
|
|
خوب بالاخره این طلسمه شکست و سولماز جون و آریا خان خوشگل ما اومدن خونمون! اگه بدونین از کی قراره خونه هم بریم تا این بچه ها یه کم بازی کنن!!! و این اتفاق بسیار مهم تاریخی پریروز به وقوع پیوست و یه چند ساعتی با هم بودیم! اگه بدونین این آریا شیطون بلا چقدر شیرین و خوردنیه! فقط باید از نزدیک ببینیدش تا بفهمین چی میگم! حالا ببینم کی کیتونم عکسارو بزارم! البته قرار بود به فرزانه جون هم بگیم که چون قرارمون واسه صبح شد و هول هولکی نتونستیم بهش بگیم ! ایشالله ایندفعه رو هم با آرتینی و آریا باهم خواهیم بود!
نمیدونم چرا روزها اینقدر تند و تند میگذرن بدون اینکه کاری به پیش ببریم! عصر ها تا بخواهیم خودمونو تکون بدیم شده شب و میشینیم خونه! ۲ تا کلاس ورزش رفتن شوشو هم شده غوز بالا غوز(درسته؟) خلاصه که کلی برنامه تو ذهن مبارک دارم ولی دریغ از انجام یه کدومش! تازگیها از وضع و احوال خونه خیلی خسته شده ام و دوست دارم یه سری چیز میزهای شیک بخرم واسه خونه ولی کلا من یه مدلی هستم که دست به چشمه بزنم خشک میشه! مثلا دوست دارم یه دست لیوان و فنجان شیک اسپورتی دم دستی بخرم کلا از بازار غنجان جمع شده! این نهار شام درست کردن هم دیگه حالمو بهم میزنه! کاش میشد آدم یکی رو بیاره خونه و همه کارهاشو اون بکنه و آدم بعضی وقتها فقط واسه تنوع غذا درست بکنه! امروز مثلا میخواستم یه سر با آرتا برم آبرسان خودشم با چی ؟ اتوبوس! تا آرتا به آرزوی دیرینه اش برسه! ولی نداشتن نهار منو تو خونه زندانی کرد! فکر کن به شوشو هم زنگ زدم که میائی خونه واسه نهار گفت آره! بعد ساعت ۲ زنگ زده میگه من میرم استخر بعد استخر میام نهار میخورم! اصلا این شوشوی من کلا انرزی منفیه ! اه اه اه اه! میگم آخه میخواستی نهار نیای میگفتی دیگه! خلاصه با اینهمه انرزی که از صبح داشتم کل بدنم الان داره درد میکنه! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 15:30 توسط مامان نی نی |
|
|
اوهوی اونطرفی ها برف فرستادیم براتون توپ! برین حالشو ببرین! کلی هم فوتش کردیم که زودی برسه ها! دیروز صبح با یه هوای خوب رفتیم سر کار و ظهر با یه هوای برفی شدید با ۲ ساعت تاخیر رسیدیم خونمون!یعنی راه یک ربعی رو تو ۲ ساعت پیمودیم! یه برف میگم یه برف میشنوید ! خدا زیادش کنه! داشتم از دپرسی هلاک میشدم که آی خدا چرا امسال برف نداریم که دیروز کوههای اطراف حسابی سفید شدند و کلی حالمون خوب شد! امروز هم کلیه مدارس تعطیل میباشد البته بنده تعطیل بودم و تاثیری بر احوالاتم نداشت!
بعدا نوشت: بنا به گزارشات رسیده مدرسه ها تعطیل نبوده و فقط ابتدائی ها تعطیل بوده پساپس عذر میخواهیم که شایعه سازی فرموده ایم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 10:56 توسط مامان نی نی |
|
|
یه روزهائی هست که حسابی دپرسم و حال وحوصله ام خرابه خرابه! با هن و هن کار میکنم و خسته ام و روزگارحسابی قاطی پاتیه ولی یه روزهائی هست که حسابی تر گل و ور گلم! خونه برق میزنه به همه کارهام میرسم سرم درد میکنه برای غذا درست کردن و کتاب خوندن برای پسرم و بازی کردن باهاش! حسابی شنگولم و کبکم خروس میخونه و بشکون زنان ازاین طرف به اون طرف میرم پریروز مدل قسمت اول بودم ولی از دیروز فاز عوض کردم و مدل دومی شدم!
پسرکم هم خیلی خیلی بزرگ شده! سر ما رو حسابی بلده شیره بماله! حسابی بلده چی بگه که بخندیم! و خلاصه که خیلی خیلی شیرین شده! یه عالمه وسائل لازمیم و گذاشتیم تو صف تا با توجه به بودجون بخریم ولی ماشالله هزینه ها هم حسابی زده بالا و واقعا نمیشه رو هیچی حساب کرد! من با غزلی قانعم و با غزلی شاد تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 21:20 توسط مامان نی نی |
|
|
تا دیدمشون شناختمشون! حدود یه سال پیش از زیر ماشین کشیده بودمشون! حدودا یه سال فاصله دارن! ۲ تا خواهرن و از یه خونه نسبتا بزرگ بیرون میان! یکی ۲ سالش نمیشه اونیکی هم سه سال! همیشه کفشهای مامانشونو میپوشن و کسی هم خبر ازشون نداره یادمه دفعه پیش وقتی داشتن وسط خیابون بازی میکردن یکیشون تازه پا گرفته بود و یکیشونم کمی بزرگتر بود و با اشاره و کلمه کلمه حرف میزد! وقتی در خونشونو زدم بعد از کلی زنگ زدن و ... یه زنه اومد از اون جیغ جیغوهای پائین شهری که چادر به کمرشون میبندن و دست به کمر میزنن و گفت آی الهی خدا منو از دست شما راحت کنه کره الاغها نگفتم نربن بیرون؟! ایندفعه از توی ماشین نظاره گر بودم! شوشو تو سوپر بود . دو تائی با کفش پاشنه ۳ سانت مامانشون از خونه در اومدن و بزرگه محکم دست کوچیکه رو گرفته بود! جلوی موهاشون به طرز نا هماهگی کج و ما وج کوتاه شده بود! رفتن تو سوپره و بعد از کمی اومدن بیرون به یه بسته بیسکوئیت! رفتن تو خونه و بعد از کمی برگشتند و کاعد به دست! رفتن تو سوپر و کوچیکه چند باری هم زمین خورد و کفشهاشو در آورد و خلاصه بعد از کمی یه بسته نمک به دست اومدن بیرون از سوپر کوچیکه شلوارشو خیس کرده بود ! و با اون صورت دوست داشتنی معصومش با من بابای میکرد و میخندید! با خودم گفتم بچه بیچاره الان یه فصل کتک مفصل داری به خاطر جیش کردنت!
شوشو میگفت اصلا مفهوم حرف نمیزدند و سوپریه گفت برو بگو بنویسه و خلاصه من موندم و حال گرفته که ...........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 22:8 توسط مامان نی نی |
|
|
از وقتی بچه کوچیکی بودم یه جای خاصی مغازه داشت! از وقتی بچه کوچیکی بودم تو همون مغازه اش نقاشی میکشید ! سفارشی و غیر سفارشی مغازه اش پر بود از تابلوهای رنگارنگ! از وقتی بچه بودم چقدر دلم میخواست برم پیشش نقاشی یاد بگیرم! و میدونستم بابای یکی از همکلاسیهای دوران ابتدائیمه! چقدر عاشقانه پشت بومهاش میشست و میکشید و میکشید ولی چند وقتیه که وقتی از جلوی مغازه اش رد میشم میبینم جلوی مغازه اش یه صندلی گذاشته بیکار بیکار نشسته و پسراش مغازه رو تبدیل کردن به آرایشی بهداشتی و اون اونجا کاری نداره! چقدر حس و حال عجیبی بهم دست میده وقتی میبینمش! دلم میگیره! میخوام برم بهش بگم من دلم میخواد شما رو همیشه پشت بوم و قلم بدست ببینم! نمیدونم تقصیر کیه که اینجوری شده!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 20:15 توسط مامان نی نی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
تزئین غذای ترکیه1 غذای ترکیه سفره رنگین عکاسی لیست بروز شده ها فول آلبوم پیام نامه دنیای کودک آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|