضی وقتها نمیشه کامنت بذارم! بزودی به صورت کاملی خواهم بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:49  توسط مامان آرتا | 

من از طرف الهام مامان نی نی کوچولوی عزیزم(مادر زن آرتا) به بازی دعوت شدم ! البته فلسفه بازی رو نمیدونم و روشش رو هم کاملا نمیدونم ولی فکر کنم در حد همون معرفی خودمونه! اگه چیز اضافه ای داره لطفا به من ناشی هم یاد بدید!

1-     معرفی: اسمم هانیه است متولد 8 آبان 56 در تبریز! دو تا خواهر و یه داداشی دارم! رشته الکترونیک خوندم (ورودی 74) تو مدرسه هیچ وقت شاگرد زرنگی نبودم و داغ نمره بیست تو دلم مونده! هر چی زور میزدم 75/19 میشدم ولی بیست نمیشدم! ولی سال آخر دبیرستان بچه درسخون شدم! با کمال همسرم از سال 76 تو یه شرکت آشنا شدم و تا آذر 79 که عقد  کردیم دو دشمن خونی بودیم! باهم شریک بودیم ولی سایه همدیگر رو با تیر میزدیم ولی زمونه یه تقدیر دیگه ای واسمون رقم زده بود و ما شدیم زن وشوهر! و در مرداد 81 زندگی مشترکمون رو شروع کردیم در فروردین 85 استخدام شدم و در 23 فروردین پسر خوشگلم به دنیا اومد ! عاشق شنا و بازار گردی ام! تنیس و اسب سواری رو هم خیلی دوست دارم ولی فقط موفق به الاغ سواری شدم!عاشق دریا و کوه و جنگلم!

2-     فصل و ماه و روز مورد علاقه : عاشق بهارم ! ماه فروردین و اردیبهشت! روز مورد علاقه ام سه شنبه

3-     رنگ تو: رنگ سبز مغز پسته ای و نارنجی! و رنگهای سال برای لباسهام!

4-     غذای مورد علاقه: هر جور غذائی که با سلیقه درست شده باشه رو دوست دارم ولی خورشت بادمجون قورمه سبزی و کباب برگ  و ذلمه برگ رو خیلی دوست دارم!

5-     موسیقی مورد علاقه: من عاشق آهنگهای قدیمیم ! شاید بشه گفت یه مجموعه بزرگ آهنگهای از 50 سال قبل به بعد رو دارم! ولی عاشق آهنگهای سیاوش قمیشی!

      البوم ستاره های سربی ابی! هایده ! گوگوش! فرامرز اصلانی ! مرضیه بنان !قدیمیهای معین! و یه سری آهنگ که منو به یه زمانهای مخصوصی میبره مثلا شهرام شپره و ناهید یه آلبوم مشترک دارند که وقتی اونو گوش میکنم میرم تو حال و هوای کنکور! یا آلبوم نیلوفر یا بلای اندی منو میبره به شیطنت بازیهای دبیرستان! و.................

6-بد ترین ضد حالی که خوردی : بدترین ضد حال ها رو همیشه شوشو سر تولد یا سالگرد عروسیمون بهم زده!

7- بزرگترین قولی که دادی: قول وفاداری به همسرم!

8- ناشیانه ترین کاری که کردی: اولین باری که به زور مامانم کفش پاشنه بلند(سه سانتی) پوشیدم و رفتم دانشگاه طبقه زیر زمین اتاق پروژه بود پاتق همه سال بالائی ها  اونجا بود! منهم بلد نبودم راه برم تا دو تا پله اومدم پائین پام لیز خورد و 15 پله رو باهم رفتم پائین و دیدم پاشنه کفشم دو سه متری اونورتر افتاده! خلاصه پاشنه کفشم رو گرفتم دستم و دویدم تو دستشوئی! و با یه سنگ پاشنه رو کوبیدم به کفش و رفتم خونمون کفشها رو پرت کردم یه طرف! کلی آبروم رفته و کلی هم لقب گرفته بودم از طرف جبهه مخالف

9- بدترین خاطره زندگی: فوت مادر بزرگم و عمل قلب بابام!

10- شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی: من یه دوستی داشتم از راهنمائی با هم دوست بودیم اسمش هم لادن باقر موسوی بود! که سال سوم دبیرستان رفتند تهران و ارتباطمون قطع شد و الان تقریبا هر شب خوابشو میبینم ! خیلی سعی کردم پیداش کنم ولی نشده!

11- به کی نفرین میکنی: اهل نفرین کردن نیستم! فقط اشخاصی که در آینده مردمم اثر سوء میذارن رو میگم خدا ازشونن نگذره

12- وضعیت در 10 سال آینده : ایشالله یه زندگی آروم با دو تا بچه  و سلامتی همه خانواده خودم و همسرم

13- خنده دار ترین خاطره : یه بار رفته بودیم باغ وحش مشهد با یکی از دوستهامون جلوی قفس شیر ها ایستاده بودم و داشتم از آقا شیره تعریف و تمجید میکردم و میگفتم عجب ابهتی داره حقا که سلطان جنگله و .... که یهو آقا شیره پشتشو کرد به من و یه بد کاری کرد که از سر تا پام خیس شد حالم از خودم بهم مبخورد و با خودم لعن و نفرینش میکردم و میگفتم خاک تو سرت با اون سلطانیت !

یه بار هم آشغالی اومده بود دم در (با ماشین کمپرسی) تا رفتم دم در دیدم اون آقاهه که اشغال هارو جمع میکنه رفته سر کوچه و اون اقائی که آشغال ها رو ازش میگیره وایستاده رو ماشین (آقای اولی اشغالهارو پرت میکرد پشت ماشین) منهم خواست ادای اونو در بیارم  و کیسه آشغالهارو پرت کردم پشت ماشین ولی نشونه گیریم بد بود و کیسه آشغالها افتاد رو سر اون آقائی که بالای ماشین بود! منهم خنده ام گرفت و یه ببخشید گفتم و جیم شدم!

14- بهترین سفر: تا حالا خیلی سفر رفتم تقریبا به جز سیستان و بلوچستان همه حای ایران رفتم! ولی دو تا سفر خیلی خوش گذشته اولی سفر به شیراز و اصفهان از طرف دانشگاه همراه همکلاسیهامون و پسرهای 2 سال بالاتر از خودمون کلی شیطونی کرده بودیم ! و دومی سفر به ترکیه با شوشو بود که تقریبا نصف ترکیه رو گشتیم و اصلا باورم نمیشد کشور به این زیبائی در همسایگیمون وجود داشته باشه! سواحل مدیترانه معرکه است و همچنین دریای سیاه! میگم این اروپائی ها تا میان ایران دنبال کویر میگردن! چون اونجا همه جاش مثل شماله بدون هوای شرجی!

15 – چه تیپی هستم : کلا زنونه نیستم تو مهمونی ها میرم قاطی مردها و بحث سیاسی میکنم! قرتی بازی هم اصلا بلد نیستم! همیشه اسپورت میپوشم و وسائل دخترونه رو بیشتر از زنونه میپسندم! اصلا هم بلد نیستم با عشوه و غمزه حرف بزنم!

1۶ بهترین خاطره: لحظه تولد آرتا بهترین خاطره امه ! اون لحظه ای که صدای گریه اش رو شنیدم و دیدمش! اصلا باورم نمیشد و فقط اشک میریختم!

حرف دلت: همیشه از اینکه یکی از عزیزترینهام از کنارم بره میترسم! خدایا به همه سلامتی بده! خدایا به بهترین مراحل زندگی من و خانواده ام رو برسون!

 

راستی خیلی بیشتر از اونی شد که باید میبود (روده درازی)

منهم از بین دوستهای خوبم مامان نیما شیر پسر- مامان کامیار جون -سحر جون مامان امیر رضا  و ویدا جون مامان راستین کوچولو رو به بازی دعوت میکنم

بعدا نوشت:

اون روزی تو اداره اینهارو از کامپیوتر همکارم تند تند تایپ کردم چند نفر رو یادم رفت به بازی دعوتشون کنم!

حالا از اول افراد زیر دعوت به بازی میشوند: آرزو جون مامان آرش وروجک! ریحانه جون مامان سپهر !مریم جون مامان آرین ! آسیه جون مامان نیوشا! مامان نی نی گولو (آئین کوچولو) فاطمه جون مامان نازنین! یاسی جون مامان دنی دردونه! مامان کوشا نی نی ! فریبا جون مامان رایان جون !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:46  توسط مامان آرتا | 

سلام! اینروزها اصلا حوصله ندارم! بگم چرا؟ از ادارمون گفته بودن که برای درخواست مرخصی بدون حقوق باید اول مهر بیائی !منهم تا 31 شهریور مرخصی استحقاقی گرفته بودم و از اونجائی که سابقه کارم کمه مرخصی ذخیرم خیلی کمه ! و از 31 شهریور به بعد فکر کنم ده روز یا کمتر از ذخیره هام مونده باشه! خلاصه اومدم اداره رفتم دنبال امضا ها !همه امضا کردند ولی وقتی رسیدم به امضای معاون که من زیر نظر مستقیم اون کار میکنم گفت اصلا امضا نمیکنم! چرا؟ چون 6 ماهه که نیستی و الان اگه بری تا 6 ماه دیگه هم باید پستت بدون متصدی بمونه! باید رضایت بدی که به جات یه نفر دیگه ای بیاریم(احتمالا یکی از آشنا هاشون رو از یکی از ده کوره ها میخوان بیارن فرصت گیر آوردند!) خلاصه دو روز دوندگی کردم ولی نشد و منهم دیگه راضی به استعفا شده بودم ! با خودم میگفتم گور پدرش بهتر! خلاصه رئیس کارگزینی مون که خدا امواتشو بیامرزه خیلی دنبال کارهام بود گفت که بیا درخواست بده استخدامتو از اداری تغییر بدن به آموزشی! منهم از خدا خواسته (قبلا خیلی تلاش کرده بودم نشده بود) زود درخواسته رو نوشتم اونهم تو یه قسمتی امضاش گیر کرد (از بس این همکارهای ما آی کیو هستند برای هر چیزی باید یه هفته بهشون توضیح بدی که قضیه چیه) خلاصه این امضا رو اونقدر لفتش دادند که رئیس گفت بیار خودم امضا کنم و حالا قضیه از طریق بند (پ ) در حال انجامه! اگر این عملی بشه من میرم به یکی از هنرستانها و هفته ای 3 روز تدریس دارم خیلی خوب میشه شاید هم رفتم به یکی از آموزشکده ها یا تربیت معلم ها! و کلی تعطیلی دارم و به آرتا جونم هم میتونم برسم! اگه بشه خیلی خوب میشه 3 ماه تعطیلی در تابستان 20 روز در عید! خیلی خوب میشه! کار و کاسبیم رو هم میتونم راه بیاندازم! حالا از اول مهر من هر روز میام سر کار! صبح اول بابائی رو میرسونم بعد آرتا رو خونه مامانم میذارم بعد با نیم ساعت تاخیر میرسم اداره ! ظهر هم ساعت 12 میزنم بیرون!خدا رو شکر این قضایا به ماه رمضون خورده و ساعات اداری کلی کم شدند! دلم واسه جوجه طلائی کوشولوم میسوزه هر روز صبح از خواب ناز بیدارش میکنم و با چشمهای پف کرده میبرمش بیرون! خوشگلم هم فقط میخنده! خدائیش به سر من این اداها رو در میاوردند کلی نق میزدم ! از شنبه هم غذای کمکی رو شروع کردم اول با حلیم برنج شروع کردم و الان بهش حریره بادام میدم!البته اصلا دوست نداره و طعم غذا رو بیشتر میپسنده! اون روز به فرنیش آبلیمو زدم خیلی خوشش اومده بود مزمزه کردم دیدم مزه فالوده شیرازی میده! دیروز هم به آب گوشت  بی نمک آبلیمو اضافه کردم خیلی خوب خورد ! طبق برنامه غذائی پروفسور سلطانزاده از فردا میخوام سوپ گوشت رو شروع کنم! ایشالله که دوست داشته باشه آخه غذای شیرین اصلا دوست نداره! و هر چی بهش میدم پف پف میکنه و همه جا فرنی میشه!

تازگیها علاقه وافری پیدا کرده به ابزار تکنولوژیک از قبیل کنترل ها! گوشی تلفن! گوشی موبایل و از دیروز هم با روروک میره جلوی تلویزبون و دگمه های اونو انگولک میکنه! تازگیها کلی مامانی شده و تا از کنارش رد میشم و منو میبینه دست و پا میزنه و ادای گریه در میاره تا بغلش کنم ولی کلا با همه رفیقه! جای غریب میریم غریبی نمیکنه! تا کسی اشاره میکنه که بیا بغلم خودشو پرت میکنه بغل طرف  و اصلا نگاه نمیکنه که من این یارو رو قبلا دیدم یا نه!

قربونش برم کلی هم سرمائیه! و وقتی رخت خوابش گرم باشه چند ساعتی میخوابه! خیلی سعی کردم که به سرما عادتش بدم ولی مثل اینکه به خودم کشیده و سرمائیه و تا باد به صورتش میخوره چشمها و بینی خوشگلش سرخ میشم!

اون روزی دختر دائیم برگشته میگه آرتا و تو مثل یه سیب میمونین که از وسط نصف کرده باشن و طرف کرموش توئی و طرف سالمش آرتا(میبینین چقدر نسبت به من اطرافین لطف دارند؟ اصلا  کشتند منو با الطاف بی پایانشون! )

میبینین تو رو خدا چقدر بلا به سرم  نازل شده تو این هفته !شیرم هم کلی کم شده از بس استرس دارم باز هم رازیانه خوری و ماء الشعیر خوری رو شروع کردم!  تو اداره هم که اموال منو غارت کردند و حتی یه مودم ناقابل هم ندارم ! با یه مونیتور 15 اینچ هیوندای قدیمی که فقط تصاویر بالا و پائین میپرند دارم اینها رو تایپ میکنم تا هر وقت این همکار غارتگرم نبود با کامپیوترش اینها رو آپ کنم! آدم با این اوصاف نوشتنش هم نمیاد که! تو خونه هم از اونجائی که بابائی از وبلاگم خبر نداره پیش اون نمیتونم کاری بکنم ! اگه بدونه همش شروع میکنه به اما و اگر که کار مفید انجام بده وقتت رو صرف کار مفید بکن و از این حرفها!

میبینید چقدر دپرسم؟ اصلا حوصله ندارم!با اینکه دختر آبانی هستم ولی از پائیز بدم میاد و هوا کلی پائیزی شده! پائیز خبر از زمستون سرد داره و اینکه دوران خانه نشینی در راه است! خونه ما هم در آلاسکای تبریزه یعنی همه جا بارون بباره طرفهای خونمون برف میباره اونور ها برف بباره اینجا بهمن میاد!! بعضی وقتها میبینی اردیبهشت اومده ولی ما جلوی خونمون هنوز برف داریم!فقط از اسکی رفتن خوشم میاد که در عوض خدا بهم یه شوشوی تنبل داده و تو این 7 سال موفق نشدم ببرمش اسکی! بعد اینهم که دیگه بهونه داره بچه کوچیکه سرما میخوره!  ولی در عوض عاشق بهار و شکوفه ام! امسال از بهار چیزی نفهمیدم و تا به خودم اومدم دیدم مرداده! عشق گل و گیاه! و حالا همه سر سبزی ها دارن آروم آروم جاشون رو به زردی میدن! و من همش خمیازه میکشم!(احتمالا قراره به خواب زمستونی برم) حالا خوبه نوشتنم نمیاد اینقدر دری وری نوشتم اگه میومد چی!  باید مثنوی مینوشتم!

ستاره های سربی فانوسکهای خاموش منو هجوم گریه از یاد تو فراموش!واقعا زده به کله ام! خدا شفام بده

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:6  توسط مامان آرتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی
اموزش آشپزی
کلیپ های فلش!
ترانه های کودکان
مادرنمونه
روند رشد کودک!
مركز لرزه‌نگاري كشوري
6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

پریسا جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
شيطونك خاله = برديا
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
دفتر خاطرات خانواده ما(کامیار)
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
ملوسکم
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
ستایش کوچولو
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
مهدیار ثمانه جون
زهرا جون و نی نی
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
شایگان کوچولو
مزدا و پیشی
هستی جون
تی تی خانوم و روزگار
سودی جون مامان آروین کوچولو
پت و مت
نی نی دینا
من و زندگی
ترلان پروانه!
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
بهاره جون
زهرا جون
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
شیوا جون
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون

  RSS