تبليغاتX
تجربه های مامان آرتا
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
قبل از هر چیزی تا یادم نرفته قبولی دختر عموی عزیزم سمیرا جون(سمیرا کوچولوی خودمون) رو در رشته دندانپزشکی دانشگاه شهید بهشتی تبریک میگم! تو رو خدا سمیرا جون باهامون ارزون حساب کنی ها تا مشتری بشیم! ایشالله که شاهد موفقتهای بیشتری برات باشیم! از وقتی این سمیرا از کنکور قبول شده خاله اسما هول کرده! در حقیقت قاطی کرده! آخه سمیرا و اسما جون جفتشون هم تو دبیرستان تیزهوشان درس میخونن ! البته با ۲ یال اختلاف! حالا ۲ سال دیگه نوبت خاله اسما میشه! یه دختر عمو رفت دانشگاه اون یکی هم ایشالله ۲ سال دیگه ! حالا تب کنکور این بیچاره رو گرفته! همش میگیم خاله تو حالا حالا ها درستو بخون به کنکور فکر نکن ! نمیشه که ! پریروز رفتیم خونشون دیدم صدای جوجه میاد! گفتم این چه صدائیه؟ میگه امروز تو مدرسه یه جوجه رو عملش کردم حالا هم بخیه زدم بهش و بهش آنتی بیونیک دادم ! آخی ی ی ! چقدر دلم بحال جوجه ه سوخت! میگفت معلممون میگفت بکشینش ولی من دلم نیومد و بخیه اش زدم و آوردمش خونه!بعد هم عکسهاشو نشونم داد!  منهم هر بار که بهش زنگ میزنم میگم جوجه ات چطوره نمرده هنوز و خاله دادش در میاد! تو رو خدا خاله اینقدر به کنکور فکر نکن! فقط درسهاتو عمیق عمیق بخون ! اینطوری هول کنی کلاهت پس معرکه ست ها ! گفته باشم!ا تو نباید استرس داشته باشی! حالا کو تا کنکور!

این بچه ها که اینقدر استرس دارند ما رو هم به استرس میاندازن! حالا من هم همش فکر کنکور ارتا هستم! معلم خوب سراغ ندارین؟

حالا بریم سراغ اصل مطلب! این اواخر آرتا علاقه شدیدی پیدا کرده به خوردن ! دیگه از دستش یواشکی غذا میخوریم! دیروز دستشو برد تو سالاد و یه مشت سالاد و کرد تو دهنش !اون روزی هم رفته بودیم خونه دائیم خالم بشقاب سبزی خوردنو گرفته که من بخورم آرتا هم تو بغلم بود با یه دستش یه تیکه از نونو برید و با دست دیگه اش یه مشت سبزی خودن برداشت و هر دو رو برد به دهنش! بچم عاشق خودن شده ! مامانم هم میگه گناه داره شما میخورین به اون نمیدین! تو غذا رو شروع کن! از طرف دیگه دکترها میگن از اول ۷ ماهگی! مونم چکار کنم! اگه میشه راهنمائی کنید منو! البته یه سایتی هست مال پروفسور سلطانزاده است اونجا نوشته که هفته اول چی بخوره و هفته های بعدی دستور پخت غذاها رو هم داره! ولی مامانهای محترم تجربه های شخصی تون رو برام بنویسید!

پ.ن ۱: اولین خرابکاری آرتا خان اتفاق افتاد! بیزحمت در قندون رو از روی میز برداشته فرمودند و کوبیدند به سرامیک ! اون بیچاره هم ریز ریز شد! حالا باید شروع کنم به جمع کردن وسائل از روی میز ها!کارمون شروع شد !

بعدا نوشت: آرتا رو بالاخره بریم برای ۵ ماهگیش دکتر! دکترش گفته از حلیم برنج  شروع کنید ! منهم ۲ روز حلیم برنج بهش دادم ولی از دیروز بهش فرنی با شیر خودم درست میکنم و میدم بهش! و آرتا خان هم لطف میفرمایند و پف پف کرده و همه جا رو فرنی میکنند! من تازه فهمیدم که بچم مزه غذاهائی که ما میخوریم رو دوست داره و این غذا ها رو زیاد دوست نداره و تا قاشق رو میبینه شروع میکنه به پف پف کردن! آرتای ۵ ماهه: وزن = ۳۵۰/۸  قد = ۷۰ دور سر = یادم رفت بپرسم   قطره آهن رو هم شروع کردیم!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:12  توسط مامان آرتا | 

در 23 هفتگی نی نی یاد میگیره که بازی کنه و بازی میکنه که یاد بگیره!در این سن او عاشق صدا میشه! نه صداهائی فقط خودش درست میکنه بلکه صداهائی که یاد گرفته بوسیله اشیا با مهارت خودش در محیط اطرافش درست کنه. شاید او جغجغه اش رو تکون بده و بعد اونو با یه حالت متفاوتی به صورت محکم به جائی بکوبه تا صدای ایجاد شده رو امتحان کنه و ببینه که آیا صدای متفاوتی ایجاد میکنه یا نه! و احتمالا با وسیله ای که صداهای بلند تری ایجاد بکنه بیشتر خوشحال خواهد شد!

احتمالا متوجه شدید که نی نی شما یاد گرفته که از پشت به شکم و برعکس غلت بخوره و این باعث میشه که وقتی از خواب بیدار میشید کوچولو رو در حالتی به غیر از حالتی که خوابیده بود پیدا کنید! مثلا اگر به پشت خوابیده بود میبینید که به شکم خوابیده! و نگرانی در این باره وقتی کودکان یاد میگیرند که بغلتند بسیار کاهش پیدا میکنه! چرا که اونه میتونند از خودشون مواظبت کنند!

در این سن نی نی شما یاد میگیره که بیشتر و به مدت طولانیتری بدون کمک بشینه! او حدود نیم ساعت با کمک و چند لحظه بدن کمک توتنائی نشستن داره! او هنوز بطور کامل آمادگی اینو نداره که خودش بشینه ولی توانائی اینو داره که به خودش برای نشستن کمک کنه وقتی او رو روی زمین نشانده اید!

قدم بعدی خزیدن

بر گرفته شده از مجله هفتگی بیبی ویکلی

 

و اما آرتا خان ما در 23 هفتگی!

آرتا خیلی خوب با اسباب بازیهاش اخت شده! اسباب بازیهاشو از یک دست به دست دیگه اش میده! اسباب بازیهاش رو از زمین بر میداره! بازی میکنه میندازه زمین و یکی دیگه رو بر میداره! صدای آواز خوندنش هر لحظه به گوش میرسه! خیلی تلاش میکنه که حروف" م" و" ب" رو بگه ! چند بار موفق شده م رو تلفظ کنه! هر جغجغه ای رو که بدست میگیره با قدرت هر چه تمام تر تکونش میده و از صداش لذت میبره! بیشترین کارش شده خزیدن و غلتیدن! همش باید کنارش بود چون خیلی خطرناک شده! فقط در حال تقلاست و حرکت! بازی با انگشتهای پاهاش خیلی کمتر شده! ولی مشکل اصلی سر تعویض پوشکه تا شلوارشو در میارم و صدای چسبو میشنوه ذوق میکنه و میخواد بزاره بره! همش وول میخوره تا این پوشک و عوض کنم خیس عرق میشم! ولی عاشق این کارهاشم! تازگیها بد عادت شده و بعد یه ساعتی که تو کارسیتش میشینه حوصله اش سر میره و میخواد که بغلش کنم! دوست داشتن و عشق رو تا این حد تجربه نکرده بودم! همش دوست دارم کنارم بخوابه! خودشم تا کنارش میخوابم به طرف من میچرخه و دستشو می اندازه روی من ! همش دوست داره به پهلو بخوابه! کمتر دیده میشه که به پشت بخوابه! چه لذتی!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:36  توسط مامان آرتا | 
سلام!  مبارکه مبارکه ! جناب آرتادرست در ماهگرد ۵ ماهگیش شروع به سینه خیز رفتن کرد! قبل از اون تا میرفتم آشپزخونه یا یه جای دیگه میاومدم و از زیر مبلی! زیر میزی! و....... جمعش میکردم ولی از عصر جمعه ۲۳ شهریور دیدیم حرکتش عوض شده و اول دستهاشو میاره جلو بعد خودشو میکشه جلو ! قبلا این کارو با پاهاش انجام میداد و کله اش رو میچسبوند زمین و با پاهاش جلو نیاومد ولی وسط راه میافتاد! ولی بالاخره روش صحیح تر رو تجربه کرد! و لی شنبه پیشرفت کرده بود! با تمرین یاد گرفته بود که از پاهاش هم استفاده کنه ! من و بابائی تصمیم گرفتیم که کوچ کنیم به یکی از اتاقها! چون واقعا خیلی سخته نگه داشتنش! دیروز یه بار از زیر میز تلویزیون برش داشتم که داشت سیم میخورد(حسن خطرناکه حسن!) یه بار دیدم خودشو رسونده به دمپائی من! دیگه هر چی پیدا میکنه خودشو زود زود بهش میرسونه و میبره به دهنش! زود زود هم تمرین میکنه که یهوئی از یادش نره( نمیدونین چقدر قربون صدقش میرم) دیشب هم افصاری خونه مامانم اینا بودیم! بعدشم رفتیم برای من مانتو بخریم که خدا رو شکر قیمتها وحشتناک بالا و هیچی هم پیدا نمیشه کرد !آرتا تو راه خوابید و تا رسیدیم خونه بیدار شد و بی زحمت ساعت ۱ لالا فرمودند و تا اون موقع مامان و بابا رو سر کار گذاشته بود ! این مهر مادری که میگن همینه ها! تا نصف شب نی نی اجازه نمیده بخوابی !آخر سر هم بوس بوسیش میکنی و میخوابونیش! هر کس دیگه باشه محاله این کارو بکنی!

خانومهای حامله از این به بعد و نخونن بیزحمت!

و اما زلزله

امروز صبح یه سکته حسابی زدم! هنوز تو رختخواب بودم خوابم میومد ولی آرتا بیدار شده بود و من میخواستم با شیر دادن بخوابونمش! بابائی هم خواب مونده بود و ادارش دیر شده بود و تو دستشوئی بود! یه هو دیدم اتاق لرزید فکر کردم کامیونی چیزی از کنار خونمون رد شد! ولی کامیون نبود لرزیدن بیشتر و بیشتر شد از دیوار ها صدای ترک خوردن میومد! آرتا رو برداشتم و رفتم زیر چهار چوبه در ! زانو هام میلرزید! ولی خدا رو شکر ایستاد! خیلی وحشتناک بود! تمام بدنم داشت میلرزید! فقط زیر لبم یا ابوالفضل صدا میزدم! پاهام نای راه رفتن نداشت! و آرتا همچین با تعجب منو نگاه میکرد که نگو! بابائی از دستشوئی بیرون اومد گفت زلزله بود؟ گفتم آره (همیشه وقتی میبینه من ترسیدم میخواد یه چیز خنده دار بگه) گفت دیدم دستشوئی یهو تبدیل شد به دستشوئی قطار ! منهم رفتم رو مبل نشستم! زودی رفت برام نمک آورد خوردم! همش با خودم میگفتم اگه بعد این زلزله بزرگتر بیاد چی! اگه من پیش آرتا نباشم چی! اگه نصف شب بشه چی! تا من بیدار بشم کار از کار گذشته! تصمیم داشتم آرتا رو یواش یواش ببرم تو اتاق خودش! ولی عمرا اگه این کارو بکنم! آرتا تا وقتی که عقلش برسه به این چیزها باید کنار خودم بخوابه! وقتی فکرشو میکنم مغزم سوت میکشه! بابائی رفت اداره و زنگ زد گفت همه تو حیاط بودند! رفتم تو گوگل  دیدم مرکز زلزله درست ۸ کیلومتری اینجاست! با شدت ۴.۴ ریشتر ! حالا فکرشو بکنین ۷ ریشتر چجوری میشه! وای ی ی ی ی ی ی ی ی ! تصمیم گرفتم یه ساک هم آماده کنم بذارم کنار در

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:23  توسط مامان آرتا | 
ماه رمضون امثال هم از راه رسید! چه زود! عاشق مهمونی های ماه رمضونم ! پارسال خیلی بهم سخت گذشت! نمیتونسم روزه بگیرم! همش تشنم بود! تو اداره نمیتونستم چیزی بخورم ! از طرفی باید به خودم و نی نیم میرسیدم! بعضی وقتها میرفتم دستشوئی گلاب به روتون آب میخوردم! و امثال تو خونه ام! و باز هم نمیتونم روزه بگیرم ! آخه نی نی گناه داره! گشنش میشه ! پارسال به بابائی هم بد گذشت! از آنجائی که دکترم دستور داده بود آشپزخونه رو تعطیلش کنیم! بیچاره بابائی برای سحریش باید بعد از افطار میرفت غذا پیدا میکرد! هر جائی میدیدیم نوشته غذای خانگی زود مشتری میشدیم! یه جائی بود که غذای خانگی درست میکرد دیگه مشتری پر و پا قرص اونجا شده بودیم! هر روز میرفتیم دلمه ای کوکوئی کوفته ای کشکی بادمجونی و.... به اضافه یه غذای پلوئی که برای سحری بابائی و نهار من باشه میخریدیم! جالبیش اینجا بود که به جز مامان من هیچکس از وجود نی نی خبر نداشت! ولی امسال باید همش افطاری و سحری درست کنم! دیگه بابائی با خودش میگه به اینم رو دادیم نشست فرق کله مون! آخه میدونین مامان من کلا منو خیلی تنبل بار آورده! یادم میاد موقع باز کردن و جمع کردن سفره اینجانب در دستشوئی تشریف داشتمیا همیشه از وقتی از مدرسه میرسیدم تا وقتی که میخواستم برم به مدرسه کتاب دفتر هام جلوم باز بود و بازی بازی میکردم ولی تا کسی میخواست کاری براش بکنم میگفتم درسهام موندهبعدشم دوران دانشگاه هم که صبح میرفتم عصر میومدم میگفتم از خستگی دارم هلاک میشم! یه دختر خاله داشتم که هم سن بودیم  وقتی میرفتیم مهمونی زودی میپرید ظرفهارو بشوره اونوقت مامانم زودی میگفت بودو برو کمک آرزو! وای منهم میرفتم چند تا بیشکونش میگرفتم که چرا میپری خودتو نشون میدی! حالا این خانوم تنبله باید هر روز غذا درست کنه(اصولا من کارهای مردونه رو بیشتر میپسندم) همیشه تا ناودونی میگرفت یا لوستری خراب مشد یا وسیله برقی خراب میشد من بودم که زودی درستش میکردم! البته اینم بگم کارهای زنونه رو هم خوب انجام میدم مثلا خیاطی تا حدی که واسه خودم لباس بدوزم بلدم(بین خودمون بمونه بابائی خبر نداره) گلدوزی هم خوب بلدم البته باید یه محرک خارجی وجود داشته تا منو بکار بکشه! مثلا سر وسائل آرتا! من میخواستم همه چیزش ست وینی پوه باشه ولی لحاف تشک خوب پیدا نکردم! و مجبور شدم خودم دست بکار بشم! اول از اینتر نت عکسهای پوه رو پیدا کردم بعد روشون کار کردم بعضی ها رو بزرگشون کرم بعضی ها رو کوچیک کردم! بعد از این کمپانی ها مدل لحاف تشک برداشتم و رفتم پارچه پیدا کردم و رنگ خریدم ! اول اندازه ها رو بریدم بعد عکسها رو رو پارچه نقاشی کردم (حدود یه ماه فقط کارم نقاشی کردن بود) از آنجائی که امسال عیدو جائی نرفتیم (چون نمیتونستم تکون بخورم) فقط نقاشی کردم و دوختم آخر سر هم این شکلی شدن!

میدونین واسه بزرگ کردن این عکس چقدر زحمت کشیدم!!!!!

اینم یه عکس از تختش

 

اینم خودم دوختم

اینم در ورودیشه

کمدش!

جا جورابیش!

حالا مونده پردش و فرش پوه که هنوز پیدا نکردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:5  توسط مامان آرتا | 
دیشب رو آرتا خان حسابی اجازه دادند که ما لالا کنیم(البته فقط من) ! با اجازتون تا صبح ۶ بار شیر میل فرمودند منو میگین این شکلی شده بودم            ! دیروز عصری با خاله اسما رفتیم بیرون! مثلا رفته بودم واسه خودم چیز میز بخرم واسه آرتا یه دونه خرسی ! یه دونه از اسباب بازیهای چیکو و یه جفت کفش کتونی خریدم! لباسهای جدید هنوز به فروشگاهها نیومده و همه جا لباسهای تابستونی رو حراج کردند!

اینم عکس اون اسباب بازی! اسباب بازیهای چیکو و امثالهم خیلی باحالن ولی یه اشکالی دارند و اون قیمت خیلی بالای اونهاست! مثلا همین اسباب بازی رو که اندازه کف دسته و برای حمام هم استفاده داره ۸.۵ قیمتشه! البته اسباب بازیهای خوشگل زیاد داره! که میبینی توشون کلی فکر بکار رفته !

آرتا قبلا فقط به چپش میچرخید ولی از دیروز یاد گرفته به سمت راست هم بچرخه! و دیگه نمیشه نگهش داشت از اینور خونه میره تا اونسر!

جمعه باز هم با خاندان عصمت و طهارت رفته بودیم بیرون (میبینین چه عروس خوییم؟) آرتا افتاده بود به خوابیدن فرداش هم تا میتونست خوابید نه که بچم کلی بازی کرده بود از خستگی داشت هلاک میشد!

دو سه روزی هم هست که پاهاشو کشف کرده و اسباب بازی دلخواهش شده!

دیروز یه چیزی کشف کردم میدونین چی؟ جای سفید دندونهاشو! فکر کنم دیگه به این زودیها دندونهاش بزنن بیرون! آخی ! نازی! نمیدونم نی نیهای شما هم خیلی وول میخورن یا نه ! این وروجک که میخوابه صد تا ملق میزنه! همش دوست داره رو شکمش بخوابه! دیروز اینقدر بامزه خوابیده بود اینجوری شده بودم

الان هم تو بغل مامانی نشسته جیکشم در نمیاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:23  توسط مامان آرتا | 

At five months old, babies usually range from 23.5 inches long and 12.25 pounds (10th percentile) to 26.5 inches long and 17 pounds (90th percentile).

Many babies at this age begin to show an interest in solid foods. Arta may watch you intently while you eat and try to reach for some of what you have. This is one indication that he may be ready to try some solid foods. Other signs include sitting well while supported, holding his head steady, and losing the "extrusion reflex," which causes him to push food out of his mouth.

Arta is probably conducting some new experiments such as dropping his toys on the ground to find out what sounds they make when they land. To help sharpen his auditory skills and encourage his interest in the world around him, try pointing out a plane flying overhead, or an ambulance speeding down the street.

If you place a small object on the floor, Arta might be able to rake it towards him with his hands. Just make sure you stick close to Arta to make sure that the item doesn't end up in his mouth or that the object doesn't pose a choking hazard.

Is Arta still not sleeping through the night? Believe it or not this is normal. Even as adults we awaken several times a night, but we learned at some point to put ourselves back to sleep. Until your baby learns how to put himself back to sleep, you will, unfortunately, be awakened to lend a hand.

Babies around this age also love faces - even their own. Try placing an unbreakable baby mirror in the crib; or if you don't have a baby mirror, trying putting Arta on the floor in front of a mirror. For a few minutes at a time Arta may be his own entertainment. He has no idea that he is looking at his own reflection - that revelation will come much later. For now it's just a new adorable baby face that's fun to look at.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:55  توسط مامان آرتا | 

Your baby is on the go! He or she likes to creep around the floor and can turn his or her body to see something behind him or her. When he or she is on his or her back, he or she can push his or her chest and part of his or her stomach off the floor to get a better look around.

Your baby is probably strong enough to sit in an upright position and can now face forward as you carry him or her around with the support of your baby sling. Also try moving your baby to your hip; you'll have greater freedom of movement and your back, shoulders and arms will thank you as your hip supports most of his or her weight.

You may notice your baby making obvious, conscious decisions as he or she plays - he or she may reach beyond one toy just to get at a more attractive one. Her or his greater strength and coordination will also allow him or her to squeeze toys to make them squeak. He or she may also be able to hold a bottle all by themselves now.

He or she will closely observe the movements your mouth makes when you speak and may attempt to imitate the sounds and the inflection in your voice. He or she will babble specific sounds in an attempt to get attention and will "talk" back when spoken to. He or she will also mimic your facial expressions, which can be a source of endless entertainment for you!


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:50  توسط مامان آرتا | 
Arta, the little grabber, is working feverishly at improving his grasp by latching onto anything and everything that he can get his little hands around. Arta will want to touch, hold, turn, shake, and put in his mouth everything within his reach. If one object isn't interesting enough, it's likely to be pitched in favor of another.

Arta may be beginning to display some distinct personality traits - is he quiet or a nonstop babbler? Is he outgoing or shy? He may also start to protest when it's time to put his favorite toys away as he is able to retain the memory of an object even after it's gone.

To encourage Arta to make choices and practice crawling, try placing a toy just out of Arta's reach so he has to move to reach it. He may also start pushing objects out of reach, either because he doesn't like the item, as a game to reach for it again, or so that he can get YOU to pick it up for him.

Although some friends and family may advocate feeding Arta solids early to encourage him to sleep longer at night, you should feel confident if you decide to wait a little longer and continue nursing exclusively. Studies show that introducing solids before six months of age may cause your baby discomfort because his still-immature digestive system isn't quite ready for solid food. The end result is often less sleep, not more. Your little one will not be harmed by your decision to wait, and you'll both enjoy the final weeks of exclusive nursing.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:49  توسط مامان آرتا | 

Although Arta is sleeping longer at night, it may be a while before he stops waking at 6 in the morning; but don't bother trying to keep him up later at night in the hopes he will sleep later in the morning - that generally doesn't work at this stage of development and you'll just wind up with a tired, cranky baby. He might be able to entertain himself for a few minutes in his crib after waking, but for the most part, he will be anxious to get everyone in the household up and started on a busy day of playing. Sometimes the best way to allow other family members to sleep longer in the morning is to move Arta farther away from the other sleeping members of the family.

Are Arta's naps getting shorter and less frequent? At this age many babies begin to sleep less and play more during the day and are happy to take three or four naps of about an hour a piece. However, some babies will take several shorter naps, while others will take two longer naps. The number and length of naps your baby takes isn't as important at this stage as the total amount of sleep your baby is getting in a 24 hour period. Arta should be getting approximately 14 hours of sleep in a 24 hour period. If you don't think your baby is getting enough rest, check with your doctor.

Arta is figuring out who's who in the world and likes Mom a lot more than most others, and may start to feel insecure in the company of strangers. As a result, you may notice Arta is becoming more selective with his smiles - strangers are not welcomed as readily as they once were. Arta is also starting to develop preferences. Your little one may reach out for his favorite toys and turn from those he doesn't like. He may also become attached to one toy more than others and rely on it for security.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:48  توسط مامان آرتا | 
سلام این چند هفته رو وقت نکردم ترجمه کنم ! واسه همین متن انگتیسی شو میذارم ایشالله وقت کردم کم کم ترجمه میکنم

At four months old, babies usually range from 23 inches long and 11 pounds (10th percentile) to 25.5 inches long and 15.75 pounds (90th percentile).

Arta may be able to play alone with his toys for up to 15 minutes. The ability to entertain himself for longer and longer periods is a big milestone - and one for which you'll no doubt rejoice! You'll also begin hearing him happily cooing away with different toys in an attempt to copy the voice inflection and rhythm that he hears from you and others. Sometimes Arta may hold a sound while running it through an array of different pitches and volumes. In my house we called this "singing." My mother called it "screeching," but it's easier to appreciate if you call it "singing." It also makes it easier to call it that in the grocery store line when he belts one out loudly. If you say something like, "Are you going to sing for everyone in the supermarket?" people will generally laugh and forgive the ear-splitting outburst.

Your little one has come a long way in four short months. He is able to hold his head steady when he's in an upright position; and while he is probably not able to sit unassisted, he will love the view offered by being perched in a highchair if he's firmly supported by pillows, rolled towels or blankets. Your lap will be another wonderful place to sit and view the world.

Arta has probably discovered a new favorite toy: his feet! Your little contortionist will easily stick his feet in his mouth when on his back and will play with his toes. Games like "This Little Piggy Went to Market" will amuse you both.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:46  توسط مامان آرتا | 
من میدونستم! یه خبر بد! ۶ ماه مرخصی شامل بنده نوشد! امروز هم زنگ زدم وزارت بهداشت گفتند تاریخ اجرا رو کشیدیم به ۳۰ مرداد! یعنی ....دند توی اعصاب مای بیچاره! منم فردا میرم دارخواست بدون حقوق کنم تا ببینم چیکار میتونم بکنم! ای جیز جیگر بگیرین ! ای شما رو ببینم نتونین برین دستشوئی! ای بچه تون تا صبح نذاره بخوابین! احتمالا بچه های ما بچه نیستن دیگه! فقط بچه های اونهائی ۳۰ که  مرداد به بعد تو مرخصی بودن بچه هستن ! بچه های ما به شیر مادر احتیاج ندارن که! ما بچه هامونو از سر کوه پیدا کردیم اونم فله ای! بد میگم تو رو خدا! آخه اینا چقدر آی کیو هستن! اه اه! آخرشم میدونستم اینجوری میشه!

حالا وللش! یه سری عکس جدید از آرتا گرفتم آخه از ۴ ماهگیش عکس ننداخته بودم! راستی دکتر آرتا گفته که از ۵ ماهگیش غذا رو شروع کنم! خیلی خوب میشه ! آخه ما هر چی میخوریم این آقا دهنشو تکون میده و ملچ ملوچ میکنه! طوری که غذا تو گلومون گیر میکنه! منم با نوک انگشتم یه کمی به دهنش میزنم تا مزمزه کنه! ترش و خیلی دوست داره! اینروزها همه جای خونه بوی قطره مولتی ویتامین میده! از بس وقتی بهش قطره میدم به دستم دست میزنه و یه هو میبینی یه چیکه ریخت رو فرش! اون روزی کل فرش رو با شامپو شوشته کردم ولی بازهم بو میاد ! حالم از این بو به هم میخوره!

حدود یه ماهی میشه که صبح ساعت ۶ به بعد آرتا رو میارم کنارم و تو تخت خودم شیرش میدم! اون عادت کرده و ساعت ۶ اونقدر تو جاش وول میخوره تا اینکه بیارمش پیش خودم! بعد بلافاصله میچرخه به طرف من و دهنشو باز میکنه و دنبال....... میگرده! مثل جوجه ها! بعد که خورد پشتشو میکنه به من ! و وقتی مخواد رو شکم بخوابه میافته بین دو تا تشک ! و من باید همش اونو از اونجا بیرونش بیارم ! بعدش باز شروع میکنه به وول خوردن تا اینکه منو میاندازه بیرون و راحت میگیره میخوابه!

 

آرتا روی سینه ایسته کرده! با جینگول پینگولهاش! میبینید موهاش دارن بلند تر میشن! دیگه کچل نیست

میبینید با چه زحمتی خودشو به جلو میکشه اینطوری خیلی با مزه میشه!

میبینید همه عکساش یه جورهائی تار هستند از بس این وروجک وول میخوره! نمیشه ازش عکی انداخت!

آرتا با جینگولیهاش! سگ پاتریکش رو هم تازه براش خریدم!

آرتا جای مامانی رو اشغال کرده و بعد از بیرون انداختن مامانی راحت لالا فرموده!

آرتا در سبد خرید

پ ن ۱: شهره جون ما تهران زندگی نمیکنیم ! یه سر به سایت وروجک بزنی آتلیه اونهم خوبه! آدرسش تو لینکدونیم هستش!

پ ن ۲ :سحر جون ببخشید اون روزی اسم کتاب رو از حفظ نوشتم اصلش اینه:

شیوه های تقویت هوش نوزاد ۳-۶ ماهه دکتر بئاتریس میلتر ترجمه طاهره طالع ماسوله انتشارات با فرزندان

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 12:6  توسط مامان آرتا | 
عصر نیمه شعبان کلی به خودمون رسیدیم و رفتیم خاله اسما رو هم برداشتیم و رفتیم آتلیه! یه آتلیه شیک هنری تازه پیدا کردم عکسهائی که اونجا زده خیلی عالیند ! اول از آرتا عکس گرفت بعدشم از من و بابائی و آرتا! حالا ببینیم عکسهای ما چه شکلی از آب در میان! اگه خوب باشه میخوام بزرگش کنم! روز دوم تعطیلی رو هم همراه خاندان عصمت و طهارت رفتیم به یکی از روستاهای بسیار خوش آب و هوای اطراف شهرمون ! نمیدونین چه جائی بود! هوا خنک ! بدون باد! حسابی خوش گذشت! نهار رو مهمون عمه نسرین بودیم! جوجه کباب آماده کردند و خوردیم! بعد هم با پسر خواهر شوهرم امین کمی بدمینتون زدیم! اونجا بود که فهمیدم دیگه دارم پیر میشم ! هی جوونی کجائی که یادت بخیر! آرتا دومین بارش بود که از شهر خارج میشد! من تازه متوجه شدم که بچم حسابی اهل گردش و مهمونیه! چون پامونو که از خونه میزاریم بیرون جیکش هم در نمیاد! چند وقت پیش با کلی ترس رفتیم خونه خالم مهمونی! کل فامیل اونجا بودند و میترسیدم آرتا بد خلقی کنه! نگو حضرت آقا دلش وهمونی میخواد! کلی خوش اخلاق ! همه هم میگن چقدر خوش اخلاقه پسرت! تازگیها هم آخه با وجود جناب آرتا کلی همه مارو تحویل میگیرن! امروز صبح بازم رفتم چند ساعتی اداره تا مرخصیم رو تجدید کنم ! بازم از این آئین نامه لعنتی خبری نیست! از آرتا که دور میشم حسابی دلم واسش تنگ میشه انگار چند وقته که ندیدمش! آخه این شیطونک هم تازگیها بلاچه ای شده واسه خودش! تازگیها زبونشو میذاره لا لبهاش و بوووووووووووووووووووووووو میگه و هر چی آب تو دهنشه کادو میده به دور بریهاش! راستی دو روز پیش اولین بار حرف م رو تلفظ کرد داشت میخوابید با خودش داشت نق میزد بعد بین نق و نوقهاش یه هو گفت ماماماما ! کلی ذوق کرده بودم! یه کار دیگه اش هم قل خوردن مرتب پشت سر همه ! راستی یادم رفت بگم! اون روزی رفتم براش اسباب بازیهای فکری خریدم ! که اصلا دوسشون نداره! کتاب حمام - مکعبهای بزرگ ابری! مکعب های کوچیک رنگی ! یه سری هم کتاب اقویت هوش کودکان ۳-۶ ماه گرفتم ! حتما دیدید ! یه سری عکس داره توش که باید جلوی چشم بچه نگه داریم تا نگاه کنه! حالا فکرشو بکنید من کتاب رو جلو روش گرفتم که نگاه کنه برگشتم دیدم از زیر کتاب منو نگاه میکنه و میخنده !ته کتاب رو پائین تر گرفتم که منو نگاه نکنه دیدم از بالاش داره منو نگاه میکنه و میخنده درست مثل شاگرد تنبل ها! فقط بازیگوشی کرد ! آ قربون پشل خوشملم بشم من ! ناناش من وقتی کنارتم از زندگی لذتی بی پایان میبرم ! وقتی رو تخت کنارت دراز میکشم و با دیدن من زود به طرف من می چرخی و مثل یه بچه گربه با من بازی میکنی منو به اوج لذت میبری! خدایا برای داشتن چنین روزهائی تو را شکر
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 16:17  توسط مامان آرتا | 

از دیشب تا حالا کلی فکر ریخته تو ذهنم و کلی مشغولم کرده ! میدونین چی؟ میخوام از اداره استعفا بدم ! حتما میگین زده به کله اش ! شاید آره ! شاید هم نه! بذارین یه کم بیشتر خودمو معرفی کنم!

نام : هانیه

متولد: 1356

رشته تحصیلی : مهندسی برق- الکترونیک

تخصص : طراح و برنامه نویس وب

شغل : تو یکی از ادارات در پیت دولتی با یه سیستم تحت داس که همیشه خرابه و یه عده بیسواد زیر دیپلم که هیچی از کامپیوتر نمیدونن کار میکنم و فکرشو بکنید مثلا هر روز باید 10 تا داس و 10 تا ویندوز 98 نصب کنم و 45 -55 دقیقه پشت تلفن به یکی یاد بدم که چه جوری باید یه فایل رو رو دیسکت کپی کنه و برای من بیاره آخرشم وقتی دیدم یاد نگرفت کیسشو بر میداره و میاد اداره تا دیسکتو خودم کپی کنم!

همکارها: در اداره ما تنهاترین فرد فنی منم و همه لیسانس رشته های انسانی هستند!

سال استخدام : 8 فروردین 1385

حقوق : با هزار جور اضلفه کاریو مزایا و .....حدود 350 تومن البته در دوران مرخصی ۱۸۰ تومنه

سابقه کاری : قبل از این من تو شرکتی که خودمون به ثبت رسونده بودیم کار میکردم البته دفتر نداشتیم ولی پروژه زیاد میگرفتم و کلی هم عشق میکردم تا اینکه وب همین اداره رو گرفته بودم و اونو کار میکردم که استخدام داشت و منو بزور استخدام کردند گفتند تو بدرد ما میخوری ولی از بد روزگار بعد استخدام اون شخصی که قرار بود من باهاش کار کنم رفت یه سازمان دیگه رئیس شد و منو دادند به یکی از ادارات که اونجا مسئول یه قسمت در پیت بشم!

توضیحات : فکرشو بکنید تو ادارمون مسئول کامپیوتر لیسانس امور تربیتی و فوق لیسانس روانشناسیه (البته کامپیوتر بلده ) و وقتی فکر اینو میکنم که باید به اون محیط برگردم چهار ستون بدنم میلرزه! بابائی هم الکترونیک خونده ولی اداره اون کاملا تخصصیه ! دیشب باهم کلی حرف زدیم و قرار شد شرکت رو این چند ماهه اکتیوش کنیم بعد سعی کنیم خودمونو بکشیم بالا و کارهای تخصصی تری رو هم در رشته بابائی و هم در طراحی وب انجام بدیم اینطوری دیگه لازم نیست پیش این آدمهای عجیب غریب هی خم و راست بشم ! چون تو اون اداره من دارم فسیل میشم و اگه اینطوری پیش بره 2 سال بعد منهم مثل بقیه میشم !از طرف دیگه آرتا هم پیش خودم میمونه و لازم نیست که غصه اونو بخورم که پیش کی بذارمش!  شما فکر میکنین کار خوبی میکنم یا نه با این وضعیت استخدام کارمو ول نکنم ؟ نمیدونم چیکار کنم! خواهشا نظرتونو بگین

این عکس ها رو هم از آرتا فعلا داشته باشین!

 

عکسو حال میکنین دیگه میخوام یه آتلیه بزنم

 

 

اند هنریه ها

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:23  توسط مامان آرتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی
اموزش آشپزی
کلیپ های فلش!
ترانه های کودکان
مادرنمونه
روند رشد کودک!
مركز لرزه‌نگاري كشوري
6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

پریسا جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
شيطونك خاله = برديا
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
دفتر خاطرات خانواده ما(کامیار)
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
ملوسکم
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
ستایش کوچولو
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
مهدیار ثمانه جون
زهرا جون و نی نی
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
شایگان کوچولو
مزدا و پیشی
هستی جون
تی تی خانوم و روزگار
سودی جون مامان آروین کوچولو
پت و مت
نی نی دینا
من و زندگی
ترلان پروانه!
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
بهاره جون
زهرا جون
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
شیوا جون
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون

  RSS