
|
|
قبل از هر چیزی تا یادم نرفته قبولی دختر عموی عزیزم سمیرا جون(سمیرا کوچولوی خودمون) رو در رشته دندانپزشکی دانشگاه شهید بهشتی تبریک میگم! تو رو خدا سمیرا جون باهامون ارزون حساب کنی ها تا مشتری بشیم! ایشالله که شاهد موفقتهای بیشتری برات باشیم! از وقتی این سمیرا از کنکور قبول شده خاله اسما هول کرده! در حقیقت قاطی کرده! آخه سمیرا و اسما جون جفتشون هم تو دبیرستان تیزهوشان درس میخونن ! البته با ۲ یال اختلاف! حالا ۲ سال دیگه نوبت خاله اسما میشه! یه دختر عمو رفت دانشگاه اون یکی هم ایشالله ۲ سال دیگه ! حالا تب کنکور این بیچاره رو گرفته! همش میگیم خاله تو حالا حالا ها درستو بخون به کنکور فکر نکن ! نمیشه که ! پریروز رفتیم خونشون دیدم صدای جوجه میاد! گفتم این چه صدائیه؟ میگه امروز تو مدرسه یه جوجه رو عملش کردم حالا هم بخیه زدم بهش و بهش آنتی بیونیک دادم ! آخی ی ی ! چقدر دلم بحال جوجه ه سوخت! میگفت معلممون میگفت بکشینش ولی من دلم نیومد و بخیه اش زدم و آوردمش خونه!بعد هم عکسهاشو نشونم داد! منهم هر بار که بهش زنگ میزنم میگم جوجه ات چطوره نمرده هنوز و خاله دادش در میاد! تو رو خدا خاله اینقدر به کنکور فکر نکن! فقط درسهاتو عمیق عمیق بخون ! اینطوری هول کنی کلاهت پس معرکه ست ها ! گفته باشم!ا تو نباید استرس داشته باشی! حالا کو تا کنکور!
این بچه ها که اینقدر استرس دارند ما رو هم به استرس میاندازن! حالا من هم همش فکر کنکور ارتا هستم! معلم خوب سراغ ندارین؟ حالا بریم سراغ اصل مطلب! این اواخر آرتا علاقه شدیدی پیدا کرده به خوردن ! دیگه از دستش یواشکی غذا میخوریم! دیروز دستشو برد تو سالاد و یه مشت سالاد و کرد تو دهنش !اون روزی هم رفته بودیم خونه دائیم خالم بشقاب سبزی خوردنو گرفته که من بخورم آرتا هم تو بغلم بود با یه دستش یه تیکه از نونو برید و با دست دیگه اش یه مشت سبزی خودن برداشت و هر دو رو برد به دهنش! بچم عاشق خودن شده ! مامانم هم میگه گناه داره شما میخورین به اون نمیدین! تو غذا رو شروع کن! از طرف دیگه دکترها میگن از اول ۷ ماهگی! مونم چکار کنم! اگه میشه راهنمائی کنید منو! البته یه سایتی هست مال پروفسور سلطانزاده است اونجا نوشته که هفته اول چی بخوره و هفته های بعدی دستور پخت غذاها رو هم داره! ولی مامانهای محترم تجربه های شخصی تون رو برام بنویسید! پ.ن ۱: اولین خرابکاری آرتا خان اتفاق افتاد! بیزحمت در قندون رو از روی میز برداشته فرمودند و کوبیدند به سرامیک ! اون بیچاره هم ریز ریز شد! حالا باید شروع کنم به جمع کردن وسائل از روی میز ها!کارمون شروع شد ! بعدا نوشت: آرتا رو بالاخره بریم برای ۵ ماهگیش دکتر! دکترش گفته از حلیم برنج شروع کنید ! منهم ۲ روز حلیم برنج بهش دادم ولی از دیروز بهش فرنی با شیر خودم درست میکنم و میدم بهش! و آرتا خان هم لطف میفرمایند و پف پف کرده و همه جا رو فرنی میکنند! من تازه فهمیدم که بچم مزه غذاهائی که ما میخوریم رو دوست داره و این غذا ها رو زیاد دوست نداره و تا قاشق رو میبینه شروع میکنه به پف پف کردن! آرتای ۵ ماهه: وزن = ۳۵۰/۸ قد = ۷۰ دور سر = یادم رفت بپرسم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:12 توسط مامان آرتا |
|
|
در 23 هفتگی نی نی یاد میگیره که بازی کنه و بازی میکنه که یاد بگیره!در این سن او عاشق صدا میشه! نه صداهائی فقط خودش درست میکنه بلکه صداهائی که یاد گرفته بوسیله اشیا با مهارت خودش در محیط اطرافش درست کنه. شاید او جغجغه اش رو تکون بده و بعد اونو با یه حالت متفاوتی به صورت محکم به جائی بکوبه تا صدای ایجاد شده رو امتحان کنه و ببینه که آیا صدای متفاوتی ایجاد میکنه یا نه! و احتمالا با وسیله ای که صداهای بلند تری ایجاد بکنه بیشتر خوشحال خواهد شد! احتمالا متوجه شدید که نی نی شما یاد گرفته که از پشت به شکم و برعکس غلت بخوره و این باعث میشه که وقتی از خواب بیدار میشید کوچولو رو در حالتی به غیر از حالتی که خوابیده بود پیدا کنید! مثلا اگر به پشت خوابیده بود میبینید که به شکم خوابیده! و نگرانی در این باره وقتی کودکان یاد میگیرند که بغلتند بسیار کاهش پیدا میکنه! چرا که اونه میتونند از خودشون مواظبت کنند! در این سن نی نی شما یاد میگیره که بیشتر و به مدت طولانیتری بدون کمک بشینه! او حدود نیم ساعت با کمک و چند لحظه بدن کمک توتنائی نشستن داره! او هنوز بطور کامل آمادگی اینو نداره که خودش بشینه ولی توانائی اینو داره که به خودش برای نشستن کمک کنه وقتی او رو روی زمین نشانده اید! قدم بعدی خزیدن بر گرفته شده از مجله هفتگی بیبی ویکلی و اما آرتا خان ما در 23 هفتگی! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:36 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام! مبارکه مبارکه ! جناب آرتادرست در ماهگرد ۵ ماهگیش شروع به سینه خیز رفتن کرد! قبل از اون تا میرفتم آشپزخونه یا یه جای دیگه میاومدم و از زیر مبلی! زیر میزی! و....... جمعش میکردم ولی از عصر جمعه ۲۳ شهریور دیدیم حرکتش عوض شده و اول دستهاشو میاره جلو بعد خودشو میکشه جلو ! قبلا این کارو با پاهاش انجام میداد و کله اش رو میچسبوند زمین و با پاهاش جلو نیاومد ولی وسط راه میافتاد! ولی بالاخره روش صحیح تر رو تجربه کرد! و لی شنبه پیشرفت کرده بود! با تمرین یاد گرفته بود که از پاهاش هم استفاده کنه ! من و بابائی تصمیم گرفتیم که کوچ کنیم به یکی از اتاقها! چون واقعا خیلی سخته نگه داشتنش! دیروز یه بار از زیر میز تلویزیون برش داشتم که داشت سیم میخورد(حسن خطرناکه حسن!) یه بار دیدم خودشو رسونده به دمپائی من! دیگه هر چی پیدا میکنه خودشو زود زود بهش میرسونه و میبره به دهنش! زود زود هم تمرین میکنه که یهوئی از یادش نره( نمیدونین چقدر قربون صدقش میرم) دیشب هم افصاری خونه مامانم اینا بودیم! بعدشم رفتیم برای من مانتو بخریم که خدا رو شکر قیمتها وحشتناک بالا و هیچی هم پیدا نمیشه کرد !آرتا تو راه خوابید و تا رسیدیم خونه بیدار شد و بی زحمت ساعت ۱ لالا فرمودند و تا اون موقع مامان و بابا رو سر کار گذاشته بود ! این مهر مادری که میگن همینه ها! تا نصف شب نی نی اجازه نمیده بخوابی !آخر سر هم بوس بوسیش میکنی و میخوابونیش! هر کس دیگه باشه محاله این کارو بکنی!
خانومهای حامله از این به بعد و نخونن بیزحمت! و اما زلزله امروز صبح یه سکته حسابی زدم! هنوز تو رختخواب بودم خوابم میومد ولی آرتا بیدار شده بود و من میخواستم با شیر دادن بخوابونمش! بابائی هم خواب مونده بود و ادارش دیر شده بود و تو دستشوئی بود! یه هو دیدم اتاق لرزید فکر کردم کامیونی چیزی از کنار خونمون رد شد! ولی کامیون نبود لرزیدن بیشتر و بیشتر شد از دیوار ها صدای ترک خوردن میومد! آرتا رو برداشتم و رفتم زیر چهار چوبه در ! زانو هام میلرزید! ولی خدا رو شکر ایستاد! خیلی وحشتناک بود! تمام بدنم داشت میلرزید! فقط زیر لبم یا ابوالفضل صدا میزدم! پاهام نای راه رفتن نداشت! و آرتا همچین با تعجب منو نگاه میکرد که نگو! بابائی از دستشوئی بیرون اومد گفت زلزله بود؟ گفتم آره (همیشه وقتی میبینه من ترسیدم میخواد یه چیز خنده دار بگه) گفت دیدم دستشوئی یهو تبدیل شد به دستشوئی قطار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:23 توسط مامان آرتا |
|
|
ماه رمضون امثال هم از راه رسید! چه زود! عاشق مهمونی های ماه رمضونم ! پارسال خیلی بهم سخت گذشت! نمیتونسم روزه بگیرم! همش تشنم بود! تو اداره نمیتونستم چیزی بخورم ! از طرفی باید به خودم و نی نیم میرسیدم! بعضی وقتها میرفتم دستشوئی گلاب به روتون آب میخوردم
میدونین واسه بزرگ کردن این عکس چقدر زحمت کشیدم!!!!!
اینم یه عکس از تختش
اینم خودم دوختم
اینم در ورودیشه
کمدش!
جا جورابیش!
حالا مونده پردش و فرش پوه که هنوز پیدا نکردم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:5 توسط مامان آرتا |
|
|
دیشب رو آرتا خان حسابی اجازه دادند که ما لالا کنیم(البته فقط من) ! با اجازتون تا صبح ۶ بار شیر میل فرمودند منو میگین این شکلی شده بودم
! دیروز عصری با خاله اسما رفتیم بیرون! مثلا رفته بودم واسه خودم چیز میز بخرم واسه آرتا یه دونه خرسی ! یه دونه از اسباب بازیهای چیکو و یه جفت کفش کتونی خریدم! لباسهای جدید هنوز به فروشگاهها نیومده و همه جا لباسهای تابستونی رو حراج کردند!
اینم عکس اون اسباب بازی! اسباب بازیهای چیکو و امثالهم خیلی باحالن ولی یه اشکالی دارند و اون قیمت خیلی بالای اونهاست! مثلا همین اسباب بازی رو که اندازه کف دسته و برای حمام هم استفاده داره ۸.۵ قیمتشه! البته اسباب بازیهای خوشگل زیاد داره! که میبینی توشون کلی فکر بکار رفته ! آرتا قبلا فقط به چپش میچرخید ولی از دیروز یاد گرفته به سمت راست هم بچرخه! و دیگه نمیشه نگهش داشت از اینور خونه میره تا اونسر! جمعه باز هم با خاندان عصمت و طهارت رفته بودیم بیرون (میبینین چه عروس خوییم؟) آرتا افتاده بود به خوابیدن فرداش هم تا میتونست خوابید نه که بچم کلی بازی کرده بود از خستگی داشت هلاک میشد! دو سه روزی هم هست که پاهاشو کشف کرده و اسباب بازی دلخواهش شده! دیروز یه چیزی کشف کردم میدونین چی؟ جای سفید دندونهاشو! فکر کنم دیگه به این زودیها دندونهاش بزنن بیرون! آخی ! نازی! نمیدونم نی نیهای شما هم خیلی وول میخورن یا نه ! این وروجک که میخوابه صد تا ملق میزنه! همش دوست داره رو شکمش بخوابه! دیروز اینقدر بامزه خوابیده بود اینجوری شده بودم الان هم تو بغل مامانی نشسته جیکشم در نمیاد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:23 توسط مامان آرتا |
|
|
At five months old, babies usually range from 23.5 inches long and 12.25 pounds (10th percentile) to 26.5 inches long and 17 pounds (90th percentile).
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:55 توسط مامان آرتا |
|
|
Your baby is on the go! He or she likes to creep around the floor and can turn his or her body to see something behind him or her. When he or she is on his or her back, he or she can push his or her chest and part of his or her stomach off the floor to get a better look around.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:50 توسط مامان آرتا |
|
|
Arta, the little grabber, is working feverishly at improving his grasp by latching onto anything and everything that he can get his little hands around. Arta will want to touch, hold, turn, shake, and put in his mouth everything within his reach. If one object isn't interesting enough, it's likely to be pitched in favor of another.
Arta may be beginning to display some distinct personality traits - is he quiet or a nonstop babbler? Is he outgoing or shy? He may also start to protest when it's time to put his favorite toys away as he is able to retain the memory of an object even after it's gone. To encourage Arta to make choices and practice crawling, try placing a toy just out of Arta's reach so he has to move to reach it. He may also start pushing objects out of reach, either because he doesn't like the item, as a game to reach for it again, or so that he can get YOU to pick it up for him. Although some friends and family may advocate feeding Arta solids early to encourage him to sleep longer at night, you should feel confident if you decide to wait a little longer and continue nursing exclusively. Studies show that introducing solids before six months of age may cause your baby discomfort because his still-immature digestive system isn't quite ready for solid food. The end result is often less sleep, not more. Your little one will not be harmed by your decision to wait, and you'll both enjoy the final weeks of exclusive nursing.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:49 توسط مامان آرتا |
|
|
Although Arta is sleeping longer at night, it may be a while before he stops waking at 6 in the morning; but don't bother trying to keep him up later at night in the hopes he will sleep later in the morning - that generally doesn't work at this stage of development and you'll just wind up with a tired, cranky baby. He might be able to entertain himself for a few minutes in his crib after waking, but for the most part, he will be anxious to get everyone in the household up and started on a busy day of playing. Sometimes the best way to allow other family members to sleep longer in the morning is to move Arta farther away from the other sleeping members of the family.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:48 توسط مامان آرتا |
|
|
سلام این چند هفته رو وقت نکردم ترجمه کنم ! واسه همین متن انگتیسی شو میذارم ایشالله وقت کردم کم کم ترجمه میکنم
At four months old, babies usually range from 23 inches long and 11 pounds (10th percentile) to 25.5 inches long and 15.75 pounds (90th percentile).
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:46 توسط مامان آرتا |
|
|
من میدونستم! یه خبر بد! ۶ ماه مرخصی شامل بنده نوشد! امروز هم زنگ زدم وزارت بهداشت گفتند تاریخ اجرا رو کشیدیم به ۳۰ مرداد! یعنی ....دند توی اعصاب مای بیچاره! منم فردا میرم دارخواست بدون حقوق کنم تا ببینم چیکار میتونم بکنم! ای جیز جیگر بگیرین ! ای شما رو ببینم نتونین برین دستشوئی! ای بچه تون تا صبح نذاره بخوابین! احتمالا بچه های ما بچه نیستن دیگه! فقط بچه های اونهائی ۳۰ که مرداد به بعد تو مرخصی بودن بچه هستن ! بچه های ما به شیر مادر احتیاج ندارن که! ما بچه هامونو از سر کوه پیدا کردیم اونم فله ای! بد میگم تو رو خدا! آخه اینا چقدر آی کیو هستن! اه اه! آخرشم میدونستم اینجوری میشه!
حالا وللش! یه سری عکس جدید از آرتا گرفتم آخه از ۴ ماهگیش عکس ننداخته بودم! راستی دکتر آرتا گفته که از ۵ ماهگیش غذا رو شروع کنم! خیلی خوب میشه ! آخه ما هر چی میخوریم این آقا دهنشو تکون میده و ملچ ملوچ میکنه! طوری که غذا تو گلومون گیر میکنه! منم با نوک انگشتم یه کمی به دهنش میزنم تا مزمزه کنه! ترش و خیلی دوست داره! اینروزها همه جای خونه بوی قطره مولتی ویتامین میده! از بس وقتی بهش قطره میدم به دستم دست میزنه و یه هو میبینی یه چیکه ریخت رو فرش! اون روزی کل فرش رو با شامپو شوشته کردم ولی بازهم بو میاد ! حالم از این بو به هم میخوره حدود یه ماهی میشه که صبح ساعت ۶ به بعد آرتا رو میارم کنارم و تو تخت خودم شیرش میدم! اون عادت کرده و ساعت ۶ اونقدر تو جاش وول میخوره تا اینکه بیارمش پیش خودم! بعد بلافاصله میچرخه به طرف من و دهنشو باز میکنه و دنبال....... میگرده! مثل جوجه ها! بعد که خورد پشتشو میکنه به من ! و وقتی مخواد رو شکم بخوابه میافته بین دو تا تشک ! و من باید همش اونو از اونجا بیرونش بیارم ! بعدش باز شروع میکنه به وول خوردن تا اینکه منو میاندازه بیرون و راحت میگیره میخوابه!
آرتا روی سینه ایسته کرده! با جینگول پینگولهاش! میبینید موهاش دارن بلند تر میشن! دیگه کچل نیست
میبینید با چه زحمتی خودشو به جلو میکشه اینطوری خیلی با مزه میشه!
میبینید همه عکساش یه جورهائی تار هستند از بس این وروجک وول میخوره! نمیشه ازش عکی انداخت!
آرتا با جینگولیهاش! سگ پاتریکش رو هم تازه براش خریدم!
آرتا جای مامانی رو اشغال کرده و بعد از بیرون انداختن مامانی راحت لالا فرموده!
آرتا در سبد خرید
پ ن ۱: شهره جون ما تهران زندگی نمیکنیم ! یه سر به سایت وروجک بزنی آتلیه اونهم خوبه! آدرسش تو لینکدونیم هستش! پ ن ۲ :سحر جون ببخشید اون روزی اسم کتاب رو از حفظ نوشتم اصلش اینه: شیوه های تقویت هوش نوزاد ۳-۶ ماهه دکتر بئاتریس میلتر ترجمه طاهره طالع ماسوله انتشارات با فرزندان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 12:6 توسط مامان آرتا |
|
|
عصر نیمه شعبان کلی به خودمون رسیدیم و رفتیم خاله اسما رو هم برداشتیم و رفتیم آتلیه! یه آتلیه شیک هنری تازه پیدا کردم عکسهائی که اونجا زده خیلی عالیند ! اول از آرتا عکس گرفت بعدشم از من و بابائی و آرتا! حالا ببینیم عکسهای ما چه شکلی از آب در میان! اگه خوب باشه میخوام بزرگش کنم! روز دوم تعطیلی رو هم همراه خاندان عصمت و طهارت رفتیم به یکی از روستاهای بسیار خوش آب و هوای اطراف شهرمون ! نمیدونین چه جائی بود! هوا خنک ! بدون باد! حسابی خوش گذشت! نهار رو مهمون عمه نسرین بودیم! جوجه کباب آماده کردند و خوردیم! بعد هم با پسر خواهر شوهرم امین کمی بدمینتون زدیم! اونجا بود که فهمیدم دیگه دارم پیر میشم ! هی جوونی کجائی که یادت بخیر! آرتا دومین بارش بود که از شهر خارج میشد! من تازه متوجه شدم که بچم حسابی اهل گردش و مهمونیه! چون پامونو که از خونه میزاریم بیرون جیکش هم در نمیاد!
چند وقت پیش با کلی ترس رفتیم خونه خالم مهمونی! کل فامیل اونجا بودند و میترسیدم آرتا بد خلقی کنه! نگو حضرت آقا دلش وهمونی میخواد! کلی خوش اخلاق ! همه هم میگن چقدر خوش اخلاقه پسرت! تازگیها هم آخه با وجود جناب آرتا کلی همه مارو تحویل میگیرن! امروز صبح بازم رفتم چند ساعتی اداره تا مرخصیم رو تجدید کنم ! بازم از این آئین نامه لعنتی خبری نیست! از آرتا که دور میشم حسابی دلم واسش تنگ میشه انگار چند وقته که ندیدمش! آخه این شیطونک هم تازگیها بلاچه ای شده واسه خودش! تازگیها زبونشو میذاره لا لبهاش و بوووووووووووووووووووووووو میگه و هر چی آب تو دهنشه کادو میده به دور بریهاش! راستی دو روز پیش اولین بار حرف م رو تلفظ کرد داشت میخوابید با خودش داشت نق میزد بعد بین نق و نوقهاش یه هو گفت ماماماما ! کلی ذوق کرده بودم! یه کار دیگه اش هم قل خوردن مرتب پشت سر همه ! راستی یادم رفت بگم! اون روزی رفتم براش اسباب بازیهای فکری خریدم ! که اصلا دوسشون نداره! کتاب حمام - مکعبهای بزرگ ابری! مکعب های کوچیک رنگی ! یه سری هم کتاب اقویت هوش کودکان ۳-۶ ماه گرفتم ! حتما دیدید ! یه سری عکس داره توش که باید جلوی چشم بچه نگه داریم تا نگاه کنه! حالا فکرشو بکنید من کتاب رو جلو روش گرفتم که نگاه کنه برگشتم دیدم از زیر کتاب منو نگاه میکنه و میخنده !ته کتاب رو پائین تر گرفتم که منو نگاه نکنه دیدم از بالاش داره منو نگاه میکنه و میخنده درست مثل شاگرد تنبل ها! فقط بازیگوشی کرد ! آ قربون پشل خوشملم بشم من ! ناناش من وقتی کنارتم از زندگی لذتی بی پایان میبرم ! وقتی رو تخت کنارت دراز میکشم و با دیدن من زود به طرف من می چرخی و مثل یه بچه گربه با من بازی میکنی منو به اوج لذت میبری! خدایا برای داشتن چنین روزهائی تو را شکر![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 16:17 توسط مامان آرتا |
|
|
از دیشب تا حالا کلی فکر ریخته تو ذهنم و کلی مشغولم کرده نام : هانیه متولد: 1356 رشته تحصیلی : مهندسی برق- الکترونیک تخصص : طراح و برنامه نویس وب شغل : تو یکی از ادارات در پیت دولتی با یه سیستم تحت داس که همیشه خرابه همکارها: در اداره ما تنهاترین فرد فنی منم و همه لیسانس رشته های انسانی هستند! سال استخدام : 8 فروردین 1385 حقوق : با هزار جور اضلفه کاریو مزایا و .....حدود 350 تومن البته در دوران مرخصی ۱۸۰ تومنه سابقه کاری : قبل از این من تو شرکتی که خودمون به ثبت رسونده بودیم کار میکردم البته دفتر نداشتیم ولی پروژه زیاد میگرفتم و کلی هم عشق میکردم تا اینکه وب همین اداره رو گرفته بودم و اونو کار میکردم که استخدام داشت و منو بزور استخدام کردند گفتند تو بدرد ما میخوری ولی از بد روزگار بعد استخدام اون شخصی که قرار بود من باهاش کار کنم رفت یه سازمان دیگه رئیس شد و منو دادند به یکی از ادارات که اونجا مسئول یه قسمت در پیت بشم! توضیحات : فکرشو بکنید تو ادارمون مسئول کامپیوتر لیسانس امور تربیتی و فوق لیسانس روانشناسیه (البته کامپیوتر بلده ) و وقتی فکر اینو میکنم که باید به اون محیط برگردم چهار ستون بدنم میلرزه! بابائی هم الکترونیک خونده ولی اداره اون کاملا تخصصیه ! دیشب باهم کلی حرف زدیم و قرار شد شرکت رو این چند ماهه اکتیوش کنیم بعد سعی کنیم خودمونو بکشیم بالا و کارهای تخصصی تری رو هم در رشته بابائی و هم در طراحی وب انجام بدیم اینطوری دیگه لازم نیست پیش این آدمهای عجیب غریب هی خم و راست بشم ! این عکس ها رو هم از آرتا فعلا داشته باشین!
عکسو حال میکنین دیگه میخوام یه آتلیه بزنم
اند هنریه ها
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:23 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|