
|
|
دیشب رفتیم به مناسبت سومین ماهگرد جیگر خوشگلمون یک دست لباس جینگولی واسش خریدیم! دیگه یواش یواش لباسهای فندقی از مامانش زیادتر داره میشه! قربونش برم هم به مامانش رفته وقتی واسش چیزی میخریم حسابی کبکش خروس میخونه!
خلاصه بعد برگشتن لباسهاشو پوشوندم نمیدونین چه جیگری شد ! بعدشم کم نیاورد و زود بالا آورد و لباس جدید هاشو کثیف کرد! حالا کلی حال کردیم بعد از اون! اینم عکسهاش با لباس جدید هاش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 17:18 توسط مامان آرتا |
|
|
به مناسبت به ایران اومدن پسرخاله بابائی همراه با خانواده از آلمان از هفته گذشته همش مهمون بودیم! بیچاره آرتا استراحت نداشت که! صبح تا بیدار میشد میرفتیم بیرون شب ساعت ۱-۲ برمیگشتیم!
بیچاره نی نی کلی سیستم خوابش ریخته بود به هم! تو مهمونی هم که همه قربون صدقش میرفتن ! اللهی! بچم کلی خوش اخلاقه با اینکه بیخواب بود ولی باز هم میخندید! ولی یه صداهای عجیب غریبی هم تولید میکرد! انگار اعتراض میکرد! آخی! تو فامیل بابائی بعد آرتا عرشیا بدنیا اومد درست ۲ ماه بعدش ! یه چیز جالبی که هست اینه که عروسی خاله فهیمه(مامان عرشیا= دختر خاله بابائی) و ما هم دقیقا ۲ ماه فاصله داشت بعد اینهمه مدت بی خبر نی نی هامون هم ۲ ماه فاصله دارند! بعدشم من هر چی واسه آرتا میخرم میبینم جفت اونو برای عرشیا هم گرفتن! ولی عرشیا یه کم ضعیفه و آرتا کنارش کلی اوستا پهلوون به نظر میرسه! البته یه کم بزرگتر که بشن هم قواره میشن! آخه این کوچولوی فندق ما تازگیها فقط دستاشو علی الخصوص انگشت شستشو میخوره! یه عکس هم از از همه دخترخاله و پسرخاله زاده ها گرفتیم اون فسقلی کنار آرتا که فندق شماره ۲ اسم گذاری شده عرشیاست پریشب نی نی فندق ما ساعت ۱ بعد از نصف شب خوابید دیروز صبح ساعت ۱۱ بیدار شد ۱۲ بازم خوابید بعد ۱.۵ بیدارشد ۲.۵ خوابید بعد ۴.۵ بیدار شد عصر هم ۲ بار نیم ساعت خوابید شب هم ساعت ۹.۵ خوابید و صبح ۹.۵ بیدار شد ! حالا فکرشو بکنید ببینید این نی نی چقدر خسته بوده! از دیروز هم تصمیم شدیدی گرفتیم که نذاریم دیگه دستاشو بخوره نصف شب همش صدای ملچ ملوچ میاومد منهم کشیک میدادم و دستشو از دهنش بیرون میاوردم! پریروز هم ماهگرد ۳ ماهگیش بود!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:28 توسط مامان آرتا |
|
|
در حوالی 13 هفتگی بچه هائی با قد 50سانتیمتر و وزن 3.5 کیلو به قد 54 و وزن 6.5 کیلو میرسند! کوچولوی شما حالا میتونه یه کم دورتر رو ببینه و روی اجسام فوکوس کنه! این افزایش دید به این معنیه که اون میتونه همچنان شما رو ببینه وقتی شما دریه گوشه ای دیگه ای از اتاق هستید و به این دلیل وقتی شما کنلرش نیستید هم احساسا راحتی میکنه! ولی واقعا کی میتونه از این موجود دوست داشتنی که شروع به حبابا سازی کرده دور باشه! بله درسته ! حتما متوجه شدید که آب دهن کوچولوی ما چند وقتیه که شروع به ریزش کرده و اون میتونه حباب های کوچولو با آب دهنش درست کنه!و پاک کردن زود به زود آب دهنش پوست چانه اونو خشک میکنه! برای برطرف کردن این مشکل محیط رو مرطوب نگه دارید و از شستن زود به زودچونه اون خودداری کنید! کمی قرمزی با یه پوست خشک نرماله ولی اگر قرمزی پوست به صورت برافروخته بود حتما با پزشک خود تماس بگیرید! کوچولوی شما وقتی روی شکم خوابیده به کمک بازوهاش میتونه سر و شانه هاش رو بلند کنه (45 تا 90 درجه!) این تقویت عضله ها برای کمک به قل خوردنش لازمه چیزی که هر لحظه ممکنه اتفاق بیافته!معمولا بچه ها اول از شکم به پشت میچرخند ولی بر عکس این موضوع هم اتفاق میافته! و همچنین ممکنه چرخیدن از پشت به شکم تا 5-6 ماهگی طول بکشه! چرا که برای این کار به گردن و بازوهای نیرومندتری احتیاج دارد! با این افزایش نیرو کوچولو دیگه قادر خواهد بود جغجغه ها و اسباب بازیهاش رو به دستهاش نگه داره! البته براش هنوز یه کم زوده که دستش رو به طرف چیزی دراز کنه !اون فقط قادره که اشیا رو برای چند لحظه نگه داره!
و اما آرتا خان: این جوشهای ریزی که دور دهنش به خاط آب دهنش میزنه شده یه مصیبت! پماد میمالم ولی زیاد جالب نیست! اونو وقتی به پشت میخوابونم میخواد بپیچه! البته تا نصف میپیچه! البته وقتی تلویزیون بالا سرشه به هر زحمتی هست میپیچه تلویزیون نگاه کنه !
تازگیها هم عادت کرده به مک زدن انگشتاش! همچین هم با ولع اینکار رو میکنه انگار چی میخوره! حالا جالبیش اینجاست که هر چی سعی کردیم پستونک بهش بدیم نخورد که نخورد!
منم دروغ نگم خوشم میاد! البته میگن بچه ها اول دستهاشونو میخورن بعد کم کم دستهاشونو میشناسن و از اونها استفاده میکنن! الان دیگه آرتا میتونه وسائل آویزون اسباب بازیهاشرو بگیره و به دهنش ببره! نازی!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 12:31 توسط مامان آرتا |
|
|
دیروز و پریروز رفته بودیم نمایشگاه مبلمان و دکوراسیون داخلی ! برای اولین بار آرتا رو هم با خودمون برده بودیم ! وای قربونش پشلم برم! توی کالسکش بود ! هر کی از جلوی کالسکه رد میشد براش میخندید!
حالا تو خونه هی بگو توروخدا بخند ! هر کی رد میشد بر میگشت میگفت بچه رو ! یه بار آقای پدر آرتا رو بغل کرده بود یه هو دید یه دستی از پشتش اومد آرتا رو ناز کرد برگشت دید یه دخترخانومیه زود گفت ببخشید! خلاصه رفتیم و کلی خوش گذروندیم و اومدیم! ولی همیشه یه مشکل بزرگ دارم وقتی با این ریش سفید ها میریم بیرون همش میگن پتوشو بکش روش ! ای وای سرما خورد !از این طرف نرو باد میاد! و از این حرفها دیگه نمیذارن آدم خودش به هوای خودش بچه شو بزرگ کنه!
حالا بگم از روز زن ! همونطوری شد که گفته بودم کلی زد حال خوردم ! این بابا هیچ تبریکی نگفت! منو باش که کلی واسه خودم فکر کرده بودم! ولی زهی خیال خام ! آخه این آقایون کی میخوان بفهمن خانومها باید زود زود سورپرایز شن! با خودم میگفتم حتما میاد میگه که اولین سال مامان شدنت مبارک ولی دریغ! دیروز هم یه دست مبل خریدیم واسه خونه گفت اینم کادوی روز مادرت! ولی مادر گفتم یاد مامان خودم افتادم! مامان جون به خاطر داشتنت خوشحالم یادم نمیره تو بیمارستان تنها کسی بودی که ذره ذره برام میسوختی !کاملا میفهمیدم که تنها کسی هستی که با تمام وجودت نگرانمی! کی میتونست اونهمه بهم برسه! به خدا هیچکس! یا تو خونه ۱۰روزی که خونه ما بودی ! شبها آرتا رو با خودتت تو یه اتاق دیگه میخوابوندی که من استراحت کنم تا شیرم خوب بیاد! نصف شب آروم بیدارم میکردی یه فرشته کوچولو رو که چشمهای گرد و کوچولوش برق میزد رو بهم میدادی که بهش شیر بدم! یا ۱۰ روزی رو که خونه شما بودم نداشتی دست به سیاه و سفید بذنم شبها زودتر از من بیدار میشدی آرتا رو بر میداشتی میگفتا تو بخواب!مامان شدن رو آروم آروم بهم یاد دادی! فدات بشم روزت مبارک! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:50 توسط مامان آرتا |
|
|
امروز یه احساس عجیبی دارم ! امسال اولین روز مادریه که من مامی شدم!وای ی ی ی ی ی! پارسال این موقع اصلا فکرشم نمی کردم سال بعد یه پشله خوشگل میخوام بیارم!
ولی امسال ! من مامان شدم! این آقای پدر همیشه اینطوری بوده یادمه اولین تولدم بود که باهم بودیم البته تقریبا 10-15 روز قبل از عقدمون آخه ما تو یه شرکت همکار بودیم! از چند روز قبل از تولدم تو شرکت کمتر پیداش میشد منم همش به فکر اینم که حسابی میخوتد سورپرایزم بکنه ! دیدین کلی استاده تو سورپرایز کردن! البته اون روز کلی سورپرایز شدم دیگه! خلاصه کلی عقده ای شدم که یکی منو سورپرایزم کنه! برای امروز هم همچین میگه که مثل اینکه از ترسش میخواد چیزی بخره! شوشومونه دیگه چیکار میشه کرد! نمیدومنم شما هم برخورد کردین یا نه! وقتی میگی عشقتو ابراز کن میگن بابا قبلا گفتم دیگه! چند بار بگم! نمیدونن هر باری که میگن تازگی داره! اونروز میگه بابا اگه من تو رو دوس نداشتم که باهات زندگی نمیکردم! حالا باید هر روز بگم ؟! ولی بر جوری که باشه من دوسش دارم و ازش راضیم! امروز هم کلی خوشحال و شکر گذارم که خدا به من اجازه مادر شدن رو داده! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:59 توسط مامان آرتا |
|
|
کوچولوی شما یه کمی بیشتر میتونه خودشو کنترل کنه وقتی که داره گریه میکنه وقتی براش قیافه های خنده دار دربیارید ویا باهاش حرف بزنید اون ساکت میشه و به شما یه خنده بزرگ بی دندان نشون میده!
خنده با تمام بدن: این اصطلاح رو به وقتی میگیم که کوچولو میخنده و همراه با اون هم صدا در میاده و هم تمام بدنش رو تکون میده اگه شما یه جای دیگه باشید و کوچولو رو صدا بزنید او به طرف صدا برخواهد گشت و دنبال شما خواهد گشت و دیگه اینکه اونو وفتی به حالت نشسته قرار بدید کیتونه سرش رو رو گردنش کنترل کنه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:41 توسط مامان آرتا |
|
|
در این هفته شما متوجه میشید که کوچولوتون بیشتر از گذشته به دور و اطرافش توجه میکنه و کمی اجتماعی تر شده! اون به هر کس و هر چیزی که میرسه با آب دهنش بادکنک درست میکنه وقتی اسباب بازیهای رنگارنگ میبینه با یه صداهای عجیب غریب خوشحالیش رو نشون میده! اون دیگه میتونه وقتی رو شکمش خوابیده بوسیله بازوهاش خودشو بالا بکشه! پاهاش هم دیگه قویتر شدن! وقتی اونو سر پا نگه میدارین میتونه قسمت زیادی از وزنش رو رو پاهاش تخمل میکنه!
و اما خواب!!!!!!: در حوالی ۳ ماهگی دیگه متوجه میشید که کوچولوتون شبها بیشتر میخوابه و کمتر برای شیر خوردن بیدار میشه! حالا شما میتونید مدت زیادی رو استراحت کنید! بعضی وقتها ممکنه بیشتر از ۶ ساعت لالا کنه! تجربه شخصی من اینه که وقتی بچه حوالی ساعت ۱۲ شب شیر بخوره حدود ساعت ۵-۶ برا شیر خوردن بیدار میشه! تازگیها خواب آرتا زیاد شده پریشب عصر رفته بودیم بیرون ساعت ۸ بود که تو ماشین خوابید! بعدش ساعت ۱۱.۵ عوضش کردم و شیر بهش دادم که بعدش ساعت ۴ بود بیدار شد ساعت ۶ بود دیدم صداش داره میاد فکر کردم بیدار شیر میخواد خلاصه من و آقای پدر یک ساعتی باهاش با چشمهای گلمبه بازی کردیم و گل گفتیم و گل شنفتیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:43 توسط مامان آرتا |
|
|
اگر میخواهید کودکتان را تنها در جائی بگذارید تا با حودش سرگرم باشد بهترین زمان بهد از شیر خوردن و سیر شدن کامل اوست! وقتی کودکی که سنش حوالی ۳ ماهگیست شیرش رو خورد و آروغ هم زد زو در یک محل امن بذارین و اسباب بازی مورد علاقش رو کنارش بذارید میبینید که برای مدتی خودش سرگرم شده و با شما کاری نداره! البته زود به زود بهش سر بزنید!البته ختما متوجه شدید که به یه سری از چیز ها بچه ها علاقه نشون میدن ممکنه اون چیز اسباب بازی یا ملافه - یه عکس یا لوستر باشه ! آرتای ناناش ما یه عروسک داره که یه بچه شیره روی یه توپ واستاده و موزیکاله ! عاشق اونه فکرشو بکنین! وقتی اونو میبینه شروع میکنه به حرف زدن با اون! خلاصه کلی دل میدن و قلوه میگیرن! یه عکس خورشید هم پائین تختش هست که زرد و نارنجیه وقتی میبرمش اونجا عوضش کنم وای نمیدونین چقدر ذوق میکنه ! تازگیها بهونه گیر شده! همش میخواد من بشینم کنارش فقط باهم بکیم و بخندیم! نمیدونم مرحصیم که تموم بشه میخوام چیکار کنم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:40 توسط مامان آرتا |
|
|
بعد از زایمان اوضاع روحی آدم خیلی میریزه بهم ! من یادم نمیره به عناوین مختلف بهانه میگرفتم و میزدم زیر گریه! مثلا وقتی آقای پدر میاومد خونه تمام حواسم به این بود که اول حال منو میپرسه یا نه! خلاصه یه روز اومد خونه رفت سراغ نی نی بعدشم رفت لباسهاشو عوض کنه منو میگی زدم زیر گریه! حالا گریه نکن کی گریه کن ! خلاصه مامانم دید کلی دعوام کرد منو میگی بد تر شدم! بعد مامانم نی نی رو برداشت گفت دیگه نمیذارم شیر بدی! خلاصه یه کم خودمو کنترل کردم! آخه این آقایون اون مواقعی که باید به داد آدم برسن رفتن دنبال کارهاشون! ولی خوب یه کار خوبی که ابداع کردم دوشیدن شیرم تو شیشه بود ! با این کار آدم میتونه نی نی رو پیش یکی بذاره و یه چند ساعتی بره بیرون ! آحه اوایل کار بچه رو نمیشه یرد بیرون! نی نی ما هنوز ۲۰ روزه بود که مامانی شیرشو دوشید و گذاشتش پیش مامان بزرگش و رفت مهمونی! البته دریته آدم راحت نیست تو مهمونی ولی هوب باید به خودمون هم برسیم! همیشه که نمیشه زندونی شد!
بعدشم ۴۵ روزه بود گذاشتمش تو کریر و گذاشتم تو ماشین رفتم تنهائی مهمونی! البته موقع رفتن خوابید ولی نپرس از برگشتنمون! کلی گریه کرد! خوشبختانه یکی از دوستام باهام بود و کلی کمکم کرد ولی حالا دیگه عادت کرده! پس سعی کنید با سپردن نی نی تون به اطرافیانتون مدتی تفریح داشته باشید! به استخر برید! به خرید برید! یکی دیگه از مشکلات بزرگ من اندازه و تعداد لباسه ! کم میپوشونم میگم الان سرما میخوره کم میپوشونم میگم گرمش شد! البته دکترا میگن یه لایه از خودتون بیشتر بپوشونین! ولی تو تابستون این شدنی نیست! واقعا نمی دونم چیکار کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:42 توسط مامان آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی اموزش آشپزی کلیپ های فلش! ترانه های کودکان مادرنمونه روند رشد کودک! مركز لرزهنگاري كشوري 6 قدم برای بهتر کردن کیفیت عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|